ابن مسکویه در ادامه ی تعریف حزن می نویسد: وَ سَبَبُهُ الحِرصُ عَلَى القِنیاتِ الجِسمانیَّه وَ الشَّهَواتِ البَدَنیَّه سبب حزن، حرص بر خواسته هاى جسمانى و شهوات بدنى است چون چیزهایى را مى خواهد و به آن نمى رسد، غصّه مى خورد. این سؤال مطرح مى شود که چرا یک نفر این قدر خواسته دارد؟ ریشه ى این مسأله را پیدا کنید. چرا برخى وقتى یکى از خواسته هاى نفسانیش از دست مى رود، ناراحت مى شود؟
کره ى زمین محدود است، از طرفى عمر ما هم محدود است؛ ۵۰ یا ۶۰ یا ۱۰۰ سال، بالاخره تمام مى شود. امّا براى این عمر محدود، این همه وسایل رفاه فراهم کرده ایم! کسى که در یک عالم محدود و با یک عمر محدود زندگى مى کند و معتقد است که پس از مدّتى بدنش خاک مى شود، البتّه باید حرص و ولع داشته باشد. مثلاً اگر سکى را به باغى ببرند و به او بگویند: فقط یک ساعت در این جا هستى و بعد تو را مى کُشند، یا او را به صحراى سوزان برند، مسلّماً مى گوید: حالا که یک ساعت بیشتر نیستم، باید بیشترین استفاده را ببرم و اگر نتوانست استفاده کند غصّه مى خورد؛ پس میزان حرص و علاقه‌ى شدید به مادیّات این است. هر کس را دیدید که با نشاط و منبسط است و بود و نبود چیزى برایش فرق نمى کند، بدانید به بقاى روح و ماوراء الطّبیعه معتقد است؛ یعنى عالم هستى را منحصر در این شصت سال نمى داند و باور دارد که عالم هستى محدود نیست و این کره ى زمین نسبت به وسعت عالم بعد، خیلى ناچیز است؛ لذا بود و نبودش براى او اهمّیّتى ندارد. غذا و لباس، خانه و اثاث، هر جور که باشد، براى او فرق نمى کند ولى کسى که مى گوید: ما هستیم و این چند سال و پس از آن خاک خواهیم شد و از بین خواهیم رفت و از طرفى مى داند که نمى تواند از همه ى لذایذ دنیا استفاده کند، یقیناً متأثّر و غمگین خواهد بود. پس علّت حُزن، حرص بر خواسته هاى نفسانى و علّت حرص بر خواسته هاى نفسانى، ایمان نداشتن به بقاى روح است؛ این میزان و ترازو است.
اگر کسى هیچ چیزى را محبوب نگرفت؛ یعنى وقتى از او مى پرسند: دوست دارى وضع چگونه باشد؟ بگوید: همان طور که هست، این شخص، هیچ حزن و اندوهى ندارد. از این شخص مى پرسند: آیا دوست دارى فقیر یا غنى باشى؟ مى خواهى مریض یا سالم باشى؟ در جواب همه ى این پرسش ها مى گوید: همان طور که هست، خوب است! شما را به خدا آیا ممکن است این انسان در زندگى ناراحت شود؟ و بر عکس کسى که در برابر حوادث و پیشامدها مدام غصّه مى خورد، دو ناراحتى دارد: یکى این که آن حادثه برایش پیش آمده و دوّم این که مدام محزون و ناراحت است. مثلاً اگر کسى تصادف کند، پایش بشکند و در بیمارستان بسترى شود، اگر مدام محزون و ناراحت باشد، دو ناراحتى دارد: یکى این که پاى او شکسته و باید این درد را تحمل کند، دیگر این که غصّه مى خورد که چرا پایش شکسته است! پا در گچ، مدّتى هم باید در بیمارستان باشد، مى خواهد چه کار کند؟ مرتّب مى گوید: چرا این طور شد؟ اگر خودش را ریز ریز هم کند، پا در گچ است و تا روز معیّن نرسد، نمى شود آن را باز کرد، بعد هم شاید پایش را قطع کنند و پاى مصنوعى به جاى آن بگذارند. هر چه داد بزند و فریاد بکشد، هیچ اثرى ندارد؛ فقط ضرر کرده، زیرا مصیبتش دو تا شده، یکى مرض و یکى هم خود خورى. پس به آن چه هست باید خوش بود.
