بسم الله الرحمن الرحیم
درس هاى این چند روزه را دوره کنیم: اولین روز عرض کردم هدف ما از تحصیل چیست؟ به نظر شما هدف چیه؟
 هدف این است که درس یاد بگیریم و به جامعه کمک کنیم و در آخرت اجرى داشته باشیم.
 آخرت چیه؟
 آن جا که به حساب هاى مردم رسیدگى مى کنند.
 آدم مى میرد و خاک مى شود و این بدن تمام مى شود. چه دلیلى دارید که انسان بعد از مرگ زنده مى شود؟
 این جسم مى میرد ولى روحمان زنده است.
 روح چیست؟ مگر غیر از بدن هم چیزى هست؟ مى میره و خاک میشه. می توانید یک دلیل بیاورید که غیر از این جسم چیز دیگری هم هست؟ شما آقاجون!
 ماکه به دنیا نیامده ایم که هى بخوریم.
– چرا دیگه، مثل گوسفند، سوسک و موش.
– نه آن ها حیوان اند و ما انسانیم.
– خُب ما هم یکى از حیوانات هستیم.
– ما عقل داریم و بى خود به دنیا نیامدیم که بخوریم و بعد هم برویم.
– بله، بى خود به دنیا نیامدیم، چند سالى این جا هستیم، لباس هاى قشنگى تنمان مى کنیم! پاپیون مى زنیم! عینک مى زنیم! پیپ مى کشیم! خانه مى سازیم! دکور مى زنیم! کنار دریا مى رویم! زن مى گیریم! بچّه دار مى شویم! آن وقت شب ششم مى گیریم! لى لى لى لى لى لى! دست مى زنند خانم ها!
انسان با حیوانات خیلى فرق دارد.
 بله، بین برّه و میمون هم خیلى فرق هست. این یک چیزهایى مى فهمد، یک هوشى دارد. سگ این قدر هوش دارد که اصلا هیچ حیوانى به پاى او نمى رسد. از یک فرسخى احساس مى کند که صاحبش مى آید، مى پرد بیرون تا صاحبش بیاید؛ انسان این هوش را ندارد. حیوانات توى اصطبل چند دقیقه پیش از آن که زلزله بشود، بیرون مى آیند پس هوش دارند. حالا یک موجودى هوشش بیشتر است.
قبل از آن که ما بخواهیم هدفمان را در زندگى معیّن کنیم، باید خودمان را بشناسیم. تا وقتى خودمان را نشناختیم و تصوّر کردیم خودمان یعنى این بدن و چیزى غیر از این نیست، چه طور مى توانیم هدف زندگى مان را تعیین کنیم؟ انسانى که مى گوید: من، یعنى این بدن و چیز دیگرى هم نیست، این هنوز خودش را نشناخته. آن وقت مى گوید: باید یک کارى بکنم که این بدن راحت تر باشد: تشک کلفت تر، خوش خواب، خانه ى بزرگ، ماشین آخرین مدل، سرمایه ى زیاد که اگر یک وقت مریض شدم، مرا فورى ببرند لندن، حالا در این معامله دروغ بگویم؟ خُب بله! چه مانعى دارد؟ صد هزار نفر را سر ببرّند براى این که من خوش باشم؟ خُب بله!
ولى اگر معتقد شد به بقاى روح و فهمید زندگى او با مرگ تمام نمى شود و مرگ اول زندگى است، هدفش آن وقت تغییر مى کند. آن کسى که مى گوید: من همین بدن هستم و غیر از این چیزى نیست، ماییم و پنجاه شصت سال، باید بزنیم، بکشیم و همه را نابود کنیم که خوش تر باشیم. این هایى که معتقد به بقاى روح نیستند و مى گویند: بعد از این عالم خبرى نیست، آدم مى کشند. شما چرا تعجّب مى کنید؟ باید بکشد، دزدى بکند. چرا نکند؟
اگر ما معتقد شدیم به بقاى روح و خودمان را شناختیم که ما این بدن نیستیم بلکه موجودى هستیم که میلیون ها سال، ببخشید اشتباه گفتم، صد میلیون سال، هزار میلیون سال، نخیر الی الابد زنده خواهیم بود، چون زندگانى روح اصلا پایان ندارد؛ خلاصه اگر انسان فهمید که چیز دیگرى در باطن این بدن هست که مرگ ندارد، آن وقت هدفش در زندگى عوض مى شود. هدف آدمى که عقیده به بقاى روح ندارد، این است که بیشتر بخورد، بپوشد، پول جمع کند و در این عمر پنجاه شصت سال کارى کند که بیشتر خوش باشد. اما کسى که عقیده به بقاى روح دارد، یعنى مى گوید: بعد از مرگ به طور بى پایان  این کلمه یادتان نرود، بى پایان مى گویم، نه صد هزار میلیون سال  من زنده هستم، آن وقت آیا این آدم به شکم اهمّیّت مى دهد؟ همین قدر مى خورد که نمیرد.
