بسم الله الرحمن الرحیم
هرچـه بـاشـد در جـهان دارد عِوَض
در عوض حاصل شود ما را غرض
***
بـى عِوَض دانى چـه بـاشد در جهان؟
عـمـر بـاشـد قـدر عـمـرت را بــدان
عَوَض غلط است؛ عِوَض درست است. این یادتان باشد، حالا بخوانید:
هرچـه بـاشـد در جـهان دارد عِوَض
در عوض حاصل شود ما را غرض
***
بـى عِوَض دانى چـه بـاشد در جهان؟
عـمـر بـاشـد قـدر عـمـرت را بــدان
معنى کنید. مى گوید: هرچه در جهان است عوضى دارد یعنى ما مى توانیم به جای آن یک چیز دیگرى را قرار بدهیم؛ یعنى یک چیزى که از دست مى دهیم، یک چیز دیگرى به جایش مى آید. این دو مصراع را روى هم بریزید شاید معنى اش را بفهمید.
غرض یعنى چه؟
ـ یعنى مقصود.
حالا معنى کنید. یک پارچه اى شما خریدید مترى ۲۰۰ تومان براى لباس، حالا اگر ۲۰۰ تومانى نباشد، ۱۰۰ تومانى هم باشد، مقصود حاصل مى شود؛ چون غرض از پوشیدن لباس این است که انسان سرما نخورد، اگر مترى ۱۰ تومانى هم باشد مقصود حاصل مى شود، هرچه باشد در جهان، یعنى هرچه در دنیا هست، عوضى دارد. چلوکباب نیست، آب گوشت مى خوریم، نان و پنیر مى خوریم. در عِوَض حاصل شود ما را غَرَض. غرض این است که ما شکممان سیر شود، نان خالى هم باشد سیر مى شویم.
بـى عِوَض دانى چـه بـاشد در جهان؟
عـمـر بـاشـد قـدر عـمـرت را بــدان
از رو بخوانید:
هرچـه بـاشـد در جـهان دارد عِوَض
در عوض حاصل شود ما را غرض
بـى عِوَض دانى چـه بـاشد در جهان؟
عـمـر بـاشـد قـدر عـمـرت را بــدان
هر آقایى واسه  دادشیش از حفظ بخونه. معنى کنید.
ـ هرچه در دنیا هست عوضى دارد؛ مثلاً لباس مترى ۲۰۰ تومان را اگر نتوانستیم بپوشیم، لباس مترى ۱۰ تومان هم مى شود پوشید. در عوض مقصود ما حاصل مى شود و چیزى که عوض ندارد، فقط عمر است. پس باید قدر عمر را بدانیم.
آقایان! مواظب باشید که امسال لباس عید نخرید. مسلماً اهل منزل مى خواهند براى شما لباس بخرند، بگویید: امسال عید نیست، بعد از فروردین بخرید، مانعى ندارد، مبادا براى عید لباس بخرید، بگویید: ما سنى نیستیم. یک سنى مى گوید: ابوبکر خلیفه ى اوّل است، عمر خلیفه ى دوم، عثمان هم خلیفه ى سوم. روز عاشورا هم در شام جشن مى گیرند!
محرّم و صفر که سر امام  حسین علیه السلام  بالاى نیزه است، بعضی از شیعه­های خاک­ بر سر شیرینى مى گذارند؛ تبریک عید مى گویند! بچّه هاى امام حسین علیه السلام  کنار خرابه هستند، تو تبریک مى گویى؟! عجیب است که همین آدم، روز عاشورا سیاه پوشیده! اگر تبریک مى گویى، پس چرا عاشورا سیاه پوشیدى؟ مبادا یک وقت زیر بار بروید که براى شما لباس بخرند. بگویید: لباس بعد از فروردین مى خریم، ما امسال عید نداریم، پدرها و مادرها را تحت تأثیر قرار بدهید و اگر آن ایّام کسى خانه تان آمد، احترام بگذارید، چاى بیاورید، امّا اگر گفتند: تبریک عرض مى کنیم، صریح بگویید: ما امسال عید نداریم، محرّم و صفر عید نیست، ما به امام خودمان وفاداریم.
پدرى مى گفت: به پسرم گفتم: براى عیدت لباس بخرم؟ گفت: من لباس دارم، مى خواهم چه کار کنم؟ بدهید به یک بى چاره اى که ندارد. مى گفت: هرچه التماس کردم نشد. گفتم: پس یک جفت جوراب نو بخریم. گفت: جوراب که هست براى چه؟
آقاى نهاوندیان را برده بودند جنرال مُد، پدرش گفته بود: از این ها کدام رنگش را مى خواهى؟ گفته بود: رنگ چیست؟ هرچه باشد، اشکال ندارد. پدرش گفت: پسرم منِ ۶۰  ساله را تربیت کرد.
