بسم الله الرحمن الرحیم
در را باز کنید، هوا خیلى خوب است، در هواى حبس زندگى نکنید، سردردهایى که مردم مبتلا هستند علّتش آن است که در هواى حبس زندگى می کنند. هیچ‏وقت در هواى حبس نمانید. شب هم در اتاق را باز بگذارید. شعر چى بود؟
پندى دهمت اگر ز من دارى گوش
از بـهر خدا جـامه ى تزویر مپوش
دنیا همه ساعـتى و عـمر تـو دمى
از بهر دمى عمر ابـد را مـفروش
اگر معنى این شعر را بفهمیم، دیگر ممکن نیست براى آن‏که مثلاً من زدم زیر توپ یا تو زدى، کسى دروغ بگوید! یا براى آن‏که دیپلم بگیرد، در امتحان تقلّب کند! بر فرض که در نتیجه ى دروغ دیپلم و لیسانس گرفتى، چه نتیجه دارد؟ خدا را به غضب آوردى و عمر ابد را فروختى. اگر کسى عاقل باشد، می گوید: براى این یک دم زندگى جاوید را از دست نمی دهم؛ پس دروغ نمی گویم، پُرخورى نمی کنم که روحم تاریک شود و نتوانم شب زنده دار باشم و با خدا مناجات کنم و… .
هر آقایى واسه  دادشیش… (چند نفر شعر را از حفظ می خوانند و معنى می کنند.)
محال است که یک نفر بتواند سلطنت کره ى زمین را داشته باشد. به فرض مُحال فردى که پادشاهى کره ى زمین را پیدا کرده، اگر قبول کند که کشیده اى به صورت یک نفر بزند، باز هم از دید یک انسان ضرر کرده. علی علیه السلام ‏فرمود: اگر تمام کره ى زمین را به من بدهند و بگویند: پوست جوى از دهان مورچه اى بگیر، نخواهم کرد! چرا این کار را بکنم و حال آن که می دانم باید زیر خاک بروم و براى همیشه در آن‏جا بمانم! چرا ما باور نمی کنیم که این مرحله براى همه هست؟ هیچ ‏کدام باور نکردیم. واقعا چه مصیبتى است که این مطلب بدیهى را قبول نکردیم. اگر قبول کرده بودیم که روح ما باقى است و مرگ براى انسان‏ها نیست، وحشت نداشتیم از این که فرش مترى هزار تومانى را به مترى دویست تومانى تبدیل کنیم و تفاوتش را به بی چاره اى بدهیم. مقصود از فرش چیست؟ این است که روى خاک ننشینیم و لباسمان خاکى نشود. با فرش ارزان ‏قیمت هم این مقصود به دست می آید؛ ولى اگر به حداقل قناعت می کردیم، می توانستیم فردى را از مرگ نجات بدهیم. می فرماید پول نداشتى، ولى آبرو داشتى، می خواستى با آبرویى که داشتى از دیگران پول بگیرى و آن سیّد مریض را معالجه کنى. چرا آبروى خودت را مصرف نکردى؟ الآن براى حلّ مشکل بی چاره اى به فردى مراجعه می کنید، می گوید: ندارم، آیا با گفتن این جمله تمام می شود؟ نه، می توانست با گفتن و مصرف کردن آبرو، یک نفر را از مرگ نجات دهد! آیا اگر بچّه ى خودت هم مریض بود، همین‏طور می گفتى؟ یا فرشت را گرو می گذاشتى و قرض می کردى و… تا نجاتش بدهى! عمر ابد فروختن همین است، عمر ابد فروختن این نیست که مردم را به دار بزنید؛ همین که سیر از سر سفره بلند می شوید و روح خودتان را تاریک می کنید، عمرابد فروختن است.
