انسان دو جزء دارد: جسم (تن مادی) و روح (روان مجرد). روح، انسان را به عالم بالا دعوت مى کند و مى گوید: حیا کن، شرم کن، تو انسانى، بزرگى، عاقلى، تن به این ذلت، خوارى و پستى نده. از آن طرف خواهش هاى تن، او را به مادیات دعوت مى کند.
جان گشاید سوى بالا بال ها
در زده تن بر زمین چنگال ها
میل تن در باغ و راغ و در کروم
میل جان در حکمت است و در علوم
گوید: اى اجزاى پست فرشى ام!
غربت من تلخ تر من عرشى ام
روح به تن مى گوید: من از عالم ملکوتم. اى اجزاى پست فرشى و خاکى من! اى بدنى که همه رگ و پوست و استخوان و کثافتى و از خاک درست شده اى! مرا بى چاره نکنید، مرا اسیر خودتان نکنید. بالاخره روزى این لباس فاسد و کثیف بدن را خواهم انداخت و پرواز خواهم کرد، اما الآن این لباس فاسد مرا اسیر کرده و نمى توانم پرواز کنم. یعنى روزى که روح مى خواهد از بدن بیرون بیاید، ذلیل است و پر و بال ندارد. پرو بالش در عالم مادیات شکسته است. اما کسانى که مادیات را زیر پا گذاشتند، با دو بال علم و عمل پرواز مى کنند. روح مى گوید: مرا آزاد کنید، بگذارید پرواز کنم. حقیقت انسان به بعد معنوى اوست.
خویشتن را گم مکن، یاوه مکوش
که تو آن هوشى و باقى هوش پوش
یعنى در لباس و خانه و شهوت غرق نشو. انسان یعنى هوش و ادراک. لباس، فرش، خانه، ماشین و… هوش پوش اند! ما خود حقیقى را گم و فراموش کرده ایم.
دست گدایى بدن به سوى روح دراز است.روح است که بدن را اداره مى کند که اگر خوش حال باشد، بدن کار خودش را به خوبى انجام مى دهد و اگر ناراحت باشد، بدن در باغ بهشت هم که باشد، ناراحت است. مى گوید: ما که از این دنیا چیزى نفهمیدیم، همه مکررات است، بعد با هفت تیر خودش را مى کشد! آیا این آقا باغ، خانه و پول ندارد؟ آیا از گرسنگى این کار را کرده؟ نه، آن من برتر را نشناخته و فداى من پست کرده است. کسی که وقتی در کنکور قبول نمى شود، خودکشى مى کند، خودش را درک نکرده، خیال کرده من یعنى این بدن، لذا مى گوید: اگر قبول مى شدم، دبیر مى شدم ولى حالا آموزگارم! آن وقت ماهى دو هزار تومان مى گرفتم، حالا ماهى هزار تومان مى گیرم! شما را به خدا براى کسى که خودش را درک کرده، این حرف ها معنى دارد؟
اگر من برتر را درک کردیم، آرامش و سکونت هم مى آید. اما کسى که این من را درک نکرده، اگر همه چیز هم داشته باشد، هیچ چیز ندارد و کسى که درک کرده اگر هیچ چیزنداشته باشد همه چیز دارد. ولى باید دانست مردمى که این من برتر را درک کنند، خیلى کم هستند و همیشه در اقلیت بودند.
راه لذت از درون دان نز برون
ابلهى دان جستن از قصر و حصون
آن یکى در کنج زندان مست و شاد
و آن دگر در باغ ترش و بى مراد
کسى که خودش را درک کرد، شخصیت را به لباس و خانه عنوان ها و مقام ها نمى داند.
اگر کسى خودش را درک کرد و فهمید که من برتر در این کالبد مؤثر است و آن را اداره مى کند، داراى سلامت و عظمت روح می شود. در این صورت کنار کوچه مى خوابد و از پادشاه روى زمین خوش تر است ولی اگر شخصى تمام دنیا را هم داشته باشد و روحش آزاد نباشد، بسیار ناراحت است.
باید بشر را به مسائل معنوى آشنا کرد تا بتواند از مظاهر فریبنده ى عالم بگذرد وگرنه گرفتار تزاحم و تضاد روحى مى شود. چنان که مى بینید عده ى زیادى مصداق این جمله اند که: قدم رجْلاً و ؤخر خرى یک قدم جلو مى رود و یک قدم بر مى گردد. و این، بدترین زندگانى ها است و هر کس مبتلا به این تضاد است، ناراحتى خودش را کاملاً حس مى کند. پس تا وقتى بشر لذت معنویات را درک نکرده، محال است بتواند قدم بر فرق زرق و برق دنیا بگذارد ولى اگر خودش را یافت و درک کرد، گذشتن از شهوات خیلى برایش ساده است و مى گوید: من براى آن روح انسانى و جاویدم، بایدخیلى بیشتر نیرو مصرف کنم.
اگر انسان بتواند روح را در اختیار خودش بگیرد، تمام مشکلاتش حل مى شود.