خیلى مشکل است، تکلیف شما سنگین است. پدرى آمده بود این جا مى گفت: پدرها بچّه ها را تربیت مى کنند، امّا بچّه ى من مرا تربیت کرد؛ اگر بخواهم دروغ بگویم، نمى گذارد، رادیو را نمى گذارد روشن کنیم. بحمدالله رشد فکرى شما به اندازه ى یک مرد ۹۰ ساله است، او پولش گم شود غصّه مى خورد، امّا پول براى شما مطرح نیست. او براى لباس فعّالیّت مى کند؛ ولى براى شما لباس مطرح نیست، این حرف ها براى شما مسخره است. هر آقایى واسه  دادشیش شعر را بخواند.
علت این که در محرّم و صفر عید مى گیرند، آن است که امام را نشناختند. وقتى مى گویند: امام حسینعلیه اسلام را کشتند و قنداقه ى على اصغر را خونى مى کنند همه گریه مى کنند؛ ولى این ها فایده ندارد، یک نفر کافر ممکن است این منظره را که مى بیند گریه کند؛ اگر امام  حسینعلیه اسلام را بشناسیم و واقعاً بدانیم امام کیست، وضع ما عوض مى شود.
پسر وکیده مى گوید: بعد از جریان عاشورا در اتاقم نشسته بودم؛ نوری در اتاقم تابید که بر روشنى روز غلبه کرد. توجّه کنید، در روز اگر هزار چراغ هم روشن کنند، نمى تواند بر نور آفتاب غلبه کند. مى گوید: سرم را بیرون کردم، دیدم یک سرِ بریده نورانى بالاى نیزه مى خواند: أمْ حَسِبْتَ أنَّ أصْحابَ الکهفِ وَ الرَّقیم کانوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً یعنى آیا گمان مى کنى که داستان اصحاب کهف و رقیم عجیب است؟ یعنى براى خدا مهمّ است؟ اصحاب کهف ۳۰۹ سال خوابیدند و بدنشان هیچ عیب نکرد! مگر ممکن است آدم ۳۰۹ سال بخوابد؟ گفتم: آقا! داستان تو از اصحاب کهف و رقیم عجیب تر است، براى آن  که آن ها ۳۰۹ سال خوابیده بودند ولى سرِ بریده ى تو بالاى نى قرآن مى خواند.
آیا سرِ بریده قرآن مى خواند؟ ما اگر امام خودمان را شناخته بودیم، ممکن نبود در ایّام عزاى او عید بگیریم! وقتى امام حسینعلیه اسلام مى گوید که شیعیان من نباید به نامحرم نگاه کنند، ما نگاه نمى کردیم. وقتی مى گویند: امام حسینعلیه اسلام فرموده: موسیقی گوش نکن. رادیو در خانه نمى آوردیم؛ ولى متأسّفانه از امام حسینعلیه اسلام فقط ما همین را فهمیدیم که عاشورا سیاه بپوشیم و پلو بخوریم! آیا امام حسینعلیه اسلام این را مى خواست؟ یا امام حسینعلیه اسلام مى خواست یک نفر را نمازخوان کنى؟ او براى نماز کشته شد. اگر به جاى این که در محرّم و صفر چند میلیون خرج مى کنند، یک نفر از کسانى را که در کاباره ها مشروب مى خورد، مى آوردند و هدایت مى کردند، امام حسینعلیه اسلام خوش حال تر مى شد.
امشب که شما ۵ خروار برنج پلو کردید و مردم خوردند، ساعت ۱۲ شب که خوردند و رفتند، با اول غروب چه فرقى کرد؟ عجیب است اگر بخواهى این حرف ها را براى یک پیرمرد ۷۰ ساله بزنى، نمى فهمد؛ مى گوید: مرحوم آقابزرگ یک خروار برنج مى ریخت، من هم باید بپزم و بدهم به مردم بخورند. بپرسید، آیا با خوردن این پلوها کار اسلام رونق گرفت؟ متأسّفانه اگر این حرف ها را بزنید مسخره تان مى کنند و ریزریزتان مى کنند؛ مى گویند: وا، با دستگاه امام حسینعلیه اسلام مى خواهى طرف بشى؟ مى گوید: وا، خاله خانم هم مى پزه. الآن بهایى­ها به یک جوان دانشجو ماهى ۱۴۰ تومان مى دهند و او را مى خرند. یکى نیست بگوید: اگر به جاى بهایى ها تو این پول را بدهى و این جوان را از بهایى شدن نجات دهى، صدها هزار برابر امام حسینعلیه اسلام ‏ راضى تر است.
حالا یک دانشجو است، فردا دکتر مى شود، چند میلیون پول مى گیرد و همه به نفع بهایى ها خواهد شد! ما حسابگر نیستیم، حساب نمى کنیم؛ یعنى نمى گوییم: واقعاً چه کار باید کرد؟ وقتى مى خواهند کار خیر کنند، مسجد مى سازند. یکى نیست بگوید: پیرمردهایى که در این مسجد نماز مى خوانند، مى میرند براى نسل بعد چه کردى؟ در ۷۰ سال قبل یهودى ها در عبّاس آباد در خانه اى جمع شدند، گفتند: چه کنیم که مسلمان ها این قدر ما را اذیّت نکنند. چون یهودى ها را در کوچه با سنگ مى زدند. گفتند: باید مدرسه بسازیم. مدرسه ى اتحاد را در سه راه ژاله افتتاح کردند. الآن یک میلیون و ۸۰۰ هزار یهودى ۱۰۰ میلیون عرب را زیر تانک لِه کرده، به جاى آن که نظیر مدرسه ى علوى را به وجود بیاورند، فقط اعتراض مى کنند که چرا شاگرد بیشتر نمى پذیرید.
