وحشت، ترس و بزدلى یک مرض روحى است. جبن آن است که انسان با این‏که عقلاً دلیلى ندارد از چیزى بی جهت وحشت داشته باشد و بترسد مثل این‏که انسان از مرده بترسد. مرده یا تاریکی که ترس ندارد، تاریکى با روشنى چه فرقى دارد؟
افرادى که روحى قوى دارند به تنهایى به بیابان می روند یا شب کنار مرده می خوابند، چون یقین دارند که مرده کارى به کسى ندارد.
انسان باید از چى بترسد؟ از خدا، مگر خداى به این خوبى ترس دارد؟ او معدن لطف، خوبى، کمال و زیبایى است. همه ى لطف ها و بزرگی ها از اوست. بعضى از مردن می ترسند، این که روزى آمدیم و روزى هم باید برویم که ترس ندارد. مردن که چیز مهمى نیست. آیا از فقر بترسیم؟ خوب آدم اگر نداشته باشد، لباسش را وصله می زند. امیرالمؤمنین‏علیه السلام می فرمود: این ‏قدر لباسم را وصله زدم که خجالت می کشم از کسى که وصله می زند. پس فقر ترس ندارد. بعضى مادرهاى نفهم، اعصاب بچّه ها را خراب می کنند. می گویند: اگر این کار را انجام ندهى، لولو می آید تو را می خورد! امّا مادرهاى فهمیده می گویند لولو چیه؟! آن وقت این بچّه ها صحیح تربیت می شوند و اگر شما به آن‏ها بگویید: لولو، می گوید: لولو کجاست؟ بیار تا من او را بگیرم. بعضى از مرده می ترسند و اگر در اتاقى مرده اى باشد، نمی خوابند. مرده مثل چوب، بى حرکت است و کارى به آدم ندارد.
فقط از یک چیز باید ترسید، از ترس باید ترسید! زیرا ترس انسان را از بین می برد و الا هیچ چیزى ترس ندارد.
امیرالمؤمنینعلیه السلام در وصف اولیای خدا می­فرماید: وَ انسوا بِما استَوحَشَ مِنْهُ الجاهِلُونَ (اینان با آن چه نادانان از آن می هراسند، انس دارند.)مثلاً مردم از تاریکى شب می ترسند. خود آن حضرت با تاریکى شب انس داشت. نادانان از فقر می ترسند، ولى اولیای خدا می گویند: فقر، مایه ى افتخار است و از فقر وحشت نمی کنند. مردم از این که دیگران به آن‏ها بد بگویند وحشت می کنند ولى اگر تمام مردم دنیا به این عدّه فحش بدهند یا تعریف کنند، براى آن‏ها هیچ فرقى نمی کند.
همه ى بلاهایى که مردم به آن گرفتارند، در اثر معاشرت با بدان است. مثلاً فلان رفیق مشروب خورش کرده، الآن اگر شما به زندان‏ها بروید و بپرسید: چه کسى شما را مشروب‏خور و دزد کرد؟ می گویند: رفیق. هنگام تولد نه دزد است و نه مشروب خور؟! هر بلایى که به انسان می رسد، از رفیق است. الآن شما رامشى دارید که بعضى از مردهاى ۷۰ ساله هم ندارند. پدر یکى از شما می گفت: پسر من آرامشى دارد که من ندارم! امّا مواظب باشید که رفیق بد این سرمایه را از شما نگیرد. جوان‏هاى امروز چون آرامش ندارند، نمی توانند دو دقیقه یک جا بنشینند و همیشه پریشان و مضطرب هستند و به واسطه ى همین اضطراب و ناراحتى، گاهى به مجلّه گاهى به رادیو، گاهى به تلویزیون و گاهى به سینما روى می آورند. دل آرام گیرد ز یاد خدا فقط یاد خدا می تواند آرامش بدهد و این بچاره چون اصلاً با خدا ارتباطى ندارد، همیشه پریشان است.
دلا خو کن به تنهایى که از تن ها بلا خیزد
سـعادت آن کـسى دارد که از تنها بپرهیزد
قرآن بسیار می فرماید: اتَّقُواْ اللَّهَ یعنى از خدا بپرهیزید. تنها در مصرع چهارم به معناى خداست، چون فقط خدا تنها است و شریک ندارد. چه قدر شعر قشنگى است، سه بار کلمه ى تنها تکرار شده و هر کدام به یک معنایى است.
وَ انْسُوا بِما استَوحَشَ مِنْهُ الجاهِلُونَ این‏ها از تاریکى می ترسند، امّا او با تاریکى انس دارد. در تاریکى شب به قبرستان می رود و با مرده ها صحبت می کند. مردم از فقر می ترسند امّا او از فقر نمی ترسد و می گوید: مگر فقر براى مرد ننگ است؟ با افتخار وصله به لباسش می زند. او می ترسد که اگر مردم به خانه ى او بیایند و شیرینى نباشد، چه کند؟ در نتیجه وحشت می کند و فرشش را گرو می گذارد تا شیرینى بخرد و جلوى مهمان‏ها خجالت نکشد. اکثر مردم همین گونه زندگى می کنند. من کسى را نمی شناسم که این طور نباشد. یکى نیست به این بیچاره بگوید: تعریف و تکذیب مردم چه فرقى دارد؟ آدم بی شخصیّت از تعریف خوشحال و از تکذیب بدش می آید. امّا آن مرد بزرگ می گوید: اگر تمام مردم روى زمین به روى من شمشیر بکشند، براى من فرق نمی کند! بدانید رسیدن به این حال خیلى مشکل است، امّا اگر تمرین کنید، آرام آرام این حال در شما ایجاد می شود، آن وقت با خدا انس می گیرید و از مناجات با او لذت می برید.
چنین شنیدم که هر که شب‏ها نظر ز فیض سحر نبندد
مـک ز کارش گـره گـشاید فـلک به کینش کمر نبندد

