بسم الله الرحمن الرحیم
به جان زنده دلان سعدیا، که ملک وجود
نیرزد آن که دلى را ز خود بیازارى
آهنگش را که همه بلدید؟ (با آواز کوچه باغى) بیا داشى! جمالتو! یا على مدد!
آقاى… شعر را از حفظ بخوانند.
به جان زنده دلان سعدیا، که ملک وجود
نیرزد آن که دلى رااز خود بیازارى
ملک وجود یعنى چه؟
پادشاهى جهان.
جهان یعنى چه؟
تمام هستى.
یعنى چى؟
مثلا کره ى زمین، کره ى ماه، خورشید.
مگر مى شود کسی پادشاه همه ى این ها باشد؟
پادشاهى تمام هستى.
آخر نمى شود که کسى پادشاه تمام هستى باشد. این مثال است. مى خواهد بگوید: بالفرض اگر کسى پادشاه عالم هستى بشود، نمى ارزد به این که دل کسى را از خودش برنجاند.
هر آقایى واسه ى دادشیش معنى کند. شما معنى کنید.
قسم به جان مردان حق که پادشاهى جهان هستی نمى ارزد به این که آدم یک نفر را از خودش برنجاند.
شما معنا کنید.
قسم به جان مردان حق که پادشاهى عالم هستى نمى ارزد که یک نفر را از خود برنجانیم.
چرا؟ هرکى بگه شاه فرنگه، چرا نمى ارزد؟
اگراین بمیرد و یک نفر را اذیّت کرده باشد، برایش عذابى است که از بین نمى رود؛ یعنى این دنیا از بین مى رود ولى آن عذاب جاودان است.
خیلى روشن است. اگر همه ى کره ى زمین هم مال یک نفر باشد، بیشتر از یک ناهار نمى خورد و یک دست لباس بیشتر نمى پوشد. آیا هفت دست لباس روى هم مى پوشد؟ کروات ها را روى هم روى هم به هم گره مى زند؟ مى بندد دور کمرش؟ کفش ها را هم همین طور؟ کفش ها را چه کار مى کند؟ کفش ها را آویزان مى کند به گردنش؟ برنج ها را یک روزه مى پزد و مى خورد؟ یک خروار برنج مى پزد چند پیت هم روغن روى آن مى ریزد و همه را یک روزه مى خورد؟ اگر تمام کره ى زمین هم مال تو باشد، فقط در یک اتاق مى خوابى.
به جان زنده دلان سعدیا، که ملک وجود
نیرزد آن که دلى را ز خود بیازارى
اگر معنى این شعر را مى فهمیدیم، آیا دادگسترى داشتیم؟ زندان داشتیم؟ کسى کسى را اذیّت مى کرد؟
یاد دارى که وقت آمدنت
همه خندان بُدند و تو گریان
***
آن چنان زى که وقت رفتن تو
همه گریان شوند و تو خندان
او نمى خواهد این حرف را بفهمد، مى گوید: من سُر و مُر و گنده ام. مى گویى: وقت رفتن تو! مگر من هم مى خواهم بروم؟ من همیشه هستم؛ من نمیرالمؤمنین ام! بعد از ۱۲۰ سال اگر سردرد گرفتم، یک ریال خاکشیر مى خرم و مى خورم، ۱۲۰ سال دیگر مى مانم! اگر مطلب این نیست و واقعاً اگر فکرش این جور نیست و مى گوید: در هر آن ممکن است من بمیرم، چه طور کسى را از خودش آزرده خاطر مى کند و مى رنجاند؟
تا توانى دلى به دست آور
دل شکستن هنر نمى باشد
اگر این طور است پس چرا یک دیگر را اذیّت مى کنیم؟ نخیر کِى اذیّت کردیم؟ هیچ وقت من دل رییس شهربانى را نمى شکنم. هفته ى پیش گفتم: المُسْلِمُ مَن سَلِم رییس شهربانى مِنْ یَدِه وَ لِسانِهِ؟ المُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ شاه مِنْ یَده وَ لِسانِهِ. المُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ تیمسارها مِنْ یَده وَ لِسانهِ. نه، آن مادر بى چاره، آن بچّه ى کوچک، کلفت. پس عالم هستى که ذرّه اى از آن کره ى زمین است نمى ارزد که دلى را بیازاریم. متوجّه باشید عالم هستى بى انتهاست. این تلسکوپ ها میلیون ها سال نورى را مى بیند که کرات روى هم است. بعد مى گویند: بالاتر از این هم هست؛ ما ندیدیم. پس کره ى زمین در مقابل این عظمت هیچ است. واقعاً ببینید مى ارزد انسان براى رسیدن به مقام آدم بکشد. حکم بناحق بدهد، واقعاً. پدر یکى از شماها پُستى دارد، یک میلیون تومان به او مى دهند که مثلاً یک آرى یا یک نه بگوید، زیر بار نمى رود و با کمال قناعت هم زندگى مى کند. آن یکى براى رسیدن به مقام دخترش را مى برد و تقدیم رییس اداره مى کند. دستمالش را درمى آورد و مى افتد روى کفش هاى یک فاحشه که رتبه اش بالا برود! ببینید هر دو به شکلِ آدم هستند او کت و شلوار تنش است، این هم همین طور، هیچ کدام شاخ و دم ندارند. این از عالم وجود و هستى چه فهمیده؟ فهمیده عالم هستى خیال است. تمام کره ى زمین هم که مال شما باشد یک ناهار بیشتر نمى خورید، یک شام بیشتر نمى خورید، بقیّه اش درد بى درمان است؛ باید اجاره ى ملک را بگیریم، ثبت بدهیم، مالیاتش را بدهیم و همین پدرسوخته بازى ها! والا یک ناهار مى خورید، آب حوض کش ها هم همین ناهار را مى خورند. بنده تو کوچه مى رفتم دیدم یک آب حوض کش  پیرمردى که تقریباً ۸۰ سال دارد  با صورت گلگون و قیافه ى بشاش مقدارى نان خشکیده که مسلماً از کنار کوچه جمع کرده بود توى سطل ریخته، از آن نان ها آرام آرام برمى داشت و مى جوید و مى گفت: الحمدلله ربِّ العالمین. به رفیقم گفتم: از این درس بگیرید، آن یکى مرغ مى خورد، کتلت مى خورد و انواع غذاها را مى خورد و مرتباً ناله مى کند و زخم معده دارد، به او باید گفت: مگر مجبورى که خودت را به این روز انداختى؟ این حرص چیست که در تو پیدا شده؟ مى خواهى چه خاکى بر سرت کنى؟ تمام کارخانه هاى دنیا مال تو، تمام جنس هاى دنیا را فروختى، بعدش چه؟ اگر کسى معنى این شعر را بفهمد، مى شود یک فرشته، شماها الآن حفظ هستید ولى هنوز نفهمیدید. اگر معناى آن را بفهمید، کسى از دست شما ناراحت نمى شود، یک عمرى باسعادت زتدگی خواهید کرد و روزى هم که مى میرید آسوده اید.
کارى بکن اى عزیز! وقت رفتن
جمعى همه گریان و تو باشى خندان
براى شما اشک مى ریزند، امّا براى کسى که مردم را اذیّت کرده مى گویند: الحمدلله این سگ زودتر مُرد. احمد آقاخان که به او مى گفتند: تیمسار ۴۰۰ شماره اى، ۴۰۰ تلفن داشت یعنى خانه، دکان، پاساژ، کارخانه. در حال مرگ یکى از دوستان گفت: رفتیم بالاى سرش، گریه مى کرد. گفتیم: شما که شجاع هستید، چرا گریه مى کنید؟ شما در جنگ لرستان ۱۲ گلوله خوردید، آدم شجاع گریه مى کند؟ گفت: ۱۲ گلوله خوردم چیه؟ شجاع ام چیه؟ مرگ آمده، به مردم ظلم کردم، حالا به آن ها دست رسى ندارم نمى دانم چه خاک بر سرم کنم؟ از این دنیا مى روم این ها را نمى شود کارى کرد.
به جان زنده دلان سعدیا، که ملک وجود
نیرزد آن که دلى را ز خود بیازارى
علتش هم معلوم است. علتش این است که این جهان از بین مى رود ولى اثر آن دل شکستن باقى است.
زمین در جنب این نُه سقف مینا
چو خشخاشى بُوَد بر روى دریا
سقف یعنى چه؟
طاق.
جنب یعنى چه؟
پهلو.
