بسم الله الرحمن الرحیم
خوب بچّه ها، که همه شعر را حفظ هستید؟ شما بخوانید:
به جان زنده دلان سعدیا، که ملک وجود
نیرزد آن که دلى را ز خود بیازارى
 شما معنى کنید.
 قسم به جان مردان حق که پادشاهى عالم هستى نمى ارزد که انسان دلى را از خودش برنجاند.
راجع به عاقّ والدین صحبت شد. آقایان هم رفتید و موفق شدید که مادرها را از خودتان راضى کنید. در این مرحله مسأله ى قابل  توجّه این است که ما موظف هستیم آن کارهایى که موجب ناراحتى مى شود انجام ندهیم والا آب که روى زمین ریخت دیگر جمع نمى شود. شما مى دانید که اگر در حضور مهمان پا را دراز کنید، مادر شما ناراحت مى شود، این حرام مى شود. عجیب است، خیلى جالب توجّه است. مى شود فعل حرام مثل عرق خوردن، مشروب خوردن. وَ اعْبُدُوا الله یعنى چه؟ خدا را عبادت کنید ولاَ تُشرِکوا بِهِ شَیْئَاً یعنى شرک به خدا نیاورید، بت پرستى نکنید. وَ بِالوالِدَینِ إحْساناً و به پدر و مادر احسان کنید. وَ اعْبُدواللَّه وَ لاتُشْرِکوا بهِ شَیْئاً وَ بِالوالِدَیْنَ إحْساناً. بت پرست نجس است و اگر کسى بت پرستى کند اهل نجات نیست ولو ۱۰۰ میلیون به فقیر بدهد. در این آیه بعد از این که مى گوید: بت  نپرستید، نمى گوید: نماز بخوانید، روزه بگیرید بلکه مى گوید: بت نپرستید و به پدر و مادر احسان کنید، بت پرستى را هم دوش با مخالفت پدر و مادر قرار داده است! آقایان! توجّه کنید که چه مى خواهم بگویم. نمى گوید: اذیّتشان نکنید، مى گوید: احسان کنید، یعنى یک تومان یا دو تومانى که دارید یک چیزى بخرید شب ببرید به خانه و بگویید: مامان جان، این را براى شما آوردم. جایش را بیندازید، رخت خوابش را جمع کنید. احسان واجب است؛ نه این که اذیّت نباید کرد، بحث امروز دقیق است نه این که اگر احسان کنید کار خوبى کردید، بلکه یک وظیفه ى واجب را انجام دادید.
بنده موقعى که در سنّ شما بودم، خیال مى کردم که اگر آدم به پدر و مادرش کمک و رسیدگى کند، فقط کار خوبى کرده؛ وقتى به این آیه رسیدم، فهمیدم که این آیه مى گوید: احسان به پدر و مادر واجب است، پس یادتان نرود واجب است. یعنى ترک احسان عقاب دارد. قرآن مى فرماید: در مقابل پدر و مادر بال مذلتت را پهن کن. این گنجشک ها را دیده اید، گاهى روى خاک چگونه مى خوابند؟ مى گوید: در مقابل پدر و مادر کوچک باش، تو خیال مى کنى که یک چیزى هستى؟ یک کسى هستى، نه اشتباه مى کنى هیچ چیز نیستى و هیچ کس هم نیستى! اگر یک میکروب حصبه داخل بدنت شود مى افتى و مى میرى دیوانه مى شوى، حصبه وقتى به سر مى زند، انسان را دیوانه مى کند. شلوارش را درمى آورد و مى رود تو کوچه نعره مى زند. پس کسى نیستى و چیزى نیستى. در مقابل پدر و مادر اُف نگو. احترام به پدر و مادر، هم دوش با عبادت خداست.
