بسم الله الرحمن الرحیم
درباره ى هدفِ از تحصیل صحبت کردیم ولى در یک سطح وسیع ترى باید ببینیم، هدفِ از زندگى چیست؟ اگرانسان همین یک متر و نیم قد و ۵۰، ۶۰ کیلو گوشت و رگ و پى و استخوان باشد، سزاوار است که هدفش، غذاى بهتر، خانه ى بهتر، لباس بهتر باشد. براى الاغ تخته پهنى در طویله درست مى کنند، من هم یک تشک تهیه کردم نیم متر کلفتیشه! شب ها نمى دونى راحت مى غلطم توش! در این صورت هیچ با آن جناب الاغ فرقى ندارم و باید تمام کوشش در این باشد که غذاى بهتر، لباس بهتر، خانه ى بهتر. همین طور که الآن مى بینید تمام زندگى این مردم بدبخت روی مادیات دور مى زند و سعادت خودش را در این مى داند که یک قدم در مادیات جلو برود و اگر شما این شعر را برایش بخوانید به شما مى خندد و مسخره مى کند.
روز تنعّم و شب عیش و طرب مرا
غیر از شب مطالعه و روز درس نیست
راستى چند نفر در دنیا معنى این شعر را مى فهمند؟ مطالعه چیه؟! درس چیه؟! اگر هم درس مى خونه، براى اِسْکِن(اسکناس)، موجودى بانک و تأمین آتیه است.
روز تنعّم و شب عیش و طرب مرا این مزخرفات چى چیه؟ قالى رو عِقشه! (عشقه) جمال ماشین آخرین سیستمُ عِقشه! خونه ی گنده و استخر که بپّرم توش عِقشه!
یک روز صبح پیغمبرصلى الله علیه وآله از خواب بیدار شد، آقاى دنیا و آخرت؛ با ناراحتی فرمود: عبا را چهارلا کردید زیر تنم نرم شد، دیر بیدار شدم براى نماز شب. اوه! زندگى انسان این است؟ او چه فهمیده از زندگى؟ فهمیده که این زندگى تمام مى شه، او قائلِ به بقاى روحه، مى گوید: باید براى بعد از این جا کارى کنم. اما این آقا نماز مى خونه، روزه هم مى گیره، مکه هم رفته، امّا عقیده به بقاى روح نداره. به دلیل این که مى گه: یک کارى کنم این جا خوش تر باشم، گردنم کلفت تر بشه، ایشالا یک سانت بیاد رو گردنم، چى کار کنم که چاق بشم؟ خودمو کشیدم، ۱۰۰ گرم کم شدم. آخ دکتر جون! به دادم برس. پیغمبرصلى الله علیه وآله مى فرماید: دیشب کى این عبا را چهارلا کرده بود؟ من زیر تنم نرم شد، دیر بیدار شدم. این زندگى، زندگىِ انسان است. نمى توانید بگویید: زندگى انسان نیست چون پیغمبر اکرم برترین انسان است. پس ما که در این وادى ها نیستیم، معلوم مى شه ما از انسانیت بهره اى نبردیم و زندگانى ما زندگانى حیوان است. تخت خواب ۴۰۰۰ تومانى خریدم! روتختى از مکه آوردن! تو اتاق خوابم یک عکس هاى خوبى آویزون کرده ام! یک جفت هم قالیچه خریدم ۸۰۰۰ تومن! یکى شو به این ور آویزون کردم، یکى شم به اونور! خیلى شیکه، لنگه شو هیچ کى نداره! آری دو تا دید است. یک دید، دید خاتم انبیاست که مى فرماید: عبا را چرا چهار لا کردید؟ دیشب خوابم سنگین شد، دیر براى نماز شب بیدار شدم. یک دید هم دید این اجتماع است که شما در آن زندگى مى کنید و حالا روز خوشى تونه. این طورى که الآن داره جلو میره، تا پنج شش سالِ دیگه یک محیط کثیفى خواهد شد که دیگه اسمى از خدا در بین نیست. در آن روزگار شما چه خواهید کرد و چه روزگار سیاهى خواهید داشت؟ تمام شهوت، تمام شکم، تمام خودپرستى.
