انسان‏ها دوجورند: عدّه‏ ى کم ظرف که تحمّل حتّى یک حرف کوچک را ندارند. در مقابل این‏ ها گروهى هستند که پرظرف ‏اند، روحشان بزرگ است و این طبقه ‏ى از مردم مى‏ توانند در اجتماع منشأ اثر باشند. بزرگ‏ترین مردم کسانى هستند که پرظرف ‏تراند.
دریـاى فـراوان نـشود تـیره به سیل
عارف که برنجد تُنُک آب است هنوز
اگر حوادث و ناملایمات در شما اثر مى ‏کند، براى آن است که روحتان کوچک است وگرنه روح بزرگ از هیچ حادثه اى متأثّر نمى ‏شود. کسى که توقّع دارد حادثه ‏ى ناگوارى براى او واقع نشود، در حقیقت مى‏ خواهد خداوند براى او استثنایى قائل شود! آیا خداوند مى‏ تواند براى شما استثنا قائل شود؟ آیا پدر و مادر شما نباید بمیرند؟
فراموش نکنید پول، مدرک، دیپلم، لیسانس، دکترا نعمت نیست، بلکه نعمت واقعی روح بزرگ است.
مولاعلیه السلام در نهج البلاغه می فرماید: إنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ اوعیةٌ فَخَیْرُها اوعاها باید این جمله را با آب طلا نوشت. اگر بگوییم: ریشه ‏ى همه‏ ى بدى ‏ها کم ‏ظرفى است، خلاف نگفته ایم. چون کم ‏ظرف است که خودش را به آب و آتش مى ‏زند و مرتکب هزاران فعل حرام مى‏ شود که نگویند: بیچاره نان و پنیر مى‏ خورد و گداست. این بدبخت براى حرف مردم خودش را از همه ی مقامات معنوى محروم کرده امّا آدم پرظرف در برابر حرف مردم مى‏ گوید: آرى من گدا هستم و نان و پیاز مى‏ خورم، نان و آب‏دوغ مى‏ خورم، اگر ارث پدرت را مى‏ خواهى، بیا بگیر!
اگر سیل در دریا بریزد، هرگز رنگش تغییر نمى‏ کند ولى اگر یک خودنویس در حوض کوچک آبى بیافتد، رنگش عوض مى‏ شود. این که حوادث در عدّه‏ اى اثر مى‏ کند و در عدّه‏ ى دیگر بی اثر است، به خاطر کم ظرفى و پرظرفى است؛ یعنى به قدرى این آقا روحش بزرگ است که حوادث، کوچک‏ترین اثرى در او ندارد. علّت فشارهاى روحى که دامن‏ گیر همه‏ ى ما شده و همه گرفتار امراض عصبى هستند، فقط کم ظرفى است. مى ‏گوید: چرا او خانه دارد، من ندارم؟ چرا او ماشین دارد، من ندارم، چرا دزد اموالم را برد؟ در حقیقت مى ‏گوید: باید خواسته‏ هاى من عملى شود و اگر عملى نشد، باید غصّه بخورم و علّت این هم کم ظرفیتى است، اگر کسى پرظرف باشد، مى ‏داند در تمام کره‏ ى زمین حتى یک نفر نبوده و نخواهد بود که تمام امور مطابق میلش باشد. اصلاً مگر ممکن است هر چه انسان مى ‏خواهد، مطابق میلش شود؟ برفرض تمام آن چه را که مى‏ خواهد، مطابق میلش شود، تازه میل ندارد بمیرد، مگر مى ‏شود نمرد؟ پادشاه روى زمین است، کره ‏ى زمین را در اختیار دارد، مسلّماً از این که باید بمیرد، ناراحت است ولى اگر پرظرف باشد و این مطلب را بفهمد که بنا نیست امور مطابق میلش باشد. هیچ وقت ناراحت نیست. انسانى که این طور است، وقتى پدرش مى ‏میرد مى‏ گوید: همه مى ‏میرند.