به آن ها بگویید: ما یک باغچه ى ۱۰۰۰ مترى داریم که فقط در آن ۱۰۰ درخت مى شود کاشت. آیا آدم حسابى ۱۰۰ درخت گلابى خوب مى کارد که کیلویى ۱۲  تومان بفروشد، یا ۱۰۰ درخت آلبالوى تلخ؟ این بچّه ى کودن ـ که برایش زحمت مى کشى ـ آخرش چى مى شود؟ یک شاگرد قصّاب خوب متدیّن، البته این خوب است ولى اگر این انرژى صرف شود براى کسى که فردا استاد دانشگاه مى شود، بهتر نیست؟ همه را که نمى توانیم این جا بیاوریم. اگر مى توانید همه را بیاورید. بدها را هم بیاورید؛ کودن ها را هم بیاورید؛ ولى در صورتى که ظرفیّت محدود است، چه باید کرد؟
گفت: سرم را که از بالاخانه بیرون کردم، سرِ نورانى امام حسینعلیه اسلام ‏ را دیدم، در دل خیال کردم که امشب این سر را مى دزدم و با گلاب مى شویم و دفنش مى کنم که دیگر در دست این ها گرفتار نباشد. گفت: تا این خیال را کردم، یک مرتبه چشم هاى امام  حسین علیه اسلام به طرف من برگشت. فرمود: از این خیال بگذر. این را گفت و سر حرکت کرد.
کـاى فـلان! بگـذر از این فکر و خیال
بـا ســر مــن بــاشـد ایـن سودا مُحال
***
مـــن ســرم را داده ام در راه دوســت
هرچه او خواهد همان بر من نکوست
***
مـــن ســـرم را داده ام در کـــربــــلا
بـــا لــبــان تــشــنـــه در راه خــــدا
***
تـــو بــرو بــگــذار آزارم کــنــنــد
خــوار و زار شـهـر و بازارم کنند
***
تــو بــرو بـگـذار جــولانـم دهـنــد
جــلوه پــیـش چـشـم طـفـلانـم دهند

 

پسر وکیده! من هنوز خدمت هایم به اسلام تمام نشده؛ سر من باید برود دیر نصرانى، نصرانى را مسلمان کند. سر من باید برود مجلس یزید، در پیش سفراى خارجه قرآن بخواند و یزید و سلطنت بنى امیّه را نابود کند.
 دیگرى گفت: نزدیک دروازه ى شام سرم را بلند کردم، دیدم یک سرِ بریده قرآن مى خواند. رَأسٌ زُهَرِىٌ قَمَرىٌ أشْبَهُ الْخَلْقِ بِرَسُولِ الله یک صورت مثل ماه! در تهران در تابستان گوشت در یک ساعت فاسد مى شود، در گرماى عراق از کربلا تا شام چه طور این سر نگندیده؟! ما این ها را شنیدیم، ولى هیچ فکر نکردیم. گفت: دیدم سر بریده مثل ماه مى درخشد، نورش تمام فضا را روشن کرده. همه ى شما شنیدید که در مجلس یزید سرِ امام  حسینعلیه اسلام  قرآن خواند و این مطلب را تاریخ نویس سنى هم نوشته و نوشته اند که وقتى امام  حسینعلیه اسلام  قرآن خواند، یزید به لب هاى امام  حسین علیه اسلام چوب زد. آیا امکان دارد بعد از این همه مدّت گوشت بماند و لبى باشد که به آن چوب بزنند؟ این حرف ها را براى ما تشریح نکردند. اسلام را آوردند در چهارچوبه ى سینه زدن و پلوخوردن! اسلام عزیز به چه صورت افتاده؟ وقتى امام حسینعلیه اسلام داشت قرآن مى خواند، یزید مى خواست امام حسین علیه اسلام را خاموش کند تا آبرویش نرود؛ چون گفته بود: حسین خارجى است. مردم مى گفتند: خارجى که قرآن نمى خواند. یک مرتبه نصرانى بلند شد و گفت: یزید! توکه مى گفتى این ها خارجى هستند؛ پس چه  طور سرِ بریده قرآن مى خواند؟ سرِ بریده که قرآن نمى خواند. از آن طرف زن یزید با سروپاى برهنه از اندرون بیرون آمد و گفت: یزید! چوب نزن؛ الآن پیغمبر را در خواب دیدم؛ گفت: برو به یزید بگو چوبت را بردار و این قدر به لب هاى حسین من چوب نزن.
