بسم الله الرحمن الرحيم
هدف آمدن پيغمبر اين است كه ما داراى اخلاق خوب شويم و علت اين كه نمى توانيم داراى گذشت، صفا، معنويت و ساير اخلاق خوب باشيم، اين است كه براى دنيا ارزش قائل ايم، براى پول ارزش قائل ايم، خانه، ثروت، و اين ها را مهم مى دانيم. فرمود: دنيا مرداری است كه هركس دنبال آن برود، سگ است. اگر كسى سه روز غذا نخورد و از گرسنگى به حال مُردن بيفتد، مى تواند گوشت مرغ مرده را بخورد؛ در غير اين صورت خوردن آن حرام است. ولى چه­قدر مى تواند بخورد؟ به اندازه اى كه نميرد. مولا علىعلیه السلام مى فرمايد: از دنيا به اندازه اى كه از مردار مى توانى استفاده كنى، بهره بردارى كن. آقايان! در اين ۸۰۰ میلیون مسلمان چند نفر به اين حرف عمل می كنند؟ درست ضدّ اين را عمل مى كنند. آن‏قدر غذا مى خورد كه مى خواهد بتركد. شايد در حدود سى دست لباس دارد. بعضى مرض تسبيح و انگشتر دارند. تسبيح هاى جورواجور! انگشترهاى جورواجور! بعضى مرض ذات الكتاب دارند. شخصی به یک كتاب فروش مى گفت: براى كتاب‏خانه ام ۵۰ كتاب مى خواهم به قطر ۵ سانتى متر و طول ۳۰ ‏سانتى متر. شما را به خدا كتاب را اين ‏طور مى خرند؟ قطر چيست؟ طول چيست؟ اخيرا يكى از چيزهايى كه جزو دكور خانه هاست، داشتن يك فقسه ى كتاب است؛ آن ‏هم با اين وضع مبتذل و علت تمام اين‏ها اين است كه ما فكر نمى كنيم كه دين چيست. اگر ما مسلمان ايم على‏عليه السلام ‏مى فرمايد: از دنيا استفاده كن، مثل اين كه میخواهی از مردار استفاده ­كنى. اگر به كسى كه پشت سر هم سيگار مى كشد و چايى مى خورد و دهانش هميشه مى جنبد بگوييد: على فرموده از دنيا استفاده كن به قدرى كه از مردار استفاده می كنى، به شما چه جواب مى دهد؟ اگر كسى خواست به اين دستور عمل كند، آيا مى تواند ۳۰ ‏دست لباس تهيّه كند؟ اگر مى بينيد كه اين ‏كار را نكرده، استطاعتش را ندارد. آيا يك نفر مسلمان مى تواند نسبت به بى چاره هاى اجتماع خودش بى تفاوت باشد؟ اين‏ها را براى شما مى گويم كه ۱۰ ‏سال ديگر كه تمكنى پيدا كرديد، غير از ضروريّات، بقيه را در راه خدا بدهيد. راستى، كسى كه مثل سگ روى دنيا افتاده، چه‏طور مى تواند همه را بگذارد و برود؟ كسى كه اگر يك اسكناس ۱۰۰ تومانى اش گم شود، رنگ صورتش زرد مى شود، چه‏طور مى تواند جان بدهد؟
يكى از فارغ التحصيل هاى ما سويچ ماشين را به رفيقش مى دهد كه از آن استفاده كند. وقتى مى آيد مى بيند كه ماشين نيست. برمى گردد و مىگويد: ماشين را بردند؛ در صورتى كه ليسانس و شناسنامه و ساير مدارك آن آقا همه در ماشين بوده. با كمال آرامش مى گويد: چه كنم كه بردند؟ من حالا مى خواهم بخوابم! رفیقش می گوید: يك كارى بكن. می گوید: چه كار كنم؟ اين آقا مى گوید: از عمل اين جوان درس گرفتم كه ماشين و همه چيزش را بردند و كوچك ترين تغييرى در او ديده نشد.
