قرآن می فرماید: قلنا اهبطو منها جمیعا فما یتینکم منى هدى فمن تبع هداى فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون پس اگر از جانب من شما را هدایتى رسد ، آنان که هدایتم را پیروى کنند بر ایشان بیمى نیست و غمگین نخواهند شد. این آیه مى گوید: هر کس از هدایت من پیروى کند، نه ترس دارد و نه غصه. همه ى ما پیرو قرآنیم، نماز مى خوانیم، روزه مى گیریم، مکه مى رویم، عمره ى مفرده مى رویم. پس چرا هم غصه داریم و هم مى ترسیم. مى ترسیم و مى لرزیم، که مبادا بمیریم، نکند سرطان بگیریم و همیشه در فکر هستیم؟ قرآن دروغ نیست، واقعیت دارد، مى گوید: هر کس از من متابعت کند، ترس و غصه ندارد. نفرموده است: کسى که قرآن بخواند، روضه خوانى کند، مکه برود، بلکه گفته: فمن تبع هداى یعنی کسى که از این کتاب پیروى کند، هیچ غم و غصه اى ندارد. قرآن، مجموعه اى از قوانین و اخلاق و احکام است که اگر به همه ى آن ها عمل مى کردیم، مسلم همان طور که فرموده است، ترس و غصه اى نداشتیم ولى متأسفانه عمل به قرآن در نماز و روزه و خمس خلاصه شده است. خیال مى کند اگر دو خروار برنج در روز عاشورا به مردم داد و خوردند، هدف اسلام عملى خواهد شد.
ما تصور کردیم فمن تبع هداى با گفتن جمله ى أشهد أن لا إله إل الله درست مى شود، در حالى که گفتن این جمله به تنهایی هیچ فایده اى ندارد، ضبط صوت هم ممکن است این جمله را بگوید، بلکه باید از قوانین اسلامى پیروى کرد. یعنى تمام ذرات و شراشر وجود، باید دنباله روى هدایت الهى باشد. مسلم اگر این طور شد، فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون است و در حال جان دادن هم مى خندد. دیگرى اسم مرگ را که مى شنود، مى ترسد. این آیه فقط به قیامت مربوط نیست. این گونه افراد در گذشته زیاد بودند ولى امروز خیلى کم شده اند.
ابن مسکویه در کتاب طهارة الاعراق در تعریف حزن و اندوه مى نویسد:
ألحزن: ألم نفسانى یعرض لفقد محبوب أو فوات مطلوب ؛ حزن و اندوه مرض روحى است که به خاطر دورى محبوب و فقدان مطلوب در انسان ایجاد مى شود. مثل این که انسان چیزى را از دست مى دهد، مثل ماشینش را دزد می برد یا چیزى که در طلب آن بوده، به آن نمی رسد.
امراض دو قسم است: امراض جسمى و روحى. حزن و غم، بیمارى روحى است که بر انسان عارض مى شود یعنى ذاتى نیست. به یکى از دانش آموزان که در کنکور قبول نشده بود وقتى برخى افراد با حالت تأثر به او مى گفتند: چه طور قبول نشدید؟ مى گفت: من تعجب مى کنم که چرا آن هایى که قبول نشده اند، این قدر ناراحت هستند، مگر قبول نشدن هم غصه دارد!
همان طور که تعادل بدن باعث سلامتى جسم است، تعادل روح هم مایه ى سلامتى است و همان طور که مرض اصیل نیست و سلامتى اصیل است و بعد امراضى ایجاد مى شود، امراض روحى هم همین طور است. هیچ کس از ابتداى تولد کینه توز و حسود نبوده، بلکه به واسطه ى معاشرت و عدم توجه این طورى شده است. پس باید براى نفس مان ثابت شود که حزن و اندوه، مرض است. باید از درون باور کنیم که غصه، جزء ذات انسان و طبیعى او نیست؛ بلکه امری عرضی است. آرى، اندوه مرض است. متأسفانه ما، در اجتماعی زندگى مى کنیم که غصه را جزء زندگى مى دانند.