یکى از دوستان، مجراى بولش بند آمده بود و نمى توانست بول کند، لذا پهلویش را سوراخ کرده بودند و از آن جا بول بیرون مى آمد، در تابستان ها اطراف محلّ زخم سوزش شدیدى داشت، امّا دوستان هر وقت به عیادت او مى رفتند، با یک دنیا نشاط – در حالى که لبخند شیرینى بر لبانش بود – مى گفت: این هم یک جور است! تصوّر می‌کنید این آقا از علما بوده؟ نه، بلکه بازارى و تاجر بود، ولى حقیقتاً انسان بود. دوستان از عیادت ایشان، نه تنها ناراحت نمى شدند؛ بلکه از بس او با نشاط بود، از دیدنش خستگى شان در مى رفت.
پس باید آن طور که هست، خوش بود و نباید هیچ چیزى را محبوب گرفت؛ امّا ما محبوبى داریم به نام ثبات، مى خواهیم در وضعیتى که قرار داریم، باقى بمانیم. سالم باشیم، جوان و پولدار باشیم. در دانشگاه قبول شویم، با دختر خوبى ازدواج کنیم و…امّا هیچ گاه وضعیّت انسان ثابت نمى ماند، پس باید با هر چه هست، خوش بود. آقایان، چه کسى مى تواند این طور باشد؟ کسی که محبوب ندارد، ولى شما محبوب دارید محبوبتان ثَبات است. دوست دارید پدر، مادر و برادر و خواهرتان زنده و سالم باشند، خودتان همیشه پول داشته باشید، کسى به شما فحش ندهد و… مگر مى شود دهان مردم را دوخت؟ آن آقا مى گوید: مگر مى شود انسان ناراحت نشود، ما این همه خدمت کرده ایم، امّا مردم نمک نشناس اند! محبوب این آقا آن است که مردم در مقابلِ خوبى او، به او خوبى کنند و چون خوبى نمى کنند، ناراحت مى شود. آیا اگر این محبوب را نداشت، باز هم ناراحت مى شد؟ پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله وسلم با آن مقام شامخ، خاکستر بر سرش مى ریختند، باز هم به عیادت آن شخص مى رفت! اگر میل داشت که خاکستر بر سرش نریزند، آیا مى توانست این کار انسانى را انجام دهد؟! هیچ گاه جور معیّنى را در نظر نگیرید، محبوب نگیرید تا به واسطه ى از دست رفتنش، ناراحت شوید. گفتن این حرف ها آسان است ولى در پیاده کردن آن ها باید جان کَند و سختى کشید. این جمله را تا آخر عمر فراموش نکنید: خواستن، سختى و مشقّت دارد، نخواستن، سختى و فشار ندارد!
همه ى فشارها از خواستن است، نخواستن سختى و مشقّت ندارد. مى گوید: چه قدر خوب بود اگر مى توانستیم خانه ى کنارى را مى خریدیم و دیوار آن را بر مى داشتیم و دو حیاط منزل یکى مى شد! مى گفت: چهارده سال سختى کشیدم تا شکر خدا امسال آن خانه را خریدم و دیوار را برداشتیم و حالا خانه وسیع شده است. آرى، راست مى گوید خانه اش بزرگ شده، ولى او کوچک شده. آیا صحیح است انسانى چهارده سال از عمر خود را صرف این مزخرفات کند؟ خواستن سختى دارد و نخواستن سختى ندارد. دیگرى مى خواهد سرماى سرد زمستان شکوفه هاى درختانش را خراب نکند، ناگهان تگرگ مى آید و تمام درخت ها خشک مى شود و در نتیجه ناراحت مى شود، امّا اگر نمى خواست، آیا باز هم ناراحت مى شد؟ دوست دارد نمیرد، لذا وقتى مى فهمد که باید بمیرد، ناراحت مى شود. امّا کسى که مرگ را حق مى داند و مشتاق مرگ است، آیا ممکن است ناراحت شود؟ خیر، پس خواستن باعث سختى است.
