بسم الله الرحمن الرحیم
 آن ‏چه در اعمال و رفتار ما موثر است، افکار ما است. شما قرآن رامی بوسید و بالاى سر می گذارید. اگر شما را قطعه قطعه کنند، قرآن را زمین نمی زنید؛ ولى یهودى قرآن رامی سوزاند. شما عالِم را احترام می کنید، سیّد را احترام می کنید، اسم مبارک امیرالمؤمنین‏علیه السلام ‏را با عظمت می برید، آن جوان بی دین مسخره می کند؛ چرا؟ براى آن‏که فکر شما جور دیگر است. الآن بعضى از شاگردهاى کلاس شما ناراحت اند که چرا در خانه، حرف هاى آن ها را نمی فهمند! می گویند: ما که غیر از قرآن و نهج البلاغه و فرمایش امیرالمؤمنین‏علیه السلام ‏چیز دیگرى نمی گوییم! می گوییم: با شنیدن موسیقى اعصابتان خراب می شود؛ این صاحب مرده را گوش نکنید. چرا این حرف روشن را نمی فهمید؟ تعجّب نکنید، فکر آن ها طور دیگر است.
عزیزانم! ما که نمی توانیم آن ها را بکشیم، باید به مرور زمان با افکار شما آشنا شوند تا کم کم راه شما را پیش بگیرند. شما منطق مخصوصى دارید که همه ى مسلمان ها، یهودی ها، ارمنی ها، بودایی ها، همه می پسندند و آن منطق گذشت، وفادارى و ایثار است که انسان، دیگرى را بر خودش مقدّم بدارد، گرسنگى را تحمّل کرده و آن‏چه دارد در راه خدا انفاق کند. آیا یک نفر در تمام دنیا هست که از این صفت خوشش نیاید؟ چرا خوششان می آید؟ مگر به او شام دادید؟ مگر او را سیر کردید؟ اگر کسى ایثار کرد، در زیر آسمان یک نفر هست که بگوید: عجب آدم احمقى است که شام خودش را به دیگرى داده! حتى یک جانى آدم‏کش اگر ببیند که شما دست کورى را گرفتید و از خیابان ردّ کردید، شما را تحسین می کند؛ چرا؟ مگر دست او را گرفتید؟ از این‏کار مگر نفعى به او رسیده؟ اگر فکر کنید، از این قضایا زیاد است.
در این ‏جا این سؤال پیش می آید که اگر ما غیر از این بدن، چیز دیگرى نداریم و روح دروغ است، باید از هرچیز که در آن لذت بدن است، خوشمان بیاید و از هرچه که به بدن رنج می دهد، ناراحت شویم؛ چون بر این فرض اصلاً چیز دیگرى در کار نیست تا او هم خوشى و ناخوشى داشته باشد. این مطلب به ما می فهماند در باطن ما غیر از این رگ و پى و گوشت و پوست و استخوان، چیز دیگرى هست که خوشی ها و ناخوشی هاى آن، غیر از خوشی ها و ناخوشی هاى تن است. اگر با کسى طرف شدید که می گوید: برو بابا! این حرف ها چیه؟ قیامت چیه؟ روح چیه؟ شما بفرمایید که اگر کسى به یک فردى کمک کند و او را از مرگ نجات بدهد، آیا شما خوشتان می آید یا ناراحت می شوید؟ خیلى این سؤال ساده است. قطعاً می گوید: خوشم می آید. این لازمه ى انسانیّت است. بگویید: چى گفتى؟ انسانیّت، انسانیّت چیه؟ اگر غیر از این حواس و این دستگاه بدن، چیز دیگرى نیستیم، باید فقط از خوردن نان‏خامه اى و نگاه  کردن به صورت زیبا و شنیدن صداى خوب خوشمان بیاید.
اصلاً دیگر چه معنى دارد که از این ‏که من نخورم و غذایم را به دیگرى بدهم، کیف کنم! اصلاً این حرف در دنیا چه معنى دارد که براى نجات دیگرى، من خودم راتلف کنم! اگر چیز دیگرى در باطن انسان به نام روح نیست، وقتى مردم می بینند که فردى خودش را فداى دیگران می کند، همه بدون استثنا باید بگویید: این عجب خر است! چرا این ‏کار را کرد؟ و حال آن‏ که بدون استثنا همه ى مردم، حتى شقی ترین آن ها گذشت و فداکارى را تحسین می کنند. اگر در باطن بشر غیر از جسم، چیز دیگرى نباشد، چه چیز شما را وادار به تحسین می کند؟ وقتى می بینید کسی دست بی چاره اى را گرفت و از خیابان رد کرد یا به فقیرى کمک کرد، چرا خوشتان می آید؟ مگر شما را رد کرده یا به شما نان داده؟ اگر فقط تن بود و غیر از آن چیزى نبود، فقط در این‏صورت که تن شما لذت ببرد، باید تحسین کنید؛ ولى می بینیم که مطلب این ‏طور نیست؛ تمام افراد بشر در مقابل نیکى مردان حق کوچک می شوند و آنان را ستایش می کنند.
