بسم الله الرحمن الرحیم
شما شعر را بخوانید:
هـرچه باشـد در جـهان دارد عِـوَض
در عوض حاصل شود ما را غـرض
بـى عـوض دانـى چـه باشد در جهان؟
عـمـر بـاشـد، قـدر عـمـرت را بـدان
(چند نفر از بچّه ها شعر را مى خوانند و معنى مى کنند.)
خوب این شعر را خواندیم، حفظ هم شدیم، معنى آن را هم دانستیم، فایده ندارد تمام قرآن را حفظ اید، تمام نهج البلاغه را حفظ اید هیچ فایده ندارد. آن‏چه مهمّ است این است که بتوانید آن را در زندگى پیاده کنید. مى گوید: حتّى یک دقیقه از عمرت را نمى توانى با صد میلیون بخرى! چرا ساعت هایى از عمرت را صرف خواندن کتاب هاى مزخرف مى کنى؟ این وقت را نباید در صف سینما بگذرانى. این را صرف آموزش زبان کن، روزى که دیپلم گرفتی، وارد دانشگاه شدى، بتوانى از کتاب‏هاى علمى استفاده کنى، آن گاه استاد در مقابل تو کوچک مى شود و مى گوید: این دانشجو به اندازه ى یک لیسانس، زبان مى داند ولى این‏ها با حرف درست نمى شود باید کار کرد.
تا قـیامـت گـر کسى مى مى کند
تا نـنوشــد باده مـسـتى کى کـند
نـام فـروردین نـیارد گل به باغ
شب نگردد روشن از نام چراغ
اگر کسى تا قیامت کلمه ى مى را تکرار کند، تا شراب نخورد، هیچ ‏وقت مست نمى شود. اگر کسى پشت سر هم بگوید: فروردین، فروردین، در باغ گل نمى روید. در شب هم با گفتن اسم چراغ، اتاق روشن نمى شود؛ باید کلید را زد تا چراغ روشن شود. اگر شما بخواهید در دانشگاه آبرو و حیثیت داشته باشید تا بتوانید عدّه اى را زنده کنید، باید از جنبه ى علمى قوى باشید تا بگویند: این چه دانشجوى بامعلوماتى است و چه قدر فوق العاده است تا از شما جواب اشکالاتشان را بپرسند و در نتیجه بتوانید خدمت به اسلام کنید و این مقدّمات باید از حالا شروع شود؛ یعنى نباید عمرتان را ضایع کنید.
خوب بابا، حالا یک شب که عیبى نداره! شب چهارشنبه سورى است، مقدارى بته مى کنیم و روشن مى کنیم، مى گوییم: سرخى تو از من، زردى من از تو؛ ترقه هم درمى کنیم، این که عیبى نداره! این شگون داره! پدرانمان آتش‏پرست بودند ما هم باید آثار آتش پرستى را در خودمان زنده نگه داریم! تو که آتش پرست نیستى، این‏ها شعائر آتش پرست‏ها است. توى جاده ى قم بودیم، دیدیم چند ماشین ایستاد و چند دکتر و مهندس بته جمع مى کنند، پرسیدیم، این‏ها را براى چه جمع مى کنند. گفتند: براى شب چهارشنبه سورى! ببینید چگونه ریشه ى حقیقت را در این مملکت زدند، اصلاً امکان دارد کسى که مى گوید: غیر از خدا هیچ چیز در دنیا نیست پابند این مزخرفات بشود؟ توحید یعنى یکتاپرستى، آیا این مرحله با این موهومات سازگار است؟ هفت سین بچینیم: سیخ و سه پایه و سنجد و سنبه و…! ماهى بخریم براى سال تحویل! اِوا، امشب آخِر اسفند است؛ مگه مى‏شه سبزى‏پلو با کوکوماهى نخوریم؟ آخِه رسم است، شب اوّل سال هم باید رشته پلو خورد که رشته ى کار به دستمون بیاد! چهارشنبه ى آخر سال هم آش رشته بپزیم بخوریم، آخه این‏ها رسمه. خانم بزرگ هم هرسال همین کار را مى کرد. حالا سبزى کیلویى ۳ تومان است آن ‏وقت مى شود کیلویى ۱۲ تومان. ماهى را ۳ تومان مى فروشند آن‏ وقت ۷۰ تومان مى شود. به او مى گویند: این بى چاره ۱۰ ریال پیه خریده با ۷ بچّه اش آب گوشت کرده مى خورد، امشب تو بیا آب گوشت بخور و این پول را بده به یک بى چاره ى ضعیفى و مسلما صد هزار برابر لذتش بیشتر است از این پلو که مى خورى؛ ولى چه مى شود کرد که بعضى ها کاملا اسیر موهومات اند. مى گوید: امشب شب عید است! عید چیه؟! من ۱۰۰ تومان عیدى گرفتم، مى خوام جمع کنم تو چه قدر عیدى گرفتى؟ تو ۱۰۰ تومان گرفتى؟ من ۲۰۰ تومان گرفتم! من جمع مى کنم مى‏رم اروپا! که چه بشود؟ هیچ. شماها براى ۱۰ سال دیگر ده هزار تومان در راه خدا مى دهید؛ بعد قدرى که جلوتر برویم یک میلیون مى دهید. عدّه اى از پدران شما الآن هزارها تومان در راه خدا مى دهند، این طبقه دم رفتن خندان اند؛ ولى آن‏ها گریه مى کنند. روزگارى که یک آوازه خوان در یک شب صد هزار تومان مى گیرد، آیا براى این پول ها انسان خوش‏حال مى شود؟ ما را کوچک تربیت کردند. راجع به چهارشنبه سورى دیروز صحبت کردم. یکى از شاگردها گفت: آقا من نمى دانستم، حالا که ترقه خریده ام، چه کار کنم؟ گفتم: اگر ضررى ندارد و اسباب ناراحتى کسى نمى شود در سطل آشغال بریزید. ترقه درکردن از سه جهت حرام است:
۱ـ شعار گبرهاست، ما نباید این عمل را رواج دهیم.
۲ـ اسراف است. یک قِران را که براى خرید ترقه مصرف مى کنید اسراف است. مى گویى: مال خودم است، آیا شما حق دارید یک شاهى خود را در چاه بیندازید؟ البته نه، این کار اسراف و حرام است، اسراف است. إنَّ الْمُبَذرینَ کانوا أخوانِ الشَّیاطین.
۳- موجب ناراحتى یک مسلمان مى شویم. مکرر شده ترقه زدند پس از صداى ناگهانى آن مردى به خانه رفته و سکته کرده است. دکترها در مورد فوتش گفته اند که قلب او تکان خورده و از دنیا رفته. نگویید: پس چرا ما تلف نمى شویم؟ آن بى چاره قلبش در یک وضع خاصّى بوده که این صداى ناگهانى تَلفش کرده. اگر این صداهاى ناگهانى فورا کسى را نکشد، مردم بى چاره اى که این صداها را مى شنوند، قلبشان تکان مى خورد و ممکن است ۲۰ سال دیگر یک زلزله بیاید و چون قدرت قلب کم شده در اثر آن صدا بمیرند که اگر این تکان هاى جزئى جزئى را نخورده بود آن روز نمى مُرد. در حقیقت شما کمک به کشته ‏شدن او کرده اید. اگر کسى در مغرب عالم بمیرد و دیگرى در مشرق عالم به مرگ او راضى باشد، در خون او شریک است. بعد از گذشتن شب چهارشنبه سورى مى گوید که چرا من به نوبه ی خودم به گبرها و آتش پرست‏ها کمک کردم.