گفت: شب بود و تاریک، دنبال امیرالمؤمنین علیه السلام رفتم. دیدم از دروازه ى کوفه بیرون رفت. حالا پادشاه است رفت در وادى السلام قبرستانى است در نجف، چند فرسخ طول و عرض دارد، قبرستان عجیبى است دیدم ایستاد و هى حرف مى زند. آن قدر ایستادم که خسته شدم، نشستم، آن قدر نشستم که خسته شدم. باز ایستادم تا خسته شدم. رفتم جلو، گفتم: با که حرف مى زنید؟ فرمود: این جا ارواح مؤمنین حلقه حلقه نشسته اند با هم صحبت مى کنند، من هم با این ها صحبت مى کنم و انس مى گیرم؛ هرکس در هر جاى دنیا بمیرد، اگر خوب باشد، روحش را مى آورند این جا، کسانى که این جا هستند از او مى پرسند که مثلا فلان دوستمان مرده است یا زنده؟ اگر بگوید: زنده است، مى گویند: خدا به او توفیق بدهد که با سعادت از دنیا برود و به این جا بیاید. اما اگر بگوید: مرده، چون مى بینند آن جا نیست، مى گویند: هوى، هوى، هوى، به عربى یعنى سقوط کرد. رفت در برهوت بیابانى است که ارواح مُردگان بد را آن جا مى برند و خیلى وحشتناک است برعکس وادى السلام که خیلى عالى است و با این که خیلى خراب است، وقتى انسان وارد مى شود، روحش تازه مى شه.
اگرکسى این مطلب را فهمید و باورش آمد که انسان فقط این ۴۰، ۵۰ کیلو گوشت نیست که با مرگ طومار زندگى اش بسته شود، فکرش عوض مى شود. واقعا وجود انسان دستگاه عجیبى است. شما شب ها با کدام چشم خواب مى بینید؟ آیا با این چشم مى بینید؟ مثلا خواب مى بینید که فلان دوستتان از مسافرت آمده، لباسش این جور، کیفش آن جور و فلان ساعت وارد خانه ى شما شد. بعد در بیدارى مى بینید در همان ساعت با همه ى آن خصوصیات وارد شد. آیا آن خواب را با چشم سر مى بینید؟ یا در باطن شما چیزی است به نام روح که این کارها را انجام مى دهد. تله پاتى را علم امروز ثابت کرده. تله پاتى یعنى دیدن از مراکز دور. این چشم، پشت این دیوار را نمى بیند ولى بعضى افراد از این جا آمریکا را مى بینند! الله اکبر! خیلى عجیب است! اگر بشر غیر از این بدن چیزى نیست، از این جا چه طور آمریکا را مى بینید؟
آقاى دماوندى آینه فروش تیمچه ى حاجب الدّوله گفت: یکى از دوستان من از پسرش که آمریکا رفته بود خبر نداشت و خیلى ناراحت بود. رفت پیش آقاى آشیخ رجب على خیّاط که در خانه خیّاطى مى کرد. بنده هم منزلش رفته بودم، در باغ فردوس مولوى، کوچه سیاه ها یک خانه ى محقر که حیاطش شاید سه در چهار بود، یک فرش پاره پاره، عمّامه هم نداشت، یک عرقچین سرش بود، یک جفت گیوه بدون جوراب، خیلى ساده. گفت: پسرم رفته آمریکا و از او خبر ندارم. گفت: پسرت نمرده، الآن در واشنگتن در فلان خیابان مقابل مغازه ى لوسترفروشى ایستاده و با رفیقش این حرف ها را مى زند. این شخص براى پسرش نامه اى نوشت که در روز دوشنبه ى دوازدهم سپتامبر آیا در فلان خیابان با فلان رفیقت این حرف ها را مى زدى؟ بعد از مدتى از طرف پسرش نامه اى رسید که بله، همین طور بود، نامه ى شما را به استاد دانشگاهمان نشان دادم، گفت: شخصى که این حرف را زده از مرتاضین هند است؟ چون در هند عده اى ریاضت مى کشند و از غیب خبر مى دهند. گفتم: نه، این یک خیاط است، فقط هواىِ نفس ندارد، نه این که هرچه دلش مى خواهد بکند.
