این قانون عقلایى و نظام عالم است که اخس، باید فداى اشرف شود؛ یعنى چیزى که پست تر است، باید براى یک موجود عالى تر از بین برود. این یک قانون طبیعى است. بشر روزى چندین میلیون گوسفند را مى کشد و می خورد. حیوانات هم جان و روح دارند، پس چرا آن ها را از بین مى برید؟ براى این که او یک موجود اخسى است و باید فداى اشرف و برتر شود. این امر بدیهى است حتى دانشمندان اروپایى یعنى کسانى که این تمدن را به وجود آوردند، روى همین اصل که اشرف نباید فداى اخس شود، در کتاب خانه ها و آزمایشگاه ها به تحقیق در مسائل علمى مى پردازند و هیچ وقت انرژى خودشان را براى مادیات صرف نمى کنند. آنان عده اى هستند که به این مطلب توجه دارند.
بزرگان علمى امروز هم از مادیات دورى مى کنند. افرادى که به کاباره ها، سینماها و مشروب فروشى ها مى روند، عده اى لات و بى سروپا و جاهل و نادان اند و ابداً دانشمندان آنان، خودشان را اسیر این مطالب پست نمى کنند.
یکى از دانشجویان دانشگاه شیراز مى گفت: استادان خارجى ما هر کدام که دانشمندتر است، ساده تر است، مثلاً معلمى که ماهى ۲۰ هزار تومان حقوق مى گیرد، چهار جاى کفشش پاره است. ولى در اجتماعات عقب مانده از نظر فرهنگى، شخصى که دکتر یا دبیر است، چون از پدرى به دنیا آمده که سطح فکرش پایین بوده، براى پول، ماشین و… قیمت و ارزش قائل است، زیرا رشد فکرى ندارد، چون اخس از این ها است و اگر از انسانیت بهره اى داشت و معتقد بود که اشرف از این ها است، محال بود خودش را فداى این ها کند.
اى انسانى که اشرف و برتر و بالاتر از همه ى عالمى، خودت را فداى چه کردى؟ فداى کت و شلوار؟ چند هزار میلیون مترش در این مغازه ها و کارخانه ها هست. براى نبودش غصه مى خورى؟ براى بودنش ذوق کردى. خیلى شرم آور است که انسان براى نداشتن چیزى که در ویترین ها، تن مجسمه ى گچى مى کنند، غصه بخورد. معلوم مى شود این گونه اشخاص انسان نیستند و خود را اشرف از دیگران نمى دانند که براى چنین موضوعى غصه مى خورند و براى بودنش شاد مى شوند. اگر خود را اشرف مى دانستند، هیچ وقت خودشان را فداى اخس نمى کردند.
اى انسان! اى بزرگ! خودت را این قدر پست و کوچک نکن، براى یک انگشتر گران قیمت خوش حال مباش! آن ناآگاه مى گوید: ببین انگشترم چه قدر قشنگ است، ۵۰ هزار تومان مى ارزد! یکى از ثروتمندان با چند میلیارد ثروت از دنیا رفت، انگشترى که شاید ۱۰۰ هزار تومان مى ارزد، از دستش دزدیدند. هنگامى که هنوز جنازه روى زمین بود، زد و خورد بین ورثه شروع شد که انگشتر چه شد و نزاع به کلانترى کشیده شد! حاصل زندگانى یک انسان که مى تواند به مقامى برسد که در موجودات تصرف کند، به این جا مى رسد!
بت پرستان قدیم بتى را مى تراشیدند و مى پرستیدند. این بى چاره هم خانه اى که خودش ساخته مى پرستد. اگر دیوارش خراشیده شود پریشان مى شود و خوابش نمى برد!