یک نفر مسلمان از این حرف ها برکنار است. باید عمل شما راه‏نماى دیگران باشد. چه‏طور حاضرید عمر، پول و مال خودتان را تلف کنید؟ آیا حق دارید یک ورق از دفترچه ى خودتان را بکنید و در سطل آشغال بریزید؟ نه، اسراف حرام است. مگر حرام فقط شراب خوردن است؟ نخیر، اسراف هم حرام است. تمام این‏ها یک ریشه دارد که ما خودمان را در برابر تکالیف الاهى و شب اوّل قبر که ما را تنها مى گذارند، مسؤول نمى دانیم. یعنى هنوز باور نکردیم که یک بشر که به دنیا مى آید اگر پاک زندگى کند، اوّل مرگش اوّل راحت اوست و اگر مثل ما زندگى کند، اوّل بدبختى و بى‏چارگى اوست. از یک یک کارهاى ما مى پرسند؛ حتى از یک فوت کردن مى پرسند! مى گویند: این فوت را کردى تا اجاق بى چاره اى خاموش نشود بهشتى شدى، این فوت را کردى که آتش کسى که مى خواست غذا درست کند خاموش شود جهنمى شدى. این‏طور نیست که هرکس بتواند هرکار را بکند. او از ضمیر شما آگاه است. به او نمى شود حقّه زد. آقایان! شما وقتى را نشان دهید که خدا در آن ‏وقت خوابش ببرد و نفهمد. خدا که خواب ندارد. آیا ساعت یک نصفِ شب یک چرت مى زند؟ آیا خدا خوابش مى برد؟! باید مواظب باشید که وقتى که از دنیا مى روید اوّل بدبختی شما نباشد؛ اوّل بى‏چارگى تان نباشد؛ بلکه اوّل آقایى شما باشد.
آقاى نورصالحى در چهار سو بزرگ در سراى خدایى ها چاى فروشى دارد. می توانید بروید و داستان را از خود ایشان بپرسید. اگر این داستان را امشب در خانه هایتان نقل کنید، همه تکان مى خورند و مى فهمند که غیر از پول یک چیزهاى دیگرى هم در دنیا هست. ایشان گفتند: یک روز پدرم به منزل آمد و مقدارى تنباکو در طاقچه گذاشت و گفت: وسایل ختم خودم را آماده کردم؛ فقط تنباکو مانده بود که این را هم خریدم. من امروز باید بمیرم. گفتم: حال شما که خیلى خوب است. گفت: نه، امروز مى میرم. ناهار یک بشقاب پلو با دو ظرف خورش خورد، بعد گفت: من حالم خوب نیست، یک استکان قندآب براى من بیاورید. خورد و رو به قبله خوابید و گفت: لِمَن الْمُلک ألْیَوم لله الواحد القهّار خِرخِر کرد و چشم‏ها را بست و از دنیا رفت! ایشان در مجالس عزاى امام حسین‏علیه السلام ‏با اخلاص گریه مى کرد. بر اساس فرمایش پیغمبرصلى الله علیه وآله وسلم ‏که مى فرمود: “مسلمان نیست کسى که شب بخوابد و همسایه اش گرسنه باشد” این مرد مواظب بود که به فقرا برسد. اگر مى خواهید موقعى که از دنیا مى روید پیغمبرصلى الله علیه وآله وسلم ‏و امیرالمؤمنین‏علیه السلام ‏با دسته ى گل پیشواز شما بیایند و با لبخند از دنیا بروید، باید مواظب باشید کسى را اذیت و ناراحت نکنید. این‏ها باید پیاده شود، تا دم مرگ از دنیا آسوده بروید.
یـاد دارى کـه وقــت آمـدنـت
هـمه خـندان بُدَند و تو گریان
آن‏چنان زى که وقت رفتن تو
همه گریان شوند و تو خندان
ما مى خواهیم برادر را اذیّت کنیم، خواهر را اذیّت کنیم، مادر را اذیّت کنیم، با این راحتى هم جان بدهیم؛ یعنى از پشت بام بیفتیم و جایى از بدنمان هم نشکند! مگر دیوانه شدى؟ مى خواهى با این خُل بازى‏ها بروى در دامن خاتم انبیا؟ مُحال است، امکان ندارد. بارى وصیّت کرده بود که استخوان هایم را به کربلا ببرید، جنازه را توى دخمه اى امانت گذاشتیم، بعد از ۱۴ سال رفتیم درِ خیمه را باز کردیم بدن دو نفر دیگر که نزدیک پدرم بود از بین رفته بود امّا جسد پدرم تازه بود به طورى که ماهیچه ى پا کاملاً در دست مى آمد مثل آن که همین حالا مرده، به پزشک قانونى که آمده بود تا روز صندوقى که جنازه را در آن مى گذاریم مُهر دولت را بزند، گفتم که آقا چه‏ طور این بدن نپوسیده؟ چون فرنگى‏ مآب بود و نمی خواست بگوید: این مرد چون مؤمن بوده بدنش سالم مانده است، با ژِست مخصوصى گفت: ممکن است این محل خصوصیتى داشته باشد. گفتم: پس چرا بدن آن دوتاى دیگر پوسیده است؟! به علاوه چرا همه جاى کفن پوسیده ولی از ناف تا زانو نپوسیده که عورت مؤمن پیدا نشود؟ منقلب شد و فهمید که مطلبى غیبى در کار است. آقاى نورصالحى مى گفت: دستمالى هم که در مجالس گریه امام حسینعلیه السلام و موقع نماز شب اشکش را با آن پاک مى کرد، نپوسیده بود و از پارچه اى که ۴۰ مؤمن بر آن نوشته بودند یک اسم محمد نپوسیده بود! استخوان هاى آن دو نفر را در کیسه ریختند و مهر و موم کردند و دو بشکه آوردیم و بدن پدرم را در آن دو تا گذاشتیم و بشکه ها را به هم جوش دادیم و مهر و موم کردند. شب ۲۴ ذی حجّه رسیدیم به خانقین. عربى آمد و پرسید: این چیست؟ گفتیم: جنازه. گفت: باید بشکافیم، گفتم: مهر دولت خورده. گفت: ممکن نیست جنازه این ‏طور باشد باید باز کنیم ببینیم که در آن چیست. بشکه را با ارّه ى آهن بر شکافتند. دست پدرم برید امّا خون نیامد. حرکت کردیم و نصفِ شب وارد کربلا شدیم. مردى آمد و گفت: شما جنازه هم‏راه دارید؟ گفتیم: بله. مدارک را گرفت و رفت. گفتیم: اى واى، چرا مدارک را به او دادیم؟ ما که او را نمى شناختیم. یک ساعت بعد آمد و گفت: بفرمایید قبر حاضر است. معلوم شد چون پدرم وصیّت کرده بود که شب جمعه دفن شود، این وسایل شبانه فراهم شده که همان شب جمعه به خاک سپرده شود. وقتى برگشتیم متوجّه شدیم که این امر غیبى بوده؛ چون اگر این نبود این کار اقلا سه روز دوندگى داشت تا اجازه ى دفن از طرف دولت گرفته شود. بعد از آن ‏که به تهران برگشتیم، خواهرم گفت: شب ۲۴ ذیحجّه پدرم را در خواب دیدم و پرسیدم: حال شما چه ‏طور است؟ گفت: بسیار خوب است ولى امشب در خانقین دستم را ناراحت کردند!
این مسائل را گاهى نشان مى دهند که بشر بفهمد پشت این پرده خبرى است. آیا بشر مى میرد؟ اگر بشر مرگ دارد و بعد از این عالم خبرى نیست، این کیست که مى گوید: دستم ناراحت شده؟ آیا دخترش به خیال خوابیده بوده؟ آیا مى شود این را حمل بر تصادف کرد؟ خاک بر دهان آن کسى که مى گوید: بشر مى میرد! این مردم براى این که مى خواهند هرزگى کنند، سینما بروند، به موسیقى گوش بدهند، مى گویند: بعد از مرگ هیچ چیز نیست. اگر خواب دروغ بوده، پس چرا شب ۲۴ خواب دید؟ چرا مثلا شب ۲۲ این خواب را ندیده بود؟ چرا گفت: دستم را ناراحت کردند و نگفت پایم را ناراحت کردند؟ خاک بر سر ما کنند که سرگرم کثافت مادیات هستیم مثل کرمى که در نجاست زندگى مى کند. فقط مى گوییم: باید بخوریم و بپوشیم! با یک افتخارى مى گوید: براى عید سوهان قم و باقلواى یزد تهیّه کردم و گفتم: دو صندوق پرتقال لبنانى هم بیاورند. خوب خریدى خوردى، بعد رفتى خالى کردى چى شد؟! یکى از دوستان مى گفت: براى ایّام عید پدرم مقدارى نان خشک تهیّه مى کرد، یک چاى با نان مى خوردند و یک گز مى شکست مى خوردند، نیم صفحه هم معراج السّعادة مى خواندند که فقط خوردن و رفتن نباشد؛ بلکه یک استفاده ى معنوى هم شده باشد. امّا در ایّام عید ببینید خانه هاى ما چه خبر است؟ حرف هاى صد من یک غاز، امسال وضع ماهى خوب بود، پرتقال هاى خوبى آورده بودند و… . یکى نیست بگوید که این حرف ها چه نتیجه دارد؟ دو میلیون بار بگویید! یک مشت مزخرف! علت همه ی این‏ها این است که معنى این شعر را نفهمیده؛ در تمام کره ى زمین چند نفر معنای این شعر را فهمیده‏اند که:
