بسم الله الرحمن الرحیم
 درباره ى سپاس گزارى و تشکرـ که مابه الامتیاز انسان و سایر حیوانات است ـ احتیاجى به صحبت نیست. اگر دکترى شخصى را معالجه کند و پول هم بگیرد، در صورتى که مریض به آن دکتر برخورد کند و احترام نکند، از او بدتان می آید و می گویید: او به گردن تو حق دارد. چرا احترامش نکردى؟ و همین ‏طور اگر به شما بگویند که فلانى مادرش را ناراحت کرده، ناراحت می شوید که چرا این بدبخت از مادرش قدردانى نکرده و این مسأله، مسأله اى انسانى است و مربوط به دین نیست؛ یعنى یهودی ها هم از این کار بدشان می آید، ارمنی ها بدشان می آید. حالا باید گفت: یک انسان در مقابل نعمت هایى که خدا به او داده، چه وظیفه اى دارد؟ از کسى که به شما نان داده، تشکر می کنید؛ در مقابل کسى که دندان به شما داده، چه باید کرد؟ این مطلب وجدانى است؛ یعنى هر انسانى از بدى بدش می آید و از خوبى خوشش می آید. اگر ببینید که پاسبانى بی جهت تو گوش کسى می زند، از او متنفّر می شوید، چرا؟ مگر تو گوش شما زده؟ نه، ولى این مطلب وجدانى است.
در یک مسأله ى وجدانى که همه ى انسان ها در آن متفق اند، نباید سفارش کرد؛ یعنى به کسى که وجدان انسانى او از بین نرفته، نباید گفت: نماز بخوان. سپاس گزارى و تشکّر و تقدیر از ولی نعمت و کسى که به انسان نعمت داده فطرى است؛ یعنى اگر فطرت اوّلیه ى انسان دست‏خوش امراض روحى نشده باشد، نمی تواند از ولی نعمت خودش سپاس‏گزارى نکند! شما هر وقت معلم کلاس اولتان را می بینید، تواضع می کنید. این انسانیت است. اگر این را از دست دادید، انسانیت را از دست دادید. اگر براى این نعمت هاى جزیى انسان خودش را موظف به سپاس‏گزارى می داند، در مقابل خداوند عالم ـ که نعمت وجود را که بزرگ‏ترین نعمت هاست، مرحمت فرموده ـ چه قدر باید تشکر کرد؟ اگر کسى لباسى به شما بدهد، از او تشکر می کنید. حال از کسى که به شما این بدن را داده تا لباس بپوشید، چه قدر باید تشکر کرد؟ خلاصه از همه ى نعمت ها بالاتر نعمت هستى است. نعمت هستى را کى داده؟ خیلى عجیب است که از دکترى که ۱۰ دقیقه وقت صرف کرده و ۱۰۰ تومان هم گرفته تا آخر عمر تشکر می کنید و بی اختیار در مقابل او کوچکى می کنید ولى در مقابل خدا و عظمت او خودتان را نمی بازید.
 امیرالمؤمنین‏علیه السلام ‏در موقع نماز بدنش می لرزید و رنگش زرد می شد و می فرمود: بنده ى ذلیل می خواهد به پیشگاه خانه ى مولاى بزرگ برود! ما، نه ذلیل ‏بودن خودمان را فهمیدیم و نه بزرگى خدا را والا ما هم همین‏طور می شدیم. ممکن است بگویید: همه  در نماز بی توجّه اند. آیا اگر فردا همه از خانه لخت بیرون آمدند، شما هم این‏کار را می کنید؟ اگر هم کلاس شما هنوز بچّه است و به نماز توجّه ندارد، شما هم باید این ‏طور باشید؟ بنده گاهى که می بینم در سالن بعضى با توجّه کامل و روح هاى پاک مشغول نمازند، خوش‏حال می شوم که ـ الحمدلله ـ در این ۹ ماه چه قدر این ها ترقى کردند ولى نباید به این مقدارها قناعت کنید. انسان باید در مراحل معنوى پیش‏قدم باشد و بالاتر از خودش را ببیند. فرمودند: در مراحل معنوى بالاتر از خودتان را ببینید و بگویید که او چه قدر عالى است کاشکى من هم مثل او بودم، ولى در مسائل مادى باید زیردست را نگاه کرد. وقتى لباس تن می کنید اگر به کسى که لباس ندارد نگاه کنید، دیگر نمی گویید که چرا لباس من چنین و چنان نیست؟ ولى اگر در مراحل معنوى بالاتر از خود را ببینید، کوششتان در معنویّات زیاد می شود.