جابر بن عبداللَّه انصارى، از زمان پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم تا زمان حضرت باقرعلیه السلام زنده بود و در اواخر عمر نابینا شد. حضرت رسول صلى الله علیه وآله وسلم به او فرمود: تو عمرى طولانى خواهى داشت و پسر پنجم مرا خواهى دید، سلام مرا به او برسان. جابر مى گوید: به خدمت امام زین العابدین علیه السلام رفتم. دیدم پسر چهارده ساله ای گویى در دست دارد و با آن بازى مى کند. عظمت او مرا شیفته اش کرد. به وى سلام کردم. تا سلام کردم، فرمود: جابر! سلام جدّم را بر من برسان. عرض کردم: پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم به شما سلام رساند. فرمود: بر جدّم و بر تو سلام. تعجّب نکنید، امام چون داراى علم امامت است، از همان ابتداى تولّد، همه چیز را مى داند. جابر مریض شد، حضرت باقرعلیه السلام به عیادت او تشریف برد و به او فرمود: حالت چه طور است؟ عرض کرد: صبح کردم، در حالى که مرض را بهتر از سلامتى، فقر را بهتر از غنا و مرگ را بهتر از زندگى مى خواهم. حضرت فرمود: ما خانواده این طور نیستیم. جابر از این سخن امام بسیار متعجّب شد که این مقام عالى ترجیح فقر بر غنا، مرض بر سلامتى و مرگ بر زندگى چگونه روش خانواده ى رسالت نیست؟ حضرت فرمود: اگر خداوند براى ما فقر بخواهد فقر، اگر غنا بخواهد غنا، اگر مرض بخواهد مرض، اگر سلامتى بخواهد سلامتى، اگر مرگ بخواهد مرگ و اگر حیات بخواهد ما هم حیات را مى خواهیم! ما از خودمان در برابر حق، هیچ اراده اى نداریم.
آقایان این، درس انسانیّت است یعنى کسى که این طور شد، دیگر محبوب ندارد و کسى که محبوب نداشت، ناراحتى ندارد. چه قدر این گونه زندگى کردن لذّت بخش است! اگر این طور شد، همین دنیا براى آدم بهشت مى شود، دیگر ناراحتى معنا ندارد. امّا متأسفانه بیشتر ما این گونه نیستیم.
شخصى زانویش به علّت رماتیسم ورم کرده و به شدّت درد مى کند. البتّه ناراحتى او از جهت درد، کاملاً طبیعى است و براى این مسأله نمى شود کارى کرد. ناراحتى او از این است که چرا باید درد کند؟ این مسأله ى دومى است که ما را بیچاره کرده است و باید این را از برنامه ى زندگى حذف کنیم تا آسوده شویم. یک مسأله وضعى و دیگرى انتقالى است. وضعى این است که جایى از بدن شکسته و درد مى کند، یا مبتلا به سرطان معده است و به این خاطر درد مى کشد ناراحت است، ولى مسأله ى دومى به اختیار انسان است که نگوید: چرا درد مى کند؟ عزیزان، سعى کنید این مسأله ى چرا چرا را از برنامه ى زندگى حذف کنید. از حکیمى پرسیدند: چه دوست دارى؟ گفت: دوست دارم طورى شوم که دلم هیچ نخواهد! گفتن این جمله آسان است ولى پیاده کردن آن، مرد مى خواهد و در آن صورت آسمان، زمین و… مطابق میل شما خواهد بود.
جهان یک سر به کام خویش دیدم
چو بنهادم برون از خویش گامى
برون از دهر باید شد نه از شهر
ز خود باید شدن نه از سرایى
یعنى وقتى خود را رها کردم و از خود بیرون آمدم و هیچ خواسته اى نداشتم، همه ى دنیا مطابق میلم خواهد شد. کسى که از خودش نگذشته، مسلّم وقتى کسى به او فحش دهد، ناراحت مى شود؛ ولى وقتى از خودش گذشت، بر فرض به او فحش هم بدهند، هیچ اثرى در وجود او ندارد و ناراحت نمى شود. براى این شخص، تعریف و تکذیب مردم، هیچ اهمیتى ندارد. کسى که از خودش نگذشته اگر بخواهد حتّى به اندازه ى سرِ سوزن به خودى او لطمه بخورد، آسمان و زمین را به هم مى زند! اگر الآن به مستر فلانى در لندن فحش بدهند، آیا شما ناراحت مى شوید؟ نه، چون این مطلب به شما مربوط نیست. اگر انسان خودپرست و مغرور نباشد، وقتى هم که به او فحش مى دهند، کوچک ترین تغییرى نخواهد کرد.