یک جوان مسیحى آمد پیش امام جعفر صادق علیه السلام  گفت: من مسلمان شدم و مادر من ارمنى است. چه کنم؟ حضرت فرمود: نهایت احترام را به او بگذار. گفت: مى خواهم با او غذا بخورم، نجس مى شوم. فرمود: با او غذا بخور ولى طورى که نجس نشوى، مثلاً بگو من میل دارم که در این کاسه غذا بخورم. مادرش پیره زن نودساله اى بود. این پسر وقتى برگشت، لباس هاى مادرش را عوض مى کرد، رخت خوابش را مى انداخت و جمع مى کرد، خودش براى او آب مى آورد. مادر گفت: تو از وقتى که مسلمان شدى، خیلى به من احترام مى کنى؟ گفت: دستور مذهب ماست. گفت: این دین، دین آسمانى و دین حقّ است؛ چون تمام انبیا دستور داده اند که انسان باید نسبت به پدر و مادرش مهربان باشد.
پسرجان! اگر من بخواهم مسلمان بشوم چه کنم؟ گفت: باید شهادتین را بگویى، شهادتین را گفت. بعد از ۲۴ ساعت نزدیک مُردنش، گفت: آن کلمات را دومرتبه بگو تا من هم با تو بگویم. زن شهادتین را گفت و مسلمان از دنیا رفت و تمام فامیلش همه مسلمان شدند. در نتیجه ى یک کار صحیح، یک فامیل مسلمان شدند. اگر مثلاً اهل قریه یا فامیلش را جمع مى کرد و مى گفت: اى مردم مسلمان شوید، دین اسلام بر حق است، من به شما مى گویم: مسلمان شوید، البته باید مسلمان شوید؛ مى زدند و تکه تکه اش مى کردند ولى با عملش همه را مسلمان کرد. آن روز مثلاً فامیل او ۱۰۰ نفر بودند، الآن اگر بخواهید حساب کنید شاید این جوان تصاعدى ۱۰۰ میلیون نفر را با عملش مسلمان کرده، مرتباً بچّه هاى آنان به دنیا آمدند و همه مسلمان اند. پس باید گفت: این جوان با عملش چند میلیون نفر را مسلمان کرده.
در فتوحات اسلام لشگر اسلام به چین نرفت، ۱۰ نفر تاجر راست گو و درست کردار و متدیّن که دروغ نمى گویند و همه با هم مهربان هستند آن  جا رفتند. الآن به برکت درستى آن چند نفر تاجر، ۵۰ میلیون مسلمان در چین است. خیلى این حرف مهم است. پس شما اگر بخواهید بگویید که ما یکى از وظایف دینمان این است که نسبت به پدر و مادر احترام کنیم، راهش این نیست که بگویید: احترام به پدر و مادر واجب است؛ بلکه باید عملا این کار را انجام دهید.
همدان به قدرى سرد است که کاسه ى آب روى کرسى تا ته یخ مى زند. یک شب مادر بایزید بسطامى بیدار شد. بایزید یکى از عرفاست و هزارها نفر مریدش هستند، مى آیند دست ها و پاهایش را مى بوسند. مادرش دید که کوزه ى آب دست اوست و دستش هم به دسته ى کوزه یخ زده، گفت: چرا این جا ایستاده اى؟ گفت: براى آن که اگر آب خواستید به شما بدهم. گفت: صدایت مى کردم که آب بیاورى. گفت: این مقدار زمان که بروم آب بیاورم شما تشنه مى مانید و این سزاوار نیست. این انسان است شما هم که این داستان را می-شنیوید خوشتان مى آید. پس مواظب باشید که در انجام این وظیفه ى مهم مسامحه نکنید. آقایان اگر ۱۰۰ میلیون سال در دنیا عبادت کنید، مسجد بسازید، مدرسه بسازید، پول به فقیر بدهید، همه ى کارهاى خوب را انجام دهید، اگر پدر و مادر ناراضى باشد، خداوند شما را به رو به آتش جهنم مى اندازد. بعضى ها مى گویند: بعدا او را راضى مى کنم. عجب احمقى است؛ بعدا یعنى چه؟ مگر تو از مرگت خبر دارى؟ یک کسى مادرش گفت: نرو مشهد. گفت: مى روم بعد راضى مى شود. بعد راضى مى شود یعنى چه؟ پس شما امروز نماز نخوانید، بگویید: بعد قضایش را مى خوانیم. این ها گول نفس است. رفقا مى خواهند بروند مشهد، ما هم برویم، مادر راضى نیست نباید بروى؛ ولى اگر گفت: مکه نرو، باید بروى؛ چون واجب است. بگوید: نماز نخوان؛ باید بخوانى. بگوید: موسیقى را روشن کن، باید بگویى: نمى کنم! مسأله ى دین این طور نیست، اگر امر کند به ترک واجب یا فعل حرام، نباید گوش کرد و در غیر این ها اطاعتشان واجب است و غفلت بعضى آن  قدر زیاد است که مى گویند: بعداً مادرم را راضى مى کنم! باید به او گفت: چه افرادى الآن هستند، مثل ما نفس مى کشند، حرف مى زنند، یک ساعت دیگر نیستند.