این که می گوییم باید با توجّه نماز خواند، بعد از آن است که شرایط ظاهرى آن کامل شده باشد؛ یعنى اگر بدن یا لباس نجس باشد، نماز اصلاً معنى ندارد. بنابراین باید بدانید بعد از آن‏ که بول شسته شد، با آب قلیل دو مرتبه و با آب کر یا جارى باید یک مرتبه شست ولى غایط بعد از آن‏ که کاملا رفع شد، با آب قلیل یک مرتبه شستن هم کافى است. ضمناً بدانید پنج آب از مرد بیرون می آید: بول، منى، وذى، مذى، ودى. اگر استبرا نکرده باشید و شکّ کنید آن‏چه بیرون آمده بول است یا وذى و مذى پاک است. پس استبرا کنید تا اگر رطوبتى خارج شد مجبور نشوید که خودتان را آب بکشید و دوباره وضو بگیرید و یکى دیگر از فواید استبرا این است که بول در مجرا رسوب نمی کند و مبتلا به سنگ مثانه نمی شوید. گفت: در اروپا با یکى از دکترها از سالن بیماران دیدن کردیم.
مریضى را دیدیم که سنگ مثانه داشت. دکتر گفت: اى کاش ما هم مسلمان بودیم. اگر مسلمان بودیم به این کسالت مبتلا نمی شدیم؛ چون آن ها استبرا می کنند و بول در مجراى آن ها رسوب نمی کند. قدیم در سنّ ۱۰ ‏سالگى مادرها به بچّه ها استبرا را یاد می دادند ولى حالا فقط در فکر لباس بچّه است. می گوید: لباسى براى پسرم خریدم که بچّه ى وزیر هم ندارد! تمام افکار متوجّه این مسائل پست شده و از معنویّت خبرى نیست. شاگردى می گفت: خون به دستم بود، وضو گرفتم. صحیح است یا نه؟ خیلى تعجّب کردم. شرط صحیح بودن وضو آن است که اعضای وضو پاک باشد. دقّت کنید: اگر مسأله ى طهارت و نجاست را مراعات نکنید، یک وقت از دنیا می روید و خداى نکرده می بینید، هیچ نمازی در نامه ى اعمالتان نیست. شخصى ۳۰ سال نمازش را قضا کرد براى آن که در این مدّت در غسل، اوّل طرف راست و بعد طرف طرف چپ و بعد سر و گردن را شسته بود! به واسطه ى ندانستن مسأله ـ که اوّل باید سروگردن را بشوید ـ ۳۰ سال نمازش باطل شد. آقا گُل گُل گفت: خواهر من در ۱۱ ‏سالگى از دنیا رفت، در خواب به من گفت: با این که نمازهایم را خواندم ولى براى آن ‏که حمد و سوره ام کاملاً درست نبوده در زندان ام.
ایشان گفتند: فردى را اجیر کردم که تا شش‏ ماه نمازهاى او را بخواند و این مطلب را به هیچ کس نگفتم. بعد از گذشتن شش ماه یکى از دوستان در بازار مرا دید و گفت: خواهرت را در خواب دیدم، گفت: به برادرم بگو: نمازهاى مرا خواندند، آزاد شدم! آقایان! پشت پرده چه خبر است؟ ما فقط در فکر این هستیم که دیپلم و لیسانس بگیریم! بر فرض گرفتى، چه اثرى دارد؟ چند دفعه ناهار می خورى؟ چند دفعه شام می خورى؟ دکترى که از رفقاى بنده است می گفت: خسته شدم، هر روز باید به مطب بیایم، ظهر کِشو پر اسکناس است، باید بانک بگذارم، بعد مصیبت شروع می شود که باید ملک بخرم، کجا ملک بخرم، ارزان باشد، گران نباشد و از همین افکار درهم و برهم. اجتماع ما به قدرى کثیف شده که اگر این حرف ها را به کسى بگویید، می گویند: دیوانه شدى و باید در تیمارستان بروى. مگر غیر از پول حرف دیگرى هم هست؟! مادیگرى به طورى همه را مشغول کرده که ابداً در فکر معنویّات نیستیم! اگر قدرى از این افکار بکاهیم، می فهمیم که در باطن ما موجودى است به نام روح و در آن‏موقع چندین هزار برابر آن‏ چه در فکر تربیت بدن ایم، به فکر تقویت روح خواهیم بود.