اصلاً در صورتى که روحى در باطن نباشد، چه ‏طور ممکن است در همه ى دنیا یک نفر را پیدا کنیم که از احسانى که فردى به دیگرى کرده، خوشش بیاید؟ چون در آن صورت فرض این است که ماییم و لذایذ بدن، چشم منظره ى خوبى را می بیند، خوشش می آید، بسیار خوب، گوش صداى خوبى را می شنود، بسیار خوب و سایر لذایذ بدن همین‏طور. امّا نیکى فردى به دیگرى چه ربطى به لذت تن من دارد که من خوشم بیاید؟ فرض هم این است که غیر از تن چیز دیگرى در کار نیست. همه ى شما بدون استثنا هر وقت پول به فقیر می دهید، لذت می برید. اگر روح دروغ است، این لذت چیست؟ یکى از علماى تربیتى اروپا به نام ژان ‏ژاک ‏روسو، کتابى دارد به نام اِمیل. در آن‏جا می نویسد: ستایش از خوبی ها، کرامت ها و بزرگ‏واری ها، عفو و گذشت ها مورد اتفاق همه ى مردم روى زمین است. اگر روحى نیست باید حتى یک نفر هم نباشد که بگوید: انسان باید دیگرى را بر خودش مقدّم دارد! اگر به بزرگ‏ترین جانى بگویند: فلانى با این که زورش می رسید، از کشتن دشمنش صرف‏نظر کرد، بی اختیار تحسینش می کند. در زندگى خودتان کاملاً این مطلب را می بینید. الآن عدّه اى از شما تعریف می کنند، می گویند: شما پاک‏اید و درس می خوانید ولى پسر من سینما می رود و هرزگى می کند و… . مگر خوبى شما نفعى به او می رساند؟ اگر روحى نیست، این ستایش و تحسین چیست؟
بنا و شاگرد بنا روى چوب‏بست کار می کنند. آن‏ وقت ها چوب بست ها فلزى نبود. چوب‏بست در رفت. بنا یک سر تیر را گرفته بود، شاگردش هم طرف دیگر را گرفته و طورى بود که اگر شاگرد بنا رها می کرد، استاد سالم می ماند. استاد در وسط زمین و هوا گفت: من زن و بچّه دارم، شاگرد بنا دستش را ول کرد افتاد و مُرد. کى فهمید چى گفتم؟
(یکى از شاگردها:) بنا گفت: اگر من بمیرم چند نفر از بین می روند ولى اگر تو بمیرى، یک نفر از بین می رود.
بدون استثنا از شنیدن این جمله برق شادى در چشمتان پیدا می شود. این موضوع به شما چه ربطى دارد؟ مگر شما آن بنا بودید که در نتیجه ى گذشت شاگردتان زنده ماندید و بالاى سر زن و بچّه تان هستید؟ اگر غیر از تن چیز دیگرى در باطن شما نبود، فقط در این‏صورت باید خوشتان بیاید و در غیر این صورت باید بگویید: این شاگرد بنا عجب خرى بوده! امیرالمؤمنین‏علیه السلام ‏شب ها درِ خانه ها روى خاک می نشست، بچّه هاى یتیم را روى زانو می نشاند و نان و خرما به دهانشان می گذاشت، بعد در خرابه ها می رفت و نان زیر قباى یهودی هاى فقیرى که در آن‏خرابه ها بودند می گذاشت. شما را به خدا یک نفر پیدا کنید در همه ى دنیا که بگوید: على دیوانه بوده! چرا این پول ها را خودش نمی خورد؟ چرا ویلا نمی ساخت؟ شما را به خدا یک نفر را در همه ى دنیا پیدا می کنید که این جمله را بگوید؟ همان کسى که پول به فقیر نمی دهد و ویلا می سازد و با حقه بازى می گوید: توفیق رفیقى است، به هر کس ندهندش! در باطن از خودش بدش می آید.