مرگ تعارف ندارد، خیلى ساده است، قلب گرفت و ایستاد، تمام مى شود چیزى نیست. حالا خیال مى کند مرگ یک چیز مهمّى است. بعدا مادرمان را راضى مى کنیم، بعداً کى است؟ شاید تو مردى یا او مُرد. وقتى دستش به دسته ى کوزه  یخ زده، مادر مى پرسد: چرا این  جا ایستادى؟ مى گوید: براى آن که به شما آب بدهم. گفت: صدایت مى کردم، مى رفتى آب مى آوردى. گفت: نمى شود، این مقدار زمان شما نباید تشنه بمانید! باید این  طور شد و الا خواندن این شعرها  زمین در جنب این نُه سقف مینا  چه فایده اى دارد؟ این ها همه مسخره است، آن که درست است این است که انسان به آن  چه مى فهمد عمل کند. بنابراین اگر کسى هست از شما که در محیط هاى این جورى بوده، باید در اسرع وقت مادر و پدر را راضى کند. برود پایش را ببوسید! آقاى حاج سیّد محسن جبل عاملى در شام براى شیعه مدرسه اى تأسیس کرد. یکى از رفقا گفت: من سوار اتوبوس شدم. راننده ى اتوبوس سنى بود؛ گفت: من دخترم را گذاشته ام مدرسه ى آقاى جبل عاملى. گفتم: شما که سنى هستید. گفت: شیعه چیست؟ سنى چیست؟ من مى خواهم دخترم باادب باشد. از وقتى که آن  جا رفته صبح دست من و مادرش را مى بوسد. آقایان! اگر ما به احکام اسلام عمل مى کردیم خود اسلام جلو مى رفت و هیچ لازم نبود ما منبر برویم، کتاب بنویسیم، یک نفر مسلمان با عملش مى تواند هزارها نفر را مسلمان کند. الآن شاگردهاى علوى هرکدام در هر دانشکده اى که هستند چون پاک  و درست  و منظم و باسواداند، عدّه ى زیادى از جوان ها را با عملشان نجات داده اند.
بعضى از برادرهاى شما فارغ التحصیل این  جا هستد. خانواده را عوض کرده اند، رادیو تلویزیون را از خانه بیرون برده اند. پدر مى گوید: در فامیل این بچّه نمونه است. سنّ که دخالتى ندارد. الآن ممکن است یک بچّه ى ۱۱ ساله با منطق قوى پدر ۷۰ ساله را تغییر بدهد. یک بچّه را آوردند مدرسه ى نیکان قلهک. مادر این بچّه بى حجاب بود، نماز هم نمى خواند. لیسانسیه بود، یک ماه بچّه در مدرسه ى نیکان ماند. پدرش گفت: این بچّه ی ۷ ساله مادر را نمازخوان و چادری کرده و به وسیله ى او دیگر با فامیل ناجور رابطه ندارد. مى گوید: چون بى حجاب اند، با آن ها معاشرت نمى کنم. این بچّه چه کار کرد؟ آیا مادر را کتک زد؟ گفت: سلیطه خانم، چادر سرت کن، یالا پاشو نماز بخوان والا مى کشمت. آیا دعوا کرد؟ داد زد؟ من شام نمى خورم! نه، بلکه وقتى مادر دید بچّه اش در سنّ ۷  سالگى رشد فکرى پیدا کرده و منظم شده، عوض شد. پس به جاى این که بگوییم: بکن، نکن، رادیو را خاموش کن، تلویزیون را خاموش کن، خودمان را درست کنیم. وقتى اخلاقمان خوب شد، همه ما را دوست دارند. شما خواهرى دارید از شما کوچک تر، نماز نمى خواند. نباید به او بگویید: نماز بخوان. به او باید محبّت کنید. الإْنْسانُ عَبیدُ الإْحْسانِ. انسان بنده ى احسان است. در درس کمکش کنید. بعد از ۶ ماه دیگر به او بگویید: آدم مسلمان باید نماز بخواند، فواید نماز را برایش بگویید، با میل نمازخوان مى شود. یک نفر ارمنى مسلمان شد. امام جعفر صادق علیه السلام  به یکى از اصحاب فرمود که این را ببر و دستورهاى دین را یادش بده. این بى چاره هم آدم ابلهى بود، نمى دانست که وظیفه اش چیست؟ ارمنى را شب به خانه بُرد، شام داد و گفت: بایستیم نماز بخوانیم. تا صبح مشغول نماز شدند، اذان صبح شد، ایستادند نماز، آفتاب زد.
گفت: حالا بنشینیم و دعا بخوانیم. ظهر شد، گفت: حالا نماز ظهر و عصر را بخوانیم. تا نزدیک غروب. ارمنى رفت فردا صبح که مسلمان رفت تا او را براى نماز صبح و یاد دادن احکام دین بیاورد، گفت: دین شما براى کسى خوب است که بى کار باشد، من کار دارم، من زن و بچه  دارم، مى خواهم پى کاسبى بروم. توجّه کنید شخصى که مأمور بود این ارمنى را نجات بدهد، اگر یک آدم چیز فهمى بود، روز اوّل اصلاً به او فقط مى گفت: شما دو رکعت نماز بخوانید، اگر نخواند هم نخواند. روز اوّل نباید به این بى چاره حمله کرد که از دین بیزار شود. بعضى از ما چون خودخواهیم در ضمن این که مى خواهیم حمد و سوره ى یک نفر را درست کنیم یک آقایى هم به او مى فروشیم! این که نمى شود، اگر واقعاً براى خداست، خودت را بشکن، خودت را کوچک کن، التماس کن، حالا باید ولش کنى، ولش کن. این مسائل است که مورد توجّه نیست. امام صادق علیه السلام  مى فرمودند که مردم را با عملتان دعوت کنید.
به جان زنده دلان سعدیا، که ملک وجود
نیرزد آن که دلى را ز خود بیازارى
شما معنى کنید.
قسم به جان مردان حقّ سعدیا که پادشاهى عالم هستى نمى ارزد که آدم دلى را از خودش برنجاند.
شما بخوانید.
به جان زنده دلان سعدیا، که ملک وجود
نیرزد آن که دلى را ز خود بیازارى
معنى کنید.
قسم به جان مردان حق اى سعدى، که پادشاهى عالم هستى نمى ارزد به این که آدم دلى را از خودش برنجاند.