 حضرت امام حسین‏علیه السلام‏ در نزدیکى کربلا دستور داد که مشک ها را براى دشمن ها از آب پُر کردند و به همه حتى به اسب هاى آن ها آب دادند و زیر شکم اسب ها هم آب پاشیدند. یکى از آن ها گفت: من از شدّت تشنگى نمی توانستم دهانه ى مشک را در دهانم نگه دارم. خود امام حسین‏علیه السلام ‏دهانه ى مشک را به قدرى در دهانم نگه داشت تا سیراب شدم و بقیّه ى آب را هم زیر شکم اسبم پاشید.
مرحمت بین که در آن وادى پُر خوف و محن
آب مــی داد حـــسـیــن‏ بــن ‏عـــلى بـر دشـمـن
از شنیدن این داستان نه تنها شما که شیعه هستید، بلکه ارمنى، یهودى و کمونیست و بهایى هم خوشش می آید. همان ‏طور که گفتم اگر روحى نیست آن چیست در باطن کار که در مقابل این عمل امام حسین‏علیه السلام ‏بی اختیار کوچک می شود و اظهار خوش‏وقتى می کند؟ تابستان نزدیک است، ممکن است با عدّه اى ارتباط پیدا کنید که روح و معنویّت را مسخره کنند. بهترین راهى که بتوانید آن ها را قانع کنید، همین مسأله ى وجدان است. بگویید: بدن از خوردن و خوابیدن و شهوت خوشش می آید ولى ما می بینیم که از چیزهاى دیگرى هم خوش‏وقت می شویم. اگر گفت: انسانیّت ماست که باعث می شود که مثلاً از ترحّم و عاطفه خوشمان بیاید، فورى مچش را بگیرید و بگویید: همین انسانیّت که تو می گویى چیست؟ آیا دست و پاى توست؟ آیا چشم و گوش و زبان توست؟ این ها از چیزى که مطابق خواسته هاى خودشان است، خوششان می آید، نه چیزى که آن ها را از بین ببرد! پس چرا می بینیم که انسان هایى خودشان گرسنه می مانند تا دیگرى را سیر کنند و چه طور شاگرد بنا به اختیار دستش را رها می کند تا استادش سالم بماند؟
پس معلوم می شود که چیز دیگرى در باطن هست که انسان را به این فداکاری ها می کشاند و چون سنخ اعمالش غیر از سنخ اعمال بدن است، پس معلوم می شود غیر از بدن مادّى، روحى هم در باطن ما هست و بعد از آن‏ که سخن به این ‏جا رسید کاملاً می توانید او را در راه بیاورید. عجبا که مسأله ى روح از بس که واضح است، پنهان شده؛ یعنى ما تجزیه و تحلیل نکردیم. اگر تجزیه و تحلیل می کردیم، خیلى مطلب روشن بود. ممکن است بگویید: این‏طور نیست، ما بسیارى از افراد را می بینیم که از ظلم و ستم به دیگران لذّت می برند. در جواب بگویید: این فردى است که روحش از حال طبیعى خارج شده؛ یعنى همان‏طور که وقتى صفرا غلبه کرد، مریض قند را تف می کند و می گوید: تلخ است، ممکن است روح انسانى از حال تعادل خارج شود و از احسان بدش بیاید و در مقابل از آزار دیگران لذّت ببرد؛ ولى در افرادى که این انحراف پیدا نشده، منشأ عشق به صفا و وفا و هم‏راهى به ضعفا چیست؟ اگر روحى نبود، حتّى در دنیا یک نفر هم نباید به این مسائل معنوى گرایش پیدا کند!