اولى که تلویزیون آمده بود، حسین آقا پسر آشیخ رجب على گفت: یک روز با پدرم مى رفتیم، رسیدیم در یک مغازه، مردم ایستاده بودند و تلویزیون تماشا مى کردند. پدرم پرسید: این چیه؟ گفتم: تلویزیونه، نگاهى کرد و گفت: بیا بریم حسین! این که همه چیزو نشون نمى ده. یعنى مى خواست بگه که تلویزیون فقط چیزى را نشان مى دهد که در مقابل دوربین فرستنده ى آن است ولى قلب من به قدرى روشن است که تمام دنیا را مى بیند.
آقایان! انسان به این مقام می تواند برسد، اما یک قدرى باید از هواىِ نفس بیرون بیاد. خوشمون اومده که خواهر کوچک مان را اذیت کنیم، صدا شو دربیاریم، ناله شو بلند کنیم، تو مدرسه که زورمان به کسى نمى رسه، ولى اون جا مادرو به سیخ بکشیم، کباب کنیم!
سعد معاذ از اصحاب پیغمبرصلى الله علیه وآله از دنیا رفت. پیغمبر بدن او را لاى عباى خودش پیچید و دفنش کرد. مادرش گفت: خوشا به حالت اى جوان! که به دست پیغمبر زیر خاک رفتى و پیغمبر عباى خودش را کفن تو کرد. حضرت فرمود: الآن قبر او را به شدت فشار داد. عرض کرد: چرا؟ فرمود: در خانه بداخلاق بود. اگر پدر بداخلاق دارید، این را برایش بگید. بیرون از خانه که انسان کارى نمى تواند بکند. اگر کسى را اذیت کند، مى زنند تو گوشش. هنر این است که در خانه زن بى چاره یا مادر بى چاره را اذیّت نکند! واقعا این مادر که شما او را ناراحت مى کنید، اگر یک شب به شما شیر نداده بود، الآن نبودید.
گر از عهد خوردیت یاد آمدى
که بى چاره بودى در آغوش من
نکردى در امروز بر من جفا
که تو شیرمردى و من پیرزن
کدام شیرمرد؟ یک پشه نمى گذارد بخوابى، کجای تو شیرمرد است؟ ببخشید گفتم، پشه، نخیر میکروب حصبه که باید چند صد برابر با میکروسکوپ بزرگش کرد تا دیده شود. این میکروب اگر در بدن یک پهلوان وارد شود، آن هیکل را ذلیل مى کند، به طورى که زیر پایش جیش و اَهِ بزرگ مى کنه، شیر مى خوان بریزن تو دهنش شِرْ شِرْ از دهنش مى ریزه، بعدم مى میره. شیرمرد چیه؟ همه ى این ها از خریت بشر است که خیال مى کنه کسى هست. نه، تو کسى نیستى، تو هیچى نیستى، باد هوا هم نیستى!
خلاصه پس از این که انسان خودش را شناخت، توجه کنید مى گویم: خودش را نه این که من حسن على جعفرم، پسرحاج مَمْ زَکی ام، برادرزاده ى حاج نَلبکی ام! دبستان علوى رفتم، حالا هم در دبیرستان علوى درس مى خونم، شماره ى شناسنامه ام هم ۴۸ صادره از بخش هشته. این ها را نمى گم، این ها را هرکس مى شناسد. بلکه خود، چیزى دیگرى است در باطن انسان. بدن انسان خاک مى شود ولى او زنده است. چند میلیون سال؟ آخر نداره. اگر انسان این را فهمید، مثل شما میشه. الآن در عرض این پنجاه روز شما طرز فکرتان عوض شده، اگر یک خروار اسکناس این جا ریخته باشد، نگاه نمى کنید. یک اسکناس ۱۰۰ تومانى در خیابان افتاده باشد، برنمى دارید، مى گویید: براى چه بردارم؟ اگر بردارم باید به صاحبش برسانم، به من چه که دیگرى برمى دارد، چرا من خودم را به زحمت بیندازم.
