بسم الله الرحمن الرحیم
مرحوم شیخ بهایى در تخت فولاد اصفهان مشغول نماز شب بود. کسى را آن‏جا دفن کرده بودند، چون چشم بصیرت داشت دید جوانى زیباروى در قبر رفت.بعد از مدتى سگى در قبر داخل شد. طولى نکشید که آن جوان زیبا با صورت و لباس‏هاى خونى از قبر بیرون آمد. شیخ پرسید: تو کیستى و چرا به این صورت درآمدی؟ گفت: من اعمال خوب این مرد بودم و آن سگ اعمال بدش بود. بنابود که تا قیامت در قبر مونس او باشم؛ چون این جوان در دنیا خیلى خشن بود، اخلاق بدش به صورت این سگ درآمد و داخل قبر شد و بر من غلبه کرد و تا قیامت با او هست.
رفیق بد است که شما را به این صورت درمی آورد! در زندان‏ها را باز کنید و از آن‏ها بپرسید چرا شما به این ‏جا آمدید؟ همه می گویند: از رفیق بد! هر بلایى به هر کس که برسد از رفیق بد است. اگر پسرعمویتان سل داشته باشد با او معاشرت می کنید؟ مسلما نه. ولى وقتى نماز نمی خواند یا موسیقى گوش می کند، ممکن است با او معاشرت کنید. علت آن است که سل گرفتن محسوس است ولى اثر مفاسد اخلاقى را که هزاران مرتبه از سل بدتر است، بعضى درک نمی کنند. عموم شما که بحمدالله ضرر مفاسد اخلاقى را بیشتر از هزاران سل و سرطان می دانید، اگر با یکى از بستگانتان که گرفتار مفاسد اخلاقى است، برخورد کردید فاصله بگیرید تا در گران مایه ى ایمان را از دست ندهید. الآن شما آرامش دارید. اگر با فرد نامناسبى معاشرت کنید، خداى ناکرده این آرامش از دست می رود و دیگر به هیچ نحو قابل برگشتن نیست.
روح انسان مثل حوضى است که از پنج نهر، آب وارد آن می شود: دیدن، شنیدن، بوییدن، لمس کردن، چشیدن. اگر از یکى از این نهرها آب کثیف وارد شد، روح آلوده می شود. آن‏ وقت است که اگر همه ى وسایل راحت هم فراهم باشد، انسان ناراحت و معذب است و اگر روح راحت بود اگر هیچ یک از وسایل خوشى هم فراهم نباشد، انسان خوش است. حالا باید بدانیم که بزرگ‏ترین چیزى که ناراحتى روحى فراهم می کند مسأله ى معاشرت است؛ لذا باید خیلى مواظب رفاقت ها بود. تابستان نزدیک است. در این نه ماه ـ بحمدالله ـ سرمایه هایى تهیّه کرده اید. مواظب باشید که در این سه ماه از بین نرود. اشتباه کردمش، سه ماه لازم نیست؛ در سه روز بلکه در یک ساعت ممکن است این سرمایه از دست برود. یک مرتبه به خودتان می گویید که واى، من دیگر آدم دیروزى نیستم. آرامش داشتم؛ چرا مضطرب هستم؟
بزرگ‏ترین سرمایه ى یک انسان درک و فهم است. اگر شما یک میلیون پول به یک فقیر بدهید، در صورتى که تربیت صحیح نداشته باشد ممکن است یک ساعته همه را قمار کند و شراب بخورد. پس در حقیقت به جنایت او کمک کردید! امّا اگر با هدایت و ارشاد، او را از قماربازى نجات دهید به او خدمت کرده اید. سرمایه اى که شما دارید انسانیّت و ایمان است. دشمن میل دارد که این سرمایه را از شما بگیرد! دشمنى که می گویم: پسرعموى شماست نه گمان کنید که یک بچّه ‏مسیحى از کلیسا می آید و می گوید: آمده ام که سرمایه را از شما بگیرم! گاهى دیده شده است که کسى به شما سلام می کند و نظرش آلوده است. اگر این مطلب را درک کردید، باید با او فاصله بگیرید. آیا اگر پسرعموى شما گفت: این کاسه ى زهر را بخور وگرنه من ناراحت می شوم، شما زهر را می خورید؟ البته او چون در اجتماع، در کلاس، در خانه بی ارزش است، میل دارد که شما را هم به صورت خودش درآورد.
