بسم الله الرحمن الرحیم
اگر بگویند: هدف شما از تحصیل علم چیست؟ نمى گویید: تحصیل مال، براى این که راه تحصیل مال درس  خواندن نیست. راه هاى دیگرى دارد خیلى راحت تر. چون آدم باید ۲۰ سال درس بخواند و بهترین دوره ى زندگى اش را صرف کند، تا مثلا دبیر بشود و ماهى ۲۰۰۰ تومان بگیرد، یا دکتر بشود روزى ۱۰۰۰ تومان ۲۰۰۰ تومان گیرش بیاید و حال آن که اگر در کسب و تجارت برود، ممکن است در یک روز یک میلیون گیرش بیاید. الآن یک پسر بى سواد که امضای خودش را بلد نیست، دو سال رفته بازار، ۱۰۰میلیون ثروت دارد.
اگر کسى بگوید: نه، من تحصیل مى کنم براى این که در نظر مردم محترم باشم و بگویند: آقا دیپلم است! آقا لیسانس است! آقا دکتر است! تا به جای  دختر حسن قصاب، دختر شرشرالدوله را به من بدهند! گفتیم: اگر پول داشته باشید، همه نوکرتان هستند، به محض این که تلفن کنید با سر مى دوند، براى این که جاى دیگر ۱۰۰تومان به آن ها مى دهند ولى شما ۲۰۰تومان مى دهید، این گفت وگو ندارد.
بعد گفتیم: هدف زندگى وقتى معلوم مى شود که ما خودمان را بشناسیم. اگر انسان همین چند کیلو گوشت و استخوان بود، باید نیرویش را صرف کند که این بدن راحت  تر باشد. یک تشک نرم داشته باشد، غذاى خوب بخورد و از این قبیل. اما اگر خودش را شناخت و فهمید غیر از این بدن چیز دیگرى در او هست به نام روح که این بدن وقتى خاک شد و از بین رفت، او باقى مى ماند، مسیر زندگى اش عوض مى شود، فکرش بزرگ مى شود و به اصطلاح رشد مى کند. الآن در عرض این یک ماه شما به اندازه ى یک مرد ۶۰ ساله فکرتان رشد کرده، یعنى چه؟ یعنى او وقتى مى رود سر سفره، مواظب است که بیشتر و بهتر بخورد، اما براى شما مطرح نیست، از همان غذایى که جلویتان هست مى خورید چون غرض شما از غذا خوردن این است که نمیرید. یعنى فهمیده اید انسان براى خوردن به این دنیا نیامده.
خوردن براى زیستن و ذکرکردن است
تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است
 الآن توى این ۴ میلیارد دکتر، مهندس، عمّامه اى، منبرى، چند نفر را سراغ دارید که معنى این شعر را بفهمد؟ این شعر را مى خواند، ممکن است حفظ هم باشد، امّا سر غذا که مى رسد، مثل دیوانه ها هى مى کشد، مى خورد. خیال مى کند اگر زیادتر بخورد بهتر است. سعدی می گوید:
سخن آن گه کند حکیم آغاز
یا سر انگشت سوى لقمه دراز
که ز ناگفتنش خلل زاید
یا ز ناخوردنش به جان آید
لاجرم حکمتش بود گفتار
خوردنش تندرستى آرد به بار
مَنْ کانَتْ هِمَّتُهُ ما یأکُلُ، کانَتْ قیمَتُهُ مایَخْرُجُ مِنْ بَطْنِهِ
ندارند تن پروران آگهى
که پرمعده باشد ز حکمت تهى
برو بابا ز حکمت تهى یعنی چه؟ حکمت اصلا چیه؟ نون خامه اى را عشقه! بستنى اکبرمشدى را عشقه! کتلت بخورم، لقمه هاى کله  گربه اى! تو برو که من آمدم!
ندارند تن پروران آگهى
که پرمعده باشد ز حکمت تهى
آگهى چیه؟ نمى خواهم آگهى داشته باشم. مى خوام بخورم، من گاوم، من خرم، من خرسم، من آدم نیستم. ببخشید آقا! معذرت مى خوام. کسى با سرکار کارى نداره. یک مقدار نخوچى و کشمش بریز تو جیبت هى بخور، آجیل هى بخور!
