بسم الله الرحمن الرحیم
  علت این که عدّه‏ ای گرفتار امیال زودگذر می ‏شوند و خودشان را می بازند، مثلاً می ‏گوید که فلان فیلم را دیدم و از آن‏ وقت فکرم عوض شده، این است که فکر رنگ نگرفته است. اگر رنگ گرفته بود، مُحال بود که رنگ دیگری را بگیرد. کسی که بی‏ رنگ است به هر رنگی درمی‏ آید؛ امّا آن کسی که خودش رنگ دارد، از کسی رنگ نمی ‏گیرد. دورانی که در آن شما باید داری استقلال شوید، همین دوران است. در جنگ صلیبی از سرِ مسلمان‏ها در بیت ‏المقدّس کوه تشکیل دادند و در نهرها خون جاری شد.
بعد گفتند: چرا این ‏کار را کنیم و این‏ها را بکشیم؟ می ‏آییم فکر بچّه‏ هاشان را در شهوت می ‏بریم. زنده بمانند ولی برای ما در سال میلیون‏ها پول بفرستند! چرا آن‏ها را بکشیم ؟ آمدند در بیشتر شهرها بیمارستان مجانی باز کردند؛ مریضی  که آن‏جا می رفت، وقتی نصفِ شب پهلویش درد می ‏گرفت، کشیش می ‏آمد، دوا می داد، پانسمان می ‏کرد، بعد هم می ‏گفت: تورا مسیح شفا داد! این آقا مسلمان می رفت در بیمارستان، مسیحی بیرون می آمد. این حرف مال کِی است؟ ۵۰ سال پیش. در بیشتر شهرها و در همین خیابان ژاله بیمارستان آمریکایی ‏ها بود؛ امّا حالا که کار خودشان را کردند، بیمارستان ها را جمع کردند، الآن دیگر بیمارستان آمریکایی نداریم. در همان موقع جوان‏های آمریکایی از گرسنگی خودشان را به رودخانه می ‏انداختند؛ ولی این‏جا می ‏آمدند بیمارستان درست می ‏کردند و می ‏گفتند: ما انسان‏ دوستیم. این مردم خر هم نمی ‏دانستند آن‏ها چه می ‏کنند.
امروز وضع عوض شده و به وسیله‏ ی رادیو و تلویزیون ما را خریدند. الآن وقتی انسان به یک جوان مسلمان که اسمش مثلاً حسن، حسین، تقی است نزدیک می ‏شود، می بیند از مسیحی هم عقب‏تر است. مسیحی به یک چیز عقیده دارد، یکشنبه هم به کلیسا می رود؛ ولی این بدبخت به هیچ ‏چیز عقیده ندارد. فقط از اسلام همین را می داند که عاشورا سیاه بپوشد و دسته راه بیاندازد؛ امّا هدف امام حسین چیست؟ امام حسین برای چی کشته شد؟ چرا زن و بچّه‏ اش اسیر شدند؟ ابداً این‏ها مطرح نیست. الآن شماها را عدّه‏ ای حتی توی خانه‏ هاتان مسخره می ‏کنند که نماز می ‏خوانید، روزه می ‏گیرید، دزدی نمی ‏کنید، مشروب نمی ‏خورید، سینما نمی ‏روید، با رادیو و تلویزیون مخالف هستید.
دیگر بهتر از این می ‏خواهید مسیحیّت کار خودش را بکند؟ دقّت بفرمایید واقعاً من سؤال می ‏کنم چرا شما را مسخره می ‏کنند؟ آیا دینی دارید غیر از پدرتان، غیر از مادرتان؟ یعنی او ارمنی است یا شما ارمنی هستید؟ همه یک دین دارید؛ ولی ببینید دشمن چه کرده؟ چه ‏طور پایه‏ ی ایمان را سست کرده که وقتی به او می ‏گویید: آقا! در قرآن در آیه‏ ی ۳۰ سوره‏ ی حج نوشته فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسِ مِنَ الْأوْتانِ وَ إجْتَنِبُوا قَوْلَ الزّور مثل دیوانه‏ ها نگاه می ‏کند و ترتیب اثر نمی ‏دهد. مسیحی نمی ‏خواهد شما را مسیحی کند؛ فقط می ‏خواهد بی ‏ایمان شوید تا رادیویش را بفروشد و پول بگیرد؛ می ‏خواهد بی ‏ایمان باشید که تلویزیونش به فروش برسد و این ‏کار را هم کرده. دیگر می خواستید چه ‏کار کند؟ می خواهد شیشه‏ ی مشروب ۲ هزار تومانی را توی خانه‏ ی مسلمان بیاورد.