سوخته ‏خرمن همه را سوخته  خرمن خواهد. شما هم باید مواظب خودتان باشید، رفیق خیلى عالى داشته باشید و اگر نشد، تنهایى هیچ ضرر ندارد. پیامبر فرمودند: الوَحدة خیر من جلیس السّوء اگر با رفیق بد معاشرت کردید، چون او گرفتار اضطراب روح است، شما هم مضطرب می شوید و یکى از آثارش زخم‏معده است؛ چون می گویند: زخم معده علتش فشار روحى است. کسى که با شما معاشرت می کند و عقیده به بقاى روح ندارد، می گوید: حداکثرى که در دنیا هستم، مثلاً ۳۰ سال است و بعدا هم که نابودى است؛ پس باید دنبال هرزگى و لش‏بازى بروم و شما را به پرتگاه نیستى می کشاند.
تـا توانى می گریـز از یار بد
یـار بد، بـدتر بـود از مار بد
***
مار بد تنها همى بر جان زند
یار بد بر جان و بر ایمان زند
قبلا گفتیم که اگر از هر زندانى­­ها بپرسید که چرا به این روز افتادید، می گویند: از دست رفیق بد.
تو اوّل بگو با چه کس زیستى؟
که تا من بگویم که تـو کیـستى
***
هـمـان قـیـمـت آشــنــایــان تـو
بـوَد قـیـمـت و ارزش جـان تو
این مطلب را سعدى از شعر منصوب به مولاعلیه السلام ‏ گرفته که می فرماید:
عن المرء لاتَسْأَل وَ سل عن قرینه
فَـإن الـقـریـن بـالـمـقـارن یـهـتـدى
کسى که نماز نمی خواند، از سگ هم بدتر است؛ تو می خواهى با او فوتبال بازى کنى؟ ابدا صلاح نیست. البته مشکل است ولى قدرى خودت را نگه دار. اگرچه اوّلش سخت است ولى بعد در خودت آرامش خاصّى احساس می کنى. بعدا اگر التماس هم بکنند که ۱۰ دقیقه به آن‏ها وقت بدهید، قبول نمی کنید.
در تابستان کتاب‏هاى مفید تهیّه و مطالعه کنید تا از تنهایى کسل نشوید. اگر بدانید که داراى چه سرمایه اى هستید و چه نعمتى خدا به شما داده، بر فرض که ریزریزتان بکنند، یک دقیقه با آدم نامناسب معاشرت نخواهید کرد. سرمایه ى شما درّى است که صدها میلیون تومان ارزش دارد. اگر ارزش آن را ندانید، آن را با یک چیز بی­ارزش از شما می گیرند. الماس یک میلیون تومانى را با یک گردو از یک بچّه می گیرند. سرمایه ى یک انسان روح اوست. آیا اگر همه ى کره ى زمین را در مقابل آن بدهند، انسان ضرر نکرده؟ اگر کره ى زمین را بدهیم که یک دقیقه ى عمر برگردد، آیا ممکن است؟ رفیق بد آرامش روحتان را می گیرد. بعد از آن‏ که آرامش از دست رفت، اگر همه ى دنیا هم مال شما باشد، چه فایده دارد؟ اى عجب که این مطلب بدیهى را نمی فهمیم! اگر قالى او را ببرند داد و فریاد می کند و کلانترى می رود و خودکشى می کند؛ ولى براى آن که روحش را می برند، ابداً متأثر نمی شود چرا؟ براى آن که روح در نظرش ارزش ندارد. امیرالمؤمنین‏علیه السلام‏ می فرماید: اگر مرا با غل و زنجیر از سر شب تا صبح روى خار مغیلان بکشانند، حاضر نیستم که روز قیامت خدا را ملاقات کنم در صورتى که به بنده اى ظلم کرده باشم. شما بحمدالله آرامش دارید که اگر همه ى کره ى زمین را بدهند، حاضر نیستید به یک نفر صدمه اى بزنید یا مال کسى را از بین ببرید! ولى آن جوانى که معتقد به بقاى روح نیست، اصلا این حرف‏ها برایش مطرح نیست. دزدى را یک نوع هنر می داند. پس همان‏طور که گفتیم، روح انسان مثل یک حوض است که از پنج نهر، آب در آن می آید. باید مواظب باشید که آب گندیده داخل آن نشود. اگر روح از دست رفت، آیا می شود از بازار دوباره خرید؟! خیلى باید مواظب آن باشید. جوان ۱۸ ‏ساله در دادگاه گفت: خواندن این مجلات و دیدن فیلم‏هاى جنایى مرا به این روز نشاند! آیا اگر این آدم یک روح آرام داشت، دست به آدم‏کشى می زد؟ کسى که روح آرام دارد، نان و دوغ می خورد و به پادشاه روى زمین هم اعتنا نمی کند.
مرحوم آقا شیخ ابوالقاسم از بزرگان علمای قم بود. وقتى در صحن منبر می رفتند نفس‏ها در سینه ها حبس می شد و مردم اشک می ریختند. شخصى گفت: رفتم منزل ایشان دیدم در یک کاسه ى گلى دوغ درست کرده و قدرى نان در آن ریخته و مشغول خوردن است. نوکر متولی باشى آمد و نوشته اى به ایشان داد و گفت: این را امضا کنید. متولّی باشى براى این که ملکى را بناحق بخورد، می خواست از امضاى ایشان استفاده کند، فرمودند: این چیست که من می خورم؟ گفت: نان و دوغ. فرمود: چىِ مَنهِ؟ گفت: ناهار شماست. فرمود: برو به متولی باشى بگو: ابولقاسم نان و دوغ می خورد که این نوشته ها را امضا نکند! لذت آزادى و آزادگى را کسى می فهمد که از این نعمت بهره مند باشد.
 درویشى در بیابان خوابیده بود. پادشاه بر او گذر کرد، به پادشاه اعتنا نکرد؛ گفت: چرا سلام نکردى؟ جواب داد که من به تو احتیاج ندارم. گفت: چرا پاهایت را دراز کردى؟ گفت: دستم را جمع کردم که پایم را دراز کنم. گفت: از من خواهشى بکن. گفت: برو کنار بگذار آفتاب بتابد! آیا این لذت است یا آن‏که مرغ پلو بخورد، ولى برود پیش رییس اداره و دولا و سه لا شود و کفش رییس را پاک کند؟ پادشاه به درویش گفت: از من خواهشى بکن، گفت: تو نوکر نوکر من‏اى! چه  طور ممکن است که من از نوکر نوکر خودم خواهش کنم؟ پادشاه تعجّب کرد. گفت: من دو تا نوکر دارم به نام‏هاى غضب و شهوت و تو بنده ى این‏ها هستى. پس من چگونه می توانم از تو چیزى بخواهم؟ آقایان! در کره ى زمین کسى را سراغ دارید که بنده ى شهوت و غضب نباشد؟ براى آن که فلانى حرف نامناسبى به من زده با او قهرم. این بنده ى غضب است، اگر بنده ى غضب نبود، بر فرض که فحشى هم به او می دادند، تغییرى در او پیدا نمی شد.