مى گوید: زمین در مقابل این نُه سقف مینا یعنى آبى، مثل خشخاشى است روى دریا. نُه سقف چیست؟ قدما عقیده شان این بود که زمین مرکز عالم است، هفت تا ستاره دور آن مى گردد، بالاى آن ها فلکى است به نام فلک ثوابت، رویش هم فلکى است به نام فلک اطلس. این شد نُه تا.
زمین در جنب این نُه سقف مینا
چو خشخاشى بُوَد بر روى دریا
یعنى کره ى زمین در مقابل این نُه فلک مثل یک خشخاشی است که روی نان می پاشند بر روى دریا. نگر یعنى نگاه کن. نگر تا تو از آن خشخاش چندى؟ کره ى زمین چندین هزار میلیون تُن وزنش است، تو چى هستى فسقلى؟ ۳۰ کیلو، ۶۰ کیلو، نخیر من ۱۰۰ کیلو هستم، پهلوون پاتختم. من حسن فرفره ام، کرّه ى بازومو! آخیش جون! جمال کرّه را عخْشه! کرّه ى بازو رو!
نگر تا تو از آن خشخاش چندى؟
سزد یعنى چه؟
سزاوار است.
گر یعنى اگر. بر بروت خویش خندى بروت یعنى باد، باد مى کند، من یک کسى هستم، تو کسى نیستی، دانشمند محترم ام، دکترا دارم! خیلى بى چاره اى! دانشمند چیه؟ دکتر چیه؟
زمین در جنب این نُه سقف مینا
چو خشخاشى بُوَد بر روى دریا
***
نگر تا تو از آن خشخاش چندى؟
سزد گر بر بروت خویش خندى
با باد و ورم مى گه هیچ مى دونى به کى گفتى؟ به کى گفته؟ تو کى هستى؟ یک دیوانه، یک میکروب حصبه مى رود داخل بدنت به قدرى ریز است که باید چند برابر بزرگش کنند تا دیده شود. همین میکروب ریز تو را با خاک یک سان مى کند، توى جات از اون کاراى بَدبَد مى کنى، اَهِ بزرگ، جیش خالى، شیر در دهانت مى ریزند نمى توانى نگه دارى، از اطراف دهانت مى ریزد، بعد هم بلند بگو لا اله إلا الله تمام شد. مگر زیر بار مى رود؟ نخیر بنده دکترا دارم، دکترا چیه؟ کدام دکترا. عزرائیل خان تشریف آوردند، من تو بانک پول دارم. عزرائیل مى گه؟ چى دارى؟ پول دارى؟ حالت خوبه؟ هرچى باشى داغونت مى کنم! من اسمم عزرائیل خان است. آقایان! اگر بخواهید بفهمید بعضى ها چه قدر دیوانه هستند یک هفت تیر گذاشته زیر متکا. زنش گفت: هفت تیر را برداشت دورِ باغ مى دوید. گفتم: چرا؟ گفت: مى خواهم اگر عزرائیل آمد با هفت تیر بزنمش. ببینید چه قدر دیوانه است! سیم ها قاطى است، بالاخانه اسباب کشى کرده، پُرِ گچ است، پُرِ نجاست است، از نجاست هاى مستراح تو مغزش ریختند. عزرائیل و هفت تیر! عزرائیل را که نمى شود با هفت تیر کشت.