پدرى مى گفت: پسرم ۵ تومان عيدى گرفته بود، پرسيدم چه كردى؟ گفت: به فقير دادم. ۵ تومان مهم نيست. اهميت مطلب در اين است كه فقط همين ۵ تومان را داشته و در راه خدا انفاق كرده. اميرالمؤمنين‏عليه السلام ‏يك باغ فروخت ]مثلا[ ۵۰۰ هزار تومان، همه را داد به فقرا. ظهر آمد خانه. فرمود: بچه ها كجا هستند؟ فاطمه ى زهراعليها السلام ‏عرض كرد: از شدّت گرسنگى مى لرزيدند و با ناله خوابيدند، چيزى براى ما نياوردى؟ فرمود: نداشتم. عرض كرد: امروز ۵۰۰ هزار تومان باغ فروختى. فرمود: همه را به فقرا دادم. عرض كرد: خوب بود ما را هم يكى از فقرا حساب مى كردى. فرمود: وقتى كسى چيزى از من مى خواهد، نمى توانم او را رد كنم. از اميرالمؤمنين‏عليه السلام ‏فقط اين را بلد شده ايم كه وقتى مى خواهيم بايستيم بگوييم: يا على! اين‏ها فايده ندارد؛ بايد على وار زندگى كرد. چادر حضرت‏زهراعليها السلام ‏را گرفت و پيش يهودى گرو گذاشت. پولى گرفت كه مقدارى جو بخرد و در آسياى خانگى كه قديم در خانه ها بود فاطمه ى زهراعليها السلام ‏دستاس كند و نان بپزد. روش خانواده ى على اين بوده. اين بى چاره ى بدبخت خودش را منتسب به على مى داند؛ شب قتل اميرالمؤمنين‏عليه السلام‏ هم سياه مى پوشد؛ ولى كره و مربّا و عسل آن‏ قدر مى خورد كه مى خواهد بتركد. دو صد گفته چون نيم كردار نيست.
۱۰۰ هزار بار بگو يا على يا على! اگر سنخيّت با روح على نداشته باشى، چه اثرى دارد؟ شمعون چادر حضرت زهراعليها السلام ‏را به خانه برد. زنش ديد چادر ۷ وصله دارد؛ پرسيد: اين چادر كيست؟ گفت: چادر دختر پيامبر است. عجيب است كه شوهر در راه خدا ۵۰۰ هزار تومان مى دهد و چادر زنش اينطور است! آيا نداشته؟ ما شيعه ى اين على هستيم؟ ما خودمان را مسخره كرديم. در نتيجه ى اين يك چادر و ديدن زهد و معنويّت خانواده ى پيغمبر يك محله ى يهودى همه مسلمان شدند. اين خانم با اين وضع ۹ سال در خانه ى على زندگى كرده و موقع رفتن مى گويد: على جان! مرا حلال كن. حضرت فرمود: ۹ سال در خانه ى من بودى و يك خواهش از من نكردى! باز هم مى گويى حلالت كنم؟!