خوردن براى زیستن و ذکرکردن است
تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است
این شعر را کی معنی کرد؟ (یکى از شاگردان معنى مى کند.)
یعنى یک دسته اى هستند که مى گویند: زندگى کردن براى خوردن است، صبح برویم بازار، پول پیدا کنیم، ظهر بیاییم بخوریم، باز برویم و شب بیاییم، چند سال؟ سى سال، چهل سال، شصت سال! همین، هیچى دیگه!
دسته ی دیگر معتقدند که خوردن براى زیستن است، یعنى ما غذا مى خوریم که نمیریم که کارى انجام بدهیم.
خوردن براى زیستن و ذکرکردن است
تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است
شعر یادتان نرود آقا جون!
ذکرکردن یعنى یاد خدا بودن. الآن مادر شما خداى نکرده مریض است. یاد خدا باشیم یعنى او را دکتر ببریم، غذایش را بدهیم، لباسش را عوض کنیم، نه این که مادر من مریض است، بنده هم توى آن اتاق بنشینم و هى ذکر بگم! خودت را مسخره کردى!
پس آن کسى که معتقد شد به بقاى روح، زندگانى اش با مردم دیگر فرق دارد. این مى گوید: خانه، لباس، غذا، همین مزخرفات. او مى گوید: خدا، قبر، قیامت و زندگانى جاویدان.
بقراط یک طبیب یونانى است که سه هزار سال پیش مُرده، روحش را مى آورند، مریض را معالجه مى کند. فرماندار اصفهان پادرد شد. او را پیش دکترهاى درجه ی یک اروپا بردند، معالجه نشد. خبر دادند کسى آمده در اصفهان روح را حاضر مى کند. او را آوردند. فرماندار گفت: روح کسى را که نیّت کردم حاضر کن. گفت: مولوى آمد با چهار نفر. فرماندار گفت: این امتحان بود، حالا یکى دیگر را نیّت کردم. گفت: بقراط آمد. بقراط سه هزار سال است مرده. فرماندار گفت: من هم نیّت ام همین بود. از او بپرس: پادرد من با چى خوب مى شود؟ پرسید و او یک دواى ایرانى را نام برد، مثلا گل بنفشه و با همین دوا پادرد خوب شد. یعنى بقراطى که سه هزار سال پیش مُرده معالجه مى کند، این جریان خیلى قابل توجّه است.
 بچه ها! اگر آدم غذا نخورد، چرا مى میرد؟
 براى این که قلبش وقتى مى زند احتیاج به نیرو دارد.
غذا که ما مى خوریم چه کار مى کند که ما زنده مى مانیم؟
 انرژى تولید مى کند.
یعنى سلول هاى بدن ما که تحلیل مى رود، یک سلول هاى دیگر جایش مى آیند، نه این که یک دفعه یکى از سلول ها را بردارند، دور بیندازند و یکى دیگر جایش بیاید. نه، بلکه شاید یک میلیونیم آن که تحلیل مى رود، این خون که از قلب به هر عضوی مى رسد، جذب مى شود و به صورت آن عضو در می آید وگرنه شما مگر استخوان مى خورید؟ شما نان مى خورید. تمام سلول هاى بدن انسان تقریبا در عرض هفت ماه عوض مى شود، یعنى شما آدم هفت ماه پیش نیستید اما شما که مثلا سیزده سالتان هست، معلومات سنّ دوسالگى خود را الآن دارید، اگر غیر از این بدن نیست، این بدن که همه ی سلول هایش عوض شده، پس این معلومات کجاست؟ این معلومات در روح شماست که آن مرگ ندارد، یعنى همان طورى که در این سیزده سال، تقریبا بیست بار شما عوض شده اید ولى معلومات شما باقی است. شما از کسی که در سن ۵ سالگی مشهد رفته  ، اگر در سن ۶۰ سالگی بپرسید، گنبد و بارگاه همه را می گوید. بدن که عوض شده، پس مخزن این معلومات کجاست؟
 آقا مغز که عوض نشده.