اگر مسلمان واقعی بود، مگر ممکن بود این‏کارها را بکند! در همان ‏موقع که شما می گویید: در آیه‏ی ۳۰ سوره‏ ی حج این آیه را نوشته و در مقابل به فارسی نوشته: “و از غنا دوری گزینید.” (تفسیر الاهی قمشه‏ ای) خیره خیره نگاه می کند و مسخره می کند. آقای دکتر چهرازی نوشته امکان ندارد تلویزیون در خانه‏ ای باشد و دخترهای آن خانه سالم بمانند!! یک فاحشه‏ خانه توی خانه آورده، جلسه هم می رود؛ هیئت هم می رود. علّتش این است  که این‏ها هنوز رنگ نگرفته ‏اند. علّتش حب دنیا و علاقه‏ ی به دنیاست.
این ایّام متعلّق به امام حسین‏ علیه السلام‏ است؛ وقتی مادرت روضه می رود و سیاه می پوشد، به او بگو: تو به قلب امام‏ حسین‏ ‏ تیر می زنی! امام ‏حسین برای چه کشته شد؟ در زیارت آن حضرت می خوانیم: أشْهَدُ أنَّکَ قَدْ أقَمْتَ الصَلاة تو کشته شدی که نماز بماند، تو چرا نمازت این‏طور است؟ چرا کله‏ معلّق می زنی؟ چرا حمد و سوره‏ ات درست نیست؟ این را به مادرت بگو والا نمازهای او باطل است و تو مسؤولش هستی، و آتیتَ الزّکاة و زکات دادی، وَ أمرتَ بِالمعروف و به معروف و کارهای خوب امر کردی، وَ نَهَیْتَ عَنِ الْمُنْکَرْ حسین جان! تو کسی بودی که مردم را از کارهای زشت بازداشتی. به مادرت بگو: موسیقی زشت است؛ تو هدف امام‏ حسین را زیر پا گذاشتی؛ بعد می زنی به سینه‏ ات ‏و گریه می کنی؟
آن کسانی هم که امام‏ حسین را کشتند، عصر عاشورا گریه کردند! الآن پیش هرکس بچّه‏ ای را در قنداق سفید بیاورند بعد خونی کنند، جیغ می کشد. ندیدید روزهای عاشورا همین آدم که نماز نمی خواند، مشروب می خورد و… چه قدر گریه می کند؟! گریه ‏کردن و پلودادن اثری ندارد. فرض کنید تمام برنج‏ های شمال را در این چند روزه‏ ی عاشورا پلو کردیم و خوردیم، بالاتر از این که نمی شود؛ هیئت شما ۱۰۰ میلیارد تُن برنج پلو کرد با خورشت قیمه داد به مردم! آیا امام حسین برای این کشته شد؟ این‏ها افرادی هستند که تربیت نشدند، روح ایمان در آن‏ها نیست، مسلمانی را به همین ظواهر گرفتند. باید روضه‏ خوانی کرد؛ برای امام ‏حسین گریه کرد؛ دسته راه انداخت و سینه زد.