هرچه باشد در جهان دارد عِوَض
این بى‏چاره با این که خودش مى گوید: روزنامه ها دروغ است، با عینک ته استکانى ۱۴ صفحه ى روزنامه ى کیهان و اطّلاعات را تا کلمه ى آخرش مى خواند ولى اگر به او بگویند یک صفحه ى رساله ى توضیح المسائل را بخوان، فورا مى میرد و عزرائیل جانش را مى گیرد. اگر به او بگویند یک صفحه قرآن بخوان، جانش را مى گیرند، کتاب اخلاق را، نمیشه عزرائیل جانش را مى گیرد! این همه دید و بازدید همه ضایع شدن عمر است. کسانى که روح قوى دارند به این کارها تن در نمى دهند و همان‏ طور که گفتیم، بعد از مرگ آن روح قوى بدن را نگه مى دارد، بدن عیب نمى کند و سالم مى ماند. سر مقدس امام حسین‏علیه السلام‏ بالاى نیزه قرآن مى خواند.
نظیر قضیّه مرحوم نورصالحى را از روزنامه براى شما مى خوانند: جسد زنى پس از ۳۶ سال سالم از خاک بیرون آورده شد. جسد یک زن ۷۰ ساله پس از ۳۶ سال از خاک خارج شد. این زن سلطان نام داشت و ۳۶ سال قبل در گورستان مزار شیخ در کنار شهر تربت جام دفن شده بود. روز گذشته مأموران شهردارى تربت جام هنگامى که براى اجراى طرح فضای سبز مشغول به هم ریختن خاک این گورستان متروک بودند، با جسد این زن هفتاد ساله در گورستان روبه رو شدند و جریان را به مأموران ژاندارمرى اطلاع دادند و موضوع پس از مدّتى در شهر پیچید و پس از مدّتى آقاى احمدى جامى فرزند این زن هفتاد ساله در گورستان حاضر شد و تأیید کرد که جسد متعلق به مادرش بوده و در سال ۱۳۱۳ در این قبرستان دفن شده. آقاى احمدى ـ که در تربت جام مغازه ى عطارى دارد و ۶۵ ساله است ـ به خبرنگار کیهان گفت: جسد مادرم مومیایى نشده بود و این که پس از ربع قرن جسدش سالم مانده، براى من هم شگفت آور است. آقاى اعتصامى شهردار تربت جام و عدّه اى از رؤساى تربت جام در آن‏ جا حاضر شدند، فرماندار گفت: شکل ظاهرى جسد هنوز تغییر نکرده است، عدّه اى از مردم که آن جا بودند پیشنهاد کردند که جسد همان جا باقى باشد. زن هایى که در محل حاضر شده بودند، بعد از بازدید جسد نظر دادند که این جسد متعلق به سلطان است و حتى کفن وى هنوز سالم مانده است و جسد فقط تغییرات جزئى کرده است. جسد زن ۷۰ ساله دوباره به خاک بازگردانده شد.
توجّه کنید کسى که این حقایق را درک نمى کند، کور است. به آدم کور مى گویید: خورشید را نگاه کن، آدم کور که خورشید را نمى بیند. از دیدن حقایق عالم کور است و فقط مادیات را مى بیند. خانه را قشنگ کنیم، دیوار را درست کنیم، این پرده‏ها و مبل ها قدیمى شده، باید عوض کنیم پارسال خریدم چهل هزار تومان، امسال سه هزار تومان فروختم. حالا امسال دوباره مبل ها و پرده‏ها را با پنجاه ‏هزار تومان عوض کردم. در این مزخرفات غوطه ور است یا این طور است که چشمش را هم گذاشته، نه فقیر و نه بى چاره را مى بیند و فقط خودش و پرتقال و سبزى پلو و کوکو و ماهى و گز اصفهان و سایر لوازم عید را مى بیند و هیچ از حال بى چاره ها خبر ندارد. یا اگر ندارد دائماً حسرت مى خورد! ولى کسى که چشمش به عالم غیب باز است و مى داند که با مرگ، زندگى انسان تمام نمى شود، ابدا در این عوالم نیست. اگر مرگ پایان زندگى آدمى است و روح باقى نیست، چه طور بدن را پس از ۳۶ سال تازه نگه داشته!