خوب چرا نمى ارزد؟ آدم یک کسى را مى زند مثلاً آن وقت پول به دست مى آورد، خانه مى خرد، پلو مى خورد، پرتقال، سیب، موز، موزها یکى این  قدر! ارزان هم شده! ولى حیف، مى گویند: درخت هاى موز را سرما زده! گفت: رفتم یک جایى؛ دیدم سه چهار نفر نشسته اند، بحث در این است که فلان جا برف آمده و درخت ها سرما زده و تا چهار پنج سال دیگر پرتقال نمى دهد. شما را به خدا ببینید افکار ما چیست؟ شما خندیدید امّا متأسّفانه عدّه اى توى خانه هاشان همین حرف هاست، همین ها! شما از کجا این سیب ها را خریدید؟ از فروشگاه فردوسى؟ کیلویى چند؟ چهار تومان و نیم. آن یکى مى گوید: اگر نصف شب هم مهمان برسد ما همیشه چهل تا تخم مرغ توى یخچال داریم، لنگ نمى شویم! پس امیرالمؤمنین علیه السلام  و فاطمه ى زهراعلیها السلام  آدم هاى بدبختى بودند و رانده ى درگاه خدا بودند که شب ها گرسنه مى خوابیدند. خدا ماها را دوست دارد که به ما خوراکى و پول داده! به جاى این مزخرفات نمى گوید: الحمدلله خدا به من توفیق داد که یک شب شامم را بدهم به یک فقیر و گرسنه بخوابم. می گوید: الحمدلله امروز ۱۰۰۰ تومان کاسبى کردم! یک آوازه خوان ساعتى ۴۰ هزار تومان مى گیرد! این که اهمیتى ندارد. کدام یک از پدرهاى شماست که ساعتى ۴۰ هزار تومان کاسبى کند؟ آیا این مقامى است که یک مشت جمادات جایش را عوض کند؟ یعنى این اسکناس ها از آن جا بیاید این  جا! خیلى جالب توجّه است! اصلا فکر عوضى است. حالا خدا به شما تفضّل کرده و رشد فکرى پیدا کردید و به این حرف ها مى خندید. امّا شاید ۴ ماه پیش این  طور نبودید. کسى که رشد فکرى ندارد، مى گوید: اگر ۵ سال دیگر سیب و پرتقال نباشد چه خاک بر سرمان کنیم. امّا شما مسخره مى کنید. سیب چیه؟! پرتقال چیه؟!
یکى از جنگ هاى پیغمبرصلى الله علیه وآله وسلم  در تبوک واقع شد که هوا خیلى گرم بود. آقایان! مى دانید وقتى بدن تیر بخورد، و خون از بدن برود، انسان عطش پیدا مى کند و آب بدن تمام مى شود، حال جان  دادن هم عطش دارد. گفت: رسیدم بالاى سر یکى از مسلمان ها، مقدار کمى آب داشتم دادم به او، گفت: نه، فلانى که فلان جاست از من تشنه تر است؛ آب را به او برسان. حالا اگر یک فرد امروزى بود، دو دستى آب را مى قاپید و قورت قورت مى خورد. امّا این بدبخت یک قالى ۴۰  هزار تومانى کجکى وسط اتاق انداخته، مى گویى: بچّه هاى آن مسلمان از گرسنگى مى میرند. مى گوید: به من چه؟! بمیرند به درک! یک جفت گلدان چینى خریده هرکدام ۲۵ هزار تومان، ولى همین گلدان ها جهنم شده برایش. براى این که هى مى گوید: نکند بچّه ها سنگ بزنند و بشکند. بر فرض سنگ نزنند، عزرائیل خان را چه مى کنى که همه ى این ها را از تو مى گیرد. وقتى عزرائیل مى آید، این شخص مى بیند که باید همه ى این ها را بگذارد و برود. شیطان مى آید و مى گوید: اگر بگویى أشْهَدُ أنَّ عَلیاً ولى الله این ها را مى برم، کسى که علاقه دارد نمى گوید و بى دین از دنیا مى رود، امّا گلدان ها آن جا هست، وارث مى فروشد، بى چاره دین خود را روى گلدان ها گذاشت! چه بکنیم؟! نمى فهمند. بنده الآن که این حرف ها را مى گویم، مى سوزم که چرا این مسلمان ها این  قدر احمق هستند؟ واقعا عرض مى کنم، جان شما احمق اند. چه قدر لذت دارد که انسان این ها را بدهد در راه خدا. پیغمبر اکرم  صلى الله علیه وآله وسلم  اوّلین شخص عالم یک تکه فرش دارد، مهمان را روى فرش مى نشاند، خودش دو زانو روى خاک جلوى مهمان مى نشیند. پیغمبرصلى الله علیه وآله وسلم  از مقامش کم شد که روى خاک نشست؟ مقام انسان به فرش است؟ خانه ى فاحشه ها هم فرش هست، خانه ى یهودى ها هم هست! تمام تموّل دنیا دست یهودى هاست! این هیچ مقامى نیست. یک شب آواز مى خواند، ۵۰۰ هزار تومان مى گیرد. یک قمار مى کند در یک ساعت ۶۰ میلیون تومان مى برد.