 

چـنین شـنیدم که فیض ایزد به روى جوینده در نبندد
درى کـه بـگشاید از حـقیقت بر اهل معنى دگر نبندد

 

از تنهایى ملول نشوید و با خدا انس بگیرید. اگر کسى با خدا انس گرفت، بهترین رفیقش خداست و از تنهایى نمی ترسد. الآن عدّه اى از دانش‏آموزان متهجّد هستند و نماز شب می خوانند. آدم وقتى می تواند کارى کند که با خدا انس بگیرد، چه انگیزه اى دارد تا با هر کس و ناکسى دوست شود و هستی اش از بین برود.
انسان باید از درون خود را اصلاح کند، اگر انسان خودش را ساخت، همیشه یک­سان است. بشر خود ساخته در حالت جان دادن هم آرام است و می خندد. امّا بیشتر افراد بشر این گونه نیستند و از ترس مرگ در مرگ‏اند یعنى از ترس این‏که مبادا روزى بمیرند، روزى هزار بار می میرند ولى کسى که آزاد و آزاده است از مرگ نمی ترسد و هنگام مرگ هم لبخند به دهان دارد. جوانى را می بردند تا دار بزنند، می خندید. گفتند: چرا می خندى؟ گفت این دو سه دقیقه را نباید حرام کنم!
بـی گـنـهـى نـزد شـهـى مـحـتـشم
گـشت بـه قـتل چـو خـودى متّهم

 

خـواست که تا پرده ز کـارش کش
بــر ســر بــازار بـه دارش کـشـد

 

 چون سخن از دار و رسن شاه گفت
مـرد تـوکّـلـتُ عـلـى اللَّـه گفت

 

 بـا لـب خـنـدان چـو گـل نـوبـهار
رفـت جـوان رقـص کنـان سوى دار

 

 گـفـت در ایـن ره ز رفـیـقـان کسى:
کى شـده بـازیـچـه ى طفلان بسى؟

 

 دار نــگر، خنـده ى بسـیار چـیست؟
خنـده در ایـن راه سـزاوار نـیـست

 

گفـت کــه اى غـافـل از انـجـام کـار
محـنــت دنــیــا نـبــود پـایــدار

 

چـون کـه دهـد جـام فـنـا ساقــی ام
یک نـفـس از عـمـر بـود بـاقــی ام

 

ایـن نـفـسـى را کـه نـیــابــم دگـر
حیـف بـود گـر بـه غـم آرم بـه سر

 