پس احساس بزرگواری ها که در هر بشر هست، به بشر می فهماند که غیر از تن، روحى در باطن او هست که او را به خوبی ها می کشاند. این منطقى است که اگر کسى به آن توجّه کند، کاملاً می تواند در مسأله­ی اثبات روح موفق شود و با این منطق مسیر زندگى انسان کاملاً عوض می شود؛ یعنى می گوید: من انسان ام، چرا سگ‏ صفت باشم؟ اگر پا روى دم سگ بگذارى، پاچه ات را می گیرد. من نمی خواهم این‏جور باشم؛ می خواهم انسان باشم. ۱۱ سال خاکستر روى سرِ پیغمبر ریختند، آقاى دنیا و آخرت بود، حالا با ۱۰ هزار سوار وارد مکه شده و فتح کرده، ولى مثل افراد خجالت‏زده سرش را پایین انداخته، نه آن‏ که سینه را سپر کند و بگوید: ها، پدرسوخته­ها! ۱۱ سال اذیّت‏ام کردید؛ حالا پدرتان را درمی آورم! تمام سران قریش و پهلوان ها زیر زنجیرند، فرمودند: با شما چه کنم؟ گفتند: آن‏چه شایسته ى یک بزرگ است. فرمود: أنْتُم الطّلقاء شما آزادید، بروید. آقایان! شما از عمل پیغمبرصلى الله علیه وآله خوشتان آمد، به اهتزاز آمدید، نشاط پیدا کردید. مگر شما زیر زنجیر بودید و آزادتان کردند؟
از علـی آمـوز اخـلاص عـمل
شیر حقّ را دان منزّه از دغل
در غزا بر پهلوانى دست یافت
غزا را با چى می نویسند؟
ـ با ” ز” یعنى جنگ.
زود شمشیرى برآورد و شتافت
نشست روى سینه ى عمرو بن‏ عبدود.
او خَدُو انداخت بر روى على
افـتخـار هـر نـبىّ و هـر ولـى
آب ‏دهان انداخت به صورت امیرالمؤمنین‏علیه السلام. حضرت از روى سینه اش بلند شد و رفت. این درس را یاد بگیرید: اگر کسى به شما توهین کرد، این ‏قدر قدرت داشته باشید که شیرینى بخرید و در خانه اش ببرید. این عمل از ۱۰۰ هزار رکعت نماز خواندن مشکل تر است. نماز که کارى ندارد، ممکن است از سر شب تا صبح هزار مرتبه دولا و راست بشوید.
او خَدُو انـداخت بر رویى که ماه
سـجده آرد پـیش او در سـجـده گاه
در زمان انداخت شمشیر آن على
کـرد او انــدر غـزایـش کـاهـلـى
وقتى غیظ حضرت خوابید، برگشت و روى سینه اش نشست.
گشت حیران آن مبارز زین عمل
از نـمودن عـفو و رحـم بـی محل
گـفت: بـر مـن تیغ تـیز افراشتى
از چـه افـکـندى مـرا بگـذاشتى؟
گفت: چرا من را ول کردى و رفتى؟
گفت: من تیغ از پى حق می زنم
مالـک روح ام نـه مــمـلوک تــنـم
این شعر در زندگى آینده ى شما ـ ان ‏شاء الله ـ اثر می گذارد؛ یعنى به شما فحش می دهند، در مقابل کمک می کنید. مالک روح ام، یعنى چه؟
ـ تسلط دارم.
آفرین. تسلط دارم به خودم، نه این که فحشم که دادند، بگویم: به من فحش می دهى؟ به من می گن حسن فرفره، پدر تو را درمی آرم. مالک روح ام نه مملوک تن ام مملوک یعنى چه؟
ـ بنده
 آفرین. آیا مالک روح ایم یا بنده ى تن ایم؟ اگر بنده ى تن نیستیم، وقتى در فروشگاه بستنى می خریم، چرا می گوییم: قرمزش را بده، قرمز چیه؟ سبز چیه؟ آبى چیه؟ عصر است، خسته شدیم، یک چیزى بخوریم که رفع خستگى شود، قرمز و سبز یعنى چه؟ چند میلیون از این بستنى در روز خورده می شود؟ چرا عظمت خودت را شکستى؟ قطعاً فردى را دیده اید که شاید ۷۰ سال از عمرش گذشته، ولى هنوز اسیر شکم است، براى غذا حرف می زند! اوّل باید سوپ بخورم، غذا باید چى باشد، بعد از غذا باید کانادا بخورم که غذا هضم شود. اصلاً هدفش شکم است! یک ماشین کودسازى است، صبح می رود بازار، ظهر می آید چند پاکت میوه و شیرینى می آورد، براى این که ماشین هاى کودسازى به راه بیفتد.