در عصر عاشورا شخصی گوشواره ى حضرت سکینه را از گوشش مى کشید و گریه مى کرد، گوش را هم پاره کرد. پرسیدند: چرا گریه مى کنى؟ گفت: این دختر پیغمبر است و من گوشواره را از گوشش درآوردم. گفتند: خوب نکن. گفت: اگر من درنیاورم، دیگرى درمى آورد! ببینید چه منطق غلطى است! اگر هیچ کس این پول را برندارد، صاحبش مى آید و برمى دارد. مى گفت: در پاریس بودم، مى دیدم مکرر کیف کنار خیابان افتاده مردم مى آیند و مى روند و هست تا صاحبش بیاید و بردارد! آن ها دستورهاى اسلام را گفتند و ما زیر پا گذاشتیم، اسلام را خلاصه کردیم در نماز خواندن و روزه گرفتن و سینه زدن و زنجیرزدن و از همین جهت شکست خوردیم. پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله فرمودند: ألْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمونَ مِنْ یَده وَ لِسانِهِ نفرمود: مسلمان کسى است که بیشتر ذکر بگه. کسى است که بیشتر زنجیر بزنه؟ کسى است که بیشتر شب عاشورا پلو بده؟ بعد مى گه: شما ۱ خروار برنج ریختى، هیئت ما ۲ خروار! ألْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمونَ مِنْ یَده وَ لِسانِهِ مسلمان کسى است که مردم از دست و زبانش در امان باشند. این جمله فرموده ی پیامبر است، با ما شوخی ندارد! پس معلوم شد که ما مسلمان نیستیم! کسى هم که مسلمان نیست، پول دارد، خانه دارد، ماشین دارد، اما در زندگى اش سعادتمند نیست. میلیونر است ولى یک خواب راحت ندارد، ولى کارگرها نان و حبه ی انگور مى خورند، شب هم جمع مى شوند یک کاسه ى گنده آب گوشت نان ترید مى کنند، پیاز هم گاز مى زنند و با یک دنیا کیف و لذت مى خورند بعد هم مى زنند و مى رقصند ولی این میلیونر بدبخت باید شربت و قرص بخوره که دهنش باز شه، اشتها نداره، شب خوابش نمى بره، باید با قرص بخوابه و آرزو مى کنه مثل اون کارگر باشه.
هرکس دل کسى را بشکند، حرف سرد به کسى بزند، عقربى در قبر پاى او را مى زند. عقربش هم این جورها نیست؛ زهرش طورى است که بدن را متلاشى مى کنه، دومرتبه درستش مى کنن، دومرتبه نیش مى زنه. این نیش زدن عقرب، همان زخم زبان زدن است.
دو نفر شب جمعه رفته بودند قبرستان، با هم صحبت مى کردند. یکى از آن ها به شوخى گفت: چرا این مرده ها این طورند، ما آمدیم این جا از ما پذیرایى نمى کنند؟ یک مرتبه دیدند قبرى شکافته شد و به آن ها گفتند: بفرمایید. رفتند پایین، دیدند باغى است خیلى بزرگ و وسط آن تختى است که جوانى روى آن نشسته و نوکرها دست به سینه ایستاده اند. از جوان پرسیدند: شما کى هستید؟ گفت: من شاگرد قصاب بودم، در سنّ هیجده سالگى مُردم و چون اعمالم همه خوب بود، این باغ را به من دادند. پرسیدند: چرا رنگ شما زرد است؟ گفت: من دخترى را مى خواستم و چون به من ندادند به او تهمت زدم و گفتم: این دختر فاسد است و آن دختر در خانه ماند و به همین جهت روزهاى دوشنبه یک عقربى مى آید شصت پاى مرا مى زند و دردش تا هفته ى بعد در بدن من مى ماند و مى بینید که بدنم چه قدر زرد است.