آیا ما این امام را قبول داریم و در ماه محرم صفر لبیک مى گوییم؟! من ممکن است یادم برود؛ شما یادتان نرود؛ چون ماه صفر در اوّل فروردین است از خانه بیرون بروید و در مسجدى مشغول عزادارى شوید. بگذارید آن ها به کثافت کارى خودشان مشغول باشند و به هم تبریک بگویند.
از مسائلى که شما مورد حمله قرار مى گیرید، سادگى ظاهر شما است. این مقاله را براى شما مى خوانند تا بتوانید جواب آن ها را بدهید. آقاى راغبیان از فارغ التحصیل هاى ما بود. پدرش در سرچشمه کفاشى دارد. این طفلک آمد این جا؛ این مقاله را نوشت و رفت و بعد از سه روز هم تصادف کرد. خیلى این نوشته جالب است. افرادى که به شما حمله مى کنند، این جواب را به آن­ها بدهید.
چند روزى براى مرخّصى تعطیلات عید از محلّ خدمتم به تهران آمدم و چون چند وقتى بود استادانم را ندیده بودم، براى دیدن ایشان به دبیرستان آمدم. در ضمن باید بگویم: من دیپلمه ى سال ۴۵ این دبیرستان بودم و فعلاً خدمت سپاهى ام را مى گذرانم. راجع به بعضى قوانین و به قول بعضى از محصلین سخت گیرى هاى مخصوص این دبیرستان یعنی موى سر، طرز لباس، دیرآمدن و دقت در حضور و غیاب، از آقاى علامه توضیح خواستم و ایشان توضیح دادند. من خودم ۶ سال با این موضوعات و مقررات این دبیرستان زندگى کرده ام و ۳ سال است که این محیط را ترک نموده ام و آزادى هایی را که برخى از دانش آموزان خیال مى کنند ندارند، من فعلاً دارم؛ حالا درک مى کنم که این ها آزادى نبوده و این طرز انضباط و شاید سخت گیرى ها بسیار لازم بوده و مى باشد. براى نمونه مى توانم موى سر را مثال بزنم. اگر ما مثل دانش آموزان مدارس دیگر موى سر و آزادى در طرز لباس و غیبت زیاد داشتیم، نمى توانستیم مثل دانش آموزان مدارس دیگر نباشیم. محیط علوى نمى تواند صددرصد روى محصّلى که موى سر دارد و لباس جلف مى پوشد و هر موقع دلش مى خواهد مى آید و نمى آید، اثر بگذارد. وقتى ما موى سر نداشتیم، ناخودآگاه به سوى فساد کشیده نمى شویم. شما تا به حال کدام پسربچّه ى بدون مو را دیده اید که از کافه اى بیرون بیاید؟ شما کدام به اصطلاح ژیگوله اى را دیده اید که با لباس غیرجلف و نداشتن موى سر با دخترى به جایى برود؟ اگر چنین موضوعى هم پیش بیاید، یکى دیگر از قوانین این جا جلویش را مى گیرد که همان اهمّیّت دادن به حضور و غیاب دانش آموزان است و ما نمى توانیم بگوییم: دانش آموزان مدارس دیگر ذاتاً جلف و منحرف مى باشند. پس وقتِ کم، نداشتن موى سر و آرایش، نپوشیدن لباس جلف و به اصطلاح مُد روز و تحقیقات دینى و علمى داخل دبیرستان، از انحراف دانش آموزان جلوگیرى مى کند. این  اصول لازم و ملزوم یک دیگرند و با یک دیگر جمع شدن آن ها از انحراف دانش آموزان جلوگیرى مى کند و برداشتن یا تغییر یکى از آن ها باعث مى شود که بقیّه هم خود به خود از بین بروند. براى مثال اگر آزادى در موى سر و لباس باشد، خود به  خود این دانش آموزان هم مانند دانش آموزان دبیرستان هاى دیگر منحرف خواهند شد؛ چون تبلیغات خارجى در مورد دانش آموزى که آزادى دارد، تأثیرات دینى و علمى مدرسه را از بین مى برد و کوشش هاى دینى دبیران دبیرستان به ثمر نمى رسد.
    فرامرز راغبیان
کسى که این نامه را نوشته پس از چندین سال فهمیده این که مى گفتند موى سرت را بزن، غرضى با او نداشتند؛ بلکه مى خواستند نجاتش بدهند. وقتى در خارج به شماها حمله مى کنند، نوشته ى آقای راغبیان را برایشان نقل کنید که او الآن خودش مى گوید که اگر این انضباط نبود ما هم داراى این خصوصیّات نبودیم و همه ى این ها علتش این است که جداً ما معنى این یک شعر را نفهمیدیم. این شعر مال شیخ بهایى است؛ همان کسى که در تمام فنون استاد است؛ در ریاضیّات، ادبیّات، فقه، فلسفه. این کتاب نان و حلوا را بخوانید. کتاب کوچکى است. بگویید برایتان بخرند، دو سه ریال بیشتر نیست. آخرش هم یک داستان دارد به نام شیخ ابوالپشم.