مگر مغز غیر از این سلول هاست؟
مرکز آن حافظه است.
صبر کنید حافظه یعنی چه و مرکز آن کجاست؟
یعنی عقل که مرکز آن در مغز است.
آن عقل از جنس همین بدن مادی است یا نه؟
آن غیر مادی است.
خب همین را می خواهیم بگوییم. ببینید آقا جون! اگر شما باور کردید که یک چیز غیرمادی وجود دارد، کار تمام است. اگر بشر بگوید: من غیر از بدن مادى چیز دیگرى دارم به نام عقل یا روح که مادى نیست و بعد از مرگ که این بدن از هم مى پاشد و نابود مى شود، آن روح باقى است، دیگر نمى تواند کسى را ناراحت کند، چون می داند که تمام اعمال او ثبت و ضبط مى شود و مى گوید: اگر من خط بکشم به این دیوار، روح که از بدن بیرون آمد، از من بازخواست مى شود. او دیگر نمى تواند دست به مال مردم بزند یا کسى را ناراحت کند. او نمى تواند خیانت کند و رشوه بگیرد. مى شود یک انسان پاک. ولى تا عقیده به بقاى روح پیدا نکند، میگه خدمت به اجتماع چیه؟ همین حرفى که بعضی دکترها مى زنند و مردم را مى چاپند. بله دکترى هم هست که چون عقیده به بقاى روح دارد، شاید روزى ۴۰۰۰ تومان گیرش مى آید ولی همه را به فقرا مى دهد، خانه اش هم مثل خانه هاى پنجاه سال پیش است. نماز هم مى خواند، روزه هم مى گیرد. والا خدمت کنیم به اجتماع چیه؟ واسه چى خدمت کنیم؟ بنده راحتى خودم را از بین ببرم براى اجتماع؟ تا عقیده به بقاى روح نیاید اصلا خدمت معنى ندارد.
پس ما یک معلومات و محفوظات داریم که در تمام عمر با ما هست و حال آن که بدن مرتب عوض مى شود. مخزن و جایگاه این معلومات که ۶۰ سال با ما هست کجا است؟ در این ۶۰ ساله شما صد دفعه عوض شدید ولى معلومات شما ثابت است. پس روحى دارید که مادى نیست و بعد از مرگ که از بدنتان بیرون آمد، از بین نمى رود و باقی است.
آقاى مجمریان معلم ریاضى گفت: پدربزرگ من از دنیا رفت. چند خانه داشت که سندهایش موجود بود ولى یک خانه داشت که سندش پیدا نشد. دکتر مشایخى رییس فرهنگ استان، روح حاضر مى کرد. (بعضى از کسانی که احضار روح  می کنند، کلک هستند ولى بعضى ها واقعیت دارند.) ایشان روح پدربزرگ ما را آورد و از او پرسید که سند فلان خانه کجاست؟ گفت: نجف در همان خانه توى زیرزمین از پاى دیوار سه آجر مى آیید جلو زمین را مى شکافید یک قابلمه هست قابلمه را درمى آورید، سند ته قابلمه است و سی تا لیره روى آن است. آقاى مجمریان گفت: رفتیم و شکافتیم و درآوردیم، دیدیم سند مالکیت و سى تا لیره توى قابلمه بود. خُب اگر بشر مى میرد کى آمده این را مى گوید؟
اگر انسان این را بفهمد، به قدرى آرام و دقیق و منظم مى شود که یک مورچه از دستش ناراحت نمى شود نه مثل این مردم بى چاره که مى گن خودم ماشین داشته باشم، خونه داشته باشم، بعد مال این را مى برد، مال آن را مى برد، عِرض این را مى برد، ناموس آن را مى برد، آبروى آن را مى ریزد. ولى کسى که عقیده به بقاى روح دارد، مى گوید: اگر به کسى ضرر بزنم تا خدا خدایى مى کند باید بسوزم. واقعا چه قدر احمقى است که آدم براى این که نان خامه اى بخرد که بعد از چند ساعت تبدیل به نجاست می شود، یک تومان کسی را بردارد و آتش جهنم را براى خودش بخرد. این شخص عقیده به بقاى روح ندارد.