آقایى خانه ى۲۰۰۰ مترى خودش را به مدرسه داد و با زن و بچّه اش در یک خانه ى ۱۲۰ مترى اجاره اى نشست! عرض کردم که در سال گذشته در تبریز یک ارمنى خانه ى ۸۰۰ مترى خودش را داد که ضمیمه ى مسجد مسلمان ها کنند و خودش در پایین شهر در محله ى گداها دو اتاق کرایه کرد و نشست و گفت: این‏جا معبد است براى خدا؛ خانه ى من اگر اجاره اى هم باشد عیب ندارد! الآن چه قدر افراد هستند که براى آن ‏که فقیر ناراحت نشود، مخفیانه درِ خانه اش غذا و لباس می برند! از گلوى خودش بیرون می آورد و به فقیر می دهد. سقراط پابرهنه راه می رفت و می گفت باید مطابق پست‏ترین افراد باشم. می گفت: من نفهمیدم، دیگران هم نفهمیدند، ولى من فهمیدم که نفهمیدم امّا آن ها نفهمیدند که نفهمیدند! مردم عوام به فیلسوفى می گفتند: تو عرضه ندارى که پول جمع کنى! این فیلسوف روى حساب هاى علمى فهمید که امسال روغن کرچک عمل نمی آید. تمام مغازه ى روغن فروشی ها را اجاره کرد. البته می دانید آن ‏وقت ها برق نبود و مردم از روغن چراغ استفاده می کردند. یک مرتبه قیمت روغن چند برابر شد و سود زیادى کرد. بعد گفت: نه آن‏ که بی عرضه ام، خودم نمی خواهم که به دنیا آلوده شوم! و همه ى سودى را که برده بود به فقرا داد و با همان لباس پاره زندگى کرد.
دیوجانس در بیابان نشسته بود، به پادشاه ـ که از او گذر کرد ـ سلام نکرد. شاه گفت: چرا سلام نکردى؟ گفت: من به تو کارى ندارم. گفت: چرا پایت را دراز کردى؟ گفت: دستم را جمع کردم که پایم را دراز کنم. گفت: چیزى از من بخواه. گفت: خواهش می کنم که رد شو تا آفتاب بتابد! ملاحظه کنید چون آزاد است به شاه روى زمین هم اعتنا نمی کند.
نداى وجدان است که دزد را ناراحت می کند یا اگر داد سر مادرش بزند، از خودش بدش می آید که چرا این ‏کار را کردم ولى پول که به فقیر می دهد لذّت می برد. راستى چیزى که انسان را بالاتر از حیوانات کرده، همان وجدان است، که اگر از او بگیرند عین حیوانات می شود! ما اگر بتوانیم با نداى وجدان آشنا شویم، تمام بدی ها از بین می رود. کیست که وجدانا بدى غیبت را نداند؟ اگر بشنوید کسى پشت سر شما بد گفت، بدتان می آید و همین‏طور است اگر ببینید که پشت سر دیگرى بدگویى می کنند.
روزى دخترى پیش پیغمبر آمد و گفت: من روزه ام. حضرت فرمود: چه ‏طور روزه اى و حال آن ‏که امروز صبح گوشت خواهرت را خوردى! قى کن. وقتى قى کرد یک تکه گوشت از دهنش بیرون افتاد! حضرت باطن عمل او را آشکار ساخت که اگر کسى غیبت کسى را بکند، مثل آن است که گوشت تن او را خورده! در آیه ى شریفه می فرماید: غیبت برادر مسلمانتان را نکنید. آیا دوست دارید که مقدارى از گوشت مرده ى برادر خودتان را بخورید؟ راستى وقتى می شنوید که یک نفر مقدارى از گوشت مرده ى برادرش را کنده و خورده چه قدر متنفر می شوید؟ بچّه ها! چرا غیبت را به خوردن گوشت مرده تشبیه کرده اند؟
ـ مرده نمی تواند از خودش دفاع کند، کسى هم که غیبتش می شود، چون حاضر نیست، نمی تواند از خودش دفاع کند.