شـیـخ ابـوالپـشـم مـرد مـلایى
داشت در کنج مدرسه ى جایى
شعرهایش خوش مزه است. مى گوید: هرچه در دنیا هست، عوض دارد؛ مثلاً اگر قالى نباشد و زیلو باشد، باز لباست خاکى نمى شود. رویش مى خوابى. در عوض حاصل شود ما را غرض. غرض حاصل مى شود، مى خواهیم بخوابیم، روى خاک که نمى شود ولی روى حصیر مى شود.
بى عِوَض دانى چه باشد در جهان
عمر باشد قدر عمرت را بدان
آن  روز عرض کردم، الآن شما نمى دانید که در چه موقعیّتى هستید. به جاى این که مجله و رمان بخوانید، در مسائل علمی کار کنید. یک وقت مى بینید دیپلم تان را گرفتید امّا به اندازه ى یک استاد دانشگاه از انگلیسی مى توانید استفاده کنید. غیر از این کلاسى که در این جا هست، کتاب و نوار لینگافن را برای آموزش زبان تهیّه کنید تا مکالمه ى انگلیسى شما قوى شود. چه مانعى دارد؟ افتخارى باشید براى مسلمان ها، بگویند: آقاى فلان فارغ التحصیل مدرسه ى علوى است؛ امّا به اندازه ى یک لیسانسیه­ی زبان خارجى، زبان مى داند. آن  وقت از کتاب هاى علمى استفاده کنید و بشوید یک جراح مغز تا مجبور نشوید خواهرتان را ببرید زیر دست اسرائیل. از حالا باید شروع کنید. وقت را غنیمت بشمارید؛ نه این که بازى نکنید، نخیر باید بازى کنید، اگر بازى نکنید، مریض مى شوید؛ امّا زرنگ باشید، یک مقدار بازى یک مقدار هم بپردازید به درس، به فعّالیّت علمى، مطالعات متنوّع والا ۲ میلیون سال سر کوچه بایستید، چه نتیجه دارد؟
آیا اروپایى ها افرادشان این طوراند؟ یک بچّه ى ۱۵ساله ى آلمانى چند هنر دارد: سیم کشى مى داند، برق مى داند، فلزکارى مى داند. در ۱۵  سالگى بچّه را از خانه بیرون مى کنند؛ مى تواند خودش زندگى را ادامه بدهد، در هر جاى دنیا که باشد! ولى ما همه زبون، ذلیل، بى چاره. این آقاى قندى ما که از آمریکا آمده ماهى ۷ هزار تومان الآن مى گیرد، غیر از ضروریّات زندگى همه را مى دهد به فقرا. بله، در تمام مدّتى که آن جا بود، گوشت آن ها را نخورده، پاک، همین طور عین شما، همان  جا هم موى سرش را مى زده، لباس ساده. الآن این جاست و در دانشگاه عدّه ى زیادى مهندسین را به روش اسلامى تربیت مى کند، امّا موقعى که دبیرستان بود، من یادم هست مى آمد وسط میدان بازى، هفت هشت دقیقه باز مى کرد، همین قدر که خستگى اش درمى رفت وسط بازى، مى رفت سرِ کلاس. حالا بگوید: من باید برنده شوم و این مزخرفات ابداً، مى دیدم رفته گوشه­ی کلاس مشغول مطالعه است. شما مى خواهید از پشت بام بیفتید و جایى تان هم نشکند! نمى شود.
مى خواهید مردى بشوید دانشمند و حساب شده، وقت هم صرف نکنید، نمى شود. این چند دقیقه را که ما امروز این جا بودیم، اگر تمام دنیا را بدهید برنمى گردد. یک دقیقه اش هم برنمى گردد. این  همه عمر صرف چى مى شود؟ راستى فکر کنید آقایان، جدّا فکر کنید الآن از یک مرد ۶۰ ساله بپرسید این عمر را که دادى چه در مقابلش گرفتى؟ مى گوید: یک خانه دارم، فرش دارم، هفت هشت دست هم که الحمدلله لباس دارم، ملک هم دارم، بعدش چى؟ این آقاى آمریکایى تا ساعت ۱۲ شب ۶۰ میلیون در قمار برده، زنش مى گوید: یک ساعت دیگر هم قمار کنیم، در این یک ساعت ۶۰ میلیون را با ۶ میلیون دیگر که ۶۶ میلیون مى شود باخته و رفته! کدام یک از پدرهاى شماست که بتواند در عرض یک عمر ۶۶ میلیون تومان پیدا کند؟ این آمریکایى در یک قمار این قدر مى برد. آیا این هم مقام شد که کسى این قدر انرژى برایش صرف کند؟ اگر این حرف را در خانه تان بگویید، شما را ریزریز مى کنند. مى گویند: وا، این حرف ها دیگه چیه؟ باید تأمین آتیه کرد.