شما برعكس اجتماع فعلى كه تمام همّت خودشان را صرف مادّيّات مى كنند، مى گوييد: من بايد در آينده استاد دانشگاه شوم. فعلا زبان انگليسى خودم را به قدرى تقويت مى كنم كه بعد از ديپلم بتوانم از كتاب هاى علمى انگليسی استفاده كنم و در عين حال قرآن و نهج‏البلاغه هم بدانم تا بتوانم دانشجوها را نجات بدهم و مُحال است كه عمرم را به خواندن رمان و مجله صرف كنم. خيلى قشنگ و جالب نوشته؛ امّا آن‏ها را نمى خوانم! براى من ننگ است كه مسلمان ها به واسطه ى نداشتن دكتر خوب خواهرها و مادرهايشان را براى معالجه زير دست يهودى ها به اسرائيل ببرند. دكترى خواهم شد كه هزارها مسلمان را از چنگال مرگ نجات دهم و براى خود و خانواده ام و مملكتم مايه ی افتخار باشم. تا وقتى كه ديپلم بگيرید، ۶ تابستان بر شما مىگذرد كه جمعا بيست و ۲۴ ماه مى شود. اگر براى اين مدّت برنامه اى داشته باشيد و لينگافن و بى بى سى تهيّه كنيد، روزى كه ديپلم گرفتيد زبانتان از يك ليسانس زبان قوى تر خواهد بود. ممكن است ۵ نفر از شما اين حرف را بفهمد و عمل كند، كافى است. تابستان ۴ ماه عمرِ مرده در كوچه ها صرف مى شود كه تقريباً ۲ سال عمر است شما ۷۲۰ روز يعنى ۲ سال تمام وقت داريد. آيا اگر كسى فقط ۲ سال انگليسى بخواند، ممكن است در اين زبان لنگ باشد؟ بايد الآن فكر كنيد، ۱۵ خرداد كه تعطيل مى شويد، چه برنامه اى بايد داشته باشيد؟ اگر زبان خارجى را شروع كنيد، عربى را تقويت كنيد، هم‏زمان با گرفتن ديپلم مى توانيد از قرآن استفاده كنيد و در دانشگاه دانشجوها را از چنگال خونين دشمنان دين نجات دهيد. اين خدمت به دين است والا ۱۰۰ هزار سال يا على يا على بگو، على كمرت را مى زند، تو ادعا مى كنى كه شيعه ى على هستى ولى اگرمريض شوى، بايد به اسرائيل بروى زيردست يهودى ها. آيا اين ننگ نيست؟! و ريشه ى همه اين بى چارگى ها دوستى دنياست. پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم‏ فرمودند: دوستى دنيا سرآمد همه ی گناهان است. اين واقعيتى است؛ چرا افرادى كه ۵۰ سال نماز مى خوانند، بدون ايمان از دنيا مى روند؟ براى آن كه به دنيا علاقه دارند. در موقع مرگ به وسيله ى چيزهايى كه آن‏ها را دوست دارند، شيطان ايمانشان را مى گيرد. بعضى كلكسيون تمبر دارند؛ اگر به آن علاقه نداريد كه هيچ؛ امّا اگر علاقه داريد فورا آن را بفروشيد و پولش را به فقير بدهيد.
 يك انگشترى يكى از دوستان براى بنده از نجف آورده بود. گاهى موقع وضو آن را جا مى گذاشتم و ناراحت مى شدم. براى آن كه مبادا دينم را بر سر آن بگذارم فروختم و پولش را به فقير دادم.
 سابقا بعضى از دهاتى ها مى آمدند در تهران جگر و دل و قلوه مى فروختند. شايد شما هم ديده باشيد، يكى از آن‏ها از اين راه ۲۴ ريال پول جمع كرده و آن را در دستمالى پيچيده و در سوراخ اتاق گذاشته بود. در حال احتضار شهادتين را گفت به اسم مبارك اميرالمؤمنين‏عليه السلام ‏كه رسيد نگفت. رفقا گفتند: عجب اين مرد سنى بوده و ما نمى دانستيم! به حال خودش گذاشتند و رفتند. بعد از چند روز خوب شد و به قهوه‏خانه آمد، كسى به او اعتنا نكرد. علت را پرسيد. گفتند: تو سنى هستى. گفت: نه، از فروش جگر و دل و قلوه ۲۴ ريال پس‏انداز كرده بودم كه براى زن و بچّه ام لباس بخرم و در سوراخ اتاق گذاشته بودم. چون وسيله ى نجات شهادتِ به ولايتِ على‏عليه السلام ‏است به محض آن كه مى گفتند بگو: أشهد أن عليا ولى الله شيطان آن كهنه بسته را مى آورد و مى گفت: اگر بگويى در آتش مى اندازم و من چون علاقه داشتم نمى توانستم بگويم. خدا به من رحم كرد و خوب شدم و فوراً آن را به فقير دادم. لذا به هر چيز كه علاقه داريد بايد نابودش كنيد.