بسم الله الرحمن الرحیم
اگر خداى نکرده یکى از نزدیکان شما مادر، پدر، خواهر، برادر کسالتى خطرناک پیدا کند به طوری که شما شب تا صبح مجبور باشید بیدار بمانید و بالاى سرش بنشینید؛ دوا بدهید، آب بدهید، یا عقب دکتر بروید و گاهى هم پیاده بروید، هیچ احساس خستگى نمى کنید؛ بلکه چون علاقه دارید، با یک دنیا میل و رغبت همه ى این کارها را انجام مى دهید. کسانى هم که مى خواهند از بدى ها صرف نظر کنند و به خوبى ها گرایش داشته باشند، ناملایماتى که در این راه تحمل مى کنند براى آن ها گواراست. این که دروغ نگوید، به نامحرم نگاه نکند، موسیقى گوش نکند، خستگى هایى دارد؛ ولى برایش شیرین است؛ چرا؟ به خدا عقیده دارد؛ به این که خدا همیشه هست و او را مى بیند. این حساب دو دو تا چهارتاست.
پس اگر ایمان به بقاى روح براى کسى پیدا شد، تمام مشکلات برایش حل مى شود؛ یعنى روزه که مى گیرد، برایش راحت است. شما که روزه مى گیرید، هیچ احساس خستگى نمى کنید. اگر روز دیگر غیر ماه رمضان به شما بگویند: غذا نخور، خیلى ناراحت مى شوید. البته گرسنگى سخت است؛ اما با کمال رضا و رغبت روزه مى گیرید. یکى مى گفت: خدا کند ماه رمضان تمام نشود! این یعنى علاقه به انجام امر پروردگار، رنج گرسنگى را گوارا کرده است. حالا که هوا خوب است؛ آن وقت ها تابستان هاى گرم، گاهى بدون سحرى روزه مى گرفتیم. نزدیک افطار لذت مى بردیم از این که موفق شدیم وظیفه مان را انجام دادیم.
همان طورى که در مسأله ى روزه این مسأله را احساس مى کنید، در سایر مراحل هم همین طور است. فلان خویشِ شما به کنار دریا مى رود. نفسِ شما هم خیلى دوست دارد؛ اما خویشتن دارى مى کنید. چرا؟ مى گویید: با عقیده و مرام من منافى است. به مدرسه مى آیید. بشر میل دارد آزاد باشد؛ به تفریح برود؛ به گردش برود ولى برخلاف این میل، به مدرسه مى آیید و رنج تحصیل را تحمل مى کنید. یک چیز دیگر جاى علاقه به گردش و تفریح را پُر کرده و آن علاقه به علم است. کسانى که درک ندارند توى کوچه ها و سینماها مشغول تفریح اند. بچه هاى ول گرد الآن توى کوچه ها دنبال تفریح و گردش و هرز گى ها هستند. شما آن لذایذ را زیر پا گذاشتید؛ خوشى ها را زیر پا گذاشتید. مى گویید: آینده اى دارم. زحمت مدرسه و رنج شب بیدارى را براى آینده تحمل مى کنم.
در مسائل معنوى هم عیناً همین طور است. اگر کسى به بقاى روح معتقد شد، آن وقت اگر به او بگویند: نماز بخوان، براى او نه تنها سخت نیست بلکه کیف هم دارد. فرمود: مؤمن در نماز مثل ماهى در آب آرام است و منافق مثل ماهى روى خاک است که دست و پا مى زند. بنده وقتى مى آیم در سالن و مى بینم که بعضى از افراد حقیقتاً نماز مى خوانند و واقعاً در عالم دیگرى هستند و معلوم مى شود قلبشان با خداست، لذت مى برم. بنابراین باید کوشش کنیم که ایمان خودمان را تقویت کنیم. آن وقت اگر در آینده، نصف شب به شما خبر بدهند که بیمارى در زحمت است، فورى حرکت مى کنید و اگر فقیر بود، مجانى معالجه اش مى کنید؛ پول هم به او مى دهید.
اگر شما را براى معالجه ى شاه ببرند، شاید فقط پنج دقیقه بیشتر ننشینید؛ ولى یک ساعت کنار بستر این فقیر مى نشینید؛ دلدارى اش مى دهید؛ ناز و نوازش مى کنید؛ وسایل بیمارستانش را هم فراهم مى کنید؛ چرا؟ مى گویید: این ها تمام مى شود. نه شاه مى ماند؛ نه وزیر مى ماند؛ نه این دنیا؛ اما این عمل براى قبر من باقى است. آن وقتى که بچه یتیمى را در مطب شما مى آورند، دست به سرش مى کشید؛ نوازش اش مى کنید؛ از او دل جویى مى کنید؛ تا دمِ در عقبش مى روید. آن وقت شما مى شوید یک مرد مفید؛ نه مثل این دیوانه هایى که غیر از مادیات هیچ چیز نمى فهمند!