اگر بگویید: همه این طوراند. مى گوییم: همه باشند، آیا اگر همه دیوانه شدند، ما هم باید دیوانه شویم؟ اگر فردا صبح، همه ى مردم کره ى زمین شلوارها را درآوردند و به خیابان ها آمدند، ما هم باید لخت بیرون بیاییم؟ انسان نباید تحت تأثیر اجتماع قرار بگیرد. آن بدبخت، چهار مرحله خودش را پایین آورده است. یعنى انسانى که بالاتر از جماد و نبات و گیاه و حیوان است، خود را پایین تر از جماد قرار داده است. یعنى مى گوید: من از جمادات هم پایین ترم، زیرا خودم را فداى آن ها مى کنم تا آن ها را به دست بیاورم. انرژى، نورانیت، صفا و معنویتم را مى دهم که فلان فرش را از دکان مشهدى حسین بخرم، مگر غیر از این است؟
این بشر آن قدر خودش را تنزل داده که وقتى ماشینش را مى دزدند، سکته مى کند. وقتى به او مى گویند: انبارت سوخت… مبتلا به انفارکتوس قلبى مى شود و هنوز هم در بیمارستان است! یکى نیست بگوید: به درک که سوخت مگر چه شده است؟ اگر بود با حالا که نیست، چه فرقى دارد؟ فرض کن همه ى آن ها مال تو، ده خروار برنج دارى؟ آیا ده خروار برنج را مى خورى؟ آیا بیست پیت روغن را یک دفعه مى خورى؟ تمام گندم هاى دنیا مال تو، همه را یک روزه مى خورى؟
بشر مى خواهد به وسیله ى خانه، ماشین، مدرک، مقام، دیپلم، لیسانس، دکترا و… خودش را تسکین دهد، اما هر جا مى رود، مى بیند آرام نمى شود. به هر جا مى رود، سرش به دیوار مى خورد
کسى که روزنه اى از عالم غیب برایش باز شده، مى فهمد همه ى این ها مسخره است. به فرض من لباسى پوشیدم که ۱۰۰ هزار تومان مى ارزد، چه خواهد شد؟ ناهار نان و دوغ بخوریم یا چلوکباب، بعد چه خواهد شد؟ این ها نمى تواند بشر را اشباع کند. بشر موجودى است که دنیا و مافیها، سلطنت ها، مقام ها و… نمى تواند او را اشباع کند. امور مادى نمى تواند بشر را سیراب کند. بدانید این ها دردى را دوا نمى کند.
بشرى که از معنویت بهره ندارد غیر از پول، چیز دیگرى نمى فهمد؛ ولى اگر به همین فرد بگویید: آقا! این یک امر اعتبارى است که کاغذى را رنگ زده اند و چاپ کرده اند، این که نمى تواند کارى انجام دهد، مسلماً بیدار مى شود. به راکفلر اول میلیاردر دنیا گفته اند: دلت چه مى خواهد؟ گفته است: هیچ، اگر بشود، کمى آرامش براى من بخرید.
هر چه تمول زیادتر شود، احتیاجات بیشتر مى شود؛ اما بزرگان چون قانع اند، آسوده اند.
هر که را خیمه به صحراى قناعت زده اند
گر جهان جمله بلرزد غم ویرانى نیست
ولى کسى که غرق در مادیات است، همیشه غم و غصه دارد، اصلاحات ارضى تصویب مى شود، مى گوید: اى واى اصلاحات ارضى تصویب شد و زمین هایم را گرفتند، خوابش نمى برد. دیگرى چهار صد دستگاه ساختمان ساخته، چک هایش برگشت خورده و کلافه است، به رییس بانک مى گوید: چک ها را نگه دار که برگشت نخورد! همین شخص سرطان گرفت، او را براى معالجه به اروپا بردند و عمل کردند، ولى بعد از ایام عمل گفتند: فایده ندارد و معالجه نمى شود، به ایران برگشت، در فرودگاه مهرآباد مرد. یکى از دوستان مى گفت: وى به خاطر مرض سرطان نمرد، بلکه تا دید هواپیما در فرودگاه فرود مى آید، ترسید طلب کارها منتظرش باشند و به خاطر این مرد.
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ!
اى هیچ! براى هیچ، بر هیچ، مپیچ
اى کاش باور مى کردیم ما هیچ ایم و دنیا هم هیچ در هیچ است. آن پیرزن در اتاق کوچکى زندگى مى کند، با نان خالى سیر مى شود، مظلمه اى هم بر گردن ندارد؛ بعد از مرگ هم آسوده و راحت زندگى مى کند. ولى ما در فکر این هستیم که آن جا را آجر کنیم، سنگش را این طورى درست کنیم و… یک عمر زحمت مى کشیم که بعد از ما دیگرى کیف کند.
دنیا دورنماى جالبى دارد ولى وقتى انسان به او رسید، مى فهمد. هیچ چیز نیست. ولى همین مسأله ى گذراى موهوم، به طورى آدم را گیج مى کند که حد ندارد.