الآن در خانه ها غیبت نقل مجلس شده. اگر در اتاقى دیدید غیبت می کنند، منع کنید. ممکن است بگویند: این شیخ‏بازی ها را کنار بگذار! اعتنا نکنید. اگر در مجلس غیبت باشید و ساکت بمانید، مثل آن است که خودتان غیبت کردید؛ چون آن مجلس، مجلس معصیت است و توقّف در آن‏جا گناه است. اگر شاگردى از معلّمش ناراحت بود و غیبت کرد، منعش کنید والا شما مسؤول­اید! به او بگویید: اگر معلّم نمره ندهد، گناهى ندارد؛ برو درس بخوان و نمره بگیر. معلم گناهى ندارد. نمره ى بد عکس العمل کار خود توست. امکان ندارد که درس نخوانى و نمره بگیرى. این توقّع خام است و عاقل توقّع خام ندارد. پیغمبرصلى الله علیه وآله وسلم ‏فرمودند: الْغیبَةُ أشَدُّ مِنَ الزِّنا. اگر کسى زنا کند، صد تازیانه اش می زنند یا سنگسارش می کنند. اگر کسى غیبت کند، گناهش از این آدم هم بیشتر است! از این گناه بدتر، تهمت است. اگر در یک میلیارد احتمال، یک احتمال بدهید که کارى که رفیقتان کرده، خلاف نیست، نباید به او بدبین شوید و درباره ى او حرفى بزنید! اگر دیدید کسى شراب می خورد، بگویید: سرکه شیره بوده و من عوضى دیدم. این ها دستورهاى اسلام است و ملاحظه می فرمایید چه قدر ما از اسلام و دینمان دوریم! او می گوید: چیزى را که هست، ندیده بگیر! ما چیزى را که نیست، بزرگش می کنیم! امروز تهمت می زنید، بعد از ۲۰ سال به شما تهمت می زنند که به دولت فحش دادى و ۱۰ سال زندانى می شوى. آرى:
آن‏ چـنان گـرم اسـت بـازار مـکـافـات عـمل
دیده گر بینا بود، هر روز روز محشر است
گفت: من در ونک بی جهت تو گوش کسى زدم، روز بعد در تهران یک نفر ناشناس خابوند تو گوشم، مردم ریختند که بزنندش، آن بی چاره گفت: ببخشید، من اشتباه کردم. خیال کردم فلانى است. گفتم: نه، اشتباه نکردى، درست زدى، این دست انتقام است. خرّازی فروشى در چهارراه حسن اباد بود. گفت: من خدا را دیدم، گفتند: خدا را چه طور دیدى؟ گفت: علیخان پاسبانى بود؛ بی جهت مردم را اذیّت می کرد؛ مثلاً به کسى که کنار خیابان بساط پهن کرده بود، می گفت: دو قِران بده و اگر نمی داد، بساطش را وسط خیابان می ریخت. یک روز به خانمى که روسرى سرش بود، گفت: خانم! روسرى را بردار. گفت: من متمرّد نیستم؛ مانعى دارم که نمی توانم روسرى را بردارم. گفت: نمی شود، باید بردارى! گفت: عرض کردم من نمی خواهم تمرّد کنم، ولى مانعى دارم که نمی توانم روسرى را از سرم بردارم.
در این اثنا مردم جمع شدند. یکى از مسائلى که باید به آن توجه کنید این است که جایى که دو نفر با هم دعوا می کنند نایستید؛ چون اگر کسى نباشد به زودى ممکن است از هم جدا شوند؛ ولى وقتى جمعیت جمع شد، به واسطه ى آن‏که از آن ها خجالت می کشند، هرکدام می خواهد آن‏چه را می گوید، عملى کند و منجر به زدوخورد می شود. مردم که جمع شدند، پاسبان روسرى را از سر این زن کشید، سر زن کچل بود، مردم خندیدند. بی چاره خجالت کشید و رد شد. بلافاصله من دیدم مغز سرِ على­خان زیر چرخ ماشین است! ممکن بود ماشین از روى پاهاى او بگذرد، ولى چون سَرِ او را برهنه کرده، چرخ باید از روى سرش بگذرد. گفت: من آن‏جا خدا را دیدم؛ یعنى فهمیدم که در همه جا خدایى هست که ناظر اعمال ماست و هرکس را به سزاى اعمال خودش می رساند! بنابراین اگر بدی ها را می بینید یا در مقام عیب‏جویى از دیگران هستید، بدانید که خودتان بَدید. آدم خوب بدی ها را نمی بیند؛ بلکه فقط خوبی ها را می بیند. سگى سر راه افتاده بود، کثیف و متعفّن. مردم از بدی هاى او می گفتند. وقتى نوبت به حضرت عیسى رسید، فرمود: عجب دندان هاى سفیدى دارد!