 آن چـه تـغـیّـر نـپـذیـرد تـویى
وان که نمرده است و نمیرد تویى
این انسان داد و فریاد نمى ‏کند که بابا، چرا مُردى؟ حالا زود بود! اصلاً این کلمه یعنى چه؟ چرا براى خدا تکلیف معیّن مى ‏کنى؟ بابا رفتى مرا تنها گذاشتى! تنهایى چیست؟ یک انسان پرظرف امکان ندارد این کلمات را به زبان بیاورد. علّت این که حوادث در ما اثر مى ‏کند، این است که خیلى خواسته داریم، دلمان خیلى چیزها مى‏ خواهد و مطایق میلمان هم نمى‏شود لذا ناراحت مى ‏شویم. امّا اگر خواسته‏ ها کم شد، دیگر ناراحتى معنا ندارد. سعدى مى ‏گوید: حکیمى را پرسیدند دلت چه خواهد؟ گفت: آن که دلم هیچ نخواهد. یعنى مى‏ خواهم طورى باشم که اصلاً دلم چیزى را نخواهد.این غصّه ‏ها براى چیست؟ همیشه سرش به زانوست و آه مى ‏کشد، ناله مى ‏کند، آخ این چه دنیایى است؟ انبارم سوخت. یکى نیست بگوید: به دَرَک که سوخت، مگر بنا بود نسوزد؟ این داد و فریاد چه اثرى دارد؟ اى بیچاره آیا اگر خودت را قطعه قطعه کنى، فایده‏اى دارد؟
ولى مگر مى ‏شود این سخنان را به آدم کم ظرف گفت؟! فورى مى‏ گوید: وا چه حرف‏ها! این حرف‏ها چیست؟ مگر مى شود غصّه نخورد، اگر من غصّه نخورم، غصّه مرا مى‏ خورد. راست مى‏ گوید، از بس کم ظرف است، نمى‏ تواند به اوضاع مسلّط باشد و اوضاع بر او مسلّط است، ولى آدم پرظرف چون بر اوضاع مسلّط است، اگر ماشینش را دزدیدند، مى‏ گوید: ماشین را که بردند، حالا چه ربطى دارد که من امشب نخوابم؟ و با کمال آرامش مى ‏خوابد و هیچ احساس ناراحتى نمى ‏کند.
شخصى در روستاى ونک چند گوسفند داشت که همه مردند، به بالاى بام رفت و به زبان دهاتى گفت: خدایا! گوسفندهاى مرا که بَکُشْتى، مرا هم بَکُش و خودش را از پشت بام پایین انداخت و تا آخر عمر پایش شکسته بود! شما را به خدا این کار درست است؟ تمام این ‏ها به علّت کم ظرفیتى است. امّا دیگرى تمام هستى ‏اش از بین مى ‏رود، باز سینه را سپر مى ‏کند و راه مى ‏رود.
اوّلین چیزى که در ایران، نظر سیّاحان خارجى را جلب مى‏کند، قیافه‏ ى گرفته‏ ى ایرانى ‏ها است. مى ‏گویند: مردم ایران چرا مثل عزادارها هستند، چرا نمى ‏خندند؟ اگر هم بخندند، مصنوعى است. شخصى مى‏ گفت: شصت سال با آقاى بروجردى بودم، ابداً حوادث در او اثر نمى ‏کرد. اگر به این مطالب توجّه کنید، از تمام افکار پریشان آسوده مى ‏شوید، اگر فردا ضرر کنید یا نفع کنید، براى شما فرقى نمى ‏کند و اعصابتان همیشه آرام است. بیایید این کار را عملى کنید.شخصى که ماشین دارد، اگر پرظرف نباشد وقتى ماشینش را مى‏ برند، ناراحت مى ‏شود ولى براى آدم پرظرف اصلاً این حرف‏ها مطرح نیست. اگر ماشین در قلب شما باشد، وقتى آن را مى ‏برند، یقیناً ناراحت مى‏ شوید، ولى اگر بیرون قلب شما باشد، بردن و نبردنش براى شما تأثیرى ندارد.