دى شـیخ با چراغ هـمى گـشت گرد شـهـر
کـز دیـو و دد مـلـولـم و انـسانـم آرزوست
***
گـفـتـم کـه یـافـت مـی نـشـود گـشـتـه ایم ما
گفت: آن که یافت می نشود آن‏ام آرزوست
آقایان! انسانیّت سرمایه ی شماست که دشمن می­خواهد آن را از بین ببرد! اگر به پدر شما بگویند: پسر برادرت سل دارد، نمی گذارد با او معاشرت کنید. ولى اگر بگویند: سینما می رود و معلم بهایى یا مسیحى دارد، مانع رفاقت شما نمی شود! چرا؟ چون درک نکرده که ضرر معاشرت با این‏ها به درجات بیشتر از معاشرت با یک نفر مسلول است. حالا که آن‏ها توجّه ندارند، خودتان مواظب باشید. به پدرى گفتند که نگذار پسرت با فلانى رفاقت کند؛ در جواب گفت: این پسر حاج فلان است و او آدم خوبى است. شب‏هاى دوشنبه هیئت بزّازها را به منزل خودش می برد! یکى نیست به این بی چاره بگوید: مگر پسر تو می خواهد با پدر این بچّه معاشرت کند؟ می خواهد با پسرش معاشرت کند که معلوم نیست کدام مدرسه می رود و معلمش کیست! اگر ضرر معاشرت با افراد نامناسب فقط بی چارگى و ذلت و خوارى در دنیا بود غصّه نداشت؛ ولى گرفتارى به این ‏جا ختم نمی شود، بلکه گرفتارى شدید بعد از مرگ است که آن‏جا اوّل بدبختى و بی چارگى است.
آن یـکـی بـا شـمـع بـرمـی‏گـشت روز
گـرد هـر بـازار دل پر عشق و سوز
بـوالـفـضـولى گـفـت او را کاى فلان
هین چه می جویى به پیش هر دکان؟
***
گـفـت: مـن جـویـاى انـسـان گشته ام
می نـیـابـم هـیـچ و حـیـران گـشـته ام
***
هــسـت مـردى؟ گـفت: این بازار پُر
مــردمـانــنــد آخــر اى دانــاى حــرّ
***
گفت: خواهم مرد بر جاده ى دو ره
در ره خــشـم و بــه هــنــگـام شـره
***
وقـت خـشـم و وقـت شهوت مرد کو
طـالـب مـردى چـنـیـن‏ام کـو بـه کـو
***
کـو چـنـیـن مـردى کنون اندر جهان
تــا فـــداى او کـــنـم امـــروز جــان
باید سعى کنید که این‏طور بشوید. شما ۳۹ پله رفتید، تا پله­ی چهلم را نروید به پشت بام نمی رسید. نماز بخوان، روزه بگیر، به فقرا کمک کن، اگر انسان نشده باشى فایده ندارد.
زاهـد! نـفسى به دوست هم‏دم نشدى
در خـلوت وصل یار و محرم نشدى
صوفى و فقیه و عارف و شیخ شدى
این جـملـه شـدى ولى مسلمان نشدى
مسلمان یعنى تسلیم. تسلیم یعنى اگر خدا گفت: به نامحرم نگاه نکن، بگو چشم. اگر گفت: به موسیقى گوش نکن، بگو: چشم. باید در مقابل خدا مثل مُرده باشى که از خود رأى ندارد. کدام‏ یک از ما این ‏طوریم و تا این ‏طور نشویم فایده ندارد. چه در علوى باشیم و چه نباشیم. در هر جا که هستیم باید خدمت کنیم. شاگردهایى داشتیم که فقط یک سال این‏ جا بودند و حالا مدرسه ى البرز رفتند، ولى در همان‏ جا عدّه اى را نمازخوان کردند.