من از این مطالب منظور دارم، مى خواهم تا این  جا که بالا آمدید، بزرگ که شدید، پول در نظرتان پَست شود، مادّیات در نظرتان خرد شود تا بتوانید به خدا برسید. چون در یک دل دو محبّت قرار نمى گیرد! این کاسه پر از آب است هوا داخلش نمى شود، یک ذرّه که آب را مى ریزید هوا داخل مى شود! در قلبى که لباس و ماشین و خانه و این مزخرفات و این کثافت ها هست، خدا راه پیدا نمى کند. حالا دلیلش چیست که خدا راه به آن  جا پیدا نمى کند؟ دلیلش این است که به این متموّل مى گویند: آقا! این پیرمرد سیّد سرطان دارد. ۵۰ هزار تومان باید بدهیم و او را به لندن ببریم. این کار را نمى کند! اگر خدا در قلبش بود و قالى در قلبش نبود، مى گفت: قالى نباشد، بدهیم یک نفر را زنده کنیم. ۱۰ سال دیگر شبیه این براى شما پیش مى آید. ۱۰ سال چیزى نیست، یک چشم به هم زدن است! آن روز شما مثل سرباز امام  زمان علیه السلام  مأموریّت دارید؛ مالتان، جانتان، وقتتان و همه چیزتان باید صرف دین شود. مردم در حال مرگ بى چاره هستند، یک نگاه مى کند به اموال، یک نگاه مى کند به زن و بچّه اش، مى گوید: من این همه براى شما زحمت کشیدم. مى گویند: ما هم تا لب قبر مى آییم، غیر این چه مى تواند بکند؟ مثلا پدر شما بیاید تو قبر شما؟! بعد نگاه مى کند به عملش، عمل مى گوید: همه جا هم راه تو هستم.
مصطفى فرمود، بهر این طریق
با وفاتر از عمل نبود رفیق
گر بوَد نیکو، ابد یارت بود
ور بود بد، در لحد مارت شود
آقاى… الآن کلاس پنجم است. امسال در تبریز پدرش به بنده گفت: قبلا هفته اى ۲۵ تومان پول بلیت سینما به او مى دادیم، می شود ماهى ۱۰۰ تومان. این بچّه ۵ سال است آمده این مدرسه و دیگر سینما نمی رود. در واقع ۶ هزار تومان شما به ما کمک پولى دادید. ملاحظه مى فرمایید که چه پول ها و سرمایه ها از دست ما مسلمان ها مى رود؟ یکى از فارغ التحصیل ها نوشته که هر روز ۴۰۰ هزار نفر سینما مى روند، در ماه ۳۶ میلیون تومان پول مى دهند؛ آن  وقت ما مدرسه نداریم. چه جورى است که مدارس نصف روز است، نصف روز را بچّه ها چه مى کنند؟ ماهى ۳۶ میلیون تومان سالى چه قدر مى شود؟ با ۴۳۲ میلیون چه قدر مدرسه و بیمارستان مى شود ساخت؟ چه قدر مردم را مى شود سرمایه داد؟ پول مهم نیست؛ اعصابش از بین مى رود. گفت: وقتى از سینما مى آیم خانه، مثل مارگزیده به خودم مى پیچم، خوابم نمى برد، صورت هایى که در سینما دیدم از مغزم خارج نمى شود؛ فیلم هاى پلیسى، جنگى، زدن، کشتن، اعصاب را خراب مى کند! فیلم هاى شهوى پدر آدم را در مى آورد. نوشته است که بلااراده انسان تحت تأثیر قرار مى گیرد. بچّه اى در فیلم دیده بود که کسى رفته توى شیشه، آمد در خانه و خودش را زد به شیشه، در نتیجه خون ریزى کرد و مُرد! دیده شمشیربازى مى کنند. آخر بچّه است، نمى فهمد؛ آمده توى خانه با خواهرش شمشیربازى مى کند و قتل راه مى اندازد.