قضیه ی پنج ریال زغال فروش را گوش کنید. بنده از قم مى آمدم. در ماشین نشسته بودیم که صحبت بقاى روح شد. آقایى که پهلوى من نشسته بود گفت: این موضوع احتیاج به صحبت ندارد، مطلب خیلى روشن است. گفتم: چه طور؟ گفت: برادرم سالم به خانه آمد. شب دل درد شد و مُرد. صبح دفنش کردیم. دو سال او را خواب ندیدم. یک شب آمد به خوابم، گفتم: تو که گرفتارى نداشتى، کجا بودى؟ گفت: در زندان ام. گفتم: چه طور؟ گفت: یادت هست آن روزى که شبش آمدم منزل و دل درد شدم و مُردم، از حسین آقاى خاکه زغال فروش توى میدان سیداسماعیل خاکه زغال خریده بودم؟ (محلى است در خیابان سیروس قدیم مى گفتند: میدان کاه فروش ها) پنج ریال به او بده کار شدم و توى دفترم ننوشتم که شما بدهید. آقایان یک دفتر توى جیبتان باشد، اگر به کسى بده کار شدید، فورا توى آن بنویسید. مرگ خبر نمى کند. بعد از مرگ آن را مى خوانند مثلا نوشته به فلانى چه قدر بده کارم، مى روند آن را مى دهند و آدم راحت مى شود. دو سال است در زندان ام و براى این پنج ریال شکنجه ام مى کنند. الله اکبر! چه خبر است؟ این جورى که نیست، یک عمرى بزنیم و ببریم و فکر کنیم کسى نفهمید. چیزى را در دل خیال کنیم، خدا مى داند. به شخصی گفتند: خدا کجاست؟ گفت: بگو ببینم کجا نیست؟ از این جا به بعدش مهم است. امشب آن را توى خانه هایتان بگویید. گفت: با خود گفتم: از خواب هاى مزخرف است. در عین حال رفتم و دکان حسین آقا را پیدا کردم. گفتم: در دو سال قبل شخصى از شما خاکه زغال خریده و این قدر بده کار است. گفت: نمى دانم، گفتم: شما دفتر دارید؟ گفت: بله. من تاریخ مرگ برادرم را مى دانستم، گفتم: فلان تاریخ. دفتر را آورد. دیدم نوشته بقیه ى پول خاکه زغال ۵ ریال. براى این که راضى شود، ۸ ریال بهش دادم و رفتم و این موضوع را به کسى نگفتم. بعد از چند روز شخصى آمد و گفت: دیشب داداشت را خواب دیدم، گفت: به برادرم بگو: پول خاکه زغال را دادى من آزاد شدم. خاک بر سر ما! ما چه موجودات کثیفى هستیم! مى شود نمُرد؟ نه، براى این که شما یک آدم ۸۰ ساله، ۱۰۰ ساله در تهران نمى بینید. خُب آیا بعد از مرگ خبرى نیست؟ اگر خبرى نیست، راحت بخوریم و بخوابیم و بچریم، من زورم به شما مى رسد، شما را بزنم، امّا اگر خبرى هست بنده به چه مجوزى یک خط به این دیوار، یا این میز بکشم؟ به چه مناسبتى به کتابچه ى شما دست بزنم؟ نه این که بردارم براى خودم. یک وقت شما یقین دارید صاحب کتاب راضى است، عیب ندارد وگرنه حق همین دست زدن را هم ندارید.
 اگر ندانیم راضى است برداریم، بعد بفهمیم که راضى است اشکالى ندارد؟
– باید اول یقین داشته باشید وگرنه نمى شود دست زد.
– اگر یک نفر پولى از ما بخواهد و او را پیدا نکردیم که پولش را بدهیم، باید چه کار کنیم؟
آفرین پسرم! کسانى که درک دقیقى دارند، این جور سؤالات مى کنند. وقتى آفتاب مى افتد توى اتاق، ذراتى وسط هوا دیده مى شود که هر کدام از چندین هزار اتم درست شده، عرب ها به اتم ذره مى گویند. همگى از خانواده هاى قرآنى هستید، قرآن مى گوید: فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذرّة خَیْرَاً یَرَه وَ مَنْ یَعْمَلْ مثقالَ ذرّة شَرّاً یَرَه یعنى اگر کار ناشایستی به اندازه ى یک اتم  که با چشم دیده نمى شود و چند هزارش به اندازه ى یک نوک سوزن است  کردید، جزایش را مى بینید. بازرس آمده بود این جا، مى گفت: من اسم مدرسه ی علوى را شنیده بودم اما نمى دانستم این جور است، مدارس دیگر به دیوار خط مى کشند و یادگارى مى نویسند و به دیوار مستراح چیزها مى نویسند ولى این جا یک خط نکشیده اند و به دیوارها چیزی ننوشته اند. گفتم: بله، چون این ها معتقدند به بقاى روح.