ندارند تن پروران آگهى
که پرمعده باشد ز حکمت تهى
حکمت چیه؟ من آمدم این  جا، چند سالى هستم، اقلا یک مستراح پُر کنم، ۶۰ سال، ۶۰ متر؟ من ۶۲ متر پر کردم، تو ۶۰ متر! اى خاک عالم بر سرت، الاغ  الدوله دیلمى! تمام مغز خرهاى دنیا را جوشانیده اند، یک آمپول کرده اند، زده اند به من! به اندازه ی تمام الاغ هاى دنیا، من یکى خرم!
آمدى تو دنیا براى همین؟ عقیده به بقاى روح ندارد. اشکال کار همین جاست. نماز مى خواند، عادت است، روزه مى گیرد، عادت است، مکه مى رود، عادت است، روضه خوانى مى کند اما اگر ازش بپرسى بعد از مرگ خبرى هست یا نه؟ ته دلش باور ندارد. واقعا مى شود کسى از تهِ دل باور کند که بعد از مرگ خبرى هست، آن وقت به دیوار کسى خط بکشد؟ شاگردى از کلاس شما بعد از آن که من از حق الناس گفتم، آمد و گفت: من نمى دانستم، صندلى من خورد به دیوار، حالا شما بگویید صاحب خانه مرا حلال کند. ببینید این معتقد است به بقاى روح. حالا تمام ملک هاى دنیا را خریدى، آخه چه خاکى مى خواهى بر سرت بکنى؟ توى یک اتاق شب مى خوابى. لا إله الا الله! این  حرف ها را توى خانه تان بزنید، شما را مسخره مى کنند.
فرشته خوى شود آدمى ز کم خوردن
و گر خورد چو بهایم بیفتد او چو جماد
شعر مال سعدى است. ۷۰۰ سال پیش گفته اگر کسى کم غذا بخورد، مانند فرشته که آزاد و سبک است مى شود. دیگر مثل سگ نیست که پاچه ى این و آن را بگیرد. آدمى که پُر مى خورد، سردرد، بدقیافه، تاریک می شود. والله این نان ها هست؛ چند میلیون سال پیش از تو بوده، به خدا بعد از تو هم چند میلیون سال هست. خودت را شهید این کردى؟! چند میلیون نفر تا حال مرغ خورده اند و رفته اند توى مستراح ها، بعد مرده اند و بدن هایشان هم خاک شده. بعد از تو هم چند هزار میلیون نفر مرغ مى خورند؟ حالا چى؟ خُب یک لقمه کم تر چیزى نیست. کسانى که عقیده به بقاى روح ندارند، مى گویند: همین جا بیشتر بخوریم.
فرشته خوى شود آدمى ز کم خوردن
و گر خورد چو بهایم بیفتد او چو جماد
اگر مثل حیوانات بخورد، مثل یک تکه سنگ مى افتد. آدمى که پُر خورد دیگه مى خوابد و خواب یک نوع مرگ است. این که کار نشد، آدم همیشه به حال مرگ باشد. خُب چند میلیون سال در قبر مى خوابیم. حالا بیدار باش. این حرف ها را کى مى فهمد؟ اى واى! اى داد بى داد! یک دل بیدار پیدا نمى شود! آخ! شما بحمدالله روشن شده اید و حرف هاى بنده را مى فهمید. چند میلیون سال مى خوابیم. مى خوابیم، نترس، حالا بیدار باش، شب ها پاشو با خدا مناجات کن، نماز بخوان، اشک بریز.
