قرآن می فرماید: مَآ أَصَابَ مِن مُّصِیبَةٍ فِى الْأَرْضِ وَ لَا فِى أَنفُسِکُمْ إِلَّا فِى کِتَبٍ مِّن قَبْلِ أَن نَّبْرَأَهَآ إِنَّ ذَ لِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیرٌ هیچ مصیبتى نه در زمین و نه در نفس هاى شما به شما نرسد، مگر آن که پیش از آن که آن را پدید آوریم، در کتابى است. این کار بر خدا آسان است.
شخصى در لندن به رفیقش گفت: مى خواهم خودکشى کنم. دوستش گفت: پیش از آن‏که خودکشى کنى، به آفریقا سفر کن. آن شخص گفت: به آفریقا رفتم، در راه، بنزین ماشین تمام شد، آب هم نبود، گرماى تابستان صحراى آفریقا به شدت ما را اذیّت مى کرد. وضعیّت طورى بود که مرگ ما حتمى شد و دیگر کسى به زندگى امید نداشت. من و چند نفر اروپایى، کاملاً ناراحت، مضطرب و نگران بودیم ولى راننده و چند نفر مسلمان عرب دیگر که در ماشین بودند مى خندیدند و با همدیگر شوخى مى کردند و مى گفتند: مکتوب، مکتوب، یعنى به همین آیه معتقد بودند و این که هر چیزى نوشته شده است را سر لوحه ى زندگى شان قرار داده بودند. پس از مدتى مسافرانى آمدند و آب و بنزین به ما دادند و ما حرکت کردیم. پس از طى مسافتى به محلّى رسیدیم که طوفان شدیدى مى وزید. حتماً شنیده اید که طوفان در آفریقا، به قدرى شدید است که انسان ها و هر چه در مسیر آن هست، زیرِ شن مخفى مى شوند. طوفان آمد و همه ى گوسفندها زیرِ شن رفتند، فقط سه چهار تا ماندند. چوپان شن را از روى آن ها مى ریخت، مى خندید و مى گفت: مکتوب! مکتوب! با دیدن این مناظر، مسیر زندگى من عوض شد. به اروپا برگشتم و از خودکشى صرف نظر کردم.
این وضع مسلمانانى است که به قرآن عمل مى کنند. ولى در یک فرسخى تهران، شخصى خودش را از بالاى بام پایین انداخت و به زبان دهاتى گفت: خدایا گوسفندهاى مرا که بَکُشتى، من را هم بَکُش. پایش شکست و تا آخر عمر با پاى شکسته زندگى کرد! اگر انسان باید براى از بین رفتن گوسفند خودش را بکشد، پس چرا آن چوپان که تمام گله اش از بین رفت، مى گوید: مکتوب! مکتوب، این، در نتیجه ى ایمان به قرآن است. ۱۰۰ میلیون شیعه و ۸۰۰ میلیون مسلمان، عموماً براى مسائلى نگران اند که واقعاً مسخره است و در تمام ۲۴ ساعت شبانه روز مثل لنگر ساعت دیوارى مضطرب اند و آرامش ندارند.
به راستى اگر ما به این مطلب ایمان بیاوریم که حوادث پیش بینى شده است، آیا ممکن است در تمام عمر حتّى براى بزرگ ترین حادثه یک لحظه ناراحت شویم؟ مثلاً باور کنیم که در این ساعت، در این دقیقه و در این اتاق، مادرت باید جان بدهد و این، قبل از خلقت عالم و آدم معیّن شده و داد و فریاد تو در تغییر این سرنوشت، هیچ تأثیرى ندارد.
آقاى راشد براى معالجه به پاریس رفت. شب دوشنبه اى در خواب دید که در تربت حیدریه، مادرش را رو به قبله کشیدند. برادرش یک طرف بستر، خواهرش هم طرف دیگر و برادر دیگر پایین پاى مادر گریه مى کنند. مادر مُرد، چانه اش را بستند. آقاى راشد فرمود: بیدار شدم، دیدم ساعت دو بعد از نصف شب است. پس از مراجعت به تُربت، گفتند: شب دوشنبه، ساعت دو بعد از نصف شب، مادرت مرد! معلوم شد همان شبى بوده که خواب دیده ام و در همان اتاقى که در خواب دیده بودم، فوت شده است.