در روزنامه ى کیهان نوشته که جسدى پس از ۶۵ سال سالم از قبر بیرون آمد. جسد مردى پس از ۶۵ سال از گورستان متروکه ی ابرقو خارج شد به طورى که هنوز حناى ریش و رنگ ناخن هاى متوفّى باقى مانده است. بر اثر طرحى که شهردارى ابرقو تهیّه کرده بود، قرار شد که گورستان ابرقو که سال ها از قِدمت آن مى گذرد به پارک تبدیل شود، امّا در این محل یک مرد روحانى به نام حاج محمّد صادق دفن شده بود و قبل از مرگ وصیّت کرده بود که استخوان هایش را به عتَبات ببرند. مأموران شهردارى که قصد تخریب گورستان را داشتند، ضمن تماسّ با خانواده ى حاج محمّد صادق دستور نبش قبر او را دادند و مأموران هنگامى که مشغول نبش قبر بودند، با جسد تازه ى حاج محمّد صادق روبه رو شدند؛ به طورى که هیچ تغییرى در جسد پیدا نشده بود. جریان به مأموران شهردارى اطلاع داده شد. معتمدان محلى و عدّه اى از بستگان حاج محمّد صادق در آن جا حاضر شدند. جسد او را با شگفتى فراوان در صندوق گذاشتند تا بعداً به قم برده در آن‏جا دفن شود. این واقعه حیرت ساکنین محلى را برانگیخته و تاکنون عدّه کثیرى از این جسد بازدید کردند.
ما کم فکر مى کنیم و همه مثل بز هستیم یعنی استقلال نداریم. یک بز مى پرد چهار هزار بز دیگر دنبالش مى پرند. بزبز قندى، چرا نمى خندى! بگو زنده باد، مى گوید: زنده باد. بگو: مرده باد، مى گوید: مرده باد! ما باید فکرکنیم که امروز به نام یک فرد مسلمان چه وظیفه اى داریم؟ اگر تمام افراد روى زمین مادرهایشان را بى حجاب بیرون آوردند، من چه وظیفه اى دارم؟ الآن عدّه ى زیادى روزه نمى گیرند. شما چرا روزه مى گیرید؟ مى گویید: وظیفه ى من است که باید انجام شود. اگر در تمام کره ى زمین یک نفر هم روزه نگیرد، شما روزه مى گیرید، نمازتان را هم مى خوانید، شما باید فکر کنید که به عنوان یک مسلمان چه وظیفه اى دارید؟
آقایان! ابن بابویه رفته اید، این‏جا قبر مرحوم صدوق است. در زمان ناصرالدّین شاه زراعت مى کردند؛ به وسیله ى گاوآهن قبر شکافته شد. بدن تازه نمایان شد. مرحوم حاجى کنى آمد و سینه ى مرحوم صدوق را بوسید و گفت: قربان سینه ى بى کینه ات بروم، با این که از سنگ قبر معلوم شد که هزار سال از مرگ این عالم گذشته، بدن کاملاً تازه بود. حتى رنگ حناى ریش تغییر نکرده بود، فقط مقدارى از موهاى ریش به روى سینه ى آن مرحوم ریخته بود، بعد متوجّه شدند که ناخن دست راست را گرفته بود و دست چپ را نگرفته بود. پس از تحقیق معلوم شد که ایشان روز یک شنبه از دنیا رفته و عقیده ى ایشان این بود که مستحب است ناخن دست راست را روز جمعه و دست چپ را دوشنبه بگیرند. براى این که این عمل مستحب انجام شده باشد روز جمعه ناخن دست راست را گرفته و پیش از دوشنبه که مى بایست ناخن دست چپ را بگیرد، از دنیا رفته.
