چه کنیم که غصه نخوریم؟ اگر تمام قرآن و روایات را هم حفظ کنید تا عمل نکنید، نتیجه اى ندارد. براى حلّ این مشکل دو راه داریم: علمى و عملى. راه علمى آن است که انسان بداند جزع و بى تابى، هیچ تغییرى در اوضاع نمى دهد. اگر انسان خودش را قطعه قطعه کند، پدر و مادرش زنده نخواهند شد، دزد هم قالى را نخواهد آورد.
گـر تـضرّع کـنى وگر فریاد              
دزد زر برد، پس نخواهد داد
بزرگ مهر را به زندان انداختند. انوشیروان فهمید که بى گناه بوده. وقتى او را از زندان بیرون آوردند، هیچ تغییرى نکرده بود و به همان وضع قبل از زندان، سرخ و سفید و چاق بود. تعجّب کردند و علّتش را پرسیدند. گفت: من فکر کردم جزع و بى تابى هیچ اثرى ندارد، در ساعت معیّنى به زندان آمده ام و در ساعت معیّنى هم باید بروم و گریه و زارى هم دردى را دوا نمى کند، لذا جزع و فزع نکردم.
اگر انسان متوجّه شد که فقط یک روز مهمان دنیاست، به واسطه ى ناملایمات ناراحت نمى شود. هرکدام از شما اگر فکر کند فقط یک روز مهمان دنیاست، آن روز را با تمام سختى هایش مى تواند تحمّل کند، غصّه نمى خورد و بى تابى نمى کند.
چند روز قبل حدود ۱۰۰ میلیون تومان جنس در میدان اعدام آتش گرفت. من آن جا بودم و یکى از کسانى که اموالش آتش گرفته بود را دیدم. مثل محتضر بود! یکى نیست به این بیچاره بگوید: مگر آن چه را دارى مى توانى بخورى که براى آن چه از بین رفته غصّه مى خورى؟
آن چه باید بشود، مى شود. بى جهت ناراحت نباش و حتّى یک دقیقه از عمرت را به ناراحتى نگذران.
قضا دیگر نشود ور هزار ناله و آه   
بـه کفر یا به شکایت برید از ذهنى
سعدى در این شعر مى گوید: آن چه باید بشود، خواهد شد و تغییرى نخواهد کرد، پس بى جهت ناراحت مباش.
این اشعار حکیمانه و مطالب عالى عرفانى را از ما گرفتند تا ما را بیچاره کنند و بتوانند روزى میلیون ها تومان قرص و شربت به خورد ما بدهند! آیا باور نمى کنید که همه ى این ها حساب شده و از روى نقشه است؟ ایمان به قضا را از ما گرفتند، وقتى کسى به مقدرات الهى ایمان نداشته باشد، براى او چیزى باقى نمى ماند. به بیچاره اى که همیشه غصه می خورد، بگویید: آیا با تأثّر و آه و ناله، اوضاع تغییر مى کند؟ فلانى مُرد و تمام شد. آیا با گریه و زارى تو، دوباره زنده مى شود؟ آیا انسان عاقل، کار لغو بیهوده مى کند؟ دانش‏آموز کلاس هفتم پس از مرگ پدرش، بدون کوچک‏ترین ناراحتى مشغول طناب بازى بود. پدرش با وجود این که به سرطان مبتلا بود و خودش هم مى دانست سرطان دارد بسیار خوشحال و آرام بود. روزى براى عیادتش به منزلش رفتم، با خنده و خوشحالى از من استقبال کرد و با یک دنیا نشاط برایم صحبت مى کرد. مسلّماً آن چنان پدرى باید این چنین بچه اى داشته باشد. این دسته از مردم هستند که به حال خود و اجتماع مفیدند.
هنگامى که در قم درس مى خواندم، دخترم مریض شد، او را براى معالجه نزد دکتر بردم، حالش خیلى بد بود و دکتر از او ناامید شده بود و او را رو به قبله خواباندند. من هم با خیال راحت خوابیدم. وقتى همسرم به زن همسایه گفته بود: فلانى دیشب تا صبح خوابید، تعجّب کرده بود که چه‏طور مى شود کسى که حال بچّه اش خیلى بد است، بخوابد؟ در جواب گفتم: وظیفه ى من این بود که دخترم را نزد دکتر ببرم، دارو هم بخرم. آیا نخوابیدن من در معالجه ى او تأثیرى دارد؟ اگر دیشب نمى خوابیدم، صبح نمى توانستم درس بخوانم. من به قم آمده ام تا درس بخوانم. مرگ او هم به دست من نیست، بر فرض که مُرد، باید او را دفن کنیم و اتّفاقاً هم نمُرد و خوب شد.