یک نفر نیست به این احمق بگوید: آیا قبر جزو آتیه ى تو نیست؟ عالم قیامت جزو آتیه ى تو نیست؟ تهِ دلش مى گوید: نه، وقتى مُردیم، خاک مى شویم. آدم وقتى مُرد، خاک میشه؛ پس باید تا هستیم بیشتر بخوریم، بیشتر بپوشیم، بیشتر سینما برویم، بیشتر کیف کنیم. بله، کسى که عقیده دارد وقتى مُرد، خاک مى شود، باید هم همین طور باشد. باید بگوید: چه کنیم که غذا خوش مزه تر شود؟ لباس قشنگ تر شود؟ خانه شیک تر شود؟ این که گفتم تَهِ دلش منکر معاد است، باور کنید؛ چون اگر کسى عقیده  به بقاى روح داشته باشد، مثل سگى که روى مردار افتاده این قدر، علاقه به مال دنیا ندارد؛ ولى به او بگویید: تو چه عقیده داشته باشى و چه نداشته باشى، واقع تغییر نمى کند، قبرى هست، قیامتى هست، حساب و کتابى هست. بشر همین بدن مادّى نیست که با مرگ کارش تمام شود؛ روحى دارد که آن باقى است.
آقاى راشد فرمودند که من را براى معالجه به لندن بردند. ایشان سردردى داشت و پس از رفتن به لندن ـ بحمدالله ـ خوب شد. یک شب خواب دیدم مادرم در تربت حیدریّه رو به قبله خوابیده. از لندن تا آن جا صدها فرسخ است. دیدم خوابیده رو به قبله و در حال جان دادن است. برادرم بالاى سرش نشسته، خواهرم طرف راست، عمّه ام دست چپش و گریه مى کنند. دیدم مادرم مُرد و چانه  و شست پاهایش را هم بستند. از خواب بیدار شدم؛ دیدم ساعت دو بعد از نصف شب است. ساعت و خصوصیّاتى را که دیده بودم نوشتم. وقتى برگشتم معلوم شد بدون کم و زیاد در همان دقیقه و با همان منظره فوت شده بود. این یعنى چه؟ اگر بشر همین چشم است و همین بدن، بنده پشت این دیوار را نمى بینم، شما هم نمى بینید. پس ایشان با کدام چشم دید؟ آرى، این بشر غیر از این تن یک روح دارد. حالا مى گوییم: اگر براى این دو سه روزه­ی دنیا باید این قدر جان کند و نزدیک ۲۰ سال درس خواند، تا مثلاً اگر سى چهل سال بمانیم، زندگى راحت داشته باشیم، براى عمر جاودان چه کار باید کرد؟ هرچه باشد در جهان دارد عِوَض قالى نباشد، نباشد؛ روى زیلو مى نشینیم، در عوض حاصل شود ما را غرض  مقصود این است که لباس هاى ما خاکى نشود، بى عوض دانى چه باشد در جهان؟ عمر باشد قدر عمرت را بدان. هر آقایى واسه  داداشیش از حفظ بخونه.
الآن ملاحظه فرمودید همه ى ما شعر را حفظ شدیم؛ معنى اش را هم فهمیدیم؛ امّا شاید عدّه ى کمى از ما مرد میدان عمل هست؛ یعنى این عمر با این عظمت و قیمت که راستى الآن اگر بگویند شما تا ظهر بیشتر در دنیا نمى مانید، بعد بگویند: آقا همه­ی دنیا که مال شماست، بدهید یک ساعت بعد از ظهر بمیرید، مسلماً براى همین یک ساعت همه ى دنیا را مى دهید! مى گویید: من که نیستم دنیا را مى خواهم چه کنم؟ این عمر به این نفیسى با این قیمت گرانش هیچ قدرش را نمى دانیم، ساعتى که مى خواهد انسان از این دنیا برود مى گوید: اى واى، چه قدر ضرر کردم؟ اى کاش بیشتر از عمرم استفاده مى کردم! چیزهایى که براى آن انرژى صرف مى کنیم، همه مزخرف است. فرض کنید زیر پاى شما قالى است؛ بردارید، زیلو بیندازید، حصیر بیندازید و در هر سه صورت لباستان خاکى نمى شود. مى خواهیم در این اتاق بخوابیم. طاقش آهن باشد، چوب باشد، هیچ فرقى نمى کند؛ در هر دو مى شود خوابید. باران روى سرمان نمى ریزد. باقى چیزها هم همین طور است و این بشر چون فقط یک چیزهایى حفظ مى کند و کم فکر مى کند، به چیزهایى مشغول شده و غصّه مى خورد که ابداً غصّه ندارد. براى آن که غذایش لذیذتر باشد چه قدر خودش را به این در و آن در مى زند! به او بگویید: قدرى دیرتر غذا بخور، نان خالى براى تو بهترین غذا مى شود. غرض این است که آدم سیر شود؛ دیگر این همه خون جگر ندارد.
شـنـیــده­ایـم کـه مـحـمـود غـزنـوى شـب دى
شراب خورد و شبش جمله در سمور گذشت
یعنى شب زمستان در لباس گرم خوابید.