پندى دهمت اگر ز من دارى گوش
از بـهـر خدا جامه ى تزویر مپوش
دنیا همه ساعتى و عمر تو دمى
از بهر دمى عمر ابد را مفروش
(یکی از بچه­ها روى تخته این شعر را می­نویسد ولی به جاى گوش هوش نوشت. بچّه ها هم دفترها می نویسند.)  دقّت کردید، هوش نوشته بود؛ وقتى گفتم: درست کن، همه­ی کلمه را پاک نکرد، فقط به جاى هو، گو، نوشت که اسراف نشود. این انضباط اسلامى است. صحبت یک ذرّه گچ نیست، بلکه اسراف حرام است. آیا شما می توانید یک ذرّه کاغذتان را ـ که یک شاهى هم نمی ارزد ـ دور بیندازید؟ نه، چرا؟ براى آن که اسراف است. براى آزمایشگاه یک چیزى که ۱۰ هزار تومان ارزش دارد بخرید؛ مانعى ندارد! ولى نمی شود هوش را گوش کنیم، شین را پاک کنیم و دوباره بنویسیم؛ چون این کار اسراف است و مسلمانى که به قرآن عمل می کند ممکن نیست آیه ی  شریفه ى وَ لاتُسْرِفوا را زیر پا بگذارد. اسراف عین شراب‏خوردن است! ممکن است بگویید: دیگران هم اسراف می کنند. این که دلیل نمی شود؛ ما باید به وظیفه ى خودمان عمل کنیم. به دیگران کارى نداریم. آن‏ها نمی دانند که همه ى این‏ها مال خداست و بدون دستور او نباید مصرف کرد. شما می توانید یک میلیون تومان به فقیر بدهید ولى حق ندارید یک قِران را دور بیندازید. صحبت گچ نیست، صحبت وظیفه است. باید بفهمید که الآن چه وظیفه داریم؟ اگر در این جزئیّات مراقب باشید، عادت می کنید و روزى که یک میلیون لیره جلوى شما بگذارند که یک امضا کنید، می گویید: نمی کنم! امّا اگر از حالا اهمّیّت ندهید و بگویید: بابا ولش کن، خدا ارحم الرّاحمین است، در آن روز هم با یک امضا دین خود را می فروشید. آیا امیرالمؤمنین نمی دانست که خدا ارحم الرّاحمین است؟ الآن به واسطه ى بچّگى روى تخته ممکن است چیزى بنویسید ولى باید بدانید این عمل اسراف و حرام است اگر یک خط هم بکشید مسؤولیّت دارد. در سال گذشته یکى از شاگردها گفت: براى آزمایشگاه شیمى اُوِرهد بخرید، فورا خریدیم. هیچ اهمّیّت ندارد؛ اگر چیزى براى مدرسه لازم است که ۱۰۰ هزار تومان هم ارزش داشته باشد بگویید، بخریم. ولى نباید بی جهت با گچ روى تخته نوشت. این گچ مصرف بشود یا نشود چه ارزش دارد؟ در همه ى سال شاید ۱۰۰ تومان هم نشود، صحبت این حرف‏ها نیست، شما یک میلیون به فقیر بدهید، هیچ مانعى ندارد ولى حق ندارید یک صفحه کاغذ را خط بکشید و دور بیندازید. کسانى که نور ایمان دارند تا آخر عمر به این حرف عمل خواهند کرد.
یک نفر شعر را معنى کند.
ـ یه پندى بهت می دم اگه از من گوش کنى: براى این که خدا گفته جامه ى تزویر مپوش،
ـ  براى این که خدا دستور داده، براى رضاى خدا این کار را نکن. فهمسّین؟!
ـ بله.
ـ شعر دوم را معنى کنید.
