امروز بیشتر مردم دنیا گرفتار دلهره و اضطراب اند و علت اصلی اش هم نداشتن ایمان و بهره‏ مند نبودن از نعمت یقین است. یکى از شاگرادان به من گفت: چرا شما همیشه متبسم و خندان اید؟ کسى که یقین دارد آن‏چه در این عالم واقع مى ‏شود، تحت حساب منظم و دقیقى است و تغییر هم نمى ‏کند و اگر خودش را ریز ریز هم کند، آن‏چه باید بشود مى ‏شود، چرا ناراحت باشد؟
اگر انسان این مطلب را فهمید، دیگر ناراحتى ندارد. گم‏ کرده‏ ى انسان چیست و چه مى ‏خواهد؟ گفتیم: تمام اعمال ما تحت تسلط قواى روحى است. روحى که یقین و ایمان ندارد و مى ‏گوید: پس از مرگ نابود مى ‏شوم، مسلماً مى ‏ترسد و مى ‏لرزد. صبح نوزدهم ماه مبارک رمضان که امیرالمؤمنین‏علیه السلام مى ‏خواست به مسجد برود، کمربندش به قلاب در گیر کرد، کمربندش را بست و فرمود: مرگ باید بیاید، امشب شب آخر توست. مبادا وقتى مرگ به سوى تو مى ‏آید، جزع و فزع کنى. وقتى ضربت خورد، فرمود: فزت و رب الکعبه یعنى قسم به پروردگار کعبه پیروز شدم و زندگى مادى از بین رفت و من به آسمان‏ها پرواز خواهم کرد. مردان خدا از مرگ نمى‏ ترسند. براى این که مى ‏گویند: من این لباس کثیف را از تن در مى ‏آورم و بهترین لباس را مى ‏پوشم.
مى ‏گوید: من شیعه ‏ى على هستم اما مى ‏نشیند، گریه مى کند و براى این دنیا غصه مى ‏خورد که چرا نداریم! آه مى ‏کشد که چرا فلانى دارد و من ندارم! شخصى مى ‏گفت: ۶۰ سال با آیت الله بروجردى بودم، حوادث اصلا در او اثر نمى ‏کرد. نود سال سن داشت ولى همیشه شاد و خوش‏حال بود و لبخند به لب داشت.
همین را که دارى بخور، این دو سه روزه را خوش باش، غصه نخور، مى ‏گوید: نمى ‏شود غصه نخورم، اگر غصه نخورم، غصه مرا مى ‏خورد! اتفاقاً راست مى ‏گوید؛ آن قدر کم‏ ظرف و بى شخصیت است که ناملایمات او را مى ‏بلعد. مثلا شخصى ورشکست مى ‏شود و این آقا ده هزار تومان از او طلب‏کار است. آن شب را نمى ‏خوابد! آن قدر تلخ مى ‏شود که با صد من شکر هم نمى ‏شود او را خورد! حالا ورشکست شد که شد، امشب که چیزى دارى بخورى، بخور و بخواب.
حاج غلام‏حسین نامى، یک میلیون تومان به شخصى بدهکار بود و مرد. به طلب‏کار گفتند: حاج غلام حسین مرد، تا به او گفتند: حاج غلام حسین مرد، ناگهان گفت: حاج غلام‏حسین، حاج غلام حسین، مرد، مرد، مرد، خودش هم افتاد و مرد! خداوند همه‏ ى عالم را از این جنون و دیوانگى حفظ کند.
من سى سال قبل خانه ‏اى داشتم و آن را به چهار هزار و سیصد تومان فروختم. آن وقت چهار هزار و سیصد تومان خیلى ارزش داشت. یکى از دوستان با این پول معامله مى ‏کرد و سودش را براى من مى ‏فرستاد و من با آن پول در قم تحصیل مى ‏کردم. پس از مدتى با خبر شدم که جنسى خریده و ضرر کرده و تمام این پول از بین رفته است. برادر دوستم گفت: برادرم از غصه‏ ى این که چرا پول شما از بین رفته، شب‏ها تا صبح نمى ‏خوابد. روزى او را سر چهار سوق دیدم. خجالت زده ایستاده بود. گفتم: شما چرا ناراحتى؟ گفت: پول شما از بین رفته است. گفتم: شما که زن و بچه ندارى، گفت: نه، براى شما که خانواده دارید ناراحتم. گفتم: ضرر کردى که کردى، به درک! با گفتن این جمله آسوده شد. اگر کس دیگرى این جمله را به او مى ‏گفت، فایده ‏اى نداشت، چون من طلب کار بودم و گفتم، راحت شد. بعد از سه روز برادرش به من گفت: از وقتى با او صحبت کردید، شب‏ها آسوده مى‏ خوابد. حالا اگر من داد و فریاد مى‏ زدم و اعصاب خودم را خراب مى ‏کردم، نتیجه‏ اش این بود که زخم معده مى ‏گرفتم و گوشه‏ ى خانه مى ‏افتادم. این کارها که پول نمى ‏شود. گفتم: به درک. معامله نفع و ضرر دارد. بنا نیست همه‏ ى معامله ‏ها سود کند.