در جهان بیدار باش و خواب را در گور کن
تا به کى با جان شیرینت عداوت مى کنى
یعنى چه قدر با خودت دشمنى مى کنى، هى بخور و بخواب مثل خرس. انسانى که مى تواند شب ها بیدار شود این آسمان را نگاه کند، آن وقت با خدا مناجات کند، بگوید: خدایا! تویى که این عالم را به وجود آورده اى. بعد وضو بگیرد و برود توى یک اتاق تنها، چراغ ها را خاموش کند، فرش را عقب بزند بایستد به نماز. الآن توى همین کلاس چند نفر این طور هستند. این را مى گویند: زندگى یک انسان، زندگى على، على انسان بود. هرکس این طور است انسانه و هر کى این  طور نیست، خرسه. یا باید بگویید: على انسان نبود، یا باید بگویید: من انسان نیستم. على انسان بود. به او مى گفتند: یا شب بخواب یا روز. مى فرمود: نه، شب را باید بیدار باشم، از خوف خدا گریه کنم و فکر سفر آخرت باشم، روز هم باید فکر مردم باشم. لا إله الا الله! ولی ما فکر می کنیم که آمده ایم در دنیا بخوریم و بخوابیم و خانه بسازیم و این کثافت کارى ها. علیعلیه السلام شب نوزدهم رمضان مهمان امّ کلثوم بود. براى افطار، سفره را آوردند: دو قرص نان جو، مقدارى شیر و مقدارى نمک. امّ کلثوم گفت: دیدم على علیه السلام  یک نگاه تندى به من کرد، ترسیدم، عرض کردم: من کارى نکردم. فرمود: هیچ ندیده بودم دخترى نسبت به پدرش دشمنى کند! گفتم: مگر من چه کردم؟ فرمود: دو خورش در یک سفره براى من حاضرى کردى؟ (خورش یعنى قاتق، نه خورش بادنجان و این ها. قاتق یعنى چیزى که با نان مى خورند، مثل پنیر، ماست، اگر چیزى نباشد مى گویند: نانش قاتق ندارد.) یا نان و شیر یا نان و نمک! مگر نمى دانى که من متابعت پیغمبر را مى کنم که تا از دنیا رفت، دو خورش در یک سفره براى او حاضر نشد. خانه هاى ما چه خبر است؟ وحشى گیرى! هفت هشت رنگ غذا! آن وقت همسایه ى بى چاره، قوم و خویش بى چاره، واى واى… بعد هم مى گوید: من علی را دوست دارم و شب نوزدهم و بیست و یکم سیاه می پوشد. سیاه چیه؟ سفید چیه؟ تو دشمن على هستى! مهمانى مى کنى پلوخورها را افطارى مى دهى؟ اگر راست مى گویى و ذخیره ى شب اول قبر مى خواهى، این برنج و روغن را ببر در خانه ى ضعفا و فقرا بده، به طورى که کسى هم نفهمد. جواب خدا را فرداى قیامت چه مى دهى؟!
امّ کلثوم گفت: خواستم نمک را بردارم. فرمود: شیر را بردار دخترجان! هر که در دنیا غذاى او لذیذتر است، ایستادن او در موقف حساب بیشتر است. اى داد بى داد! از على جدا شدیم! همش بخوریم! خوش مزه است! بد مزه است! خوش مزه چیه؟ بدمزه چیه؟ اگر گرسنه باشى نان خالى بهترین غذا میشه. کى گفته سَرِ سیرى غذا بخورى که مجبور بشى سرخش کنى؟ بعد لبت داغه بزند، خون بیاد.
سحرماه رمضان اگر انسان غذاى حاضرى بخورد، روز تشنه و ناراحت نمى شود، ولى بعضى مى گویند: اگر چلوخورش نباشد، دهن باز نمى شود. خانم بزرگ مى گفت: سحر ماه رمضان باید چلوخورش باشه! اگه نباشه من که نمى تونم روزه بگیرم! این چه منطق غلطى است؟! الآن من مى بینم بعضى از شما کبدشان خوب کار نمى کند، قیافه ها تاریک و گرفته، لب ها داغه زده. به شما گفته بودم سرخ کرده لب نزنید. این قیمه  و قرمه سبزى سرخ کرده ی سگ مرده را نخورید! یک قدرى برنج بردارید با یک ذرّه گوشت، یک ذرّه سبزى، کم کم خانواده هم مجبور مى شوند سرخ کرده نخورند. حلوا، ترحلوا، زولبیا، بامیا، این ها را نخورید، روده ها را خراب مى کند، بعد از یک دقیقه م زه اش تمام مى شود، امّا سنگینتان مى کند، قیافه تان تاریک مى شود. خیارشور نخورید، آدامس نجوید.