انسانی که عظمت خودش را شناخت، مى فهمد دنیا براى او خلق شده، در نتیجه خودش را به هر پستى نمى فروشد و به رذالت ها تن در نمی دهد. خلقت الأشیاء لجلک  و خلقتک لاجلی اى انسان، همه چیز را براى تو خلق کردم و تو را براى خودم. یعنى چون تو از همه چیز برتر و بالاترى، نباید خودت را به پست تر از خودت بفروشى.
اگر کسى این واقعیت را درک کند و بفهمد موجودى برتر و بالاتر از همه ى عالم است، دیگر سر در برابر چیزى فرود نمى آورد و در مقابل چیزى کوچک نمى شود، چون مى بیند خودش بالاتر از همه است و همه ى آن ها موجوداتى محدود و مادى هستند. آن وقت دیگر این آدم را مقام، ریاست، پول و هیچ چیز دیگر نمى تواند اسیر کند. عظمت و نورانیت پیدا مى کند و به دست این آدم است که کارهاى اساسى انجام مى شود.
آیا سزاوار است من برتر، فداى مزخرفات شود. اگر انسان من برتر را مى شناخت و درک مى کرد، این من پست هم در آرامش و آسایش بود و خیلى از این خوش تر بود که مالک روى زمین شود. عده اى انگشت شمار که من برتر خود را یافته اند، با تعجب به این زندگانى نگاه مى کنند و مادیات و خواسته هاى نفسانى به نظرشان کوچک مى شود لذا براى رسیدن به آن قرمز و سبز و بنفش و آبى نمى شوند و نگران و مضطرب نیستند و بودن و نبودن برایشان مطرح نیست. کسى که خودش را درک کند، اضطراب ندارد و ناراحت نمى شود.
اگر روح مجرد انسانى و روح ملکوتى خود را درک مى کردیم، براى مسائل جزئى غصه نمى خوردیم وتمام نیروهاى انسانى خود را براى جهات معنوى صرف مى کردیم. مى بینید عده اى میلیون ها ثروت دارند؛ اما فقیر هستند، ولى آن یکى هیچ چیز ندارد ولى غنى است. آیا سزاوار است انسان روح انسانى را  که اگر خودش را درک کند همیشه شاد است و بدون این وسایل مادی مى تواند زندگانى سعادتمندى داشته باشد  فداى مادیات کند.
مى گفت: من از طفولیت، آقاى بروجردى را مى شناختم، همیشه یک جور بود و حوادث در او اثر نمى کرد. چرا؟ چون خودش را درک کرده بود و مى دانست نباید خودش را فداى مزخرفات مادى کند.
کسانى که در گذشته مى خواستند ریاضت بکشند، استادهاى تربیتى به آن ها دستور مى دادند که باید به دکتر بروند و گواهی سلامت مزاج بیاورند. چرا؟ چون مثلاً اگر خون مسموم شود و کلیه ها کار نکند و اسید اوریک وارد خون شود، خون مسموم مى شود و مغزى که با خون مسموم تغذیه کند، معتدل فکر نمى کند، مطالب را عوضى مى بیند و نمى تواند خودش را کنترل کند، بى جا عصبانى مى شود و بى جا مى خندد. اما کسى که معتدل است، به جایش شوخى مى کند و به جایش هم عصبانى مى شود.
 پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله وسلم با مردم، در نهایت درجه ى لطف و عطوفت و مهربانى برخورد مى کرد؛ اما در میدان جنگ، مثل بزرگ ترین پهلوان نامى دنیا مى جنگید. امیرالمؤمنین علیه السلام در این باره مى فرماید: وقتى در جنگ ها به ما فشار مى آمد، به پیامبر پناه مى بردیم.
هم چنین امیرالمؤمنین علیه السلام وقتى باخبر مى شود، عده اى یاغى گوشواره را از گوش دخترى یهودى که در پناه اسلام است، بیرون آورده اند، سه روز تب مى کند، اما همین امیرالمؤمنین  در میدان جنگ، مانند شیر به دشمن حمله مى کرد. امام خلیفة الله و جانشین خدا است، باید هم چون خدا باشد. خدا چه طور است؟ وأشهد انک انت ارحم الراحمین فی موضع العفو و الرحمه و شد المعاقبین فی موضع النکال و النقمه خدایا! گواهى مى دهم که در جاى رحم و ترحم تو ارحم الراحمین هستى و در جایى که باید انتقام بگیرى، شدیدترین عقاب کنندگان هستى.
انسان کامل باید به جا مظهر رحمانیت و به جا مظهر قهر باشد. وقتى امام زمان علیه السلام با آن مهربانى و عطوفت تشریف مى آورند، آن قدر مى کشند که عده اى مى گویند: آیا این پسر پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم است؟ ولى ما را طورى تربیت کرده اند که مى گوییم: آدم خوب کسى است که بى عرضه باشد، وقتى راه مى رود، زمین بخورد، هر چه شل تر حرف بزند، خوب تر است! اگر نتواند از جایش بلند شود، آدم خیلى خوبى است!
نواقص اخلاقى و روحى بیشترش مولود نداشتن مزاج سالم است. انسانى که با خون مسموم تغذیه کند، روحش مریض مى شود. آرى: العقل السلیم فی الجسم السلیم