زمین در جنب این نُه سقف مینا
چو خشخاشى بُوَد بر روى دریا
***
نگر تا تو از آن خشخاش چندى؟
سزد گر بر بروت خویش خندى
مى گوید: زمین در مقابل این نُه سقف، مانند خشخاشى است که روى یک دریا است. حالا تو نگاه کن که وزن تو نسبت به این خشخاش چه قدر است؟ خودِ کره ى زمین به اندازه ى یک خشخاش است، حالا چندین میلیون تُن وزنش است، تو چى هستى؟ فرضاً شصت کیلو، نگاه کن در مقابل او وزنت چه قدر است؟ پس سزاوار است اگر بر باد و ورمت بخندى؟ و خودت را مسخره کنى، بگى من کسى نیستم، درست شد آقایان؟ این عقیده درست است یا غلط که زمین مرکز عالم است و نُه سقف رویش است؟ غلط است این حرف ها چیه؟ خود زمین مثل یک فندق که شما پرتش کنید وسط فضا، معلق مى زند! ولى این احمق مى گوید: در این فضاى بى انتها، خانه ى ما لنگه ندارد. با دیلم یک آجرش را نمى شود بیرون آورد. محکم است، درش آهنى است ماشین توش میره، آره مى ره تا پاى عمارت، شوفاژ هم داریم، خیلى هم شیک است سنگ تروارتن مترى ۷۰۰ تومان دارد، حالا مردم هم مى میرند من چه کار کنم؟ همه بمیرند، من و زن و بچّه ام بخوریم، گنده بشیم، مثل خرس! بله، به درک که در جنوب شهر مردم از گرسنگى مى میرند، بچّه هایشان هم شیر ندارند، عوضش من در راه روها هم فرش پهن کردم، گلدونم کنار پله ها گذاشتم، بلبل ها مى خوانند، مى خوام کیف کنم. باید الآن خوش باشیم، بخوریم و سرحال باشیم! وقتى مى گویند: باید حداکثر استفاده از عمر را کرد، یک نفر انسان مى گوید: حداکثر استفاده ى از عمر این است که به فقرا پول بدهم، به ضعفا کمک کنم، خودم غذا نخورم، به دیگران غذا بدهم. ولى یک نفر احمق مى گوید: حداکثر استفاده ى از عمر این است که بیشتر فرش بخریم!
۶ ماه گذشته، از قیافه ى بعضى ها احساس مى کنم که بحمدالله دلتان از دست این زندگى کثیف مادّى خانه هاتان خون است، چاره هم ندارید، شاید آن روزها مى دیدید که پدرتان فرش خریده خوش حال مى شدید ولى حالا خون مى خورید که چرا این طور مى کنند؟ انسان که قیمتش به این ها نیست. یک تکه فرش پاره افتاده آن جا، مهمان را آن جا مى نشاند و خودش دوزانو جلوى او روى خاک مى نشیند. کى؟ شخص اول عالم، پیغمبر اکرم صلى الله علیه وآله وسلم. آقاى بروجردى را آوردند بیمارستان فیروزآبادى، حضرت عبدالعظیم. بنده رفتم عیادتشان، شاه آمد، عکسش تو روزنامه هست. دست به سینه جلوى آقا ایستاده، آیا افتخار انسان به لباس است؟ به فرش است؟ این ها توى خانه ى فاحشه ها هم هست! آدم احمق خیال مى کند دنیاست و خانه ى او. بچّه دهاتى و پدرش آمدند پشت بام. بچّه شش هفت ساله آمده پشت بام، اولین بار است. اسم ده آن ها محمدآباد بود، به زبان دهاتى گفت: بابا! اون جا کجاست؟ گفت: اون جا احمدآبادِ، گفت: بابا خدا هم محمّدآباد داره، هم احمدآباد. یعنى خدا خیلى گنده است، هم محمّدآباد دارِه، هم احمدآباد. عین همین است این احمق خیال مى کند دنیا همین خانه و فرش هاست، گریه مى کند که آه! دزد آمد و فرش ها را برد قلبم پاره شد، الآن سکته مى کند، فرش ها را بردند، به درک که بردند! چه مى شود؟ آقاى دوایى معلم شما بوده، سویچ ماشینش را داده بود به یکى از دوستانش، آمد گفت: ماشین را بُردند، آقاى دوایى گفت: بُردند که بُردند، من مى خواهم بخوابم. گفت: عجب، تکان نمى خورى؟ گفت: چرا تکان بخورم؟ مى خواهم بخوابم. تمام شد. چرا این طور است؟ مکتب دیده، ۶ سال این مطالب را شنیده و فهمیده، حالا آزاد است.
زمین در جنب این نُه سقف مینا
چو خشخاشى بُوَد بر روى دریا
نگر تا تو از آن خشخاش چندى؟
سزد گر بر بروت خویش خندى
هر آقایى واسه ى دادشیش از حفظ بخونه. امروز مى خواهیم اسم این نُه سقف را بگوییم. اوّلى قمر یعنى ماه، بعد عطارِد، بعدش زهره، بعدش شمس یعنى خورشید، بالاى آن مرّیخ، مشترى و زحل.
قمر است و عطاردُ و زهره
شمس و مرّیخ و مشترىّ و زحل
بالاش فلک ثوابت، بالاى آن فلک اطلس. این نُه تاست.