اگر کسى محبوب نگرفت، هیچ وقت ناراحت نمى شود. حضرت على علیه السلام مى فرماید: نَزَلَت أنفُسُهُم مِنهُم فِی البَلاء کَالَّتی نَزَلَت فِی الرَّخاءنفس هایشان در بلا، مثل کسى است که در آسایش و خوشى است.
تصوّر این مطلب خیلى مشکل است. آقایى خودش و خانواده اش مریض است، پول نسخه هم ندارد، دکتر هم گفته مرض تو سرطان است و معالجه اى هم ندارد، اجاره خانه هم ندارد، صاحب خانه مى خواهد اثاثش را در خیابان بریزد. در همین احوال شاد است و مى خندد! درست مثل ثروتمندى که همه چیز مطابق میلش است و در نهایت درجه ى خوشى است، چون خواسته اى ندارد و اگر از او بپرسید: میل دارى اوضاع چه جور باشد؟ مى گوید: همان طورى که هست! یک فرد عادى مى گوید: مگر ممکن است؟ مى گوییم: نه تنها ممکن است، بلکه افرادى داراى همین خصوصیّات در اجتماع خودمان زندگى مى کنند.
مرحوم قائنى از علماى قم بود و به سرطان معده مبتلا بود. بعضى از انواع سرطان مثل سرطان معده خیلى درد دارد. کسانى که به سرطان معده مبتلا مى شوند، از شدّت درد نعره مى کشند و نمى توانند بخوابند. ایشان را براى معالجه به تهران آوردند، دکتر دست به شکمش گذاشت، دید مثل سنگ شده، خیلى تعجّب کرد که چگونه با این حال مى خندد. گفته بود: ایشان با این مرض، باید ناله و فریاد کند، خیلى جاى تعجّب است که این طور آرام و با نشاط است، علّت چیست؟ علّت آن است که هیچ چیزى را محبوب خود قرار نداده است ولى ما این گونه نیستیم و مى گوییم: باید خوش و سالم باشیم و همه چیز مطابق میل مان باشد. توجّه کنید همیشه مى گویم: باید، باید و وقتى توقع زیاد شد و خواسته هاى ما عملى نشد، ناراحت مى شویم، امّا اگر انسان توقّع نداشته باشد، دیگر ناراحتى معنا ندارد.
یکى درد و یکى درمان پسندد
یکى وصل و یکى هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آن چه را جانان پسندد
اگر این طور شدیم، دیگر ناراحت نمى شویم، ولى توجه داشته باشید که خیلى باید زحمت کشید تا به این مرحله رسید. دانستن اصطلاحات علمى و اخذ مدرک که کارى ندارد. درس ها را خواندید و تمام شد، فردا هم دیپلم، پس فردا هم لیسانس و… مى گیرید. بچّه یهودى هم این مراحل را طى مى کند. آن چه مشکل است، تغییر صفات نفس است. اگر بخواهید یکى از صفات نفس را تغییر دهید، خیلى باید زحمت بکشید. تا حالا حسود بودم، مى خواهم نباشم. متکبّر بودم، مى خواهم نباشم و… اگر توانستید حتّى یکى از این صفات بد را تغییر بدهید، هنر است وگرنه حفظ فرمول هاى ریاضى، فیزیک و شیمى کارى ندارد. اگرکسى این مطلب را فهمید که در دنیا حتّى یک نفر نیست که امور زندگى مطابق میلش شده باشد، دیگر ممکن نیست براى ناملایمى که برایش پیش مى آید، ناراحت شود.
گر موج خیز حادثه سر بر فلک زند
عارف به آب تر نکند رخت پخت خویش
اى حافظ ار مدام میسّر شدى مراد
جمشید نیز دور نماندى ز تخت خویش
اگر بنا بود همه چیز مطابق میل باشد، جمشید پادشاه ایران نمى خواست از تخت پادشاهى کناره گیرى کند، پس چرا مُرد؟ هیچ کس میل ندارد بمیرد، مگر مى شود نمرد؟ فرض کنید همه ى امور دنیا مطابق میل تان باشد، با مُردن چه مى کنید؟ مگر مى شود نمُرد؟ اگر محبوب داشتید، همین جا اوّلین درد بى درمان است. داد و فریاد و عصبانیت و کفر گویى که چرا حالا باید بروم! حالا که وقت مردن نیست! فرزندانم کوچک اند و بى سرپرست مى مانند و… از دنیا مى رود، در حالى که بغض و عداوت خدا در وجودش نهفته است، چون به زور او را مى برند. ولى کسى که در این دنیا محبوب نگرفته مى گوید: اگر باید برویم، برویم،من از خودم هیچ اراده اى ندارم.