غـلام هـمّت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است
یعنى نه آن که فقط به چیزى علاقه ندارد، بلکه از رنگ علاقه هم آزاد است. یعنى به آن بسته و زیر زنجیر نیست. علّت آن که وقتى ماشینش را مى ‏برند رنگش مى ‏پرد و ناراحت مى ‏شود، براى آن است که به آن علاقه دارد ولى اگر این علاقه‏ ها نباشد، ناراحتى معنى ندارد! علّت تمام این‏ ها کم ظرفى است و اگر بشر پرظرف شد، تمام این مشکلات حلّ مى ‏شود.
المؤمن بِشْرُهُ فى وجهه و حُزنُه فى قلبه أوسعُ شى‏ء صدراً و أذلّ شى‏ء نفساً مؤمن، خوشحالى ‏اش در صورتش و حزن و غمش در قلبش است.
مرحوم حاج غلام حسین، بازارى پرظرفى بود. پسر ۱۸ ساله‏ اى داشت که در تهران نظیر نداشت. دکترها دواى عوضى به او دادند و پس از مدتى مرد. وقتى بازارى ‏ها خواستند جنازه را بردارند، دیدند حاج غلام حسین کنار حوض خیلى عادى وضو مى‏ گیرد. با خود گفتند: شاید دروغ گفته اند که پسرش مرده، کسى که پسر ۱۸ ساله ‏اش مرده، امکان ندارد با این آرامش مشغول وضو گرفتن باشد. همه مبهوت ایستادند و به یکدیگر نگاه مى‏ کردند. از طرفى نمى‏ توانستند بپرسند آیا پسرت مرده یا نه؟ از طرف دیگر نمى ‏توانستند باور کنند یک مرد جوان‏مُرده، این قدر عادى آزاد و آسوده باشد. به جمعیتى که آمده بودند گفت: آمده‏ اید جواد را ببرید، توى اتاق است، ببریدش.
دیگرى پسرش مى ‏میرد، خودکشى مى کند یا مى ‏بیند قالى را دزد برده، خودکشى مى ‏کند، ولى این چون انسان تربیت شده‏اى است، کوچک‏ترین تغییرى در او مشاهده نمى ‏شود.
پیرزنى از اقوام ما در صندوق را باز کرد، دید طلاهایش نیست. فریاد زد: واى، از همان وقت به مرض قلب مبتلا شد و پس از یک ماه مرد. اگر این جریان براى او پیش نمى ‏آمد، شاید ۲۰ سال دیگر مى ‏ماند. شما را به خدا آیا براى این موضوع پست سزاوار است انسان خودکشى کند؟!
یکى از آثار پرظرفى این است که اگر عیب انسان را گفتند، ناراحت نشود. اگر دوستى عیب شما را بگوید، شما باید از او خوشحال شوید و با خود بگویید: اگر اشکال مرا نمى‏ گفت، در آن باقى مىماندم. آیا ممکن است از این که دکتر بگوید: تو فشار خون دارى، ناراحت شوى و بگویى: عجب، پدر سوخته به من مى‏ گوید فشار خون دارى! نه تنها ناراحت نمى ‏شوی؛ بلکه تشکّر هم مى ‏کنی. ألمؤمِنُ مِرآةُ المؤمن مؤمن آیینه مؤمن است.
آیـنه آن روز کـه گـیرى بـه دسـت
خود شکن آن روز مشو خودپرست
افراد این جورى خیلى خوششان مى ‏آید کسى عیبشان را بگوید. به مردم مى‏ گویند: آقا، عیب و نواقص مرا بگویید. این افراد در مدّت کوتاهى، مردانى بزرگ و وارسته مى ‏شوند! امّا اگر رفیقتان ببیند اگر عیبتان را بگوید بدتان مى ‏آید، مسلّماً نخواهد گفت و در نتیجه به همان حالى که هستید، خواهید ماند. اگر آدمى ۱۰۰۰ سال در دنیا بماند و ترقّى نکند، چه فایده‏ اى دارد؟! پس اگر کسی به شما مثلاً گفت: دوستت را اذیّت نکن، غیبت نکن و… به جاى آن که بگویى برو بابا حالا براى من آدم شده بگو: خیلى از شما متشکرم که مرا ارشاد کردید.