حتماً دیده و شنیده اید که برخى افراد ناگاه در فوت فرزندشان مى گویند: اى خدا، مى خواستم فرندم عصاى پیرى ام باشد، جوانم را بردى؟ خدایا حالا وقت رفتنش نبود! و با این جملات براى خدا تکلیف معلوم مى کند.
آقاى دکتر کوثرى گفت: هنگام دفن پسر عمّه ام که جوان فوق العاده‏اى بود نزدیک بود شکایت کنم. ناگهان با خود گفتم: مواظب باش کافر نشوى.
ممکن است در ذهن‏تان خطور کند که پس چرا پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم براى ابراهیم پسر هجده ماهه اش گریه کرد؟ ولى آن گریه، به سبب عاطفه ى پدرى بود. خود پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم فرمود: از روى محبّت پدرى گریه مى کنم ولی شکایت نمى کنم. منظور آقاى کوثرى که مى گوید: مواظب باش کافر نشوى، این است که به خداوند اعتراض نکن و الا بشر عاطفه و انسانیّت دارد. دلش مى سوزد، اشکش جارى مى شود. این دو بحث را نباید با هم خلط کنیم.
قـضا دگـر نـشود ور هزار ناله و آه
بـه کـفر یا به شکایت برآید از ذهنى
فرشته اى که امین است بر خزاین باد 
چـه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنى
یعنى براى نیروى غیبى که به وسیله ى باد درخت هاى عظیم را از جا مى کند، چه اهمیّتى دارد که چراغ پیرزنى هم خاموش شود. البته که پیرزن نمى خواهد چراغش خاموش شود. دوست دارد روشن باشد تا پیراهنش را بدوزد، امّا وقتى باد مى آید، ناگهان داد و فریاد مى کند که: خدایا! ما به این یک چراغ قانع بودیم، آن را هم خاموش کردى؟! مثل این که خداوند روى تخت سلطنت نشسته و مى گوید: من باید چراغ این پیرزن را خاموش کنم! مطلب این‏گونه نیست. این جهان با عظمت سیرى دارد و ممکن است در این حرکت عظیم، ضررهایى به افرادى وارد شود. باران مى ریزد و زمین ها سیراب مى شود، ولى از طرفى دیگر چند میلیون مورچه مى میرند. هنگامى که آب با خود مى برد، مى گوید: دنیا را آب برد. راست هم گفته، چون اگر او نباشد، دنیا باشد یا نباشد، چه اثرى براى او دارد؟ پیرزن هم مى گوید: باد آمد و چراغ را خاموش کرد! دیگرى هم مى گوید: اى واى، پسرم به سرطان مبتلا شد و مُرد. پس باید به همه چیز بد گفت. روزى هزاران نفر مى آیند و هزاران نفر هم مى میرند. آیا فقط باید تو استثنایى باشى که پدرت، مادرت، پسرت و برادرت نمیرد! مرد و بزرگ باش، تا حوادث دنیا در تو اثر نکند.
ما در این دستگاه عظیم که میلیون ها کرات حرکت و گردش و میلیاردها موجود در آن زندگى مى کنند، کسى نیستیم و مثل همان مورچه ایم. تو کى و چى هستى؟!
این بدبخت چون تصوّر کرده دنیا فقط همین خانه ى هزار مترى اوست، اگر مصیبتى بر او وارد شود و منزلش خراب شود، به سر و صورت مى زند! آیا عاقل کار لغو و بیهوده انجام مى دهد؟ این کارها چه فایده اى دارد؟ اگر تو خودت را براى از دست دادن عزیزى بزنى، چه فایده اى دارد؟ آیا خوب است همه با هم به بیابان هاى اطراف تهران برویم و سنگ هاى آن‏جا را جا به جا کنیم تا سرطانِ مریض مان خوب بشود! آیا جا به جایى سنگ ربطى به خوب شدن مریض دارد؟ اگر این کار را بکنید، همه به شما مى خندند و شما را مسخره مى کنند که معالجه ى مریض، چه ربطى به جا به جایى سنگ ها دارد! گریه و داد و فریاد براى خوب شدن مریض یا به خاطر مرگ یک عزیز همین طور است؛ یعنى هیچ نتیجه اى در معالجه ى مریض و زنده شدن مرده ندارد.
