بين زندگانى موجود و واقعيّت، نوعى تضاد برقرار است؛ يعنى هر يك از شما از زندگى دركى داريد و آن غير از چيزى است كه در محيط جامعه می بينيد، در نتيجه رنج می بريد. مثلاً اين واقعيّت براى همه ى ما محرز و يقينى است كه آن‏چه براى يك نفر ارزنده و فضيلت است، دانش و معنويّت ‏است. ولى محيط و اجتماع می گويد: جوان بايد به دنبال هرزگى برود و در زندگى امروز وسايلى فراهم شده كه بشر نتواند راه علم را طى كند و به مقصد علمى خودش نايل شود. یا انسان از ظلم و ستم به زير دست، ناراحت می شود و رنج می برد. ولى در اثر محیط فاسد بدون اين‏كه خودش متوجّه باشد، بر خلاف واقع حركت می كند!
شما باید قبل از هر درسى كه می خوانيد، اين تضاد را حل كنيد و تضادّ بين وضع فعلي و واقع را از بين ببريد. آن‏گاه همه ى مشكلات زندگى حل می شود.
اگرما بتوانيم در اين روزگار خودمان را حفظ كنيم و از اين تضادّ بيرون بياييم و كارمان را يك سره كنيم، زندگى آرام، ملايم و خوشى خواهيم داشت. مواظب باشيد در دوره ى دبيرستان فقط سرگرم درس باشيد و خودتان را به این مزخرفات مبتلا نكنيد. بعد كه تحصيلات تان تمام شد، با اعصابى سالم زن می گيريد و ازدواج می كنيد، فعلاً سعى كنيد اين دوران را با پاكى بگذرانيد.
مسأله ى تضادّ بين واقع و وضع موجود را بايد در اسرع وقت حلّ كرد. درباره ى اين موضوع مطالعه و فكر كنيد. اگر در سنّ شما اين مشكل حلّ شود، روح گرفتار كشمكش نيست و آن‏گاه می توانيد در يك رشته، كاملاً متخصّص شويد.
چند دقيقه اى فكر كنيد و مسير زندگى خودتان را معيّن كنيد. بعد از آن‏كه به راه افتاديد، ديگر عقب گرد نكنيد و همين طور جلو برويد. ان شاء اللَّه در همين زمان و با همه ى آلودگى هايش، به مقصد می رسيد و حقايقى را از عالم درك می كنيد كه برخى آيت اللَّه ها هم نمی توانند درك كنند. فقط بكوشيد هدفى الهی در زندگى براى خودتان معيّن كنيد. فقط خوردن، مستراح رفتن و سرگرم اين مراحل حيوانى بودن، كار انسان هاى عالى مقام نيست. فرصت خيلى كم است و حيف است با دست خالى از دنيا برويد. لحظه اى فكر كنيد، خواهید دید ساعت هايى كه در گذشته ى عمر با خدا بوديد، چه قدر براى شما لذّت بخش است. اما براى ساعت هايى كه با شهوت شكم يا هوسرانی ها گذرانده ايد، پشيمانيد. خيلى جاى تأسّف و تأثّر دارد كه انسان ببيند با دست خالى از دنيا می رود.
سعى كنيد با افرادى دانشمند تماس بگيريد و سرمايه هاى علمى براى خودتان تهيّه كنيد و از هر دقيقه ى عمرتان استفاده كنيد.
مردماني كه بويى از معنويّت به مشام شان رسيده، وقتى می بينند واقع امرى و آن‏چه در آن هستند چيز ديگرى است، اگر به همين حال بمانند هميشه گرفتار فشار روحى هستند ولى اگر كوشش كنند از اين مرحله خارج شوند و كار را يك سره كنند، داراى روحى آرام و اعصابى راحت خواهند بود .