روز عاشورا گِل به کله می مالد ولی اصلاً فکر نمی کند که امام برای چه کشته شد؟ مثل این می ماند که مثلاً پدر شما خدای نکرده مریض باشد. شما دکتر بیاورید، به دکتر هم التماس کنید که نسخه بدهد؛ دوا را هم بگیرید؛ بعد بریزید توی چاه، پدرتان بمیرد! بعد بگویید: به جان خودم رفتم دکتر آوردم، التماس هم کردم،  ۲۰۰ تومان پول نسخه دادم ولی پدرم مُرد و آن‏وقت هی گریه کنید که چرا پدرم مُرد. ای احمق! منظور این بوده که تو دوا را به او بدهی بخورد که نمیرد. تو دوا را به او ندادی، او هم از بین رفت! یا مثلاً اگر کسی نسخه‏ ی دکتر را بردارد با قرائت بخواند، یا نامه‏ ی ارباب را بردارد و با قرائت بخواند ولی به دستوراتش عمل نکند، شما را به خدا مسخره‏ اش نمی کنید؟ بعضی از تجّاری که در تهران هستند مثلاً در کرج باغ دارد یا خانه دارد، برای رعیّتش نامه می نویسد که باغ را تمیز کنید، اتاق‏ها را سفید کنید، حوض را آب بیندارید. تابستان می رود می بیند حوض شکسته، اطاق‏ها کاه‏گلی است. می گوید: مگر نامه‏ ی مرا نخواندید؟ حوض را چرا آب نینداختی؟ اتاق‏ها را چرا سفید نکردی؟ می گوید: ارباب‏! به جان شما هرشب جمعیّت را جمع می کردیم، شام می دادیم، چی می دادیم، رحل می گذاشتیم، همه با قرائت می خواندیم، گاهی هم دم می گرفتیم. می گوید: احمق! این حرف‏های مزخرف چیه؟
همه‏ ی این جلسات قرآن برای آن است که به قرآن عمل کنیم. تمام این مجالس روضه و اطعام برای آن است که مردم امام‏ حسین‏ علیه السلام‏ را بشناسند و بفهمند برای چه کشته شد و هدف او را عمل کنند. هدف امام‏ حسین زیر پا رفته. فرمود: “من با یزید بیعت نمی کنم، برای این که شراب‏خوار و سگ‏باز است.” و با همین عمل به دنیا فهماند که پشت این پرده خبری است والا اگرامام‏ حسین با یزید بیعت می کرد، سالی چند میلیون هم پول می گرفت و در خانه‏ا ش هم خوابیده بود؛ کسی هم به او کاری نداشت. پس یک نفر حسینی نمی تواند بی تفاوت باشد. اگر کسی را دیدید بی تفاوت است، بدانید حسینی نیست. اگر در تمام سال هم از سر شب تا صبح گریه کند، حسینی نیست.
حالا این ورقه‏ ها را می دهند و برای شما می خوانند؛ توجه کنید!
به نام خدا
 أفَحَسِبْتُمْ أنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثَاً وَ أنَّکُمْ إلَیْنا لاتُرْجَعون (آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریدیم؟ و شما به سوی ما باز نمی گردید؟)
 أ یعنی آیا، فَ یعنی پس، حَسِبْتُمْ: پنداشتید أنَّما: این که، خَلَقْناکُمْ: خَلق کردیم شما را، عَبَثاً: بیهوده، لاتَرْجَعُون: باز نمی گردید؟
این اشعار را بری شما می خوانند؛ ببینید چه قدر عالی است!
من نپرسیدم
طی شد این عمر تو دانی به چه‏ سان؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان
باد دمان یعنی باد تند، یعنی عمر مثل باد می گذرد.
همه تقصیر من است این که خودم می دانم
که نکردم فکری، که تأمّل ننمودم روزی، ساعتی یا آنی
 که چه‏ سان می گذرد عمر گران؟
کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند: کنون تا بچّه است، بگذارید بخندد شادان
 که پس از این دگرش، فرصت خندیدن نیست، بایدش نالیدن
یعنی گفتند: بابا! ولش کن، بچّه است؛ بگذارید بخندد. بعدها باید هی گریه کند، چرا باید گریه کند؟
من نپرسیدم هیچ، که پس از این ز چه رو، نتوان خندیدن، نتوان فارغ و وارسته ز غم، همه شادی دیدن
همچو مرغی آزاد، هر زمان بال گشادن، سر هر بام که شد خوابیدن
من نپرسیدم هیچ، که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن؟
 هیچ ‏کس نیز نگفت، زندگی چیست؟ چرا می آییم؟
 اصلاً چرا ما تو دنیا می آییم؟
 بعد از این چند صباح، به چه‏ سان باید رفت؟ به کجا باید رفت؟ با کدامین توشه، به سفر باید رفت؟
 من نپرسیدم هیچ، هیچ‏کسی نیز نگفت
 نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط
 فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
 بعد از آن باز نفهمیدم من، که چه‏ سان عمر گذشت؟
 لیک گفتند همه، که جوان است هنوز، بگذارید جوانی بکند، بهره از عمر برد کام روایی بکند
 دیده‏ اید آقا! بعضی ها می گویند: بابا جوونه؛ باید جوونی اش را بکند؛ یعنی برود سینما، مشروب بخورد، هرویین بکشد، بعداً اعصابش که خراب شد، بعد چی؟ هیچ، یک آدم مزخرف مایه‏ ی ننگ اجتماع. ببینید، این کلمه را حتماً همه شنیدید؛ می گه: برو بابا! جوون باید جوونی اش را بکند! این چه منطقی است؟ بعد از آن که جوانی اش را کرد که دیگر چیزی از او نمی ماند که به درد بخورد.