گر تیر بارد از کوى آن ماه
گردن نهادیم الحکم للَّه
حسرت مى خورد که چرا چیزى را که داشته از دستش رفته یا آن چه را که مى خواسته، عملى نشده است. میل به ثبات که انسان دوست دارد وضعش ثابت باشد خواستن است و او را بیچاره مى کند. مگر مى شود وضع کسى ثابت باشد! در یک صورت، آیا ممکن است فلک برپا باشد؟ پس موها چرا سفید شده؟ دندان ها چرا ریخته؟
مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود
نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود
چه دوست داشته باشى چه نداشته باشى، دندان ها ریخته است! مى گوید: چرا پایم درد مى کند؟ اگر مى خواهى ناراحتی¬ ات چندین برابر نشود، چرا را از برنامه ى زندگى حذف کن. به واسطه ى افراط یا بى نظمى یا هر علّت دیگرى فعلاً درد آمده، حداقل به واسطه ى چرا گفتن که نگفتنش در اختیار توست ناراحتى ات را چند برابر نکن.
اگر ما امروز به کسالت هاى روانى و اعصاب و افسردگى و ملامت و قیافه هاى درهم شکسته مبتلا هستیم و باید به دشمنان مان التماس کنیم به آن ها پول بدهیم و به اسم دوا، میلیون ها تومان دارو از آن ها بخریم، علّتش مسایل روانى است.
دکتر چهرازى مى گوید: در بیست سال قبل که پس از نه سال تحصیل در آمریکا به ایران برگشتم، براى کسالت اعصاب، حتى یک نفر به من مراجعه نمى کرد. اصلاً مرض اعصاب مطرح نبود، فقط براى معالجه ى امراض جنسى پیش من مى آمدند، ولى الآن هر کس را که مى بینید، مى گوید: سردرد دارم، خوابم نمى برد، زخم معده دارم و… همه اینها امراض روان تنى است که اگر مسایل روحى حلّ شود، این مرض ها خود به خود از بین مى رود. افراد روشن ضمیرى که در برابر جزئیّات زندگى متأثّر نمى شوند، حتّى در سنّ نود سالگى، قیافه اى گلگون دارند و ابداً دارو براى آن ها معنا ندارد و مى گوید: تا حالا حتّى یک قرص هم نخورده ام! تصوّر نکنید این ها مطالب افسانه است. نمونه هاى زیادى از این افراد داریم و چیز تازه اى نیست. خداوند متعال در اواخر سوره ى یس مى فرماید: إِنَّما أَمرُهُ إِذا أَرادَ شَیئاً أَن یَقولَ لَهُ کُن فَیَکون چون به چیزى اراده فرماید، کارش این بس که مى گوید: باش، پس بى درنگ موجود مى شود.
اگر کسى بگوید هر چه من مى خواهم باید بشود، در حقیقت مى خواهد بگوید: من خدا هستم! آیا شما خدا هستید؟ اگر خدا نیستى، چرا در برابر امرى که مى خواهى و نمى شود، ناراحت مى شوى؟ اگر کسى در روز بگوید: من میل دارم شب شود، اگر نشود آیا ناراحت مى شود؟ نه، زیرا این امر در اختیار او نیست. آن کسی که هر چه میل دارد مى شود، خدا است. تو که خدا نیستى. در حقیقت با همین حرفش – که چرا آن چه خواستم نشد – ادّعاى خدایى مى کند! اگر ادّعاى خدایى نمى کنى، چرا وقتى امرى مطابق میلت نباشد، عصبانى مى شوى؟ پدرت مُرده، او باید مى مرد؛ مگر مى شود پدرت همیشه بماند؛ پس در حقیقت مى خواهد بگوید: من خدایم و آن چه مى خواهم باید بشود. اگر قدرى فکر کنید، خواهید فهمید که هر کدام از ما، ادّعاى الوهیّت داریم. کُنْ فَیَکون فقط مخصوص خدا است. آیا تو خدا هستى که مى گویى: نباید امرى مخالف میلم باشد؟ واقعاً عجیب است که این حقایق روشن را نمى فهمیم. علّتش این است که در محیط هاى آلوده اى زندگى مى کنیم لذا این مسأله‌ی بدیهى براى ما، یک مسأله ى مشکل علمى و فلسفى شده است. چون این توقّع خام را دارى که دستور من هم باید کن فیکون باشد و مسلّماً هم نمى شود، از این جهت بسیار ناراحت مى شوى، ولى اگر معتقد باشى بنا نیست هر چه ما مى خواهیم، مطابق میل مان باشد، دیگر غم، غصّه و افسردگى معنا ندارد.