گفت: من تیغ از پى حق می زنم
مـالـک روح ام نـه مـمــلوک تـنـم
سعى کنید هر کارى که می کنید براى خدا باشد. بستنى بخوریم امّا براى خدا. نشانه اش چیست؟ این است که بر خودت مسلطى. چیزى را که خیلى دوست دارى، در راه خدا می دهى. آیه ى قرآن می گوید: به خوبی نمی رسید مگر چیزى را که دوست دارید در راه خدا انفاق کنید. وقتى که بستنى میل ندارى، اگر نخورى که هنر نیست! روزى که خیلى میل دارى، اگر نخورى و پولش را به فقیر بدهى، ارزش دارد! بلکه اگر براى خلاف نفس نخورى، بر فرض که پولش را به فقیر ندهى، باز قدمى در راه انسانیّت برداشتى.
گفت: من تیغ از پى حق می زنم
مـالـک روح ام نـه مـمــلوک تـنـم
آقایان، چند نفر را سراغ دارید که مالک روح باشد؟ وقتى فحشش می دهند قرمز می شه، سبز می شه، آبى می شه، بنفش می شه، گلى می شه، خوابش نمی بره، امروز به من فحش دادند، خوابم نمی برد. چرا خوابت نمی برد؟ فحش دادند چیه؟ فحش ندادند چیه؟ اصلا ممکن است یک نفر آدم تحت تأثیر این چیزها قرار بگیرد؟
چون خَدو انداختی بر روى من
نفس جنبید و تبه شـد خـوى من
نـیم بـهر حـق شد و نیمى هوى
شرکت اندر کار حق نبـود روا
اگر می کشتم نصفش براى خودم بود. این کار را تمرین کنید و در زندگى پیاده کنید. وقتى مُردیم، در قبر باید این‏ طور شه یا همین ‏امروز؟ امروز من بستنى نمی خورم، پولش را به فقیر می دهم. توجّه کنید: مقصودم این نیست که هیچ بستنى نخورید، آن هم اشتباه است. باید مدارا کرد، نفس خیلى لگد می زند، یک پدرسوخته ای است! بحول الله و قوته تصمیم بگیرید، سر بزنگاه نفس را ذلیل کنید! نماز کارى ندارد. وضو می گیریم، نماز می خوانیم، روزه هم کارى ندارد، ناهار نمی خوریم، افطار دو برابرش را می خوریم. اگر کسى در مقابل خواهش نفس توانست ایستادگى کند، قیمت دارد.
گفت: من تیغ از پى حق می زنم
مـالـک روح ام نـه مـملـوک تـن ام
چون خدو انداختى بر روى مـن
نـفس جـنبید و تـبه شد خوى من
نیـم بـهر حـق شد و نیمى هوى
شرکـت اندر کار حق نبود روا
در آمریکا کتابى در مضرّات تلویزیون بنویسند، کارخانه هاى تلویزیون‏سازى نگذاشتند منتشر شود! معلوم می شود که این درد بی درمان یعنى گرفتار مفاسد تلویزیون بودن، فقط مال ما نیست؛ همه ى دنیا مبتلا هستند. چند نفر کارتل پول‏پرست همه ى مردم دنیا را ذلیل کردند.
مجله ى نیوزویک در یک گزارش علمى و تربیتى می نویسد: “تلویزیون روح خشونت و روح قلدرى در تماشاگران ایجاد می کند.” این را در منزل ها بگویید و اگر نپذیرفتند و تلویزیون را برنداشتند، ناراحت نشوید؛ فقط خودتان از اتاق بیرون بروید و آن را نگاه نکنید، چه می شود کرد؟
آیا کسى که آن منظره ى وحشتناک را دیده، با آن مغز مضطرب می خواهد جبر حل کند؟ ریاضیّات حل کند؟ تا دو ساعت پریشان است و اعصابش را از دست داده و دیدن همین منظره هاست که تعادل اعصاب را از بین می برد و انسان را گرفتار زخم معده می کند.
در ۱۰ سال قبل جنایاتى که الآن شنیده می شود نبود و از این خودکشی ها چیزى به گوش نمی خورد. ولى حالا مرتبا در روزنامه گزارش قتل و جنایت و آدم­کشى است. می گویند: چه کنیم؟ مردم خودشان فیلم هاى جنایى و پلیسى را دوست دارند؟ آیا اگر عدّه اى بخواهند خودکشى کنند، باید عقلا راه را براى آن ها باز کنند؟ آرى، انسانى که براى محبّت و عدالت و صفا و صمیمیت خلق شده، او را به صورت گرگ درنده اى درآوردند.