وقتى بشر عقیده پیدا کرد به بقاى روح، دیگر نامحرم را نگاه نمى کند و اگر چشمش به نامحرم افتاد، فورى مى اندازد پایین، دستش به حرام دراز نمى شود. چند هفته ى پیش گفتم: پیغمبرصلى الله علیه وآله فرمودند: روزه آن نیست که انسان فقط نخورد و نیاشامد، بلکه باید نگه دارى کند دست را که به حرام دراز نشود، پا را که به حرام نرود، چشم را که به حرام نیفتد، گوش را که حرام نشنود، دل را که خیال حرام نکند. دین ما حساب شده و دقیق است، نه این که هر غلطى بکند، بعد شب احیا برود مسجد و قرآن سر بگیرد و بِکَ یا اله ! بِکَ یا الله! بگوید. یک شاهى یک بیستم یک قِران است. صد میلیون سال نماز بخوان، اگر یک شاهى به کسى مقروض باشى، فایده ندارد. حق الناس است، جهنم است و گفت وگو هم ندارد. اگر کسى معتقد به بقاى روح شد، زندگی اش عوض مى شود، دیگه زخم زبان به کسى نمى زند، کسى از او ناراضى نیست، براى همه کمک است.
اما سؤال آقا که بسیار سؤال خوبى بود. بعضى آقایان در مدارسى بودید، ممکن است چیزى از کسى خریدید و  نمى دانید الآن کجاست. آن قدر مى دانید که یک قِران به کسى بده کارید. اگر احتمال بدهید به یکى از این پنج دکان لبنیاتى بد ه کارید، باید به هر کدام یک قِران بدهید، پنج قِران مى دهید، مانعى ندارد و اگر بچه بودید، هشت ساله، نه ساله، رفتید ییلاق و یک سیب از باغى خوردید، حالا هم اصلا نمى دانید کدام ییلاق بوده، صاحب باغ کیست؟ این جا براى این که آزاد شوید، مثلا یک دانه سیب پنج ریال است، شما قدرى بیشتر، یک تومان به یک فقیر بدهید، بگویید: خدایا ثواب این را برسان به کسى که سیب درختش را کندم.
یکى از فارغ التحصیل هاى ما در دوره ى دبیرستان با پدرش مى رود به مشهد، مى رسند به چمن بید، در قهوه خانه ى آن جا یک قندآب مى خورد. ماشین صدا مى کند، این سوار مى شود و یادش مى رود که پول قهوه چى را بدهد. پدرش مى گفت: در آن چند روز که مشهد بودیم، این ناراحت بود و مى گفت: ممکن است مرگ بیاید و من بده کار باشم. واقعا این طور است. الآن کدام یک از شما هستید که بگوید: من امروز تا غروب زنده مى مانم؟ هرکس این را بگوید، دیوانه است. واقعاً این طور است. على علیه السلام مى فرمود: من هیچ وقت چشممم را هم نگذاشتم که امید بازکردن داشته باشم و هیچ وقت چشمم را باز نکردم که امید هم گذاشتن داشته باشم. کسى که این حرف را مى زند، عاقل است. اما این مردم دیوانه تهیه ی ۲۰۰۰ سال دیگرش را مى خواهد ببیند. آیا تو تا ۲۰۰۰ سال دیگر زنده اى؟ آرى این آدم دیوانه است، رییس دیوانه هاست! الاغ الدوله ی دیلمی! یک پارچه الاغ! بعضى ها به اندازه ى یک الاغ، الاغ اند، ولى این به اندازه ى یک طویله خر است! یعنى ۲۰۰ خر در یک کفه ترازو و این جناب دانشمند محترم هم در کفه ى دیگر با هم برابرند. استاد دانشگاه هم هست، دکترا هم دارد، امّا خر است! راستى با این که مرگ از مژه ى چشم به انسان نزدیک تر است، این چه طور فکر مرگ نیست، اگر فکر مرگ هست، باید بگوید: شاید ساعت آخرم باشد، من باید دِیْن ام را بدهم.