قمر است و عطاردُ و زهره
شمس و مرّیخ و مشترىّ و زحل
این شعر را کى حفظ شد؟ فلک ثوابت فلکى است که ستاره ها در آن است که به نظر ما مى آید که ثابت هستند. قدیم مى گفتند که فلکى است که ستاره ها را در آن مثل میخ کوبیده اند، بالاى آن فلکى است به نام فلک اطلس یعنى ساده که هیچ ستاره ندارد. حالا این نُه سقف مینا را کى مى تواند بشمارد؟
قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّیخ، مشترى، زحل، فلک ثوابت و فلک اطلس.
هر آقایى واسه ى دادشیش… آقای … بخوانید.
به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود
نیرزد آن که دلى را ز خود بیازارى
 آقاى… این شعر را معنى کنید:
قسم به جان زنده دلان.
زنده دلان چه مردمى هستند؟
مردان حقّ. به جان مردان حق که پادشاهى عالم هستى نمى ارزد که دلى را بیازارى.
آقاى… مُلک وجود یعنى چه؟
پادشاهى جهان.
مِلک یعنى چه؟

چیزى که حقّ تصرّف در آن مخصوص صاحبش است. یادتان نیست؟ معنى نکرده بودیم؟ مال آن است که در مقابلش پول مى دهند، مى شود یک چیزى، ملک باشد، مال نباشد، مثل پرِکاه، یک دانه برنج، یا یک دانه گندم، برگى که در خانه ى شما افتاده، مال نیست چون در مقابلش پول نمى دهند، ولى مِلک است چون کسى حق ندارد در آن تصرّف کند، به مردمى که این ها را نمى دانند اگر بگویید: حق ندارید که در یک برگ خشکیده ى کسى بدون اذنش تصرّف کنید، مسلماً با حمله مواجه مى شوید. مى گویند: مگر برگ درخت چیزى است که اگر کسى برداشت مسؤول شود؟ در جواب بفرمایید: آرى، دو نفر ۳۰ سال عبادت کردند قرار گذاشتند که هرکس زودتر مُرد به خواب دیگرى بیاید. یکى از آن ها مُرد؛ پس از ۲ سال به خواب آن یکى آمد، گفت: چرا در این مدّت به خواب من نیامدى؟ گفت: در زندان ام. گفت: تو که کارى نکرده بودى در دنیا، مال کسى را نبردی. گفت: اگر یادت باشد یک شب از شب هایى که روزه بودیم، رفتیم دکان فلان خواربارفروش که رفیقمان بود، من با برنج ها بازى مى کردم، یک دانه برنج را شکستم و انداختم توى برنج ها و از صاحبش رضایت نطلبیدم، ۲ سال است در زندانم!
الآن یک نفر از کلاس دوم یک ۱۰۰ تومانى آورد دفتر، گفت: این را تو کوچه پیدا کردم، چه کنم؟ گفتم: به پدرت بده بدهد به یک فقیر. یک کسى هم آن جا نشسته بود. تعجّب کرد، گفتم: ۱۰۰ میلیون هم باشد مى خواهد چه بکند؟ حالا گرفتى و گذاشتى تو بانک، یا گرفتى گذاشتى تو صندوق، تو حساب پس انداز که چه طور بشود؟ حالا خیلى خوب، تمام پول هاى بانک هاى کره ى زمین مال بنده، یا مال شما، مى خواهیم چه خاکى بر سرمان کنیم؟ ممکن است شخصى بگوید: الحمدلله یک معامله کردیم، ۱۰۰۰ تومان گیرمان آمد، او دیوانه است مغزش خراب است. باید به او گفت: حالا مى خواهى چه کار کنى؟ آیا ۲ مرتبه ناهار مى خورى؟ دو دست لباس مى پوشى؟ واقعاً مسخره است آقا، این تعجّب کرد که یک بچّه ى این قدرى از یک ۱۰۰ تومانى چه طور مى گذرد؟ آرى کسى که مى گوید: لایَجوز لِأحَدٍ أنْ یَتَصَرِّفُ فی مال الْغَیر، بغیر إذْنِهِ. چه طور مى شود دست به مال کسى بزند، این مِلک است. امّا مال آن چیزى است که در مقابلش پول مى دهند، پس یک دانه برگ درخت منزل شما مِلک هست ولى مال نیست. یعنى در مقابلش پول نمى دهند.