نــدارنــد تــن پــروران آگـهـى
که پرُمعده باشد ز حکمت تهى
شکم پُر نمی تواند با خدا انس بگیرد. آقایان! پیش از آن ‏که یک میلیون تومان براى یک امضا به شما بدهند، باید قدرت داشته باشید که از پُرخورى صرف نظر کنید! آیا سزاوار است براى غذایى که در روز صدها خروارش را می خورند و تبدیل به نجاست می شود، انسان عمر ابد را بفروشد؟ آن‏چه عوض ندارد تویى و ساعت‏هایى که از تو می گذرد که اگر تمام کره ى زمین را بدهى یکى از آن‏ها برنمی گردد. غذا و چیزهاى دیگر عوض دارد و همه ى ارمنی ها و یهودی ها و… از آن‏ها استفاده می کنند. آیا سزاوار است که خودت را به آن‏ها بفروشى؟! از یک لقمه ى غذا نمی گذرد؛ ولى می گوید: قربانِ حضرت قاسم که التماس کرد تا در راه خدا کشته شود. تو که از یک لقمه ى غذایى که خروارهایش هست و بعد از دو دقیقه لذتش تمام می شود، نمی توانى صرف نظر کنى، چه ‏طور آرزوى مقام حضرت قاسم را می کنى که از جانش گذشت؟ عمر ابد فروختن یعنى چه؟ یعنى همین کارى که شما گرفتارش هستید. اگر از امروز غذا را که آوردند، نیم سیر از سرِ سفره بلند شدید، عمر ابد را نفروختید و در نتیجه همیشه نورانى، سبک و در نماز هم حال دارید، اشک می ریزید، توجّه دارید و این زندگى یک انسان است و در غیر این ‏صورت، زندگى یک الاغ است؛ زندگى یک سگ است. یک سگ می گوید: بیشتر بخورم. کسى که از یک لقمه ى غذا نمی گذرد، آیا می تواند قالى را بفروشد و مریضى را به بیمارستان برساند؟ تو که از یک آدامس نمی توانى بگذرى و با این که می گویند: مال یهودی ها است و معده را خراب می کند و زخم معده می گیرى، آن‏قدر اسیر نفسى که از آن نمی گذرى، چه طور می توانى از شهوت هاى مهم تر گذشت کنى؟! و علت همه ى این‏ها این است که عدّه اى این حرف‏ها را شنیدند و عمل نکردند و به طور ناخودآگاه این حال در شما هم اثر کرده، ولى ادب از که آموختى از بی ادبان. باید از روش غلط آن‏ها نتیجه ى ضد بگیرید و به حرفى که تشخیص دادید درست است، عمل کنید. از همین الآن مخالفت نفس را شروع کنید؛ هیچ‏وقت سیر غذا نخورید. پیغمبرصلى الله علیه وآله وسلم‏ فرمود: یک سوم شکم براى غذا و یک سوم براى آب و یک سوم باید براى نفس باشد. شخصى می گفت: من شکم را از غذا پُر می کنم، آب جاى خودش را پُر می کند؛ نفس می خواد بیاد، می خواد نیاد!
 چند میلیون سال این گوشت و برنج بود، پختند و خوردند، بعد از تو هم چند میلیون سال هست، آیا سزاوار است که روح انسانى خودت را به این‏ها بفروشى؟ به یکى از دانش‏آموزان گفتم: برنج نخور، اگر در بوفه آب‏گوشت یا سبزى یا ماستى باشد می خورد وگرنه نان خالى می خورد! فرض کنید الآن یک بعد از ظهر است. هر غذایى که خوردید گذشت، این غذا را دوست دارم، آن غذا را دوست ندارم. این بد است، آن خوب است. تمام این‏حرف‏ها مزخرف است ما می گوییم: روزى که کره ى زمین را در اختیار شما بگذارند، باید رضاى خدا را ترجیح بدهید. کسى که از یک لقمه برنج نمی تواند بگذرد، آیا می تواند از کره ى زمین بگذرد. در روز خروارها از این برنج می پزند، سگ‏ها هم می خورند. آیا سزاوار است که براى چند لقمه ى آن دین و دنیاى خودت را بفروشى؟ بعضی ها بحمدالله ترقّى کردند، ولى عدّه اى مثل روزى که به این مدرسه آمدند هنوز اسیر شکم اند؛ هنوز از زیر زنجیر شکم آزاد نشده اند! دیده اید عصرها وقتى می خواهد از فروشگاه بستنى بخرد، دیوانه وار می دود؛ ولى برعکس، بعضی ها با کمال متانت بستنى می خرند و بعضى دیگر با این که پول دارند بر خودشان مسلط­اند، نمی خرند و پولش را به فقیر می دهند! بدانید تا کسى معناى عمر ابد را نفهمد، نمی تواند این متانت را داشته باشد.