امّ کلثوم گفت: شیر را برداشتم، چند لقمه نان و نمک خورد و مشغول عبادت شد. نزدیک اذان صبح یک نگاهى به آسمان کرد و فرمود: امشب همان شبى است که به من خبر دادند. وقتى که خواست از در خانه بیرون برود، مرغابى ها آمدند جلو و صدا  کردند. فرمود: این صداها پشت سرش ناله هایى است. کمربند حضرت به قلاب در گرفت و باز شد. کمربند را محکم بست و فرمود: یا على! کمرت را براى مرگ محکم ببند، مرگ در کمین توست، مبادا ناله و جزع کنى! … یک مرتبه صدا بلند شد که على را کشتند. حضرت را برداشتند و به طرف منزل آوردند. وقتى که نزدیک خانه رسیدند، فرمود: مرا زمین بگذارید و زیر بغلم را بگیرید تا با پاى خودم توى خانه بیایم که بچّه ها ناراحت نشوند. اوه! چه ملاحظاتى! خلاصه وصیت کرد: حسن جان! حسین جان! من شما را وصیّت مى کنم به تقوا، پاک دامنى. به به! به به! پاک دامنى.
وقتى پرونده ى خوددتان را نگاه مى کنید، مى بینید که یک نقطه ى تاریک در آن نیست. شما همین  طور که روى تخت بیمارستان افتادید و فهمیدید که باید مُرد، نگاه مى کنید مى بینید هیچ حق الناس به گردنتان نیست، اگر هم بده کارى داشتید، آن را داده اید. اگر دل کسى را شکستید، از او عذر خواسته اید. حق الناس تنها پول نیست. اگر یک حرف دل خراش به کسى زدید که دل او را شکستید، باید او را از خودتان راضى کنید.
تا توانى دلى به دست آور
دل شکستن هنر نمى باشد
اگر مادر شما از شما ناراضى است، باید امشب به محض این که به منزل رسیدید، دستش را ببوسید و بگویید: من را حلال کن. تا مادر حلال نکند، فایده ندارد و گناهان شما آمرزیده نمى شود. یا اگر خواهرتان از شما ناراحت است، هم چنین. یک وقت مى بینید شدید یک فرشته ى رحمت.
لقمان به پسرش مى گفت: پسر جان! در دنیا طورى زندگى کن که اگر کارهایت را روى یک طبق بگذاردند و دور دنیا بگردانند، خجالت نکشى. خیلى جمله ى عجیبى است نه این که توى مدرسه منظم باشى و توى خانه نامنظم. نه، اگر کارهاى شما در خانه را هم بریزند روى یک طبق و به همه ى معلمین مدرسه نشان بدهند، ناراحت نشوى. ساعت آخر عمر پیغمبر، امیرالمؤمنین و ائمّه صلوات الله علیهم  با دسته ى گل مى آیند و مى گویند: اى روح پاک! بیا به مهمانى ما. امّا اگر خداى نکرده کسى از شما ناراضی باشد، ملائکه ى عذاب مى آیند، چنگال هاى آتشى را مى اندازند و مى گویند: اى روح کثیف! که یک عمر در دنیا به کثافت زندگى کردى، بیا از بدن بیرون. بنده دیدم فردى که اعمال بد و رفتار ناشایست داشت، هنگام مرگ عین مارگزیده به خودش مى پیچید. اما کسى که پیغمبر و امیرالمؤمنین بر بالینش مى آیند ؛ گوشه ى اتاق را نگاه مى کند و اشک شوق از چشمش مى آید.
اى آن که بیامدى ز مادر عریان
جمعى همه خندان و تو بودى گریان
بله دیگه، وقتى بچه از شکم ننه اش بیرون مى آید، اُوَ، اُوَ، آن وقت همه خوش حالند که خدا به ایشان یک کاکل زرى داده!