اگر بتوانیم بفهمیم که حزن، یک مسأله ى عرضى است؛ کار بزرگى انجام داده ایم. مثل این که اگر تریاکى تریاکش دیر شده باشد، داد مى زند، و به زمین مى افتد، تا این که تریاک به او برسد؛ این مسأله غریزى و طبیعى نیست؛ بلکه عرضى است، چون براى من و شما، اصل مطرح نیست. اما تشنگى امرى کامل طبیعى است. احتیاج به آب و غذا غریزى است، ولى احتیاج به تریاک غریزى نیست. آن بیچاره خودش را تریاکى کرده و در نتیجه ذلیل شده است. متأسفانه ما هم چون در محیط محدودى بزرگ شده ایم و دیده ایم اگر اطرافیان مان نفع و سود ببرند، خوش حال اند و اگر ضرر کنند، عزاداراند؛ در روح ما اثر کرده است. این بچه درخانه اى تربیت شده که پدر و مادر مرتب مى گفتند: این اقبال بد است، اصل ما شانس نداریم! اى روزگار، اى فلک! این مطالب را مى گویند و هیچ فکر نمى کنند که وقتى بچه این حرف ها را مى شنود، چه اثر بدى در روحش مى گذارد.
اگر حزن در انسان ذاتى بود، باید براى همه یک سان باشد، در حالى که این گونه نیست.
یک ضرر مالى، براى دو نفر اتفاق مى افتد، یکى از آن ها با این که میلیاردها تومان سرمایه اش از بین رفته کوچک ترین تغییرى نمى کند ولى اگر یک هزارم همین ضرر، براى دیگری پیش آید، خودکشى مى کند و یا سرطان مى گیرد. علت آن است که این آقا مى خواسته هیچ وقت ضرر نکند و چون خلاف خواسته اش صورت گرفته، به شدت ناراحت مى شود. ولى آن آقا با روحى بزرگ، از همه ى حوادث استقبال مى کند.
حوادث یکسان است، طرز تلقى افراد فرق مى کند. قالى را از خانه ى شخصى مى برند، سکته مى کند؛ ولى از خانه ى قوام مى برند، بزرگواریش را به دنیا نشان مى دهد. فقط تلقى فرق مى کند. ماشین بردن یکى است، از شخصى مى دزدند، سکته مى کند، ولى از یک انسان با ظرفیت مى برند وقتى به خانه مى آید، با یک لبخند مى گوید: بچه ها ماشین را بردند. و با این رفتار به بچه اش درس بزرگوارى مى دهد. همین آقاى دوایى، سویچ ماشینش را براى انجام کارى به یکى از دوستان داده بود. خودش هم زیر کرسى خوابیده بود. دوستش مى گفت: کارم که تمام شد، رفتم دیدم ماشین نیست – شناسنامه و مدرک لیسانس دوایى هم در ماشین بوده – فهمیدم دزدیده اند، با عجله نزد آقاى دوایى آمده و گفتم: دوایى ماشین را بردند. با آرامش جواب داد: بردند که بردند، من چه کنم؟ من باید بخوابم. این را گفت و خوابید!
وقتى به آقاى عالى نسب خبر دادند که کارخانه آتش گرفته و ۱۰ میلیون تومان سرمایه ات سوخت، با لبخند شیرینى گفت: ان شاء الله کسى تلف نشده؟ گفتند: نه، با کمال آرامش گفت: حالا تکلیفم کم شد، چون مالى براى بخشیدن ندارم! ایشان گاهی یک میلیون تومان در کار خیر کمک می کرد و به فقرا مى داد ولی خانه اش خیلی ساده بود. ایشان چون وابستگى به مادیات نداشت، کم ترین تغییرى در قیافه اش ایجاد نشد ولى مغازه اى در بازار تهران آتش گرفت، افرادى از آتش نشانى آمدند خاموش کنند، صاحب مغازه مقابل دکانش ایستاده بود و با دو دست بر سر مى زد و مى گفت: واى! واى! واى!
دو کاسه ى بلور، هر دو یک جور، در یکى سم و در دیگرى شربت به لیمو ریخته شده است. این دو نفر هر دو بشرند، روى دو پا راه مى روند، کت و شلوار مى پوشند و… ولى او چه قدر بزرگ و عالى است و این چه قدر پست است. یکى نیست به این بدبخت بگوید: احمق، ناراحتى تو چه اثرى دارد؟ اگر خودت را قطعه قطعه هم بکنى، مغازه ات مى سوزد و تو فقط اعصاب خودت را از بین مى برى.
مرشد پلویى مرد عارفى است موقعى که مغازه اش آتش گرفت، عبا را زیر بغل گرفت و با کمال متانت به خانه اش رفت و خوابید!