قرآن می فرماید: فإمّا یَأتِینَّکُم مِنّی هُدیً فَمَن تَبِعَ هُداىَ فَلا خَوفٌ عَلَیهِم وَ لا هُم یَحزَنون پس اگر از جانب من شما را هدایتى رسد ، آنان که هدایتم را پیروى کنند بر ایشان بیمى نیست و غمگین نخواهند شد. خداوند در این آیه مى فرماید: هر کس از کتابى که براى هدایت مردم فرستادم پیروى کند، نه ترس دارد و نه غصّه. البته مقصود پیروى از همه ى مطالب کتاب است؛ اگر به بعضى از آیات قرآن عمل کنیم و بعضى دیگر را زیر پا بگذاریم، هیچ فایده اى ندارد. خداوند متعال در آیه ى ۲۲ سوره ى حدید مى فرماید: لِکَی لا تَأْسَوا عَلى ما فاتَکُم وَ لا تَفرَحوا بِما آتاکُم تا بر آن چه از دست شما رفته اندوهگین نشوید و به سبب آن چه به شما داده است شادمانى نکنید.
مگر یکى از آیات قرآن، همین آیه نیست؟ اگر کسى به این آیه عمل کرد، دیگر چه غصّه اى دارد؟ بعضى خیال مى کنند عمل به قرآن یعنى نماز و روزه. مى گوید: آقا، ما که نماز مى خوانیم، روزه مى گیریم، پس چرا همیشه غصّه داریم؟
براى هر چه از دستتان رفت، غصّه نخورید. این، دستور قرآن است ولى او مى گوید: آدم چه طورغصّه نخورد، اگر غصّه نخورد، غصّه او را مى خورد! اتّفاقاً راست هم مى گوید: از بس که روحش ضعیف است و بر افکارش مسلّط نیست، افکارش بر او مسلّط است. اگر کسى از شرّ زنبورها توى حوض آب برود، تا سرش را از آب بیاورد، زنبورها روى سرش مى ریزند! این بیچاره هم که گرفتار افکار پریشان است به مستى پناه مى برد تا ساعتى از فشار آن افکار راحت باشد امّا به محض آن که هوشیار شد، آن افکار پریشان هم چون زنبور به مغزش هجوم مى آورند. مى دانید چرا افرادى به مشروب، تریاک و هروئین پناه مى برند؟ مى گوید: براى آن که یک ساعت از این فکرها راحت شوم! چون خواسته دارد و به مغز و فکر او فشار وارد مى شود، مى خواهد به وسیله ى این ها قدرى آسوده شود. ازدواج کرده، همسرش هم خوب است، امّا زن هاى دیگرى هم هستند که از زن خودش بهترند، مى گوید: چرا یکى از آن ها نصیبم نشد!
شخصى پولى پیش تاجرى داشت، آن تاجر ورشکست شد، این هم از شدّت ناراحتى به انفارکتوس قلبى مبتلا شد! با این که میلیون ها تومان ملک دارد، براى آن که مثلاً یک میلیونش از بین رفته، به انفارکتوس مبتلا شده است. بعد از مدّتى هم آن تاجر پولش را داد، ولى او براى همیشه مریض شد! چون دوست داشت بدهکارش ورشکست نشود، وقتی خلاف میلش واقع شد، قلبش مریض شد! امّا اگر ورشکست شدن و نشدن بدهکارش نزد او یک سان بود، این ناراحتى براى او به وجود نمى آمد.