دختر هجده ساله اى در ونک از دنیا رفت. پدرش که مرد متدیّنى است، گفت: این دختر امشب نتوانست نماز عشا را بخواند، من باید نماز عشاى او را که قضا شده بخوانم، دیگران گریه مى کردند ولى او با یک دنیا آرامش، مشغول خواندن نماز بود. هنگام تشییع جنازه هم ابداً مضطرب نبود و مدام جمله ى انّا للَّه و انّا الیه راجعون را تکرار و حرکت مى کرد. این هم انسان است، کسى هم که بعد از مرگ جوانش نعره مى کشد و کفر مى گوید، انسان است؟! آیا یک جور هستند؟ نه، بلکه باید گفت: اوّلى انسان است و دومى انسان نیست!
پسر بایزید بسطامى از دنیا رفت. یک ارمنى که براى عرض تسلیت به بایزید آمده بود گفت: عاقل کسى است که اگر مصیبتى بر او وارد شود، کارى که مى خواهد بعد از سه روز انجام دهد، روز اوّل انجام دهد. یعنى روز اوّل با کمال متانت، به دنبال کارش برود. بایزید گفت: این جمله را اگر چه یک ارمنى گفته ولى چون حکیمانه است، بنویسید. این یک دستور عقلایى است ولى بیشتر مردم در همان سه روز اوّل قلب و اعصاب خودشان را از دست مى دهند و عدّه اى هم غش مى کنند که مبادا مردم بگویند: قوم و خویش فلانى، اصلاً گریه نمى کردند!
آقاى ریاضى دانش‏آموز کلاس هفتم همین مدرسه از دنیا رفت. پدرش در مجلس فاتحه اى که در مدرسه تشکیل شده بود شرکت نکرد و اصلاً بى تابى هم نمى کرد. از او پرسیدند: چرا شما ناراحت نیستید؟ گفت: مگر همیشه باید در روزنامه ها بنویسند پسر فلانى مُرد؟ یک دفعه هم بنویسند پسر من مُرد. او براى خدا بود، براى من نبود. مقدّر بود تا حالا باشد، حالا هم باید برود.
در خانه اى گوسفند کشتند، برادر بزرگ‏تر به برادر کوچک‏تر گفت: مى دانى گوسفند را چه‏گونه مى کُشند؟ سپس برادرش را به کنار باغچه برد و سر برادر را برید. ناگهان از این منظره ترسید و خودش را از بام خانه پایین انداخت و مُرد. مادر هر دو را در پارچه اى پیچید و در صندوق خانه ى خانه گذاشت. شوهرش که به خانه برگشت پرسید: بچه ها کجا هستند؟ گفت: استراحت مى کنند. بعد از شام خانم گفت: چند روز پیش یکى از همسایه ها دیگى را از ما عاریه کرد، امروز رفتم دیگ را بگیرم، امّا داد و فریاد کرد که چرا مى خواهید دیگ را بگیرید! تو را به خدا این کار صحیح است؟ مرد گفت: عجب مردمى هستند، مگر مى شود عاریه را پس نداد؟ چه‏قدر مردم احمق اند؟ در این هنگام زن گفت: اگر این مطلب درست است که باید عاریه را پس داد و نباید عصبانى شد، خداوند بچّه هاى ما را که عاریه بودند پس گرفت، پس ناراحت نباش و بیا با هم خوش باشیم! اگر مى خواهید بفهمید چه‏قدر سطح فکر اجتماع ما پایین است، امشب این مطلب را در خانه بگویید، مسلّماً خواهند گفت: وا، چه‏قدر آن‏خانم سنگ‏دل بوده، عاریه یعنى چه؟ آدم دو تا بچّه‏اش بمیرند و خوش باشد؟ توجّه کنید این روش اجتماع ما است ولى انسان عاقل مى گوید: اى کاش ما هم همین طور بودیم. واقعاً قدرى فکر کنیم. یکى از دوستان مى گفت: در سفرى که به فرانکفورت مى رفتم سه یا چهار نفر از پیرزن‏هاى آلمانى که حدود هشتاد سال داشتند، پشت سر من نشسته بودند. در تمام مدّتى که در قطار بودیم، با هم مى گفتند و مى خندیدند و ساعتى یک بار سیب هایى درشت که اگر ما یکى از آن‏ها را بخوریم دیگر نمى توانیم نهار بخوریم از کیف شان بیرون مى آوردند و با خوشى تمام مى خوردند. با دیدن این صحنه، به دو نکته پى بردم. یکى این که اگر این‏ها با نشاط نبودند، به این سنّ نمى رسیدند. دیگر آن که چرا زن هاى ما این طور نیستند و هر وقت دور هم مى نشینند، غیر از سخنان حُزن آور، مطلب دیگرى نمى گویند؟ به خاطر همین روحیه است که قیافه ى مُردنى و عبوس دارند و یا در جوانى مى میرند یا عمرى را با مریضى سپرى مى کنند.