شخصى به مدرسه علوى آمده بود، با قیافه اى گرفته و تاریک و غرق غصّه، مثل آن‏که دنیا را آب برده است. به من گفت: بچه ام مریض است و خوب نمىشود. گفتم: خیلى از افراد، فرزندان شان مریض اند،مگر در این نظام کلّى، استثنایى براى تو هست؟ عجیب است که هر کسى خودش را گُل سر سبد عالم مى داند و مى گوید: باید بچّه ام سالم باشد، درسم عالى باشد، لیسانس بگیرم، ماشین مان را نباید دزد ببرد، پایم نباید بشکند و… خلاصه، همه چیز باید مطابق میل من باشد، دیگران هر چه مى شوند بشوند؛ فقط من باید مستثنى باشم!
اگر کسى را دیدید که در برابر ناملایمات بى تابى مى کند و آه مى کشد، این آیه را برایش بخوانید و بگویید: کلیه ى حوادث عالم پیش بینى شده است، بى جهت خودت را ناراحت مکن!
موریس مترلینگ در کتاب میزبان ناشناس مى گوید: این که مى گویند: زمان سه قسم است: ماضى، حال، آینده؛ غلط است. زمان سه قسم نیست، بلکه فقط ماضى است و حال و آینده نداریم، زیرا آن چه در آینده باید واقع شود، در گذشته معیّن شده است. وى براى اثبات این مطلب مى گوید: در پاریس، به وسیله ى هیپنوتیزم، خانمى را به خواب مغناطیسى بردند. او زمانى که در خواب مغناطیسى بود گفت: روز سیزدهم ماه مى، زمین مى خورم و بچّه ام سقط مى شود و مرا به بیمارستان مى برند و بعد از سه روز حالم خوب مى شود. وقتى به هوش آمد از او پرسیدند: آیا به یاد دارى چه گفتى؟ گفت: من که چیزى نگفتم! روز سیزده ماه مى، دکترى را به خانه ى این خانم بردند که در صورت بروز حادثه به او کمک کند. ساعت دوازده دوباره خانم را به خواب مغناطیسى بردند. گفت: امروز ساعت ۳ بعد از ظهر، زمین مى خورم، بچّه ام سقط مى شود و پس از سه روز خوب مى شوم. وقتى به هوش آمد، گفتند: چه گفتى؟ گفت: من حرفى نزدم! کمى قبل از ساعت ۳، درها را بستند تا از اتاق بیرون نرود. اعتراض کرد، گفتند: اگر بیرون بروى، شاید حادثه اى برایتان رخ دهد. به دستور آنان عمل نکرد و از اتاق به همراه شوهرش بیرون رفت. در پلّه ى سوم ساختمان، موشى جلوى پایش پرید. او مضطرب شد و زمین خورد. او را به بیمارستان بردند و بچّه اش هم سقط شد و بعد از سه روز خوب شد. شوهر او مى گوید: ساختمان ما بتون آرمه بود و در مدّت بیست سال، در آن‏جا موشى دیده نشده بود!
اگر انسان یقین کرد کلّیه ى مسایل عالم پیش بینى شده و گریزى از آن نیست، آیا ممکن است براى پیش آمدِ ناگوارى غصّه دار یا ناراحت شود؟
در تابستانى به دماوند رفته بودم. شنیدم آقاى حاج سیف اللَّه خان دماوندى تصادف کرده، به عیادت ایشان رفتم. دیدم دنده هاى ایشان شکسته و پیشانى محمّد که از شاگردان ما بود، شکافته و دندان هاى برادرش که او هم از دانش‏آموزان دبستانى ما بود ریخته است. ایشان به من گفت: امروز صبح، همسرم بیدار شد و گفت: دیشب خواب دیدم در راه دماوند، فولکس ما تصادف کرده، دنده هاى تو شکست، پیشانى محمّد شکافت و دندان هاى پسر دیگرمان ریخت ولى اتفاقى براى من نیفتاد، بنابراین امروز به دماوند نرویم. گفتم: استخاره کنیم. استخاره گرفتیم بد آمد، امّا در عین حال حرکت کردیم و در همان محلّى که همسرم در خواب دیده بود، تصادف کردیم و هر آن‏چه همسرم بدون کم و زیاد در خواب دیده بود، واقع شده است. نکته ى مهمّ این است که مادر محمّد گفت: در عالم خواب وقتى تصادف کردیم، ساک از ماشین پرت شد، محمّد رفت و دستمالى از ساک برداشت و به پیشانى اش بست، در بیدارى هم همین جریان اتفاق افتاد.
آیا در خواب مى شود عدم را دید؟ عکس تمام حوادث در عالم دیگرى موجود است. روح در خواب با آن عالم مرتبط مى شود و عکس آن چه را که بعداً در این عالم واقع مى شود، مى بیند.