اى آن که بیامدى ز مادر عریان
جمعى همه خندان و تو بودى گریان
کارى بکن اى عزیز وقت رفتن
جمعى همه گریان و تو باشى خندان
در زندگى طورى رفتار کن که موقع مرگ، مردم از رفتن تو ناراحت باشند و تو را به خوبى یاد کنند نه این که بگویند: الحمدلله به درک رفت و شرّش از سر ما کم شد. وقتى آقاى بروجردى از دنیا رفت، مردم به اندازه ى چند حوض اشک برایش ریختند.
آقایان! الآن باید مسیر زندگى تان را معیّن کنید. اول باید خودتان را بشناسید. اگر تنها این بدن هستید، باید بزنید، نابود کنید، بیشتر بخورید، بیشتر مستراح پُر کنید، بعدش هم خاک شوید. اما اگر بعد از این عالم خبرى هست که بعد از آن  که ۳۰ سال از مرگش گذشته، به خواب کسى مى آید و مى گوید: درگاه را بشکافید، در کوزه اى که آن جا هست ۳۰ تومان پول است، ببرید بدهید به فلان آدم که من به او بده کارم و در قبر در فشارم. مى روند درگاه را مى شکافند و درمى آورند و مى برند به آن شخص مى دهند. مى گوید: من که به کسى نگفته بودم، بلى ۳۰ تومان از من گرفته بود.
اى بشر در خواب غفلت! لباس چیه؟ لباس را تن مجسمه هم مى کنند و توى مغازه ها پر است. انسان براى لباس حرف مى زند؟ یک شاگردى آمد مدرسه ى ما. پدرش مى گفت: همیشه سر لباس دعوا مى کرد، امسال که خواستم برایش لباس بخرم، با هم رفتیم جنرال مُد. گفتم: از این رنگ ها کدام را مى خواهى؟ خنده اى کرد و گفت: رنگ چیست؟ یک چیزى باید تنمان کنیم. سال بعد گفتم: لباس؟ گفت: دارم من لباس نمى خواهم! هرچه کردیم که عید است لباس بخریم، گفت: عید چیست؟ عید مال بچه ها است، من که بچه نیستم. پدر مى گفت: الآن سالى سه چهار هزار تومان صرفه جویی می شود. براى این که بچه ى من با شخصیت شده، آن وقت ها سر لباس حرف مى زد، سَر موىِ سر حرف مى زد، سر خوراک و… حرف مى زد ولى حالا همه ى این ها از بین رفته.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام  در حال جان دادن است مى فرماید: حسن جان! حسین جان! وصیت مى کنم شما را به تقوا، پاک و منظم باشید. اگر دو نفر با هم کدورت داشتند، آن ها را آشتى بدهید. آشتى دادن بین دو نفر ثوابش بیشتر است از یک سال عبادت. ببینید اسلام چه دینى است؟ دو تا رفیق شما با هم قهراند. شما آشتى شان داده اید، ثوابش بالاتر است از این که یک سال هرشب تا صبح نماز بخوانید، روزها هم روزه بگیرید. الله  اکبر! خیلى کار مشکلى است که یک سال انسان سر شب تا صبح نماز بخواند و روزها هم روزه باشد؛ در عین حال دو نفر را که انسان آشتى بدهد، ثوابش از این بیشتر است. آرى اسلام دین محبت است، مى خواهد همه هم دیگر را دوست داشته باشند، همه قربان هم بروند، همه فداى هم بشوند. این مطلب در نهج البلاغه در وصیت نامه امیرالمؤمنین علیه السلام  است. الله اکبر!