اقدام آری، اندوه هرگز
برخى از شاگردان این سؤال را مطرح کرده اند که آیا هنگام بروز حوادث هیچ اقدامى نکنیم و بى خیال باشیم؟
 ناملایماتى  که براى انسان پیش مى آید، دو جور است:
  1. مى شود جلوى آن را گرفت که در این صورت، باید اقدام کرد و اگر اقدام نکرد مسؤول است. مثلاً اگر کسى مریض شد، باید نزد دکتر برود و اگر نرود، مقصّر است.
  2. اقدام به جلوگیرى از آن‏ها، هیچ تأثیرى ندارد. در این موارد است که نباید انسان بى جهت، انرژى خود را هدر بدهد. آهن سرد کوبیدن، کار آدم عاقل نیست. پدرى به سرطان مبتلا شده، اگر پسرش بگوید: دفع ضرر محتمل، عقلاً واجب است، پس باید خودم را بزنم و غصّه بخورم. به او مى گویند: اگر راهى براى معالجه ی آن هست، اقدام کن و اگر نیست، داد و فریاد کردن و محزون بودن، دردى را دوا نمى کند. خلاصه باید فکر پیش­گیرى بود، ولى نباید محزون شد. این جمله را فراموش نکنید. بیشتر مردم این دو مطلب را خلط مى کنند، ما مى گوییم: در کارها فکر کنید و نقشه بکشید، امّا غصّه نخورید. چیزى که ما را به زانو درآورده و بیچاره کرده، غصّه خوردن است، وگرنه فکر کردن، نقشه کشیدن، ارائه ى طرح و تدبیر در کارها، لازمه ى زندگى هر عاقلى است و اگر کسى در این مسأله مسامحه کند، مسؤول است.
آیا اگر انسان واقع بین باشد، براى بزرگ‏ترین حادثه غصّه مى خورد؟ شاعر مى گوید:
جهان از پى شادى و خوش دلى است
نـه از بـهر بیداد و محنت کشى است
بیشتر ما واقع بین نیستیم چون براى کوچک‏ترین امرى غصّه مى خوریم و ناراحت مى شویم. اوّلین چیزى که نظر توریست ها را جلب مى کند، قیافه ى گرفته ى ایرانى ها است. همیشه مثل پدر مرده ها، قیافه ها گرفته، آه مى کشند! اگر واقع بین بودند، این طور زندگى مى کردند؟ هر چه آه بکشى، بدهى داده نمى شود، از آه کشیدن مریض خوب نمى شود و… آیا آدم عاقل آه مى کشد! امام على‏علیه السلام در همه ى دوره ى زندگى آه نکشید. آن‏چه نتیجه دارد کار است، آه نیست.
دیده اید بعضى ها همیشه گرفته اند، مثل این‏که با خودشان قهر هستند! کسى پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم را در تمام دوران زندگى اندوهناک ندید بلکه همیشه متبسّم بود. در تمام شدایدى که به او فحش مى دادند، سنگ مى زدند و خون از صورت مبارکش مى ریخت، او لبخند مى زد!
چو دى رفت و فردا نیامد پدید  
یـک شـب بـه شادى بباید برید
دیروز کو؟ دیروز پهلوى من درد مى کرد! دیروز که گذشت، گفتن این جمله غیر از این که حالا را خراب مى کند، چه نتیجه اى دارد؟ فردا چه خواهد شد؟ مگر تو فردا هستى؟ ملاحظه مى فرمایید که همه ى عمر را با این مزخرفات مى گذراند، چون واقع بین نیست.
واقع و حقیقت آن است که دیروز گذشته و با تأسّف من و شما بر نمى گردد، مى گوید: اگر فلان کار را می کردم، این گونه نمى شد! یا مى گوید: اگر این‏جور مى شد، آن وقت آن جور نمى شد! واقع بین مى گوید: اگر دو میلیون سال از این حرف ها بزنى، هیچ اثرى ندارد چون دیروز رفت و فردایى هم هنوز نیامده است. مى گوید: نکند فردا این‏گونه شود، نکند رفوزه شوم، کنکور قبول نشوم و… بر فرض قبول نشدى، چه مى شود؟ به دَرَک که قبول نشدى! چرا خودت را مى کشى؟ امشب آبگوشت را بخور و بخواب، از کجا معلوم که فردا باشى؟
یـک امـروز است ما را نقد ایّام  
بر آن هم اعتمادى نیست تا شام
آرى مطلب منافات ندارد با این که انسان باید به فکر آینده باشد. اشتباه نکنید. منظور این است که درباره ى آینده نگران و مضطرب باشید.