جان ها قربانِ قرآن! خاک بر سر کسى که از قرآن جدا شده و حالا باید همیشه قرص و شربت بخورد. خودش هم مى داند که این داروها هیچ فایده اى ندارد. در آیه دقّت کنید این دو مسأله با هم است: اگر چیزى از دست تان رفت غصّه نخورید وبه نفعى که به شما رسید، شادمان نشوید. کسى که وقتى مثلاً یک میلیون سود می برد، بى اختیار خوشحال مى شود، مسلّماً وقتى از دستش برود، غصّه مى خورد. چه کسى غصّه نمى خورد؟ کسى که هر دو طرف برایش مساوى باشد، و تا آن نشود، این نمى شود. البتّه کار مشکلى است، حتّى تصوّرش براى بعضى سنگین است ولى مسلّماً غیر ممکن نیست. هر کسى باید خودش را بسازد و همان طور که گفتیم تغییر صفات نفس، از هر کارى مشکل تر است. باید مدّت زیادى تمرین کنید. یعنى وقتى نفعى مى برید، با خود بگویید: اگر نبود چه مى شد و اگر چیزى از دست تان رفت بگویید: به درک که رفت. مدّتى که تمرین کردید، این روحیّه قوى که در همه حال یک سان باشید و هیچ چیز در شما اثر نکند براى شما حاصل مى شود.
در عالم بى ثبات کس خرّم نیست
شادى و نشاط در بنى آدم نیست
این بیت، همه ى حرف هاى ما را که گفتیم از بین برد! مى گوید: اصلاً نمى شود که بنى آدم خوش باشد و این دنیا هم جاى خوشى نیست ولى بیت دوم، جواب این اشکال را مى دهد:
آن کس که در این زمانه او را غم نیست
یا آدم نیست یا در این عالم نیست
یکى از علماى بزرگ از دنیا رفت. مردم در تشییع جنازه اش گریه مى کردند، ولى پسرش مى خندید. پرسیدند: چرا مى خندى؟ گفت: مگر چه شده! به قدرى بى شعور بود که اصلاً درک نمى کرد! شاعر مى گوید: هر کس غمگین نیست مثل همین پسر یا آدم نیست یا در این عالم نیست؛ یعنى به قدرى بزرگ و بیرون از این عالم است که این حرف ها در او هیچ اثرى ندارد. شما باید ان شاء اللَّه از گروه دوم باشید. وقتى کسى بیرون از این عالم باشد، اگر سیل بیاید و همه ى اموالش را ببرد، یا کارخانه اش آتش بگیرد، او در این عالم نیست تا ناراحت شود.
اگر از خودت بیرون بیایى، کار تمام است و اگر به تو بى اعتنایى کنند، فحش بدهند، تعارف کنند، توهین کنند و… براى تو هیچ فرقى نمى کند.
آیا معناى این که در این عالم نیست، این است که مرده و از دنیا رفته است؟ اگر این باشد که فایده اى ندارد؛ بلکه مى خواهد بگوید: موتوا قَبلَ أن تَموتوا بمیرید پیش از آن که بمیرید. یعنى پیش از آن که بدنت را زیر خاک کنند، خواسته هاى نفسانیت را بمیران. اگر این حاصل شد، کار تمام است و دیگر جاى هیچ گونه ناراحتى نیست. ولى این بیچاره دوست دارد خانه ى خوب داشته باشد نمى شود، با زن خوبى ازدواج کند، نمى شود، ماشین خوب، نمى شود و وقتی نشد، اعصابش از بین می رود.
آیا امکان دارد مرده، غصّه بخورد که چرا وضع بازار بد است؟ وضعِ بازار بد است یعنى چه؟ خوب است یعنی چه؟ یا ممکن است بگوید: خدایا چرا کار ما این طور شد؟ مُرده را به هر طرفى بیندازند، از خودش هیچ اراده اى ندارد. کسى هم که در برابر اراده ى حق تسلیم مى باشد، همین طور است و از خود هیچ اراده اى ندارد. کسانى که مى گویند: چرا امور زندگى مطابق میل ما نمى شود، در حقیقت مى خواهند بگویند: ما خدا هستیم. چون خداوند مى فرماید: إنَّما أَمرُهُ إِذا أَرادَ شَیئاً أَن یَقولَ لَهُ کُن فَیَکون چون به چیزى اراده فرماید، کارش این بس که مى گوید: باش پس بى درنگ موجود مى شود.
کسى که هر چه مى خواهد مى شود، خداست، پس معلوم مى شود خدا دو تا شده است! یکى خدا، دیگرى حضرت عالى که هر چه مى خواهى باید بشود و اگر نشود، عصبانى مى شوى!