این‏ها براى این است که ما خیال مى‏ کنیم همیشه این جا هستیم و نمى‏ شود به مردم فهماند که به خدا قسم پنجاه سال دیگر یک نفر از ماها نیست. پنجاه سال هم چیزى نیست، یک چشم به هم زدن است. انسان وقتى از دنیا مى ‏رود، به عمر گذشته‏ اش حسرت مى ‏خورد که چه کارهاى مزخرفى کرده است. مى بیند دیگرى در خانه ‏اش و دیگرى پشت میزش نشسته است. همیشه با همسرش در ماشین مى ‏نشست ولى حالا مى ‏بیند همسرش کنار دیگرى نشسته و کیف مى ‏کند!
جهان از پی شادى و خوش دلى است
نه از بهر بى داد و محنت کشى است
چو دى رفت و فردا نیامد پدید
یک امشب به شادى بباید برید
آیا ما آمده ‏ایم در دنیا غصه بخوریم و بعد هم به زیر خاک برویم؟ خیر، باید بخندیم و همیشه شاد باشیم. ما براى این نیامدیم که غصه بخوریم.
اگر به بقاى روح ایمان داشته باشید، تمام غصه‏ ها از بین مى ‏رود. اگر لباس شما دویست وصله داشته باشد و مردم بگویند: فقیر است، باز هم غصه نمى ‏خورید. چه مى ‏شود اگر بگویند: فقیر است. پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم هم فقیر بود. مى ‏فرمود: فقر افتخار من است
انسانى که براى مزخرفات دنیا غصه مى ‏خورد، به بقاى روح عقیده ندارد.در ظاهر نمى ‏گوید عقیده ندارم ولى در باطن عقیده ندارد.
دنیا همه ساعتى و عمر تو دمى
از بهر دمى عمر ابد را مفروش
اگر کسى معناى این شعر را بفهمد، آیا باز هم غصه مى‏ خورد که چرا حسن على جعفر دارد و من ندارم؟! به راستى خود ما که این شعر را مى‏ خوانیم، واقعاً باور کرده‏ ایم که دنیا چیزى نیست و هر کس برایش غصه بخورد، نفهم خر است. اگر این مطلب را باور کردیم، این همه جوش و ناراحتى و فحش و دروغ براى چیست؟
دیده‏ ایم پدرهاى ما پاى منبر مطالبى را شنیده ‏اند ولى در روش خودشان هیج تغییرى ندادند و این کار مد شده تا فقط بشنویم و عمل نکنیم! شما باید در وجودتان تحول ایجاد کنید. اگر این شعر غلط است که هیچ، اما اگر صحیح است تصمیم بگیریم از این ساعت مرد حق شویم.
مرحوم شیخ ابوالفتوح رازى مى ‏فرماید: هر کس به دنیا مى ‏آید، خیال مى ‏کند حالا اول دنیاست! در حالى که دنیا بوده و خواهد بود. مى ‏داند بعد از خودش کس دیگرى روى این قالى کیف خواهد کرد، ولى طورى به آن دل بسته که اگر آتش روى آن بیفتد، قلبش مى‏ سوزد. اگر کسى متوجه این معنا باشد که قبل از ما عده ‏اى در این جهان بوده‏ اند، پس از ما هم عده‏ اى خواهند آمد، ما هم چند روزى هستیم و باید از این جا برویم، آیا براى امور دنیایى ناراحت خواهد شد؟
در مسافرت‏ها وقتى به مهمان‏خانه ‏اى مى ‏روید، آیا ممکن است سرتان را روى زانو بگذارید و غصه بخورید که چرا رنگ این اتاق زرد است و آبى نیست؟ شما را به خدا آیا ممکن است کسى براى آن که مى‏ خواهد شبى در اتاقى بماند، این فکرها را بکند و غصه بخورد؟
هر چه باشد در جهان دارد عوض
در عوض حاصل شود ما را غرض
بى عوض دانى چه باشد در جهان
عمر باشد قدر عمرت را بدان
آقایان اگر همین دو بیت شعر، سرمشق زندگى شما شود، تمام مشکلاتتان حل مى ‏شود و دیگر براى امور پست دنیایى، غصه نمى ‏خورید و همیشه شاد و شنگول به وظایف شرعى و اجتماعى خودتان مشغول اید ولى در مقابل، عده‏ اى صبح به بازار مى ‏روند و شب برمى ‏گردند و بدون هدف مشخصى پنجاه شصت سال همین جور مى ‏روند و مى ‏آیند، کلافه و سردرگم، فقط به فکر بزرگ کردن خانه و عوض کردن ماشین اند. اگر این ها تمام دنیا را هم بدهند، آیا یک دقیقه ‏ى عمر برمى‏ گردد؟ قطعاً بر نمى ‏گردد. مبادا مثل این گروه شوید. این‏ها بی‏چاره ‏اند! اعصابشان خراب، مدام قرص و شربت مى‏ خورند، تا بتوانند قدرى بخوابند!