ممکن است که آقایان این مطالب را از بنده مى شنوید به شما حمله کنند ولى شما خیلى ساده جواب بدهید، بگویید: مامان جان شما بفرمایید دینتان چیست؟ مى گوید: وا! چه حرف ها! گنجشگ امساله از گنجشگ پارساله مى پرسد که دینت چیست؟ واه واه واه ننه ایشالا سر ور ندارى! برى زیر ماشین، دین من چیه؟ مگر نمى بینى اسمم فاطمه خانم است؟ فاطمه مسلمان است، آیا مسلمانى؟ مسلمان یعنى چه؟ یعنى فاطمیّه سیاه مى پوشم؟ محرّم سیاه مى پوشم، روضه خوانى مى کنم، مى زنم به پام، گریه مى کنم، بگو بزن به پات، پاتو تکه تکه کن، فاطمه ى زهرا چه جور بوده؟ تو مثل او هستى یا نه؟
پیغمبرصلى الله علیه وآله وسلم فرمود: “فاطمه جان، مبادا گول بخورى که دختر من  هستی، خدا با کسى قوم و خویشى ندارد، اگر گناه کنى عذابت مى کنند.” بعد از این که گفت: مسلمانم، بگویید: مسلمان هستى یعنى چه؟ مى گوید: اِ وا کتاب ما قرآن است، بگویید: صحیح، ببخشید، معذرت مى خواهم من خیال مى کردم تورات است، مى گوید: امروز دیوانه شدى؟ این مزخرفات چیه؟ بگویید: نه، خیال مى کردم انجیل است! در جواب مى گوید: مسلمانم؛ انجیل چیه؟ بگویید: من خیال مى کردم کتاب شما بیان سیّد على محمّد باب است! بهایى هستى.
مى گوید: عجب خرى هستى! من بهایى هستم؟ بگویید: مسلمانید؟ الحمدلله که شما مسلمانید، یک چیزى تو این کتاب نوشته و عجیب است که تا اوّل آیه را بخوانى بقیه اش را مى خواند: فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذرّةٍ خیراً یَره وَ مَنْ یَعْمَل مثقالَ ذرّةٍ شراً یَره
مثقال ذرة. مامان جون ذرّه چیه؟ ذرّه اتم است. اتم چیست؟ ۱۰۰ میلیون آن ها یک نوک سوزن است. خدا از آن هم نمى گذرد! پس چرا تو مى گویى: دست زدم به برگ درخت کسى، من مسؤول نیستم؟ مى گوید: این یک آیه را کنار بگذار، آیه هاى دیگرش خوب است، نماز، روزه، مکه بریم، سوغاتى بیاریم! روتختى بیاریم! زن حسن دبورى براى ما از مکه سوغاتى آورده بود، ۲۰۰ تومن مى ارزید، باید براى او یک روتختى ببریم که ۳۰۰ تومن بیارزد! زن رضا سه کله چى آورده بود؟ او یک گلدان آورده که ۶۰ تومن مى ارزد، یک جفت جوراب و یک زیر پیرهنى هم باید براى او ببریم! فقط همین حرف هاى مزخرف. مکه هم مى ریم، دیگر چی کار مى کنیم؟ روضه خونى، شله زرد، حلوا، سمنو!