توجه کنید مسأله یکى و آن آتش گرفتن دکان است ولى او جیغ مى کشد و دیگرى با کمال متانت مثل روزهاى دیگر، برایش هیچ فرقى نمى کند، چرا؟ چون اولى که بى تابى مى کند، مغازه را محبوب خود گرفته بود، لذا مثل این است که قلبش آتش گرفته است؛ ولى وقتى کارخانه ى عالى نسب آتش مى گیرد، یک شى ء خارجى مى سوزد و به او مربوط نیست. کارخانه ى یکى از اقوام ما آتش گرفت، براى معالجه اش دکتر آوردیم. گفت: اگر کارخانه در قلبش بوده و آتش گرفته، هلاک خواهد شد و اگر کارخانه در بیرون قلبش بوده، آتش گرفتنش به او ربطى ندارد.
مرگ جوانى براى دو نفر پیش آمده، یکى غش مى کند، ولى دیگرى با لبخند شیرینى پسرش را غسل مى دهد، دفنش مى کند، سپس به منبر مى رود.
مرحوم شیخ غلام رضا یزدى، فقط یک پسر داشت که خیلی فاضل و دانشمند بود و در جوانی از دنیا رفت. ایشان خودش پیکر او را غسل داد و کفن و دفن کرد. سپس در مدرسه ى فیضیه در برابر صدها طلبه ی فاضل سخنرانى جالبى ایراد کرد. حادثه یکى است، اما یکى آن طور و دیگرى طورى دیگر. اگر غصه خوردن غریزى و طبیعى بود، یعنى وقتى انسان پسرش را از دست داد، ناخودآگاه ناراحت می شد، چه طور برخى افراد غصه نمی خورند؟ پس قطع طبیعى نیست.
شخصى گفت: یکى از دوستان قدیمى، مرا به منزل خودش دعوت کرد. دو اتاق خرابه در آن طرف حیاط قرار داشت و در طرف دیگر اتاقى بود که وسطش را پرده کشیده بود و خانواده اش پشت پرده بودند. ساعتى برایم صحبت کرد و به قدرى صحبت هایش در سطح عالی بود که مرا که خیلی غصه-دار بودم، از این عالم بیرون برد و کامل راحت و سبک شدم. به او گفتم: چرا اتاق هاى آن طرف منزل را نمى سازید؟ گفت: مگر حالا چه طور شده خانواده پشت پرده اند، ما هم این جا نشسته ایم، مگر اشکال دارد؟ گفتم: امروز خیلى راحت شدم، دوست دارم هر دو هفته یک بار به این جا بیایم و از صحبت های معنوی شما استفاده کنم. گفت: امکان ندارد. گفتم: چه طور؟ ما سال ها با هم رفیق بودیم. گفت: ممکن نیست. خیلى تعجب کردم. پرسیدم: چرا؟ گفت: تو موجودى هستى که اگر جمادات جاى خودشان را عوض کنند، خوش حال مى شوى و اگر جاى خودشان را عوض نکنند ناراحت می-شوی. گفتم: یعنى چه؟ گفت: مگر قالى، مبل، جواهر و… جماد نیستند؛ اگر این ها جاى خودشان را عوض کنند، مثل فرش از مغازه ى قالى فروشی به خانه ى تو بیاید، خوشحال مى شوى و اگر جای خودشان را عوض نکنند یعنی قالی و مبل و جواهر در دکان صاحبانش باشند ناراحتى؟! تو با این که خودت روح دارى، به قدرى بى ارزشى که اگر یک چیز بى روح جایش را عوض نکند، ناراحت مى شوى، لذا من نمى توانم عمرم را صرف انسان پستى مثل تو کنم!
آقایان! مى شود این حرف را به مردم فهماند؟ عمرى دیده که پدرش قالى را به خانه آورده و بسیار خوشحال بوده، او هم بدون اراده همین کار را مى کند؛ ولى مگر غیر از این است که یک جماد، جاى خودش را عوض کرده است؟ ماشین هم که از کارخانه ى ماشین سازى به خانه ى شما آمده، آیینه تمام قدى هم که از مغازه ى آیینه فروش به خانه ى شما آمده، مگر غیر از این است که جاى خودش را عوض کرده است؟ آیا ما مى توانیم این حرف ساده را به مردم بفهمانیم؟