دیـده ز عـیــب دگــران کــن فــــراز
صورت خود بین و در او عیب سـاز
***
در هـمـه چـیـزى هنر و عیب هسـت
عـیب مـبـین تـا هـنـر آرى بـه دسـت
***
در پـر طـاووس کـه زرپـیـکر اسـت
سرزنـش پـاى کجـا در خـور اسـت؟
***
پاى مـسیـحا کـه جـهـان مـی نـَوَشـت
بـر سـر بـازارچـه اى مــی گــذشــت
***
مـرده سـگى بـر گـذر افـتــاده بــود
یـوسـفـش از چـَه بـه در افتاده بـود
***
بـر سـر آن جـیـفـه گـروهـى قـطار
بـر صـفـت کـرکـس مـردار خـوار
***
گـفـت یـکى: وحشت این در دمـاغ
تـیـرگـى آرد چـو نـفس در چـراغ
***
وآن دگرى گفت: اگر حاصل است
کورى چشم است و بلاى دل است
***
هـر کـه بـدیـن نـغـمـه نوایى فزود
بـر سـر آن جـیـفـه جـفـایـى نــمود
***
چون به سخن نوبت عیسى رسـیـد
عـیـب رها کـرد و بـه مـعـنا رسید
***
گفت: ز نقشى که در ایـوان اوست
درّ بـه سفیدى نه چو دنـدان اوست
***
آیـنـه آن روز کـه گـیـرى به دست
خود شکن آن روز مشو خودپرست
آدم وقتى در آینه می بیند که صورتش سیاه است، لج می کند و آینه را به زمین می زند و می شکند؟ اى بی چاره! برو صابون عروس بخر و خودت را پاک کن، چرا خودت را درست نمی کنى؟ معلم و پدر چه گناهى دارد؟ چراغ قرمز؛ بود چرا آمدى؟ تصادف شد و مُردى. بعد می گویى: به گور پدر چراغ قرمز! به گور پدر خودت! آدم خوب تو دنیا فقط خوبی ها را می بیند. این همه دنیا خوبى دارد، چرا آن ها را نمی بینى؟
 اگر به کسى تهمت زد، حق الناس است؛ باید از او رضایت بطلبد. اگر او را راضى نکند، غیر از آتش جهنم چاره اى ندارد! البته هرچه زودتر باید طرف را راضى کند، چون مرگ خبر نمی کند. فرمود: اى اباذر! صبح که از خانه بیرون آمدى، وعده ى شب به خودت مده و شب که خوابیدى، وعده ى فردا به خودت مده؟ چه بسیار افرادى که شب در بستر رفتند و صبح جنازه ى آن ها را از رخت‏خواب برداشتند.
گفتى که به پیرى برسم توبه کنم
بسیـار جوان مُرد یکى پیر نشد!
چرا خوابید؟ ۱۵‏سال از عمرتان تمام شد؛ حواستان را جمع کنید! حق الناس فقط پول نیست. اگر به کسى تهمت زدید، باید بروید رضایت بخواهید. مرگ در کمین شماست، دهنش را باز کرده و یک مرتبه در کام مرگ خواهید رفت. یک نفر مثل خواهر گُل گُل می گوید: نماز مرا بخوانید، یا مثل آن آقا می گوید: پنج ریال به حسین اقاى خاکه زغال فروش بده کارم! ممکن است به شما اجازه ندهند که به خواب زندگان بیایید و گرفتارى خودتان را بگویید و در نتیجه براى همیشه گرفتار عذاب بمانید.