هواى زنجان خیلى سرد است؛ برف و طوفان هم زیاد است. طبیبى که زیاد متدین نبود از دنیا رفت. فردی او را در خواب دید که در باغ خیلى مصفایی است. پرسید: چه طور تو در این باغ هستى؛ در صورتى که کارهاى برجسته نداشتى؟! گفت: نصف شبى مرا بُردند بالاى سرِ یک علویه. برف عجیبى مى آمد. در راه چند دفعه زمین خوردم. (مى دانید که آن وقت ها چراغ برق هم نبود.) دیدم در آن نصف شب، مریض از درد به خود مى پیچید. دوا دادم و مقدارى هم پول به او کمک کردم. پس از مرگ، مرا بردند پیش امام حسین علیه السلام ایشان فرمودند: چون به بچه ى ما کمک کردى، این باغ مال تو. حالا من این جا خوش ام. از او پرسید: منزل این علویه کجاست؟ نشانى داد. این شخصى گفت: صبح رفتم در همان محله، خانه ى آن علویه را پیدا کردم و داستان را از او پرسیدم. گفت: چند سال قبل، نصفِ شب به دل درد شدیدى مبتلا شدم. فلان دکتر را آوردند. مرا معالجه کرد و پول هم به من داد! معلوم شد خواب از خواب هاى واقعى است.
دکترى در تهران داشتیم که در تمام سال زمستان و تابستان، با لباس مى خوابید! گفتند: چرا با لباس مى خوابى؟ گفت: براى آن که این مقدار زمان که لباس بپوشم، مریض درد نبرد؛ هروقتِ شب آمدند، فورى بروم! این را مى گویند انسانیت. حالا این دکتر بدبخت اول پول را مى گیرد؛ بعد مى رود اتاق عمل. آیا پول این قدر قیمت دارد؟ نصفِ شب است؛ مریض مى گوید: من حالا پول هم راه ندارم، چک مى دهم. مى گوید: نمى شود؛ باید ۴۰۰۰ تومان اسکناس بدهى تا من بروم اتاق عمل. واقعاً فکر کنید. مى گویند: اگر این مریض تا یک ساعت دیگر عمل نشد، مى میرد. مى گوید: تا پول ندهید، عمل نمى کنم و مکرر شده که در نتیجه ى همین مسامحه کارى ها مریض تلف شده است!
نتیجه ى ایمان به بقاى روح این است که این حرف ها از بین مى رود؛ چنان که براى شما در این چهار ماه تمام این حرف ها از بین رفته است. لباس چیه؟ خوراک چیه؟ این مزخرفات چیه؟ ما براى این ها به دنیا نیامده ایم. ما با یک سگ فرق داریم. جدا عرض مى کنم؛ ما نباید با یک سگ فرق داشته باشیم؟ او مى گوید: فقط بخوابم و بچه پس بیندازم. واقعاً انسان براى این به دنیا آمده؟! خانه بخریم و فرش بگیریم و پهن کنیم؟! مگر این جا دکان فرش فروشى است؟! لباس بخریم و توى کمد آویزان کنیم؛ مگر این جا جنرال مُد است؟ کت و شلوارها رنگ و وارنگ، کراوات ها همین طور آویزان! مگر این جا دکان کراوات فروشى است؟! هر ساعتى یک دانه آویزان مى کنم؛ صبح، ظهر، شب! آن وقت شب هایى هم که مى خواهم بروم عروسى، یک دست کت و شلوار مشکى دارم، آن را تن مى کنم! فقط باید کارى کنم که مردم رشک ببرند!
به یکى از بچه ها گفتم: چرا لباس نو نمى پوشى؟ گفت: لباس دارم؛ ولى تن نمى کنم؛ چون ممکن است فردى نداشته باشد و خجالت بکشد. ببینید روح لطیف انسان این است. این یک انسان است. آن یکى هم مرتب لباس عوض مى کند که نشان بدهد من لباس دارم؛ تو که ندارى! آقا جونم برام خریده. مرده شورت ببرند! چه قدر این کثیف است! احساس مى کنید پستى و رذالت را؟ پس آقا صفتى کو؟ بزرگوارى کو؟ این احمق به لباس افتخار مى کند؛ باید گفت: دیوانه، مَهوَش به درک رفت؛ ده ملیون پول داشت؛ چه قدر لباس داشت! دیده اید بعضى از این ننه قمرها که درسى از انسانیت نگرفته اند مى گوید: چى بگم مادر؟ مردم شانس دارند! حسن دبورى یه خونه داشت، گود زنبورک خونه؛ گذر قاطرچى ها؛ حالا رفته شمرون خونه خریده؛ باغ بهشت!