ننه جون من سمنو مى خواهم
یار شیرین دهنو مى خواهم
سمنو کار تو تنها نبوَد
دیگ و اسباب مهیّا نبُوَد
اولا دیگ بزرگى باید
سبزه ى سبز سترگى باید
عمّه و خاله قزى جمع شوند
همه گویند چو شیخ طلبه
کتکات و کتکوت و کتکه
باید سبزه سبز کنیم، هى هم بزنیم حاجت بخواهیم، آره حاجت بخواهیم. به جاى این که بچّه اش را صحیح تربیت کند به همین حرف ها عمرش را گذرانده! اسراییل بچّه اش را صحیح تربیت کرده یک میلیون و هشتصد هزار، صد میلیون مسلمان را زیر تانک لِه کردند، مزاج ها سالم، قوى، ولى مسلمان قرآن را گذاشته زیر پا لگد مى کند! آن وقت اسم پیغمبر را که مى برند مى گوید: اَللهم صل على محمد و آلِ محمد. ولى قرآن را گذشته زیر پا. مى گوید: من کِى قرآن را زیر پا گذشتم و لگد کردم؟! قربون قرآن برم. افتاد زمین ماچش کردم و هفت مرتبه دورش گشتم، جلدش را هم مخمل کردم گذشتم سرِ بخارى! کار ما مثل این است که نسخه ى طبیب را هى ماچ کنیم، روى سرمان بذاریم، جلدش کنیم، به بازومان ببندیم، هى مى گوید: آخ مُردم از دل درد، یک نفر نیست بگوید: این نسخه را بخر و بخور، مى گوید: نسخه را قاب مخمل کردم صبح ها زیارتش مى کنم، ماچش مى کنم، هى مى خوانمش یعنى چه؟ هزار سال بخوان قرص، شربت، آمپول، گل-بنفشه، روغن بادام، فلوس. دیدى چه قدر قشنگ خواندم؟ الم (با قرائت غلیظ و کشیده) قرائتم خوب است؟ ذلِکَ الْکِتاب، جلسه هیأت، ذلَکَ الکِتاب لا رَیْبُ فیه غلطه، درست بگو لا رَیْبِ فیه نشد لا ریبَ فیه هُدىً لِلْمُتَّقینْ. تو قرآن مى خوانى؟ تو که قرآن را زیر پا له کردى! فَمَنْ یَعمل مثقالَ ذرّةٍ خَیْراً یَره وَ مَنْ یَعْمَل مثقالَ ذرّةٍ شَراً یَرَه را له کردى. لازم نیست قرآن بخوانى؛ همین یک آیه را عمل بکن نمى خواهد قرآن بخوانى، فرداى قیامت در حضور خاتم انبیا صلى الله علیه وآله وسلم چه جواب مى دهى؟ زنش را لخت آورده توى کوچه؛ یعنى آیه ى حجاب را زیر پایش گذاشته، مى گوید: آخر نمى شه عروسى دختر خالَه مونه ما را هتل وعده گرفتن، چه طور آدم نره؟! یک دفعه که بیشتر نیست! بله، قبر هم یک دفعه است. آقایان! متوجّه باشید این شعرى که مال سعدى است یک دریا معنى است.
به جان زنده دلان سعدیا، که ملک وجود
نیرزد آن که دلى را ز خود بیازارى
آن روزگار خیال مى کردیم عالم همین است، هفت تا فلک روى هم، حالا معلوم شده که میلیاردها کره روى هم است. همه دارند حرکت مى کنند، همه هم به طرف خدا، همه ذکر خدا را مى گویند. این نه سقف را بشمارید:
قمر است و عطاردُ و زهره
شمس و مرّیخ و مشترىّ و زحل
فلک ثوابت، فلک اطلس. هر آقایى واسه ى دادشیش از حفظ بخونه. کى آهنگش را بلد است؟
زمین در جنب این نُه سقف مینا
چو خشخاشى بُوَد بر روى دریا
نگر تا تو از آن خشخاش چندى؟
سزد گر بر بروت خویش خندى
سبز کشمیر من! زلفاى تو زنجیر من! یا مرا ببر به خونتون یا بیا به خونه ى ما! هر آقایى واسه ى دادشیش… شما:
زمین در جنب این نُه سقف مینا
چو خشخاشى بود بر روى دریا
نگر تا تو از آن خشخاش چندى؟
سزد گر بر بروت خویش خندى
معنى کنید.
یعنى زمین در مقابل این نُه فلک آبى رنگ مثل خشخاشى است بر روى دریا.
ببینید زمین چند میلیون تُن وزن دارد؛ آن وقت تو با این وزن کم در مقابل زمین چى هستى؟! تو که این را مى دانى، شایسته است که به تکبّرى که مى کنى بخندى. آقا آن نُه سقف را بشمارید.
قمر است و عطارد و زهره
شمس و مرّیخ و مشترىّ و زحل
فلک ثوابت، فلک اطلس
آقا شما بخوانید:
زمین در جنب این نُه سقف مینا
چو خشخاشى بود بر روى دریا
نگر تا تو از آن خشخاش چندى؟
سزد گر بر بروت خویش خندى

 

معنى کنید.
زمین در مقابل این نُه فلک آبى رنگ مثل یک خشخاشى است که روى دریا باشد. حالا تو ببین که زمین خشخاش است تو چه قدر هستى؟ پس سزاوار است که بر تکبّر خودت بخندى.