گـداى گـوشـه نـشـیـنـى لـب تـنــور گـرفــت
لـب تـنـور بـر آن بـیـنـواى عــور گـذشــت
عور یعنى لخت
عـلى الصّبـاح بـزد نـعره اى کـه اى محمود
شـب سـمـور گـذشـت و لـب تـنـور گـذشت
یعنى کسى که در بهترین زندگانى ها بود با آن بى چاره اى که هیچ چیز نداشت، براى هر دو تمام شد. فقیرى با پادشاهى صحبت مى کرد. گفت: ما از شما خیلى جلوتریم؛ براى آن  که موقع مردن هیچ آرزو نمى کنیم که اى کاش مثل شما بودیم؛ امّا شما موقع مردن آرزو مى کنید که کاشکى مثل ما بودید! کى فهمید؟
ـ یعنى وقتى از این دنیا مى رویم دستمان خالى است.
ـ یعنى وقتى پادشاه مى خواهد بمیرد، آرزو مى کند که مثل فقیر باشد.
ـ چرا؟
ـ براى آن که فقیر چیزى ندارد که برایش گرفتارى درست شود، کسى را اذیّت نکرده، کسى را ناراحت نکرده؛ امّا پادشاه گرفتار است. پادشاه مى گوید: اى کاش مثل این فقیر بودم که این جنایت ها را نمى کردم، امّا فقیر هیچ.
تو را بـه تختـه ى تابوت برکشند از تخت
اگر چه لشگر و ملکت هزار خواهد بود
پادشاه آرزو مى کند که اى کاش یک چوپان بودم و چند گوسفند مى چراندم و این جنایت ها را نمى کردم. قضیّه­ی معاویه را نگفتم؟
ـ نخیر.
از یکى از مسافرت ها که به شام برمى گشت، رسید به محلى به نام حرّان. رفت سرچاه، گازى از چاه بیرون آمد و او را گرفت. شروع کرد به لرزیدن. آن  وقت ها ماشین نبود با تخت روان آوردندش (تخت روان تخت بزرگى بود که روى فیل مى گذاشتند) دکترها آمدند، گفتند: دیگر فایده ندارد، خواهرش گفت: نصفِ شب مرا صدا زد، دیدم هى مى گوید: آخ چرا این جنایت ها را کردم؟ چرا حُجربن عدى را کشتم؟ چرا با على این  جور کردم؟ چرا عمرو بن  حمق را کشتم؟ آخر سر گفت: اى  کاش یک چوپان بودم و چند تا گوسفند داشتم و در کوه هاى عربستان مى چراندم و عمرم تمام مى شد و این جنایت هارا نمى کردم! هرکس که یک قدم خلاف برداشته باشد در ساعتى که مرگ جلوى چشمش مى آید مى گوید: چرا من این  طور کردم؛ امّا کسانى که آلوده نشدند و خودشان را حفظ کردند، مرگ براى آن ها عروسى است و از مرگ واهمه ندارند، مى گوید: زودتر این بدن کثیف را رها کنم و روحم پرواز کند به عالم بالا. معاویه در حالى که آن کلمات را مى گفت، به درک رفت.
یــاد دارى کــه وقــت آمـدنـت
هـمه خـندان بـدنـد و تو گریان
***
آن  چنان زى که وقت رفتن  تو
هـمه گـریان شوند و تو خندان
گفت: رفته بودم پیش رییس شهربانى، داشت مى نوشت که شخصی را ببرند زندان. این شعر را برای او خواندم، قلم را گذاشت زمین.
یــاد دارى کــه وقــت آمـدنـت
هـمه خـندان بـدنـد و تو گریان
آرى، بچّه وقتى به دنیا مى آید، گریه مى کند؛ ولى همه مى خندند، مى گویند: یک کاکل زرى به دنیا آمد! الحمدلله. یکى نیست بگوید: پسر چیه؟ دختر چیه؟
 یــاد دارى کــه وقــت آمـدنـت
هـمه خـندان بـدنـد و تو گریان
***
آن  چنان زى که وقت رفتن  تو
هـمه گـریان شوند و تو خندان
***
اى آن  کـه بـیـامـدى ز مـادر عریـان
جمعى همه خندان و تو بودى گریان
***
کـارى بـکن اى عـزیـز وقـت رفـتن
جمعى همه گریان و تو باشى خندان
در این ساعت مى گوید: اى کاش این کارها را نمى کردم، پس خوبى را از همین  حالا شروع کنید؛ یعنى شما رفتید خانه، وضعتان چه جور است؟ مادر از شما راضى است؟ خواهر راضى است؟ وقتى مادرتان از دنیا رفت، مى گویید: اى  کاش خواهر کوچک ترم را اذیّت نمى کردم که نتیجتا مادرم ناراحت نمى شد! پس در حقیقت یواش یواش شما مادر را کشتید، منتها زارکش کردید، وقتى کسى  یک داد مى زند، اثر بدى در روى قلبش مى گذارد؛ یعنى پیش از داد زدن وضع قلب طور دیگر و حالا طور دیگر شد. فشارهایى که به افراد مى آید، تا دم مرگ اثرش مى ماند. فشارهایى که شما به مادرتان مى آورید روى خریّت و احمقى و بى دینى، تا آخر عمر اثرش روى او باقی می­ماند. آدم متدیّن کسى را اذیّت نمى کند. این فشار روى قلب او اثر مى گذارد، نتیجتاً یک زلزله که مى آید، این مادر مى میرد. در همین زلزله چرا دیگران نمردند؟ مى گویند: این اثر فشارهاى روحى است که به او وارد شده؛ در نتیجه قلب تحمّلش کم شده و به واسطه ى یک ترس شدید تلف شده است. شما براى کتابچه، قلم، دوات، سر همین مزخرفات با خواهر و برادر کوچک ترتان دعوا مى کنید، مادر ناراحت مى شود و در نتیجه تلف مى شود. در حقیقت شما مادرتان را کُشتید. حالا می­آیید برای مادرتان خیرات می­کنید!