پیغمبرصلى الله علیه وآله فرمودند: این گودال هایى که مى بینید به نام قبر، بعضى هایش باغچه اى است از باغچه هاى بهشت و بعضى هایش گودالى است از گودال هاى آتش. همه بغل هم، بغل هم، اما در داخل آن چه خبر است؟ معلوم نیست. الآن افرادى در تهران هستند که چشم دلشان باز است، شب هامى روند ابن بابویه، مى بینند که از بعضى قبرها آتش بیرون مى آید، ولى من و شما نمى بینیم، چون چشم هاى ما آلوده به گناه است، سرمون گرم آب و علف است. شما مى خواهید از پشت بام بیفتید و هیچ جایتان نشکند، نمى شود. کسى که غرق در شهوت و خودپرستى است، چشم دلش باز نمى شود. در هر دوره اى از ۶۰ نفر دانش آموز شاید یکى دو نفر اهل دل و بیدارند. کار به این سادگى نیست، خیلى مشکل است.
جوان گفت: بروید در فلان محل و بگویید: فلان جوان گفت: من دروغ گفتم، این دختر خوب است، شاید خدا عذاب را از من بردارد. این دو نفر رفتند در آن محل و گفتند: این شاگرد قصاب که از دنیا رفته گفت: من این دختر را مى خواستم، چون به من ندادند، به او تهمت زدم، این دختر پاک است. اتهام و تهمت از دختر برداشته شد. هفته ى آینده شب جمعه رفتند در قبرستان، دومرتبه قبر شکافته شد و رفتند دیدند جوان نشسته اما صورتش دیگر زرد نیست. گفت: شما که رفتید و تهمت را از او برداشتید، دیگر عقرب نیامد پاى مرا بزند. آرى! دنیا حساب دارد، این جور نیست که ما خیال مى کنیم حالا که زورمون مى رسه، بزنیم و بگیریم. چى چى زورت مى
رسه! کجا زورت مى رسه؟
یک امروز است ما را نقد ایام
بر آن هم اعتمادى نیست تا شام
کی این شعر رو معنی می کنه؟
(یکى از بچّه ها) این روزى که ما زندگى مى کنیم، اعتماد نداریم که از صبح تا شام زنده بمانیم.
 آفرین. نقد ایام یعنى چه؟ (چند تا از بچه ها اشتباه معنی می کنند.)
نقد ایام یعنی روزى که الآن در دست ما است. دیروز کو؟ فردا کو؟ مگر ما فردا هستیم؟ عجیب شعرى است! مال سعدیه. فردا، فردا چیه؟ دیروز؟ شما ۱۳ سالتونه. کجا ۱۳ سالتونه؟ آیا ۱۳ سال دارید یا ۱۳ سال ندارید؟ آن که رفته هیچ است، باید بگویید: ۱۳ سال نداریم. این روزهایى که از عمر شما باقی مانده، مى شود گفت دارید. حالا مثلا تا کى مى خواهى بمانى تا ۶۰ سالگى؟ خیلى خوب. این را مى توانید بگویید داریم. یعنى چهل و هفت سال دارید. اما این ۱۳ سال که گذشته، باید گفت: ۱۳ سال نداریم. این غلط است که مى گویند: فلانى ۱۳سال دارد، کجا دارد؟ عمر که رفت تمام شد؛ آن بچّه اى که به دنیا مى یاد، باید بگویید: بزرگ فامیل. ایشان بزرگ فامیل اند چون مى خواهد ۸۰ سال دیگر بماند، اونی که پیره، که دیگه عمرى برایش نمانده.
یک امروز است ما را نقد ایام
بر آن هم اعتمادى نیست تا شام
برو بابا چى چى اعتمادى نیست. شب من مى خوام برم خونه پیش مامان جونم واسَم کتلت پخته، بخارى را هم داغ کرده. اگر این را بگویى خیلى دیوانه اى. از کجا معلوم است این جا که ما نشسته ایم، در عرض ۲ ثانیه با زلزله ۳۰ متر فرو نرود، یا به یک سکته ى قلبى دچار نشویم.
یک امروز است ما را نقد ایام
بر آن هم اعتمادى نیست تا شام
با این فکر چه قدر انسان مؤدب مى شود. دیگر دلى را نمى شکند. شاید این آخرین جلسه ى ملاقات ما باشد. هرکس با هر دوستى که هست، باید بگوید: شاید بعد از این جلسه دیگر او را نبینم. راستى اگر این فکر در مغز ما بیاید، دنیا بهشت مى شود، همه با هم خوب، همه با هم مهربان، همه از دیدن هم لذّت مى برند، نه مثل سگ و گربه پاچه ى هم را بگیریم و یک دیگر را تکه تکه کنیم.