 بگذارید که خوش باشد و مست، بعد از این باز ورا عمری هست
 یک نفر بانگ برآورد که: او، از هم‏ اکنون باید، فکر آینده کند
 دیگری آوا داد که چو فردا بشود، فکر فردا بکند
سومی گفت: همان‏گونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش، هم‏چنین فردایش….
با همه‏ ی این احوال، من نپرسیدم هیچ، که چه‏ سان دی بگذشت؟
 دی یعنی چه؟ یعنی دیروز
 آن‏همه قدرت و نیروی عظیم، به چه ره مصرف گشت؟
خدا به شما تفضّل کرده که حالا این شعر را می خوانید، نه در۲۰ سالگی، ببینید چه نوشته:
 آن‏همه قدرت و نیروی عظیم، به چه ره مصرف گشت؟
 پی رادیو، تلویزیون، مجلّه، رمان، ای دادِ بی داد! این نیرو اگر صرف عمل می شد، چه می شد؟ در ۲۰سالگی می گویید: اِ، از آن مجله و رمان چه در دستم هست؟ ای کاش من انگلیسی خوانده بودم، الان من فردی بودم که می توانستم از کتاب‏های علمی انگلیسی استفاده کنم، ساعتی ۱۰۰ تومان به من می دادند که نامه ترجمه کنم، حالا بر فرض برای خودم نمی خواستم، به فقرا می دادم، حالا ۱۰۰میلیون سال مجله خواندی،چه خواهد شد؟ خیلی عجیب است! آن همه قدرت و نیروی عظیم چه شد؟ الآن شما چیز حفظ می کنید، مگر سن که بالا رفت می شود چیزی حفظ کرد؟ اگر ۱۰۰ دفعه بخوانید، حفظ نمی شوید. سرمایه‏ همین حالاست؛ زرنگ باشید، بُل بگیرید، گول یک مُشت جوان‏هایی که آینده را نمی بینند نخورید. می بینید کنار خیابان جوان‏ها ایستاده ‏اند.
این جوان علمیّت ندارد، مجبور است خودش را آرایش کند، کت و شلوار قرمز بپوشد، هرچه می گویید: آقا! لباس قرمز مال فاحشه‏ هاست. چرا این‏طور می کنی؟ این‏طورمی کند که مردم به او نگاه کنند! پوستین تنش می کند، زنگوله به گردنش می اندازد، تلوتلو می خورد، صدا می کند. چرا؟ به این وسیله می خواهد در اجتماع وزنی پیدا کند؛ ولی شما بگویید: من کسی هستم که می توانم بیایم دکان فلان تاجر و ترجمه کنم و ساعتی ۱۰۰ تومان بگیرم، چون جوانی ام را ضایع نکردم. جوان‏های دیگر توی پدرسوختگی و هرزگی و مجلّه و رمان بودند؛ من رفتم تو کتاب‏های انگلیسی. به پدرم گفتم لینگافون و خودآموز انگلیسی خرید. این بچه در کلاس نهم از بچه ی کلاس دوازده مدرسه‏ های دیگر بهتر زبان می داند. وقتی زبان قوی شد، نتیجه‏ اش این است که می توانید در بچه‏ های دیگر که این معلومات را ندارند نفوذ کنید. بعدا می گویید: من به وسیله‏ ی انگلیسی چندین هزار نفر را نمازخوان کردم؛ چون می بیند انگلیسی شما قوی است، به دیده‏ ی احترام به شما نگاه می کند و افکار عالی شما در او اثر می گذارد.
دیگه چه کنیم؟ به جای آن‏که فکرمان را صرف خواندن مجله و رمان و رادیو و تلویزیون کنیم، زبان عربی خود را تقویت کنیم که وقتی دیپلم گرفتیم، یک عالم باشیم تا بتوانیم در دانشگاه جوان‏ها را نجات بدهیم. اگر به جای این کار ۱۰۰ میلیون سال مجله بخوانی، رمان بخوانی، تلویزیون نگاه کنی، آیا فایده‏ ای دارد؟ حواستان را جمع کنید. این همه قدرت و نیروی عظیم، هنوز نمی دانید قضیه چیست؟ کار به جایی می رسد که می خواهید یک ساعت کتاب نگاه کنید، نمی شود؛ چشم وفا نمی کند، حافظه وفا نمی کند؛ می خواهید از جا بلند شوید، نمی توانید.