ببندد طمع دیده ى هوشمند
در آرد طمع مرغ و ماهى به بند
خیلى مواظب باشید، جامعه خیلى آلوده است، مبادا مثل آن ها مادى، کثیف و پول پرست شوید. هیچ گاه مادیت، براى انسان مقام نمى شود، چه باید کرد؟ نمى فهمند! در محیط فاسد و بدى تربیت شده ایم. از وقتى مادر پستان در دهان شما گذاشته گفته است: اى خدا ما اقبال و شانس نداریم، دیدى فریبا چى بود؟! حالا چه لباس هایى، چه ماشینى و چه خانه اى دارد! از کودکی غصه خوردن، جزء ذات این بیچاره شده است. خیال مى کند امور مادى و دنیایى خیلى مهم است، در حالى که مثقالى ارزش ندارد.
ما خودمان را نیافتیم و خودمان را پست کردیم. خیال کردیم دنیا حقیقت دارد، بعد مى فهمیم جز موهوم، چیز دیگرى نبوده است. چه قدر مایه ى افتخار و لذت بخش است براى کسانى که به دنیا اعتنا نمى کنند. هر قدر بیشتر به دنیا اعتنا کنى، بیشتر بى چاره مى شوى و هر چه قدر بى اعتنایى کنى، آسوده ترى.
سرمایه ى یک انسان روح او است. اگر آرامش روح از دست رفت، اگر همه ى دنیا هم براى شما باشد، چه فایده اى دارد؟ عجب که این مطلب بدیهى را نمى فهمیم. اگر قالى او را ببرند، داد و فریاد مى کند و به کلانترى شکایت مى کند، ولى وقتى روحش را مى برند، ابداً متأثر نمى شود! چرا؟ چون روح در نظرش ارزش ندارد. کسى که روح آرامى دارد، نان و دوغ مى خورد و به پادشاه روى زمین هم اعتنا نمى کند.
مرحوم آقا شیخ ابوالقاسم قمی وقتى در صحن حضرت معصومه علیها السلام منبر مى رفت، نفس ها در سینه ها حبس مى شد و مردم اشک مى ریختند. شخصى مى گفت: روزى به منزل ایشان رفتم، دیدم در کاسه اى گلى دوغ درست کرده، قدرى نان در آن ریخته و مشغول خوردن است. در این هنگام نوکر متولى باشى آمد و نوشته اى به ایشان داد و گفت: این را امضا کنید. متولى باشى براى این که ملکى را به ناحق تصرف کند مى خواست از امضاى ایشان استفاده کند. مرحوم آقا شیخ ابوالقاسم فرمود: این چیست که من مى خورم؟ گفت: نان و دوغ. فرمود: برو به متولى باشى بگو: ابوالقاسم نان و دوغ مى خورد که این نوشته ها را امضا نکند!
 لذت آزادگى را کسى مى فهمد که از این نعمت بهره مند باشد. آیا این لذت است یا آن که چلومرغ بخورد، ولى جلوى رییس اداره خم شود و کفش او را پاک کند!
دیو جانس در بیابان دراز کشیده بود. اسکندر از او گذر کرد. او سلام نکرد. شاه گفت: چرا سلام نکردى؟ گفت: من به تو کارى ندارم. گفت: چرا پایت را دراز کردى؟ گفت: دستم را جمع کردم که پایم را دراز کنم! گفت: چیزى از من بخواه. گفت: رد شو تا آفتاب بر من بتابد! ملاحظه کنید چون آزاده است، به شاه روى زمین هم هیچ اعتنایى نمى کند.
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضل و کمالى همین گناهت بس
اگر دنیا به میل مردم نادان است، باید هم باشد، گناه تو این است که دانشمندى، لذا بیچاره اى، فقیرى و میلیونر نشدى، زیرا اهل فضل و کمالى، دانشمند که دنبال این کثافت ها نمى رود و گناه تو فقط همین است.
پس اگر مى بینید عده اى دانشمندان و مردان حق، با لباس هاى مندرس و خانه هاى فرسوده، به این حرف ها اهمیت نمى دهند و حاضر نیستند پیش رییس اداره تعظیم کنند، تعجب نکنید.