ـ اگر دنیا یک ساعت باشد…
ـ صحبت اگر نیست، دنیا مثل یک ساعت است دنیا یعنى چه؟ یعنى همه ى جهان که اوّلش معلوم نیست و به گفته ى علما امروز پایانش نزدیک شده. در قرآن می گوید: إذا الشَّمسُ کُوِّرَت یعنى روزى که نور خورشید تمام می شود. در ۱۴۰۰ سال پیش پیغمبرصلى الله علیه وآله وسلم‏ این مطلب را فرمود و الآن ثابت شده است که روزى چند تُن از وزن خورشید کم می شود و بعد از آن‏ که نور و حرارتش تمام شد، کره ى زمین سرد می شود و دیگر جاندارى در آن نخواهد بود و متلاشى می شود و بعدا از آن کره ى دیگرى ساخته می شود. الآن در روز خورشید مقدارى از وزنش را صرف بچّه هاى خودش می کند، شعرش را هم که بلدید. خورشید خانم آفتاب کن، یه مشت برنج تو آب کن، ما بچّه هاى گرگیم، از سرمایى بَمردیم! این خورشید خانم یک روزى تمام می شود، زمین هم تمام می شود. پس عمر کره ى زمین نسبت به جهان یک ساعت است. یعنى چند میلیارد سال عمر کره ى زمین نسبت به عمر جهان مثل یک ساعت است. پس عمر ما که مثلاً ۶۰ سال است، در مقابل آن مثل نفس کشیدن می شود. این حرف را شما به خوبى می فهمید؛ ولى کسى که ظرفش مثل یک گردو است و یک قوطى کبریت است و جهانى فکر نمی کند، می گوید: چه خانه ى خوبى داریم! نگاه کن، چمن داره، اطرافش را هم چراغ گذاشتیم، یک تاب مخملى هم دارم که تاب می خورم! ولى یک عاقل می فهمد که همه ى ۶۰ سال در مقابل عمر کره ى زمین مثل یک نفس‏کشیدن است. اگر فکر کنى که کره ى زمین ـ که عمرش ۱۰ میلیارد است ـ در مقابل عمر جهان یک ساعت است، متوجّه می شوى که عمر تو در مقابل آن، یک دم است. ۷ سال پیش شما را دبستان گذاشتند. آن ‏روز می گفتید: حالا کو تا به دبیرستان برویم؟! ۷ سال گذشت و مثل ۵ دقیقه ى پیش است که پدرتان دست شما را گرفت و به دبستان بُرد. ۵۳ سال پیش پدرم دست بنده را گرفت و به مکتب بُرد. آن ‏وقت‏ها مکتب‏خانه بود. مثل آن ‏که ۳ دقیقه ى پیش است. مثل برق گذشت. آقایان! اگر کسى معنى این شعر را بفهمد آیا ممکن است به کسى ظلم کند؟ دست به مال حرام دراز کند؟ به نامحرم نگاه کند؟ اگر حادثه اى پیش نیاید و به سنّ ۶۰ سال برسید، یعنى یک چشم‏ به ‏هم زدن! در آن ساعت به گذشته نگاه می کنید، می بینید که چه پرونده ى تاریکى دارید! دست به مال حرام زدم که یک چیزى بخورم! این شکم کارد بخورد. آیا شکم این‏ قدر قیمت دارد که انسان خودش را به حرام آلوده کند؟ مگر ما روزه نمی گیریم؟ براى آن‏که لباس بپوشد، دزدى می کند! لباس که توى ویترین‏ها پُر است.
دنیا همه ساعتى و عمر تو دمى
از بهر دمى عمر ابد را مفروش
هر آقایى واسه  دادشیش… (بچّه ها براى هم می خوانند.) کى حفظ شد؟ (یکى از بچّه ها می خواند.) از بهر دمى، این ۶۰ سال یک دم شده، کره ى زمین که چند میلیون سال است، در مقابل عمر جهان یک ساعت است. وسیع فکر کنید! نه این که بگویید خانه ى ما، اتاق ما. نه، عمر کره ى زمین در مقابل عمر جهان یک ساعت شد و این ۶۰ سال در مقابل عمر زمین مثلِ یک نفس‏کشیدن است. کى حفظ شد؟ (یکى از بچّه ها می خواند) آهنگش را بلدید؟ (با آهنگ خوانده می شود.)