حتّى پنج دقیقه از عمر را هم نباید خراب کرد ولى آیاکسى که در منجلاب کثافت مادّیات غرق است، می تواند این حقیقت را درک کند؟ نه، چون از اوّل در محیطى تربیت شده که همه اش غم و غصّه و آه کشیدن بوده است. بنابراین شما که به این واقعیّت رسیده اید که همه ى دنیا هیچ است و روزى آمدیم و روزى هم باید برویم، سعى کنید در برابر بزرگ‏ترین حوادث هم خودتان را نبازید.
علّت همه ى گریه و زاری ها و خودزدن‏هاى بی جا در غم از دست دادن عزیزان نداشتن تربیت صحیح است. کسى که تربیت صحیح اسلامى شده بود، هنگامى که خبر مرگ پدرش را شنید گفت: خداوند او را رحمت کند و زود آسوده شد و گرنه خودش و دیگران را به زحمت می انداخت. در مجلس فاتحه هم با کمال متانت قرآن می خواند. خواهر دیگرى داشت که خودش را می زد و گریه می کرد، به او گفت: چرا این طور می کنى؟ در جواب گفت: تو که گریه نمی کنى، اگر من هم گریه نکنم، مردم می گویند: این­ها چغندر چال کرده­اند! یعنی براى مردم قیمت قائل است و براى مردم خودش را ناراحت می کند! در نتیجه میگرِن عصبى گرفت که معالجه ندارد‏. آیا این کار درست است؟ آیا خداوند یا پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم یا دین یا عقل این اجازه را داده است؟ همین عادات غلط است که ما را بی چاره می کند.
قبل از تولّد پدر و مادرتان، شماره ى نَفَس‏هایش معلوم و کاملاً معیّن شده بود و در زمان معیّن خواهند مرد و ناراحتى و داد و فریاد تو هم هیچ فایده اى نخواهد داشت و هر چه هم بی تابى کنى، فقط اعصاب خودت را خراب کرده اى، او مرده و دیگر زنده نخواهد شد. شخصى فقط یک پسر ۱۸ ساله داشت، با کمال و با فضیلت، از دنیا رفت. پس از شش ماه از مرگش به پدرش گفتند: آقا رضاى شما این طور بود. گفت: ما آقا رضا نداشتیم! یعنى او براى خدا بود و ربطى به من نداشت! کسى که از مرگ پسرش ناراحت می شود، او را براى خودش می داند و می گوید: براى من است و به همین جهت وقتى می خواهند او را از وى بگیرند، ناراحت می شود. ولى کسى که می گوید: من بنده ى خدا هستم و از خود هیچ چیزى ندارم و هر چه هست براى او است، امکان ندارد به واسطه ى مرگ پدر یا مادر یا پسر ناراحت شود.
انسان دریا صفت، چون روحش بزرگ است، وقتى می گویند: پدر یا پسرت مُرد. می گوید: خداوند رحمتش کند، کارى از دست من ساخته نیست، اگر خودم را ریزریز هم بکنم، او زنده نمی شود. ولى برخى چون قدرت روحى ندارند، جیغ می کشند و نعره می زنند و حرف‏هاى کفرآمیز می گویند.
حاج میرزا جواد آقاى ملکى تبریزى، معلّم بزرگ اخلاق، همراه میهمان ها سر سفره نشسته بود. پسر ایشان آمد در گوش ایشان چیزى گفت و رفت. ایشان هم گفتند: بسیار خوب. بعداً معلوم شدبه ایشان گفته که خواهرم در آب انبار غرق شد. این دختر پنج ساله و خیلى شیرین بوده است. براى آن که میهمان‏ها ناراحت نشوند، با کمال آرامش فرمود: بسیار خوب، به طورى که در آن روز هیچ یک از میهمان‏ها مطلب را نفهمیدند و هیچ صدایى در خانه بلند نشد! تصوّر کنید اگر این واقعه، در منزل یکى از ما اتّفاق می افتاد. ناگهان مادر و بچّه ها نعره می کشیدند. خود ایشان بچّه را غسل داد، کفن پوشاند و دفن کرد. به مرحوم حاج شیخ عبدالکریم خبر دادند، فرمود: امکان ندارد، اگر بچّه اش مُرده بود، لااقل به من خبر می داد.
مرد خدا دوست دارد هر چه زودتر، نزد دوست برود! اگر اطراف قفسى که بلبل در آن است پر از خرس و خوک باشد، می ترسد مبادا درِ قفس را باز کند و طعمه ى آن‏ها شود، امّا اگر قفس بلبل در باغ باشد، آرزو می کند زودتر درِ قفس را باز کنند تا پرواز کند و روى شاخه هاى گُل بنشیند. فرق ما با مردان حق همین است. ما می گوییم: مبادا مرگ بیاید و ما به جزاى اعمال‏مان برسیم، ولى مرد حق می گوید:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آى
تـا در آغـوشش بـگیرم تنگ تنگ

 

مـن ز او عـمرى سـتانم جـاودان
او ز مـن دلـقى ستاند رنگ رنگ

 