قد پى تعظیم خلق خم نتوان کرد
بندگى غیر ذوالکرم نتوان کرد
بر خرد خویش بر ستم نتوان کرد
خویشتن خویش را دژم نتوان کرد
دانش و آزادگى و دین و مروت
این همه را خادم درم نتوان کرد
قانع بنشین و آن چه دارى بپسند
بندگى و خواجگى به هم نتوان کرد
امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرماید: لاتکن عبد غیرک فقد جعلک الله حراً بنده ى کسى مباش، زیرا خدا تو را آزاد خلق کرده، بنده ى شهوت، شکم مقام و… نباش تو آزادى، تو بزرگ تر از این امور هستى، تو فرمان فرماى این بدنى، مواظب باش این بدن تو را اسیر نکند. مگر مى شود غلام آقا را اسیر کند؟!
این طور زندگى نمودن، چه اندازه لذت دارد! همه ى شما با این که در یک اجتماع مادى هستید، روحتان پرواز مى کند که چنین زندگى کنید، مى گویید: خدایا! آیا مى شود ما هم زندگى آزادمنشانه و بزرگوارانه اى داشته باشیم؟ شنیده اید که در دوران مشروطیت، یکى از نمایندگان مجلس آقایى به نام سید حسن مدرس بود. لباسش از کرباس و غذایش هم نان و دوغ بود. وقتى از دنیا رفت، پشت قرآن هایى که به فرزندانش داده بود، نوشته بود: پدر شما با نان و دوغ زندگى کرد، مواظب باشید فریب دنیا را نخورید. سید حسن مدرس وقتى شهید شد، همه ى هستیش بیست و هفت تومان بود، ولى کسانى که در ردیف ایشان بودند و مردند، ۱۰۰ میلیون یا ۲۰۰ میلیون پول داشتند اما هیچ اسمى از آن ها نیست؛ ولى وقتى اسم این مرد برده مى شود، همه کوچک و متواضع مى شوند.
بزرگ ترین ثروتمند ایران، مالک دهى بود که چند میلیون ارزش داشت، یک روز تابستان براى سرکشى به آن جا رفت، دید کارگرى زیر یک درخت نشسته، قدرى نان و دوغ خورد و سر را روى کفش هاى پاره اش گذاشت و راحت خوابید؛ اما این میلیونر، باید خوراک مخصوص بخورد، بعدش هم باید دوا بخورد، تا غذایش هضم شود و قرص بخورد تا بتواند بخوابد. مدتی با حسرت به او نگاه می کرد. کارگر غلتی زد و چشمش را باز کرد. گفت: عموجان! حاضرى نصف ثروت مرا بگیرى و حال خودت را به من بدهى که من مثل تو شوم! گفت: نه حاج آقا! و دوباره خوابید.
مسأله ى حریت، آزادى و بزرگوارى، مسأله ى مهمى است. سعدى مى گوید: بزرگى از جایى مى گذشت، دید قصابى درب خانه ى فقیرى داد مى زند که پولم را بده. گفت: نفس را به گوشت وعده دادن به که قصاب را به درم. اگر انسان نفسش را به گوشت وعده دهد و برایش نخرد، بهتر از این است که از قصاب نسیه گوشت بخرد. در زمان ما مطلب وارونه شده است و چقدر مایه ى تأسف است! قسطى فرش مى خرد. حالا فرش کاشی نداشته باشد، چه اشکالى دارد؟!
بئس المطاعم حین الذل تکْسبها
الْقدْر منْتصبٌ و الْقدْر مخفوض
بد است خوارکى هایى که انسان با ذلت آن ها را کسب کند. دیگ روى اجاق قرار مى گیرد ولی قدر و ارزش انسان کم مى شود.
به تمناى گوشت مردن به
که تقاضاى زشت قصابان
نان خالى مى خورم، ولى فقط بنده ى خدا هستم. نمى خواهم آبرویم را از دست بدهم تا بتوانم پلو بخورم! با نان خالى هم سیر مى شوم.