آقایان! الآن باید به فکر باشید. امشب تو خانه از دوران طفولیت هرچى یادتان مى آید، بیاورید روى کاغذ. آن هایى که مى شناسید، بروید بدهید. آن هایى که نمى شناسید، به همان اندازه پول به فقیر بدهید. اگر پدرتان ندارد، بیایید از من بگیرید بروید و بدهید به یک فقیر بعد در دفترتان بنویسید. بعدها اگر من بودم، به خودم مى دهید و اگر نبودم به نیت من به فقیر بدهید ولى آن چه مسلم است الآن باید تمام شما آزاد شوید ان شاء الله.
مثلا اگر یک وقت رفته بودید بستنى فروشى و پولش را نداده بودید، الآن بروید پنج ریال به او بدهید. هر کدام از شما ممکن است در آینده صد هزار تومان در راه خدا بدهد. پدرانتان الآن بیش از این ها به فقیر مى دهند. این ها که چیزى نیست. دنیایى که یک فاحشه یعنى زن بدکاره یا یک آوازه خوان از اروپا مى آید، سه روز مهمانش مى کنند و چند میلیون کادو برایش مى آورند، شما را به خدا مى شود یک مسلمان برای رسیدن به این دنیا، دستش را به مال مردم دراز کند؟ خیلى خریت مى خواهد.
بین ما و مرگ یک نفس فاصله است. سعدى می گوید: هر نفسى که فرو مى رود، ممدّ حیات است و چون برمى آید، مفرّح ذات. همین نفس اگر برنگشت تمام است. الله اکبر!
هفت سال پیش شما را گذاشتند دبستان. همه روز اول مدرسه رفتنشان یادشان است. پدر مرحومم بنده را ۵۳ سال پیش برد مکتب. آن وقت ها مدرسه نبود. به جان شما مثل این که سه دقیقه پیش است. لا إله الا الله!
بر فرض شما تا ۶۰ سالگى مى مانید، حالا یک چهارم عمر شما تمام شده، بقیه اش هم سپرى مى شود؛ یک وقت انسان به خودش مى آید که روى تخت بیمارستان خوابیده و زبانش بند آمده . واى فلان جا به دیوار خط کشیدم، یادگارى نوشتم، دل فلان کس را شکستم. نمى تواند حرف بزند، هى مى زند روى دستش. بنده دیدم کسى را که در سن ۳۲ سالگى در حال احتضار داشت وصیت می کرد. گفت: خانه را… نفس قطع شد و نتوانست بقیه اش را بگوید، مى خواست بگوید: خانه را چه کار کنید، به چه کسى ببخشید، مرگ مهلتش نداد.
باید مرگ دائما جلوى چشم شما باشد. مرگ کلاس ۷ و ۸ ندارد، پیر و جوان ندارد. الآن شما بروید بهشت زهرا. هر روز در حدود ۱۰۰ جوان مى آورند. شاید یکى دو نفر پیر در بین آن ها باشد. همه جوان و بچه. این حرف ها نیست.
آقایان! حواستان جمع باشد. شما الآن معصوم و بى گناه اید. آلودگى هایتان را درست کنید. مرگ مى آید. امشب همه را بنویسید. به پدرتان بگویید: من ۵۰ تومان بده کارم، از طرف صاحبش به فقیر بدهید و اگر صاحبش را مى شناسید به خودش بدهید. ممکن است بگویید: آخه بد است من بروم به شیرینى فروش بگویم: من ۱ کیلو شیرینى خریدم ۶ تومان و ۲ تومانش را ندادم. نه این افتخار است. من همین حرف ها را چند سال پیش سر کلاس گفتم: یکى از دانش آموزان ۲۵ ریال به شیرینى فروش نداده بود، رفت و گفت: من ۲۵ ریال به شما بده کارم، شیرینى فروش از دکان بیرون آمد و از خوش حالى گریه کرد و گفت: الحمدلله که در این اجتماع و روزگار سیاه، یک بچه ى ۱۳ ساله حق الناس را مى فهمد.
خدا یک ذره از حق الناس نمى گذرد. امیدوارم چون ماه مبارک رمضان است، امام زمان علیه السلام به همه ى شما کمک کند تا خودتان را از حق الناس آزاد کنید. حالا فرضا بده کار هم نیستید، ۱ تومان، ۱۰۰ تومان، ۱۰۰۰ تومان در راه خدا بدهید. این مسأله نباید فکر شما را مشغول کند، و اگر پول ندارید، بیایید از من بگیرید.