آقاى دکتر غلامرضا عسگرى ـ که تحصیل کرده ى آمریکاست ـ می نویسد: سر کلاس درس، مطلبى را عوضى گفت، من اشتباهش را ثابت کردم. با عصبانیّت گفت: در امتحان آخر سال نشانت می دهم! توجّه بفرمایید: این‏ها همان مردم متمدنى هستند که جوان‏هاى ما می خواهند به شکل آن‏ها درآیند. بنده خوب یاد دارم که گاهى طلبه ى جوانى به مرحوم آقاى بروجردى در درس اشکال می کرد، مرحوم آقا پس از قدرى تأمّل، با کمال شجاعت می فرمودند: حق با توست. در هر صورت آقاى عسگرى گفت: روز جمعه با همین استاد امتحان شفاهى داشتیم و یقین داشتم که مرا رفوزه خواهد کرد. شبِ امتحان، شبِ جمعه بود. مقدارى قرآن به نیّت مادرم خواندم و با نگرانى خوابیدم، به خوابم آمد و گفت: نگران نباش، فردا کارها درست می شود. وقت امتحان رسید، استاد با لحن تندى گفت: یادت هست آن ‏روز مرا خجالت دادى؟ امروز نشانت می دهم! به محض آن که شروع به سؤال کرد، آمدند گفتند: ژنرالى در فلان ‏شهر تصادف کرده؛ فورى باید براى عیادتش بروى. با عصبانیّت گفت: نمی آیم. رفتند و آمدند و گفتند که امکان پذیر نیست. وقتى می خواست از در بیرون برود، با ناراحتى شدید گفت: اگر بشود عقیده به فرشته داشت، مسلما فرشته اى با تو هست که تو را نگه دارى می کند. آقاى عسگرى گفت: شخص دیگرى آمد و از من امتحان کرد و چون درس را می دانستم، نمره ى قبولى آوردم. آیا مرده حرف می زند؟ آیا مادرى که سال‏ها از دنیا رفته و بدنش خاک شده و معدوم است، می گوید: آسوده باش که در امتحان قبول می شوى؟ این حیات ابدى را کجا باید تأمین کرد؟ آیا در قبر جلوى شکم را می گیرم و زیاد غذا نمی خورم و دروغ نمی گویم؟ رادیو گوش نمی کنم؟ شما می خواهید رادیو در قبر من بیاورید، من گوش نمی کنم! تلویزیون بیاورید، من نگاه نمی کنم! من آن‏ جا مینی ژوپ‏ها را تماشا نمی کنم؟! این‏ها فایده ندارد. حالا باید یک مشت روى این شکم صاحب‏مرده بزنى و جلویش را بگیرى. بعد از مرگ که فایده ندارد. اگر قدرى در زندگى فکر کنیم، مسیر زندگی مان عوض می شود؛ ولى به قدرى غرق در کثافت مادیات شدیم که اصلاً به این مطالب توجّه نمی کنیم.
آقاى سعید محمّدى گفت: در کلاس چهارم متوسّطه شب در خواب دیدم که استاد وارد کلاس شد و از صفحه ى آخر کتاب، سؤالات امتحانى را روى تخته نوشت. بیدار شدم و همان سؤالات را حل کردم، فردا جواب‏ها را نوشتم و نمره­ی ۲۰ گرفت، بعد به او گفتم: آقا! من هیچ ‏وقت نمره ى بیست نمی گرفتم حالا چه طور شد؟ گفت: درس را روان کرده بودى؟ گفتم: نه، قضیّه این بود که تمام حرکاتى را که امروز انجام دادید، دیشب در خواب دیدم! با همین لباس وارد شدید و از همان محلّى که امروز گچ را برداشتید و عین نوشته اى را که نوشتید، با تمام خصوصیّات همه را دیدم و از خواب بیدار شدم و مسائل را حل کردم! آرى، گاهى این مطالب را نشان می دهند تا بفهمیم که پشت این پرده خبرى است؛ ولى متأسّفانه چشم ما با چشم یک گوسفند فرق ندارد. پشت این پرده را نمی بینم. او می گوید: چه علف خوبى است! بخوریم. ما هم می گوییم: چه موزِ خوبى است! امسال موزها ارزان است، زیاد هم آوردند، از بس درشت است، آدم نمی تواند یک دانه اش را بخورد. در همین مزخرفات و در همین منجلاب کثافت دست ‏و پا می زنیم! امیرالمؤمنین‏علیه السلام‏ شب بیدار می شد و نگاهى به ستاره ها می کرد و می فرمود: رَبِّنا ماخَلقْتُ هذا باطلاً خدایا! این‏ها را بیهوده خلق نکردى. این زمین و این آسمان و این ستارگان عبث خلق نشده؛ ولى در مقابل فرمایش مولاعلیه السلام‏ ما می گوییم: این‏ها همه بیهوده خلق شده، واقعا اگر خلقت هدفش این باشد که ما در مدت ۶۰ سال مقدارى غذا را تبدیل به کود کنیم، آیا بیهوده نیست؟ واقعاً هدف خلقت این بوده که من مقدارى غذا بخورم، بعد کراواتم را آویزان کنم، صبح یک رنگ بزنم، ظهر یک رنگ بزنم، عصر یک رنگ بزنم، بعد پدر و مادر را کباب کنم که ماشین برایم بخرند، بعد دیپلم و لیسانس بگیرم، بعد نظام بروم، بعد دختر شرشرالدّوله را بگیرم، الحمدلله جهاز هم دارد! راستى، کار ما به کجا کشیده؟! راستى، این‏ها چیست؟ تمام زندگى ما مسخره شده، ملاحظه فرمودید که حجله درست می کنند با دسته هاى گل به بهشت ‏زهرا می برند! آن یکى می گوید: آن‏قدر گُلش گنده بود که پنج نفر گذاشتند روى وانت! این جزو افتخارات اوست که ۳۰ تا حجله بستند! یکى نیست به این بدبخت بگوید: فرض کن ۳۰۰ حجله بستند، این‏ها چه فایده اى براى مرده دارد؟
دنیا همه ساعتى و عمر تو دمى
از بهر دمى عمر ابد را مفروش
به خدا قسم اگر معنى این شعر را بفهمیم و همیشه جلوى چشم ما باشد، تا آخر عمر به کسى ظلم و اذیّت نمی کنیم؛ دل کسى را نمی شکنیم؛ خواهر کوچک‏تر از دست ما نمی رنجد؛ معلم را ناراحت نمی کنیم؛ پدر و مادر، امام ‏زمان‏علیه السلام را از خودمان ناراحت نمی کنیم. چه­قدر خوب است که این شعر را سرلوحه ى خودتان کنید.
هر آقایى واسه  داداشیش از حفظ بخونه.
عبدالملک مروان پادشاه است. چندین هزار غلام و کنیز دارد. استسقا گرفته، استسقا مرضى است که هرقدر آب بخورند، سیر نمی شوند. بدن ورم می کند و انسان منظره ى بدى پیدا می کند، گفت: مرا ببرید بالاى ساختمان. بردند در بام ساختمان، دید در یکى از پشت بام هاى دور رخت شویى لباس ها را روى طناب می اندازد. گفت: ای  کاش من یک رخت شو بودم و این جنایت ها را نمی کردم! مسلما شما عبدالملک مروان نخواهید شد؛ ولى در حال مرگ می گویید: اى کاش مادرم را اذیّت نمی کردم؛ ولى دیگر فایده ندارد. الآن اگر خداى نکرده تلفن صدا کند که مادرتان مُرد، چه حالى خواهید شد؟ مرگ این حرف‏ها را ندارد و خبر نمی کند. خواهید گفت: خدایا! چرا مادرم را اذیّت کردم؟ موجود شریفى که واسطه ى وجود من بود. واقعا ممکن است که یک سگ مادرش را ناراحت کند؟ انسانى که مادرش را اذیّت کند، از سگ پست تر است و براى همیشه باید گرفتار باشد.
از بهر دمى عمر ابد را مفروش
عبدالملک این را گفت و بعد از یک ساعت هم به درک رفت. علت همه ى این‏ها این است که ما واقع بین نیستیم. اگر ما واقع بین باشیم، می دانیم که ما هم باید زیر خاک برویم؛ یعنى شخص واقع بین می گوید: مرا هم روى تخته ى مرده شورخانه می شویند و باید زیر خاک سال‏ها بمانم. کسى که واقع بین است، معناى این شعر را که
از بهر دمى عمر ابد را نفروش
می فهمد و مُحال است براى لذّت یک آن در صف سینما برود و اگر ریزریزش کنند، موسیقى گوش نمی کند! این لذت ها چه­قدر زود تمام می شود و روسیاهی اش براى همیشه می ماند! جوانى که ممکن است جهان را زنده کند، با خواندن رمان‏هاى پلیسى و جنایى پاسبان بانک صادرات را می کشد و در سنّ ۱۸ ‏سالگى تیربارانش می کنند! شما را به خدا این بدبختى و دیوانگى نیست؟ کسى که می توانست ۵۰ سال، ۶۰ سال در دنیا بماند و از هزارها نفر دستگیرى کند، در جوانى زیر خاک رفت و تنها مطلب همین جا تمام نشد؛ بلکه به واسطه ى آن که آدم کشته تا خدا خدایى می کند باید بسوزد. پس این که می گوید: از بهر دمى عمر ابد را مفروش، مقصود فقط یزید و معاویه نیست؛ هرکس که از راه راست منحرف شود و آخرت را به دنیا بفروشد، مشمول این شعر است.