میرزا ابراهیم تنباکو فروش، دهى در ورامین داشت. گاهى اوقات براى سرکشى، به آن ده مى رفت و درب یکى از کارگرانش را مى زد، با وجود آن که مى دانستند اوست، در را باز نمى کردند. ایشان از این برخورد اصلاً ناراحت نمى شد. صبح، به همان کارگرى که در را باز نکرده بود، مى گفت: با من کارى ندارید؟ او مى گفت: طاق اتاق خراب شده است. خودش گل درست مى کرد و سقف اتاق را مى ساخت و بر مى گشت. یکى از دوستان مى گفت: با ایشان به حرم امام زاده حسن بالاتر از دروازه قزوین رفته بودیم. ایشان نزدیک ظهر گفت: من مى روم نماز مى خوانم و بر مى گردم. من گمان کردم مى خواهد کنار باغى نماز بخواند، ولى پس از مدتى که برگشت، پرسیدم: کجا نماز خواندى؟ گفت: در مسجد سید عزیز الله. معلوم شد در این مدت کوتاه، پیاده به بازار رفته و برگشته است! چرا این گونه سالم مانده است؟ چون آزاد و آزاده بود. شش دانگ دهى در ورامین براى ایشان بود. شخصى استشهاد دروغى نوشت که ده مال من است. ایشان را به دادگسترى بردند. قاضى گفت: ایشان مى گوید فلان ده مال من است. میرزا ابراهیم گفت: براى ایشان باشد، مرحمت شما زیاد! پس از شش ماه نامه ى دیگرى از طرف دادگسترى آمد که شما درباره ى ادعای آن ده، اقدامى نکردید؟ گفت: شما گفتید مال ایشان است، من هم گفتم: مانعى ندارد. گفتند: نه، حالا بیایید صلح کنید. گفت: چه گونه صلح کنیم؟ گفتند: نصف ده براى شما و نصف دیگر مال او. میرزا گفت: مانعى ندارد، مرحمت شما زیاد! وقتى از دادگسترى برگشت گفت: حالا راحت تر شدم، چون آن وقت قنات همه ى ده را اصلاح مى کردم ولى حالا نصفش را اصلاح خواهم کرد. آن وقت باید براى زراعت همه ى ده تخم فراهم مى کردم ولى فقط حالا تهیه ى نصفش به عهده ى من است. این هم بشر است، دیگرى هم براى آن که همسایه اش سرچوبى را روى دیوار او گذاشته بود، ۱۷ سال در دادگسترى رفت و آمد مى کند! نمى خواهم بگویم: انسان باید از حق خودش بگذرد، مقصودم این است که نباید آن قدر براى دنیا قیمت قائل باشد که جانش را براى رسیدن به آن فدا کند. اگر دنیا را بشناسیم، وضع ما به کلى تغییر مى کند.
خیلى عجیب است، ما نتوانستیم به مردم بفهمانیم که منظورمان این است که به دنیا علاقه نداشته باش، اگر صبح بیدار شدى و دیدى قالى یا ماشین را بردند، ناراحت نشوى! وسیله باید در خدمت شما باشد نه شما در خدمت وسیله. کفش وسیله اى براى راحتى شماست، آیا تاکنون دیده اید کسى کفش را ببوسد و زیر بغل بگذارد؟ و اگر از او بپرسند: چرا این جور مى کنى، بگوید: انسان کفش را لازم دارد! مى گویید: خوب لازم داشته باشد، انسان مستراح را هم لازم دارد. خانه داشته باش ولى در خدمت خانه نباش. چهل سال است که سخن بنده این است، مى گویم: آقاجان، تو مال خانه اى یا خانه مال تو است؟ نمى فهمد. اگر تو مال خانه نیستى و خانه مال تو است، اگر خانه ات خراب شد، نباید ناراحت شوى.
آری، مرد کسى است که در دریاى عمیق دنیا فرو رود ولى دامن تر نکند. مگر ممکن است آدم در دریا غرق شود و تر نشود. بله شخصی ماشین، خانه، زن و بچه دارد، مدیر کل هم هست؛ اما قدمى بر خلاف رضاى خدا بر نمى دارد. حجره ى تجارت دارد، میلیون ها تومان پول در اختیار دارد و آنى از یاد خدا غافل نیست. الآن در بازار تهران چنین شخصی هست.
آشنایان ره عشق در این بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
از خداوند بخواهید این حال در شما ایجاد شود.
فرق دین اسلام با دین مسیح همین است. او مى گوید: باید راهب شوى، در دشت و کوه ها زندگى کنى، ازدواج نکنى و بچه نداشته باشى. ولى اسلام مى گوید: باید در اجتماع باشى و با مردم زندگى کنى ولى در اجتماع غرق نشوى؛ بین مردم باشى ولى با مردم نباشى. مواظب باشى دینت را از دستت نگیرند و قواى روحى تو را بى خود مصرف نکنند.