تمام اشكال براى نسل حاضر است. آن هم براى افرادى كه از معنويّت بهره اى دارند و وضع حاضر را مخالفت با واقع بينى خود می بينند و اگر كسى كمى فكر كند، متوجّه می شود كه بدبخت ترين افراد بشر در تمام ادوار، نسل حاضر و جوان‏هاى امروزاند كه در حالت بحرانى هستند. سلسله عقايدى از نياكان شان گرفته و عقايدى معنوى دارند ولى آن‏چه در آن هستند، چیز ديگرى است. در روزگارى كه موانعى براى رشد معنوی نبود، يعنى نه زن‏هاى بی حجاب بودند و نه اين مناظر فريبنده ى زننده، اگر فردى به کمال می رسيد، هنر و مقامى نبود. مقام براى كسانى است كه در روزگار بحرانى، حقیقت را فداى موهومات نمی كنند. اين بحران به نهايت رسيده است. در گذشته اگر كسى می خواست مطرب به خانه اش بياورد، اهل محل می ريختند و خانه اش را آتش می زدند. اگر كسى مطرب نمی آورد، براى آن بود كه نمی توانست ولى امروز در تمام خانه ها از فقير و غنى، وضيع و شريف بالاترين وسايل غنا و موسيقى وجود دارد، هيچ كس هم ملامت و سرزنش نمی كند. اگر كسى در اين زمان ديدِ وسيع ترى داشت و با روحى قوى خودش را از آلوده شدن به حرام يا شهوت رانی ها حفظ كرد، ارزش دارد.
براى نجات از اضطراب و ناراحتى، تصميم قطعى بگيرید و خواسته هاى نفسانى را زير پا بگذارید، از آن‏ها رد شوید و به درياى نور وارد شوید. بين تو و دوست، يك قدم بيشتر فاصله نيست و آن يك قدم اين است كه پايت را روى هواى نفس بگذارى. اين قدم را كه برداشتى، قدم دوم به دوست می رسى و ديگر فاصله اى نيست.
يك قدم بر نفس خود نِه، ديگرى بر كوى دوست
هـر چه بينى دوست بين، با اين و با آنت چه كار؟
بايد ملكات رذيله را كنار بزنى تا ملكات عاليه و خداوند در قلب مستقر شود.
منظر دل نيست جاى صحبت اغيار
ديـو چـو بيرون رود فرشته درآيد
بايد اين جنگ را خاتمه داد و اين نزاع داخلى را ريشه كن كرد كه اين جنگ از هر جنگى خانمان‏سوزتر است. بياييد همّت كنيد كار را يك­سره كنيد. يا بگوييد: خدا، قيامت و نشئه ى بعد دروغ است، يا اگر آن‏طرف را اختيار كرديد، به طور صحيح قبول كنيد. از آن‏ها نباشيد كه قرآن كريم می فرمايد: مُّذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذَ لِكَ لَآ إِلَى هَؤُلَآءِ وَلَآ إِلَى هَؤُلَآء (ِميانِ آن دو گروه دو دل­اند؛ نه با اينان­اند و نه با آنان.) گاهى از اين‏طرف می روندو گاهى از آن طرف. هدف‏شان معلوم نيست. حضرت امیرعلیه السلام هم درباره­ی اینان می فرماید: يَميلون مَعَ كُلِّ ريح با هر بادى حركت می كنند.
يك مرد الهى با اين كه آخرت را دارد، از دنيا هم حدّاكثر استفاده را می كند. شخص مادّى غذا می خورد ولى برايش زهر است، چون خواسته هايى دارد و به آن‏ها نرسيده است ولى يك مرد الهى اگر نان خالى هم بخورد، با كيف و لذّت می خورد. انسان مادّى لباس می پوشد، ولى باز هم گرفتار غصه است، چون هر لباسى بپوشد، دوست دارد لباس نوتر و قشنگ‏ترى بپوشد! ازدواج كنيم، بچّه دار بشويم ولی سعى كنيم به هيچ چيز و هيچ كس دل نبنديم و آنى از ياد خدا غافل نباشيم.
اگر تاكنون اين حال در شما به وجود نيامده، تمرين كنيد؛ چون در آينده با دنياى مضطربى مواجه می شويد و اين اضطراب هم روزافزون است.
علّت اضطراب افراد مادی اين است که در هر آن فکر می کنند ممكن است اموالشان از بين برود و در نتيجه احترامشان تمام شود.
بـر مال و جمال خويشتن غرّه مشو
كان را به شبى برند و اين را به تبى
بيچاره خيال می كند مال و پول می تواند كارى كند. بدبخت نمی داند اگر مردم به او احترام می گذارند، در حقيقت به پولش احترام می كنند.