دو نفر از اصحاب امیرالمؤمنین‏علیه السلام‏ به نام حذُیفه و جابر انصارى که ۱۳۰۰ سال از مرگشان مى گذرد در چند سال قبل سیل آمد و بدنشان نمایان شد بدن حذیفه سالم با موهاى جوگندمى و ریش جابر سفید بود! شیعیان افتخار کردند که این‏ها دو نفر شیعه هستند که پس از ۱۳۰۰ سال بدنشان سالم مانده است. بحث بود که آن‏ها را همان جا دفن کنند یا ببرند مدائن کنار قبر حضرت سلمان. بالاخره به دستور علما بنا شد که به مدائن ببرند. مرحوم حاج سلطان این دو بدن را بغل کرد و از قبر بیرون آورد و با شکوه و عظمتى به مدائن بردند.
خدا براى ما مردمان احمق این نمونه ها را نشان مى دهد که بفهمیم بعد از مرگ زنده ایم و زندگى انسان با مرگ تمام نمى شود. اگر این مطلب براى ماها ثابت شد آن وقت مى توانیم أحسن إلى مَنْ أساء إلیک را در زندگى پیاده کنیم. چون کسى که زندگى را منحصر به این چند روزه ى زودگذر نمى داند، خیلى برایش آسان است که اگر کسى به او فحش داد، شیرینى بخرد و به منزل او ببرد و او را بغل بگیرد و دستش را هم ببوسد. فرمود: مسلمان نیست کسى که بیشتر از سه روز با دوستش قهر باشد.
بـدى را بدى سهل باشد جزا
اگر مردى احسن إلى ما أسا
یکى از دوستان مى گفت: این که مى گویند هرکس به کسى کمک کند، به او جزاى خوب مى دهند غلط است؛ بلکه پیش از انجام عمل خیر، خدا جزاى نیکى را مى دهد؛ یعنى همان وقتى که دست در کیف مى کنى که مثلا ۵۰ تومان به فقیر بدهى لذتى مى برى که همان پاداش تو است.
زرش داد و اسـب و قباپوستین
چه نیکو بود مهر در وقت کین
اگر کسى به شما سلام کرد، مُحال است که به او فحش بدهید؛ بلکه هر آدم پستى مُحال است که در مقابل سلام کسى به او فحش بدهد. هنر این است که اگر کسى به شما بدى کند، در مقابل خوبى کنید.
زرش داد و اسـب و قـباپـوسـتـیـن
چـه نـیکو بـود مـهر در وقـت کین
یکى گفتش اى پیر بى عقل و هوش
عجب رستى از قتل، گفتا: خموش
اگـر مـن بـنـالـیـدم از درد خـویش
وى انعـام فرمود در خورد خویش
اگر کسى به شما فحش داد، شما نباید به او فحش بدهید. اگر در مقابل براى او کادو بردید ارزش دارد. در این‏ صورت او بد است و شما خوب اید و اگر شما هم فحش دادید، شما هم بد شدید؛ پس هر دو بَدید.
یکى گفتش اى پیر بى عقل و هوش
عجب رستى از قتل، گفتا: خموش
اگـر مـن بـنالـیـدم از درد خـویـش
وى انعـام فرمود در خورد خویش
بـدى را بـدى سـهــل بـاشــد جــزا
اگـر مـردى أحـسـن إلـى مـن أسـا
آیا مى شود انسانى، انسان دیگر را خجالت دهد؟! وقتى نامه اى به دست امام حسین‏علیه السلام ‏مى دادند پیش از آن که بخواند، مى فرمود: هرچه در آن نوشته و از من خواسته اید عملى است. مى گفتند: شما هنوز نامه را نخواندید و نمى دانید که چه خواسته، چه ‏طور مى فرمایید هرچه خواسته اى عملى است. مى فرمود: مى خواهم تا مدتى که نامه را مى خوانم قلب او ناراحت نباشد که آیا حاجتم روا مى شود یا نه؟ آرى، امام حسین‏علیه السلام‏ آقا و بزرگ است، این روش بزرگان ما است؛ امّا بعضى از مردمان پست اگر بخواهند ۱۰ تومان به کسى بدهند، جگرش را خون مى کنند. کسانى هم هستند که اگر بخواهند به کسى کمک کنند، به دست دیگرى انجام مى دهند که طرف خجالت نکشد و نفهمد که کى آن پول را داده.