چند روز پیش جوانى تلفن کرد که اشکالات دینى دارم و میل دارم براى حلّ آن ها به دبیرستان علوى بیایم. وقتى آمد، گفت: من خدا را قبول دارم ولى روح را قبول ندارم. ضمن صحبت ها گفت: من در لاهیجان زندگى مى کنم. یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم خانم صاحب خانه که به تهران رفته بود برگشته و با کلفت خانه مشغول صحبت است. یک ساعت بعد به کلفت گفتم: خانم آمدند، تبریک عرض مى کنم. گفت: خانم نیامده اند. گفتم: امروز صبح ایستاده بودید و با هم صحبت مى کردید. گفت: نه. فردا صبح درست در همان ساعت دیروز، دیدم خانم با کلفت در همان جاى دیروز ایستاده اند و با همان وضع دیروز و لباس هایى که تن شان بود، با هم صحبت مى کنند. معلوم شد خانم صاحب خانه شب گذشته از تهران برگشته است. پس از نقل این جریان، من کلیدی را از جیبم در آوردم و گفتم: چون این کلید هست، شما مى بیند. آیا چیزى که نیست مى شود دید؟ گفت: نه. گفتم: روز پیش که خانم نیامده بود شما چه چیز را دیدید؟ کمى فکر کرد و گفت: نمى دانم. گفتم: خداوند تو را دوست داشته و خواسته روزنه اى از غیب برایت باز شود و عالم غیب را ببینى. گفت: یعنى چه؟ گفتم: آن چه در عالم واقع مى شود، در عالمى قبل از این هست، شما با آن جا مرتبط شدید و صاحب خانه را در آن عالم دیدید وگرنه در آن زمان آن زن در تهران بوده است، کمى فکر کرد و گفت: این واقعیّتى است که نمى شود انکار کرد.
ما از این جریان ها مى فهمیم که آن چه در این عالم واقع مى شود بدون کم و زیاد پیش بینى شده است. آیا کسى که این مطلب برایش روشن شود، ممکن است در تمام عمر حتّى لحظه اى متأثّر شود؟
اگر کسى این طور شد، آرامش دارد و مى تواند کار و خدمت کند والّا روزى بابا مى میرد، روزى مادر مى میرد، روزى بچّه مى میرد. روزى مریضى مى آید و… مگرخدا پیمان بسته که گرفتار این مسائل نشویم؟ اگر انسان بفهمد از خودش اختیارى ندارد، مستقل و آرام مى شود و دیگر هیچ اضطرابى ندارد؛ چون منشأ اضطراب این است که ما خیال مى کنیم همه ی امور زندگى به اختیار ما است ولى اگر فهمیدیم که اختیار امور به دست ما نیست، آسوده خاطر خواهیم شد.
آیا ممکن است کسى غصّه بخورد که چرا امشب خورشید غروب مى کند؟ مسلّماً نه، چون مى گوید: این مطلب باید بشود و تأثّر من اثرى ندارد؛ همانطور که براى غروب خورشید چون امرى پیش بینى شده است نباید حسرت خورد، براى سایر مسائل هم چون پیش بینى شده نباید متأثّر بود.
اگر انسان این مطلب را واقعاً درک کند، آرامش و سکونى برایش حاصل مى شود که اگر ۱۰۰ میلیون تومان سود کند یا ضرر کند، هیچ فرقى به حالش نمى کند. این آدم دیگر کینه ى کسى را به دل نمى گیرد. بعضى ها وقتى ماشین یا وسیله اى از آنان گم مى شود، قلب شان مى گیرد، فحش مى دهد که این چه دنیایى است؟ این‏چه مملکتى است؟ و شروع مى کند به سیگار کشیدن!
مثل آدم هاى پدر مرده؛ امّا انسان کامل یک نواخت است و یک نواخت بودن به این سادگى نیست. کسى که اگر یک میلیون کاسبى کند، خوش حال مىشود، مسلّماً وقتى یک میلیون ضرر کرد، ناراحت مى شود. کسى هنگامى از دست رفتن یک میلیون ناراحت نمى شود که وقتى یک میلیون سود کرد، تغییرى در او ایجاد نشود. مؤمن مثل کوه است، هیچ چیز او را تکان نمى دهد، اگر تمام دنیا را به او بدهى یا از او بگیرى، فرق نمى کند. به‏به! این چه حالتى است! این حالت را از خدا بخواهید وگرنه فردا دیپلم و لیسانس خواهید گرفت. این ها دردى را دوا نمى کند. چون از قرآن جدا شدیم، به این روز سیاه افتاده ایم. اعصاب ها خراب، مغزها ناراحت، کسل، افسرده، یک آدم بانشاط نمى بینید. همه افسرده و کسل. چرا؟ چون از قرآن جدا شدیم.