اى یـار کسى بـى سببى یار کُشد؟
آن  هم چو منـى یار وفادار کُشد؟
این دیوانه گیرى ها چیه؟ دعواها چیه؟ چرا خانه را که باید بهشت باشد جهنم کردید؟ الآن پنج خودکار بخرید، اگر یکى را خواهرتان برداشت، یکى دیگر را بردارید. اگر پول ندارید، بیایید از من بگیرید بخرید، ۲۰ تا کتابچه بخرید، این ها چیزى نیست که براى این ها انسان مادر را ناراحت کند. صحبت کتابچه نیست. کسى که مى گوید:
زمیـن در جنب این نُه سقف مینا
چو خشخاشى بود بر روى دریا
چه  طور ممکن است براى این مزخرفات خانه را عزاخانه و جهنم کند.
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ
اى هـیچ بـراى هیچ بر هیچ مپیچ
کسى که این مطالب را مى داند عملاً چه مى کند؟ اگر انسان یک ذرّه فکر کند و معنى این شعر را بفهمد، عمر را صرف این مزخرفات نمى کند. دعوا چیست؟ مگر ما سگیم؟ من گفتم: مادرتان را مى کشید، قبل از آن  که مادرتان را بکشید، خودتان را مى کشید؛ براى این که وقتى عصبانى مى شوید، اوّل به اعصاب خودتان فشار مى آید، بعد دیگرى ناراحت مى شود. فرق است بین کسى که هیچ عصبانى نمى شود و همیشه لبخند به دهانش باشد مثل پیغمبرصلى الله علیه وآله وسلم  ـ که همیشه متبسّم بود ـ و کسى که داد بزند و فریاد بزند. سرِ چى؟ براى چى؟ دنیا چون حبابى است ولیکن چه حباب؟ اگر شما شاگرد مدرسه ى البرز بودید که دنیا چون حبابى است را نشنیده بودید، اگر دعوا مى کردید عیب نداشت؛ امّا کسى که مى گوید: دنیا چو حبابى است، بعد سر این مزخرفات اعصاب خودش و دیگران را ناراحت مى کند، خیلى بى چاره و بدبخت است! بعد از پنج شش سال مسلماً ۱۰۰ هزار تومان ۲۰۰ هزار تومان به فقیر مى دهید، آرى همین شما! به دلیل این که الآن پدرهاى شما همین مقدارها به فقیر مى دهند، مسلماً شما هم همین طور خواهید بود بلکه برتر و بالاتر، بعد مى گویید: چرا خریّت کردم و اعصاب خودم را از بین بردم؛ چون هرکس که عصبانى شود پیش از آن  که دیگرى را ناراحت کند اوّل خودش ناراحت مى شود. تجربه کرده اید، هروقت عصبانى مى شوید یک تکان به اعصاب داده اید.
آیا ممکن است کسى که به دیگرى فحش مى دهد بخندد و با لحن شیرین بگوید: اى پدرسوخته ى مادرقحبه؟ توجّه بفرمایید این شعرها را که مى خوانید، باید در زندگى پیاده کنید؛ یعنى شما باید آدم پارسالى نباشید. یک کسى بود صد من سنگ را از روى زمین بلند مى کرد، خیلى قوى بود، شخصى به او فحش داد؛ شروع کرد جوابش را دادن و عصبانى شده بود طورى که کف از دهنش بیرون مى آمد. بزرگى رسید وگفت: عجب این مرد ۱۰۰ من سنگ را بلند مى کند ولى تحمّل یک فحش را نمى کند! مى گویند: فلانى پهلوان است! پهلوان چیه؟ پهلوان کسى است که روحش پهلوان باشد؛ یعنى اگر فحشش دادند با کمال متانت صرف  نظر کند. پیغمبر را خاکستر روى سرش مى ریختند، مى رفت احوال پرسى! همه شنیدید که به واسطه ى همین عمل، آن یهودى مسلمان شد. شما هم مى گویید: قربان پیغمبر، چه­ قدر خلقش عالى بوده! اگر خوب بود، شما چرا معطل­اید؟ ابن زیاد، عمرسعد، شمر با دشمن جنگ مى کردند، شما با مادر خودتان، با خواهر خودتان.
شـــنــیــدم کــه مـــردان راه خــــدا
دل دشـمـنـان را نــکــردنــد تــنــگ
***
تـو را کـى مـیـسّر شـود ایـن مـقـام؟
که با دوستانت خلاف است و جنگ