اگر کسى خدمت امام حسین‏علیه السلام‏ مى رسید و حاجتى داشت مى فرمود: حاجت خودت را روى خاک بنویس که من ذلت سؤال را در روى تو نبینم!
همه نماز مى خوانند، روزه مى گیرند؛ ولى بزرگوارى خوب است. عربى به مدینه آمد و گفت: سخى ترین مردم کیست؟ گفتند: امام حسین علیه السلام‏  که الآن در مسجد است. آمد دید امام مشغول نماز است. ایستاد و چند شعر در مدح امام‏علیه السلام ‏گفت. نماز که تمام شد، حضرت از قنبر پرسید: از مال حجاز چه قدر مانده؟ عرض کرد: چهار هزار درهم. حضرت آن را در کیسه اى ریخت و به آن عرب داد و عذرخواهى کرد که دست ما از مال دنیا خالى است و اگر ممکن بود، بیشتر از این به تو کمک مى کردم. عرب شروع کرد به گریه کردن. حضرت فرمودند: آیا براى آن که این مبلغ کم است گریه مى کنى؟ عرض کرد: نه، گریه مى کنم که چه‏ طور این دست باسخاوت زیر خاک مى رود!
ما مى گوییم، نوکر این امام حسین ایم، ولى تا عملمان شبیه به عمل حضرت سیدالشهداعلیه السلام ‏نباشد، هیچ فایده ندارد. دانستن علایم مرض و این که راه معالجه چیست، فایده ندارد. شما اگر مسلول باشید، بر فرض که تمام کتاب هاى طبّ را بخوانید و علایم سل را هم بدانید و راه معالجه اش را هم بدانید، چه فایده دارد؟ این آقا هیچ اطلاعى از این موضوعات ندارد؛ امّا مسلول نیست، تب ندارد، لاغر نمى شود، ناراحتى ندارد. این آدم از زندگى خودش لذت مى برد پس آن‏ چه مفید است، نداشتن مرض سل است، نه دانستن علایم و معالجه ى سل. شخصى است که این شعر را که شما خواندید اصلا بلد نیست؛ ولى عملا دنیا در نظرش بى ارزش است اگر شما که این شعر را حفظ­ اید، عمل نکنید، سر سوزنى ارزش ندارید. اگر قبل از دبیرستان علوى شما مجلات مزخرف را مى خواندید ـ که پس از صد هزار سال به اندازه ى یک پرِ کاه ارزش ندارد ـ حالا هم آن مجلات را مطالعه کنید، خیلى ضرر کردید. پیغمبرصلى الله علیه وآله وسلم‏ فرمودند: بُعثتُ لِأتمّم مَکارِمِ الْأخلاق (من براى تکمیل اخلاق مبعوث شدم.) شعرى که مورد بحث بود، مال شیخ بهایى استاد ریاضیات عالیه است و قبل از آن چند شعر دیگر دارد که براى شما مى خوانند:
گـر نـبـاشد جـامـه ى اطـلـس تو را
کهـنـه دلـقـى سـاتـر تـن بس تو را
ور مُـزَعْفَـر نـبودت با قند و مُشک
خوش بود دوغ و پیاز و نان خشک
ور نـباشـد مــشــربــه از زرّ نـاب
با کف خـود مى تـوانـى خـورد آب
ور نـبـاشـد مـرکــب زرّیــن لـگـام
مى تـوانـى زد به پـاى خـویش گام
ور نـبـاشـد خـانــه هـاى زرنــگـار
مى توان بردن به سر در کُنج غـار
ور نـبـاشـد فـرش ابـریـشـم طـراز
با حـصـیـر کـهـنـه ى مـسـجد بساز
ور نـبـاشـد شـانـه اى از بهر ریش
شانه بتوان کرد با انگشـت خویش
هـرچـه بـاشد در جهـان دارد عِوَض
در عِوَض حاصل شود ما را غرض
بى عـوض دانـى چـ باشد در جهان؟
عـمـر بـاشـد قـدر عـمـرت را بدان