أىَّ یـومینِ مِـنَ الْـمـَوتِ أفـرّ
یَـومَ لَـمْ یُقْـدر أم یـَومَ قُــدِر

 

یَـومَ لَـم یُقدَر لَـم أخشَ الرَّدی
و إذا قُـدِّرَ لَـم تـُغـنِ الـحَـذَر

 

همه ى انسان‏ها در ساعتى معیّن باید بروند. بالاتر از مرگ چیزى نیست. روزى آمده ایم و روى هم می میریم. این همه غصّه چرا؟
قرآن کریم می­فرماید: وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِکْرِى فَإِنَّ لَه و مَعِیشَةً ضَنکًا (و هر کس از یاد من دل بگرداند، در حقیقت، زندگىِ تنگ و سختى خواهد داشت.)
ممکن است کسى اشکال کند که: بسیاراند کسانى که منکر خدا و معاد و… هستند ولى امور زندگی شان هم به طور کامل مهیّا است. پس چه طور در این آیه می فرماید: هر کس از یاد من برگردد، زندگى او تنگ است. ولى باید توجّه داشت که این آیه نفرموده خانه ى آن‏ها تنگ است بلکه فرموده: زندگى آن‏ها تنگ است. یعنى ممکن است شخصى با این‏که خانه ى چند هزار مترى دارد، زندگی­اش در فشار باشد، چرا؟ چون در همان لحظه اى که در باغش خوابیده، بهترین زن زیباى دنیا را هم در بغل دارد، بلبل‏ها هم برایش آواز می خوانند، در کانون قلبش می گوید: روزى می آید که این باغ هست ولى من نیستم. مسلماً این فکر در اعماق ذهنش هست، چون نمی تواند بگوید: من نمی میرم. پس همان موقعی که دیگران به حالش رشک می برند که خوشا به حالش چه باغ بزرگى دارد، او با یک فشار و ناراحتى می گوید: روزى می آید که این‏ها هست و من نیستم. چون مرگ را عدم و نابودى خودش می داند و هرکس از عدم و نابودى وحشت دارد. پادشاه روى زمین را در نظر بگیرید، ته دلش چیست؟ می گوید: روزى می آید که این تخت و تاج و سلطنت براى من نیست و براى دیگرى است. امّا آقایى که گوشه ى حجره  و روى حصیر پاره زندگى می کند و یک لحظه خنده از لبش نمی افتد، براى آن است که مرگ را عدم نمی داند، می گوید: ما زندگانى ممتدّى داریم که بعد از این دنیا هم ادامه دارد.
بشر از دو چیز می ترسد: کم شدن و گم شدن. کم شدن مثل این که دزد بیاید و اثاثه ى او را ببرد. گم شدن یعنى در این دستگاه نابود و خاک شود. امّا ولىّ خدا نه از کم شدن می ترسد و نه از گم شدن.
مرحوم آقاى بروجردی در هنگام فوت لبخند می زد و می گفت: آقا، مرگ که هنگامه ندارد! ولى کسى که از این نعمت بی بهره است، اگر چه پول، خانه، ماشین و همه ى این‏ها را دارد، در فشار و ناراحتى است و همیشه منتظر ساعتى است که گرفتار مرگ و نابودى خواهد شد. پس در عین خوشى، ناخوش است و مثل اسفندى که در آتش بیندازند، همیشه بالا و پایین می پرد و آرامش ندارد.
یکى از دوستان گفت: به حجره ى تاجرى رفته بودم، فردى وارد شد، قدرى نشست، سپس بلند شد روى صندلى دیگرى نشست، از آن‏جا هم بلند شد، قدرى راه رفت و از در بیرون رفت! پرسیدم: این بیچاره چرا این طور است، دوستم گفت: این مضطرب است و نمی تواند حتّى دو دقیقه یک‏جا بنشیند. هم­چنین گفت: بعد از ظهر تابستانى در خانه ى یکى از دوستان، مهمان بودیم، همه خوابیدیم امّا یکى از مهمان‏ها مثل مارگزیده به خودش می پیچید. گفتم: چرا نمی خوابى؟ گفت: به جدّه ات زهرا همه شب تا صبح همین طورم! فرد دیگرى که میلیون‏ها ملک و دارایى دارد می گفت: تشکى به قطر تقریباً نیم متر تهیّه کرده ام ولى از اوّل شب تا صبح، مثل این که خار مغیلان به جسمم فرو می رود، ابداً نمی توانم بخوابم.