دو مطلب جداگانه انسان واقع بین این دو مطلب را با هم مخلوط نمى کند. فرق است بین این‏که بگوییم: فکر نکنید یا غصّه نخورید؟ مى گوییم: درباره آینده فکر کنید ولى غصّه نخورید.
یکى از دانش‏آموزان از من پرسید: نباید محبوب گرفت تا به واسطه ى از دست دادنش ناراحت نشویم، پس نباید به فکر آینده ى خودمان باشیم. این دانش‏آموز درست مى گوید، زیرا اگر بنا است محبوب نگیرید چرا به مدرسه مى آیید؟ محبوب شما این است که درس بخوانید، دیپلم بگیرید و دکتر شوید تا بتوانید به خلق خدا خدمت کنید. اگر محبوب نداشته باشید، نمى توانید درس بخوانید. پس این تناقض مى شود. از طرفی مى گوییم: انسان باید هدف داشه باشد و از طرفى مى گوییم: نباید چیزى را محبوب خودش بگیرد.
توجه کنید! این آقا مى گوید: اگر بنا شود کسى در زندگى محبوب نگیرد، هیچ کس براى تلاش و فعالیت، از خانه بیرون نمى آید و همه ى کاسبى‏ها و تجارت‏ها و… از بین مى رود، و از طرفى دیگر اگر محبوب داشته باشیم فقدش غصّه مى آورد، زیرا خواستن چیزى و نرسیدن به آن باعث حزن و اندوه مى شود. از حکیمى پرسیدند: دلت چه خواهد؟ گفت: آن که دلم هیچ نخواهد. اگر انسان به چیزى علاقه نداشته باشد، باید درس نخواند، تحصیل نکند، مدرک نگیرد و… یعنى هیچ کارى در دنیا انجام ندهد، آیا این سخن با زندگى مى سازد؟ اگر انسان‏ در زندگى هیچ مطلوبى نداشته باشد، چه طور مى تواند به زندگى ادامه دهد؟
این مسأله که انسان باید در زندگى هدف داشته باشد، امرى مسلّم است، چون انبیا هم هدف داشتند. یعنى همان پیامبرى که مى گوید: ألا إنَّ اولیاء اللَّه لا خوفٌ عَلَیهِمْ و لا هُمْ یَحْزنون از همه ى ما بیشتر به دنبال رسیدن به هدف بوده است.
پس انسان باید در کارها پیش‏بینى و فکر کند ولى آن‏چه باید از برنامه زندگى اش حذف شود، علاقه ى شدید است که بعضى ها گرفتار آن مى شوند به طورى که اگر به آن نرسیدند، خودکشى مى کنند. حافظ مى گوید:
غـلام هـمّت آنم که زیر چرخ کبود  
زهر چه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است
دو نفر با هدف مشخص درس مى خوانند. یکى از آن‏ها روحش ضعیف است و به قبول شدن، بستگى شدید دارد و اگر قبول نشود مریض مى شود و اگر بستگى او شدیدتر باشد، خودکشى مى کند؛ ولى دیگرى که روحش قوى است، علاقه ى شدید ندارد و مى گوید: ما باید در زندگى هدف داشته باشیم و درس هم بخوانیم و اگر قبول نشدیم، هیچ اشکالى ندارد. پس آن‏چه خطرناک است، علاقه ى زاید از حدّ است که موجب ناراحتى مى شود والّا اقدام به کار و جدیّت و پشتِ کار داشتن، هیچ مانعى ندارد.
هر کس خودش را دوست دارد و میل دارد که کسى به او فحش ندهد ولى یکى آن قدر به خودش علاقه دارد که اگر کسى به او فحش بدهد، بسیار ناراحت مى شود و او هم به او فحش مى دهد! ولى دیگرى با کمال متانت مى گذرد؛ بلکه در مقابل عمل ناشایست دیگران، نیکى مى کند!
مگر مى شود کسى بچّه اش را دوست نداشته باشد؟ ولى کسی که روحش قوى است، اگر فرزندش بمیرد، کم‏ترین تغییرى در او دیده نمى شود و دیگرى کفر مى گوید و ناله و فریاد مى کند؛ پس آن خواستى که مذموم است، خواستنى است که عقل را محو کند و نورانیّت عمل را از بین ببرد، وگرنه تصمیم در کار و جدیّت، لازمه ى انسانیّت است و هیچ مذمّت نشده است.