دروغ  گفتن حرام است، اما براى آن که دو نفر قهر را بخواهید آشتى بدهید، باید دروغ بگویید. به این بگویید که نمى دانى دیشب در محلى بودیم فلانى آن  قدر تعریف تو را کرد، مى گفت: من یک رفیق داشتم، این هم از دستم رفت و به آن یکى هم عین همین مطلب را بگویید. این جا دروغ حرام نیست، بلکه واجب است. اسلام دین محبت است. همه باید باهم مهربان باشند، همه ى قیافه ها بشاش، همه خندان، نه مثل جهنمى ها. اهل بهشت که به هم مى رسند سلام مى کنند، دست مى دهند ولی اهل جهنم با دندان هم دیگر را پاره پاره مى کنند. هروقت دیدید دو نفر این جوراند، بدانید اهل جهنم اند. اهل بهشت با هم همیشه خوبند، شادند و مى خندند.
حسن جان! حسین جان! من که از دنیا رفتم، جنازه ى مرا بردارید، جلوى تابوت را رها کنید، جبرئیل و میکائیل برمى دارند. مى رسید به جایى که جلوى تابوت مى آید پایین. آن جا قبر من است که حضرت شیث پسر آدم این قبر را براى من کنده. کلنگ زدند، قبرى آماده ظاهر شد و دست هاى پیغمبرصلى الله علیه وآله  بدن علىعلیه السلام را گرفت. عجبا، على آمد در دنیا و رفت، معاویه هم آمد و رفت. الآن هم دوره ى امتحان شماست. یا باید على وار زندگى کنید یا مثل معاویه بزنید و بکوبید، بخورید. معاویه هى مى خورد. غذا مى آوردند به اندازه ى ده پانزده نفر مى خورد، آن وقت مى گفت: خسته شدم ولى سیر نشدم! چون پیغمبرصلى الله علیه وآله  نفرینش کرده بود که هیچ وقت سیر نشوى. امیرالمؤمنین علیه السلام  لبخند مى زند و از دنیا مى رود، معاویه هم مثل مارگزیده به خودش مى پیچد.
الآن مسیر زندگى تان را معیّن کنید. لازم نیست بریم مسجد توبه کنیم. همین  جا توبه کنید. توبه یعنى تغییر نیّت. بگویید: خدایا! تا الآن بد کردم. از این ساعت مى خواهم یک فرشته ى رحمت باشم: پدر راضى، مادر راضى، خانواده راضى، معلم راضى و على وار زندگى کنم.
مقداد یکى از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام  کنار قبر ایستاده بود، یک نگاهى به بدن حضرت  کرد. (توجّه کنید این جمله خیلى حساس است.) گفت: یا على! خوشا به حالت، کشتى وجودت را به سلامت به ساحل رساندى! هفت هشت نفر از این کلاس معنى این حرف را فهمیدند، اوه، اوه، اوه، عجب جمله  ایست. ما کشتى وجودمان را چه کار مى کنیم؟ تکه تکه اش مى کنیم. نابود مى شود. یک روز فکر خونه، یک روز فکر زن، یک روز فکر بچه، فکر خدا نیستیم! عمر همین یک روز یک روز است دیگه. واقعا خاک بر سر ما کنند، چرا این  قدر نفهمیم؟ یا على! خوشا به حالت که کشتى وجودت را به سلامت به ساحل رساندى!
آقایان! بیایید کشتى وجودتان را سلامت به ساحل برسانید. یک چهارم عمر تمام شد. مى گویند: عمر طبیعى ۶۰ سال است. روزى که مى خواهید از دنیا بروید، لبخند بزنید. الحمدلله لحظه اى را براى غیر خدا صرف نکردم و دل کسى را نشکستم. بیایید مثل علىعلیه السلام زندگى کنید. الآن تمام دنیا عزادار على هستند. پادشاهان مى آیند صورتشان را به خاک قبر امیرالمؤمنین علیه السلام مى گذارند  . ولى قبر معاویه شما نرفته اید، من رفتم شام، دیدم یک اتاق کاه گلى که آدم مى ترسد آن جا برود، ترسناک است، معلوم بود روح کثیف آن جاست. بچه ها مى روند آن جا مى شاشند، شاشدانى است.