 نه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دمی
 تعمق یعنی چه؟ فرورفتن در مطالب و فکرکردن
 عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی
راستی همین است. آیا این‏قدر عمر بی ارزش بود که در صف سینما زیر باران و آفتاب ۲ ساعت بایستی؟ یک دقیقه‏ اش با ۱۰۰میلیون برنمی گردد. بی چاره دکترا دارد، خودش را آرایش می کند، دست بچّه‏ هایش را می گیرد و به سینما می رود. چون در مدرسه‏ ای درس خوانده و رفته دانشگاه و دکترایش را گرفته ولی درس انسانیّت نخوانده!
 چه توانی که ز کف دادم مفت
 توان یعنی چه؟ قدرت
 من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
 قدرت عهد شباب، می توانست مرا تا به خدا پیش برد
 هر رمانی را که آن بی شرف‏ها، دشمن‏ های خونین ما نوشتند، می آورند این‏جا چاپ می کنند و به دست ما می دهند؛ ما هم می خوانیم. مگر هر کتابی را باید خواند؟ باید دید چی در آن نوشته؟ کتاب مرد و زن چند میلیون چاپ شده، درباره‏ ی تحریکات جنسی است، این مردم خر هم می خرند و چند میلیون پول می دهند! از خودش استقلال ندارد. می گویند: آقا! این کتاب را بخوان. می گوید: چشم. چون از خودش رای ندارد. ولی بحمدالله بعضی از شاگردها می پرسند که این کتاب در خانه‏ ی ما است؛ مطالعه بکنیم یا نه؟ آفرین. همان‏طورکه اگر احتمال بدهید بچه‏ ای مسلول است، با او غذا نمی خورید، کتاب مضر از سل بدتر است. سل که چیزی نیست، آدم می میرد؛ اما مطالعه‏ ی این کتاب ایمان و هستی تو را از بین می برد؛ هرویینی ات می کند؛ مشروب‏ خورت می کند؛ سفلیسی و سوزاکی باید گوشه‏ ی بیمارستان در جوانی جان بدهی؛ امّا آن‏جا آدم سل می گیرد و می میرد. یک دل بیدار نیست که به داد این بچه‏ مسلمان‏ های معصوم برسد.
 لیک بیهوده تلف گشت جوانی، هیهات!
 آن کسانی که نمی دانستند، زندگی یعنی چه؟ رهنمایم بودند
 یعنی می گوید: زودتر ایشالا دیـپلمت را بگیری و به دانشگاه بری! در جواب بگویید: خب، رفتم دانشگاه، این هم دکترا، بعد چی؟ ماهی ۱۰‏هزار تومان هم گرفتم؛ یک ناهار می خورم، یک لباس می پوشم، بقیه را باید به فقرا بدهم. غیر از این که چیزی نیست. الآن نگاه کنید در خانه‏ های شما افراد افکارشان در مادّیات دور می زند؛ ولی شماها بحمدالله بارتان را بستید. پدر یکی از شاگردهی کلاس شما می گفت: پسرم می گوید: این خانه به من تیر می زند، این چه زندگی است که درست کردی؟ سنگ‏های تروارتن، قالی های رنگارنگ، من از این زندگی کثیف متنفرم.
 عمرشان طی می گشت، بی خود و بیهوده و مرا می گفتند که چو آن‏ها باشم
 بیشتر بخورم لباس شیک بپوشم.
 که چو آن‏ها دائم، فکر خوردن باشم، فکر گشتن باشم
 بریم کنار دریا ایشالا بپریم تو آب! آره، آن‏جا عالی است! هوای خوب هم داره، بگردیم! عید نزدیکه، دیگه چیزی نمونده! زودتر اسفند تموم بشه، بریم خرم‏شهر! خوب حالا خرم‏شهر برو، کسی نگفته نرو، اما هدف چیست؟ بری تفریح که برگردیم خدمت کنیم، درس بخوانیم برای آینده؟ آفرین. اما مثل دیوانه‏ ها همین‏جور بی هدف رفتن غلط است.
 فکر تأمین معاش، فکر ثروت باشم، فکر یک زندگی بی جنجال، فکر همسر باشم
 ایشالا دختر حاج زهرمار را بگیریم، دختر شِرْشِرْ الدّوله را بگیریم. حالا به من نمی دهند، چون دکترا ندارم، ایشالا دیپلم را بگیرم، نظام هم برم، آن‏وقت دختر شِرْشِرْالدّوله را به من بِدَن.