بشر با اين عظمت اگر قيمت خود را نشناسد، خودش را با يك خانه! يك ماشين! يا مقام معاوضه می كند و زمانى كه بخواهند اين‏ها را از او بگيرند، مسلّماً سكته می كند! انسانى كه مرگ و حيات برايش فرقى ندارد، آيا سزاوار است خودش را به اين مسايل پست بفروشد. اگر كسى با معنویات آشنا شود، ديدش نسبت به عالم عوض می شود. آن وقت براى چيزهايى كه ما غصّه می خوريم، غصّه نمی خورد. اگر دزد قالى را ببرد، عزا نمی گيرد. عزاى شكم و زير شكم را ندارد! بلكه صفا و نورانيّتى می يابد كه دنيا و مافيها در نظرش مشتى خاكستر می شود.
پيرمرد ۷۰ ساله ى ميليونرى، وقتى مأمور مالياتى آمد كه ۱۰۰ هزار تومان از او بگيرد، خودش را از بالاى ساختمان پنج طبقه به پايين انداخت و مُرد. آيا اين شخص مريض نيست؟ يكى نيست به اين احمق بگويد: اگر تو نباشى، پول چه فايده اى دارد؟
روزى نيست كه افراد زيادى دست به خودكشى نزنند، چرا؟ آيا به خاطر فقر و گرسنگى خود را می كشند؟ آيا به علّت بدهكارى و… خودكشى می كنند؟ نه، خانه، باغ و همه ى وسايل زندگى در اختيارش است ولى در نامه اى نوشته چون زندگى تكرار مكرّرات است، خواستم خودم را راحت كنم، لذا به زندگی ام خاتمه دادم.
تکرار امور زندگى خسته كننده است. ايرج ميرزا می گويد:
طرب افسرده كند دل چو ز حد در گذرد
آب حـيوان بـكشد نـيز چـو از سر گذرد
يعنى اگر كسى آب حيات بخورد، براى هميشه زنده است. همين آب اگر از سر بگذرد، انسان را غرق می كند. ديديد كسانى كه يك روز تعطيل از صبح تا شب می خندند و شوخى می كنند، غروب آن روز ناراحت می شوند يا كسانى كه به موسيقى مبتلا هستند، آخرش تاريك می شوند و می خواهند راديو را بشكنند.
آن شخص در باغ ۵ هزار مترى، با داشتن همه ى وسايل خوشى خودكشى می كند و می نويسد: من از همه ى لذّت‏ها بهره مند شدم و ديگر برايم لذّتى نمانده و حالا از امور تكرارى خسته شدم امّا مردى روحانى كه در نهايت درجه ى فقر و فاقه است، خودكشى نمی كند؛ چون زندگى براى او تكرارى نيست، هر روز يك زندگى نويى دارد و يك قدم در راه خدا بر می دارد و هر روز درخشش چشمش بيشتر و نورانيّت و صفايش زيادتر است.
بـيزارم از آن كـهنـه خـدايـى كـه تـو دارى
هـر روز مـرا تـازه خـداى دگـرى هـسـت
***
مـن از ايـن زنـدگى يـك نـهج آزرده شـدم
گرچه قند است نخواهم كه مكرّر شده است
چند تا روح آرام سراغ داريد؟ همه پريشان و مضطرب هستند.
آقاى چهرازى، در كتاب ۲۰ مقاله می نويسد: پس از آن كه نه سال در آمريكا، در رشته ی اعصاب كار كردم، به ايران برگشتم. در اوایل به خاطر ناراحتی هاى عصبى، کسی به من مراجعه نمی­كرد، تنها براى معالجه ى امراض جنسى می آمدند ولى حالا كه ۲۰ سال از آن وقت گذشته، ۹۵ درصد امراض، ناراحتی هاى عصبى است. اين‏ها از كجا آمد؟ سوغات آمريكا و اروپا است. جوان خواسته­هايى دارد و به آن‏ها نمی رسد، لذا گرفتار ضعف اعصاب می شود. امروز بيشتر مردم كره ى زمين، به امراض روحى و روانى مبتلا هستند، زيرا با خدا زندگى نمی كنند. ولی براى انسان موحّد متديّن پاك، ضعف اعصاب هيچ معنايى ندارد. او می گويد: هر چه هست از طرف خدا است و آن‏چه خدا براى من خواسته، همان خوب است.