اعتمادی نیست یعنی چه؟
(یکی از بچه ها) یعنی اطمینانی نیست.
از روزى که شما را بردند دبستان، ۶ سال گذشته، درست مثل این که ۳ دقیقه ى پیش است. لا إله الا الله! بنده را ۵۵ سال پیش بردند مکتب آن وقت ها مکتب خانه بود مثل این که ۳ دقیقه پیش است. همین طور بشر وقتى مرگش فرا رسید، مى بیند همه ی دنیا خوابى بوده. فکر کنید درست مثل این که ۳ دقیقه پیش است که شما را بردند دبستان. کسى خاطره ى روز اول دبستان یادش نمى رود، خاطره ى عجیبى است. ۷ سال گذشت، چند تا ۷ سال دیگر هستید؟ مى گویند: عمر طبیعى ۶۰ سال است، فرضا ۶ تا ۷ سال یعنی ۴۲ سال دیگرهم بمانید، بالاخره با یک چشم به هم زدن آن ساعت مى آید که شما را مى خوابانند و پا را رو به قبله مى کشند، اگر ۱۰۰ سال هم در دنیا بودید، به صورت یک خوابى تصور مى شود.
یکى از پیغمبرها ۷۰۰۰ سال عمر کرد، یک آلاچیق زده بود و نصف بدنش در آفتاب بود. عزرائیل آمد و گفت: باید بروى. گفت: اگر من مى دانستم عمرم به این کوتاهى است، این آلاچیق را هم نمى زدم!
ألْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمونَ مِنْ یَده وَ لِسانِهِ آقایان این جمله را براى این نگفتم که حفظ کنید و نمره بگیرید، از این ساعت یک تصمیم خیلى عالى بگیرید که مورچه اى از شما ناراحت نشود. امسال بهترین سال هاست، من هیچ سالى ندیدم که شاگردها در این کلاس این طور باشند، همه با هم بامحبت، باصفا، شکایت از هم نمى کنند، بچگى در میانشان نیست، روح هاى بزرگ، الحمد لله.
متأسفانه به ما گفتند که مسلمانى یعنى نماز بخوانى و شونصد دفه (۶۰۰ دفعه) دستت را تو آب بزنى! نگفتند که اى بچه ی مسلمان! کسى نباید از زبانت برنجد، تو عقرب نیستى، عقرب نیش مى زند. عقربى سوار قورباغه شد تا به آن طرف رودخانه برود. عقرب شروع کرد به نیش زدن. قورباغه گفت: من تورا مى برم آن طرف آب چرا اذیت مى کنى؟ گفت:
نیش عقرب نه از ره کین است
اقتضاى طبیعتش این است
طبیعتش این است که هى نیش بزند. قورباغه هم رفت زیر آب و گفت:
زیر آب رفتن ام نه از غرض است
ترک عادت موجب مرض است!
* * *
به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود
نیرزد آن که دلى را زخود بیازارى
کى معنى کرد؟
(یکى از بچّه ها) یعنى این ملک وجود نمى ارزد که بخواهى دل کسى را بیازارى.
بچّه ها بنویسید. یک دفتر کوچولو تهیه کنید براى اشعار و روایاتى که مى خوانم. (چند نفر از بچه ها از رو مى خوانند.)
کی معنی کرد؟
(یکی دیگر از بچه ها) به جان آن ها که زنده دل اند و بهتر از ما مى فهمند، اى سعدى! که تمام دنیا و چیزهایى که در آن هست، به یک دفعه دل آزردن نمى ارزد.
یعنى اگر تمام دنیا را به آدم بدهند که یک نفر را بیازارد، ارزش ندارد.
هر آقایى واسه داداشیش از حفظ بخونه. (بچه ها برای هم می خوانند بعد چند نفر از حفظ مى خوانند و بعد استاد کلمه به کلمه با بچه ها شعر را معنى مى کنند.)