واقعاً بشر، موجود عجیبى است. مى گویند: روزى مار به زنبور گفت: سم من اثر نمى کند، خیال، مردم را مى کشد. زنبور گفت: نه، سم تو مردم را مى کشد. مار گفت: براى آن که بفهمى فقط خیال است؛ تو بزن، من خودم را نشان مى دهم. زنبور به شخصى زد و مار خودش را نشان داد، مرد افتاد و مُرد! گفت: حالا من مى زنم، تو خودت را نشان بده. مار زد و زنبور خودش را نشان داد، آن شخص گفت: آخ، زنبور دستم را زد، قدرى آمونیاک مالیدند و خوب شد.
شخصى به مرض مالاریا مبتلا بود، به دکتر مراجعه کرد، دکتر گفت: معالجه ى من یک شرط دارد و آن این که خانه ات را بفروشى، گفت: من آمده ام تا معالجه ام کنى، تو مى گویى خانه ام را بفروشم، چه ربطى به مرضم دارد؟ گفت: غیر از این چاره اى نیست. مریض چون به این دکتر عقیده داشت، خانه را عوض کرد. پس از مدتى مالاریا خوب شد. در گذشته مالاریا زیاد بود، سر ساعت معینى تب و لرز به سراغ انسان مى آمد. پس از آن که خوب شد، پیش دکتر رفت و گفت: ما که خوب شدیم، ولى بفرمایید سر این مطلب چه بود و فروش خانه با خوب شدن چه ربطى داشت؟ گفت: نشان کرده بودى که وقتى آفتاب مثلاً به آجر سوم دیوار حیاط مى رسید، مى گفتی: الآن مى لرزم و تب مى کنم چون این مطلب را به خودت تلقین کرده بودى، در موعد مقرر تب و لرز مى آمد. خانه را که عوض کردى، نشانه ى تو به هم خورد، تب هم از بین رفت!