کارى بکن اى عزیز وقت رفتن
جمعى همه گریان و تو باشى خندان
به به! یا على! کشتى وجودت را به سلامت به ساحل رساندى! بدن را دفن کردند و برگشتند. رسیدند دم یک خرابه، دیدند صداى ناله اى مى آید. یکى مى گوید: اى انیس من! اى مونس من! چرا چند شب است دیگر یادى از من نمى کنى؟ امام حسن و امام حسین علیهما السلام  وارد خرابه شدند. دیدند پیرمرد مریضى است. گفتند: اى مرد! انیس و مونس تو که بود؟ گفت: نمى دانم، یک کسى بود هرشب مى آمد زیر پایم را جارو مى کرد، لباس هایم را عوض مى کرد، غذا برایم مى آورد، امشب سه شب است که نیامده. گفتند: اسمش چه بود؟ گفت: نمى دانم. یک روز از او سؤال کردم گفت: من غریبى هستم که با غریبان مى نشینم، من فقیرى هستم که فقرا را دوست دارم. الله اکبر! الله اکبر! على پادشاه است و این طور رفتار مى کند ولى این بى چاره یک لباس مى پوشد، خودش را گم مى کند. چند میلیون از این لباس ها هست، آیا لباس مایه ى افتخار است؟ یک خانه خریده، خودش را گم کرده. مرده شور ترکیبت را ببرند! نانجیب ازل و ابد! خونه چیزیه؟! یهودى ها هم که دارند. ماشین چیزیه؟ چند هزار از این ماشین ها هست؟ مولا مى گوید: من غریبى هستم که با غریبان مى نشینم، من فقیرى هستم که فقرا را دوست دارم. یک مرتبه امام حسن و امام حسین علیهما السلام  شروع کردند گریه کردن. گفتند: اى مرد! این پدر ما بوده. گفت: آقایان! چرا گریه مى کنید؟ گفتند: ما از سر قبرش برمى گردیم. تا وقتى حضرت زنده بود، کسى نمى دانست این نان ها را چه کسی مى آورد. پشت على زخم بود. به امام حسن   گفتند: این زخم چیست؟ فرمود: پدرم نصف شب ها انبان نان را مى انداخت روى پشتش و برای فقرا می برد، این اثر انبان است. این زندگى یک انسان است. ما همه اش به فکریم که خودمون بیشتر بخوریم، ویتامین بدنمون کم نشود. یک دل بیدار نیست که به حال ضعفا و فقرا رحم کند، فقط مستراح ها را پر مى کنند و از دنیا مى روند. پیرمرد گفت: آقایان من را ببرید سر قبرش. او را آوردند کنار قبر مولا. آن قدر گریه کرد تا از دنیا رفت.
گفت: نصف شب بود، دیدم یک همیان (کیسه اى چرمى) روى دوش امیرالمؤمنین علیه السلام  است. دنبالش رفتم که ببینم کجا مى رود؟ دیدم در هر خانه که مى رسید، در را باز مى کردند. حضرت وارد می شد و مى نشست روى خاک و بچّه ها را مى نشاند روی زانویش و نان و خرما لقمه لقمه به دهانشان مى گذاشت. همین طور خانه به خانه تا رسیدیم بیرون دروازه. رفت توى خرابه اى، نان ها را کنار کسانى که خوابیده بودند مى گذاشت و مى آمد بیرون. من جلو رفتم و گفتم: این ها یهودى اند. فرمود: در مملکت على یهودى نباید گرسنه بخوابد. این چه منطقى است آقا؟ این بود که در عرض مدت کوتاهى اسلام تمام دنیا را گرفت. اما عمل زشت ما مردم را از دین بیزار کرده.
در هر صورت هر سال خاطره ی شهادت مولا تجدید مى شود. تمام دنیا و حتى مسیحى ها به عظمت به این مرد اقرار مى کنند و ماها بیشتر از آن ها متأثریم و حال آن که ۱۴۰۰ سال از این قضیه گذشته است. این قضیه شوخى و تعارف بردار نیست.
اى آن که بیامدى ز مادر عریان
جمعى همه خندان و تو بودى گریان
کارى بکن اى عزیز وقت رفتن
جمعى همه گریان و تو باشى خندان
خوب هر آقایى واسه ى داداشیش از حفظ بخونه.