 کس مرا هیچ نگفت: زندگی ثروت نیست
دقّت کنید:
کس مرا هیچ نگفت، زندگی ثروت نیست، زندگی داشتن همسر نیست
زندگانی کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
 که صد افسوس که چون عمر گذشت، معنی اش می فهمم
 حال می پندارم، هدف از زیستن این است رفیق:
 من شدم خلق که با عزمی جزم
 یعنی نه این که حالا سینما نرویم و تابستان برویم بلکه با تصمیم جدی به کلی ترک کنیم.
 پی از بند هواها گسلم، پی در راه حقایق بنهم
 با دلی آسوده، فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
 مملوّ از عشق و جوان‏مردی و زهد
 در ره کشف حقایق کوشم
 شربت جرأت و امید و شهامت نوشم
 زِرِهِ جنگ بری بد و ناحق پوشم
ره حق جویم و حق پویم و پس حق گویم
 آن‏چه آموخته‏ ام، بر دگران نیز نکو آموزم
 شمع راه دگران گردم و با شعله‏ ی خویش، ره نمایم به همه گرچه سراپا سوزم
 انسان با سگ فرقش همین است؛ سگ می رود و یک دل و جگر از جایی پیدا می کند و می آورد و به توله هایش می دهد و اگر توله‏ سگ دیگر بیاید، به او نمی دهد تا از گرسنگی بمیرد؛ اما انسان این را نمی گوید: انسان می گوید:
 شمع راه دگران گردم و با شعله‏ ی خویش، ره نمایم به همه گرچه سراپا سوزم
 به علی علیه السلام می گفتند: یا شب بخوابید یا روز. می فرمود: “نمی شود، شب باید فکر سفر آخرت باشم؛ روز هم باید به داد مردم برسم!” می گفتند: این لباس کهنه چیه؟ بینداز دور، چه قدر وصله می زنی؟ می فرمود: “می توانم بهترین لباس را بپوشم و لباس من از حریر باشد ولی یک مرگی هم هست، من باید فکر سفر آخرتم باشم.” این علی است؛ این امام‏ حسین است؛ خودش و زن و بچه‏ اش را فدا می کند؛ برای این که مردم را راه‏نمایی کند.
 من شدم خلق که مثمر باشم، نه چنین زاید و بی جوش و خروش، عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت، معنی اش می فهمم
 کاین سه روز از عمرم، به چه ترتیب گذشت
 کودکی بی حاصل، نوجوانی باطل، وقت پیری غافل
 به زبانی دیگر: کودکی در غفلت، نوجوانی شهوت، در کهولت حسرت
 کهولت یعنی چه؟ پیری.
این را مطالعه کنید و هر جا اشکال دارید بپرسید.
یکی از بچّه‏ ها: من شدم خلق که با عزمی جزم، خلق یعنی چه؟
یعنی من به دنیا آمدم. خلق شدم یعنی خدا مرا خلق کرد.
بخل یعنی چه؟
 یعنی خودداری کردن از انفاق و خسیس‏ بودن
شباب یعنی چه؟
یعنی روزگار جوانی
معاش یعنی چه؟
یعنی زندگی
کامروا یعنی چه؟
کام یعنی آرزو. کام من روا شدم، یعنی آرزوهایم عملی شد. کامروا یعنی کسی که به آرزویش رسیده باشد.
 فارغ یعنی چه؟
یعنی آسوده
گُسلم یعنی چه؟
یعنی پاره کنم
ورا یعنی او را
 وارسته یعنی پاک
 مملوّ یعنی پر
 آز یعنی حرص
 زاید یعنی زیادی
 به چه‏ سان یعنی چه‏ جور؟
 هیهات یعنی دور است
 زهد یعنی بی اعتنایی به دنیا
مثمر یعنی ثمربخش
 دی یعنی دیروز
حق گویم یعنی حرف حق بزنم
 عمر بر باد و به حسرت خاموش یعنی عمر به باد رفت و با حسرت در یک حالت خاموشی و بدون حرکت گذشت.
 خیلی شعرهای شیکی است! عینک و پاپیون داره؛ پاپیون می زنه، شب‏ها به خیابان نادری می ره! هی قدم می زنه! همه هم نگاهش می کنند، می گویند: چه قدر شیکه! احمق می گوید: همه مرا نگاه می کردند، می گفتند: چه لباس‏ های شیکی داره! مخملی است! خوش‏حال شدم، از بس خر هستم؛ این‏قدر خرم که با حرف مردم خوش‏حال می شوم!