یکى نیست به این دیوانه ى پست بگوید: این که مایه ى رشک نیست؛ فاحشه  ها هم خانه هاى بزرگ دارند؛ ارمنى ها هم دارند؛ یهودى ها هم دارند؛ خاک بر سرت کنند! براى این مزخرفات غصه مى خورى؟ شما را به خدا! این ها چیزى است که یک انسان برایش آه بکشد؟! تمام این کارها از روى عقیده نداشتن به بقاى روح است. حضرت على علیه السلام مى فرمود: تمام دنیاى شما در نظر من پست تر است از آب بینى یک بُز که عطسه کند! این که قیمت ندارد. امیرالمؤمنین علیه السلام دروغ نمى گوید؛ واقعیت همین است.
شاید در میان پدران شما کسانى باشند که براى پول ارزش قائل اند. براى پول ارزش قائل است و خیال مى کند که پول چیزى است. هرچه به او مى گویى: یک ارمنى در قمار در عرض یک ساعت، ۶۶ ملیون تومان مى برد؛ این که چیزى نیست نمى فهمد؛ چه باید کرد؟ اى بى چاره! تو اگر همه ى عمرت پارچه بفروشى، قند و شکر بفروشى، چاى بفروشى، به اندازه ى این یک نفر پول پیدا نمى کنى.
پیغمبرصلى الله علیه وآله وسلم فرمود: دنیا مردارى است و هرکس که به او علاقه پیدا کند سگ است. مردار که مى دانید یعنی چه؛ مثل الاغ مرده، گوسفند مرده که بوى تعفنش انسان را بى چاره مى کند. غیر از شماها که بحمدالله مکتب دیده اید اصلا این مردم نمى فهمند و شما را مسخره مى کنند. یکى از هم کلاسى هاى شما مى گفت: چه کنم؟ وقتى این حرف ها را مى زنم، مرا مسخره مى کنند. گفتم: اهمیت ندارد. پیغمبر را هم مسخره مى کردند. مولاعلیه السلام فرمود: تمام دنیا در نظر من از آب بینى بُز پست تر است. خیلى عجیب است! آن وقت این کسى که مى گوید: من شیعه ى على ام، مى نشیند و گریه مى کند و براى این دنیا غصه مى خورد که: چرا داریم؛ چرا نداریم؟! و آه مى کشد که: چرا فلانی فلان مقدار دارد و من ندارم؟! آقایان! عکس آقاى بروجردى را زیارت کردید با آن قیافه ى جذاب و نورانى؟ شخصى مى گفت: ۶۰ سال با ایشان بودم؛ اصلاً حوادث در او اثر نمى کرد. ۹۰ سال داشت و همیشه شاد و خوش حال بود و لب خند بر لبانش بود.
جهان از پى شادى و خوش دلی ست
نه از بهر بى داد و محنت کشى ست
اى احمق! حالا همین را که دارى بخور؛ این دو سه روزه را خوش باش و غصه نخور! مى گوید: نمى شود من غصه نخورم؛ غصه مرا مى خورد! این کلمه را همه ى شماها شنیدید. مى گوید: اگر من غصه نخورم، غصه مرا مى خورد. اتفاقاً راست مى گوید؛ یعنى آن قدر کم ظرف و بى شخصیت است که ناملایمات او را مى بلعد؛ مثلاً شخصى ورشکست مى شود و این آقا ۱۰ هزار تومان از او طلب کار است. آن شب نمى خوابد! آه… بیا و ببین. آن قدر تلخ مى شود که با صد من شکر هم نمى شود او را خورد! حالا ورشکست شد که شد. امشب یک چیزى هست که بخورى؛ بخور و بخواب. مى گوید: نمى شود، دیشب تا صبح خوابم نبرد.
حاج غلام حسین نامى یک میلیون به شخصى بده کار بود. به طلب کار گفتند: حاج غلام حسین مُرد. تا به او گفتند: حاج غلام حسین مُرد، یک مرتبه گفت: حاج غلام حسین… حاج غلام حسین… مُرد، مُرد، مُرد! افتاد و مُرد!! یکى به او نگفت: حالا که این کار را کردى، آیا یک میلیون به تو دادند؟ به قدرى به مال علاقه دارد که وقتى مى بیند محبوبش از دست رفته، خودش را هم فدا مى کند! خدا همه ى ما را حفظ کند. شما را به خدا! این درست است که چون او ورشکست شد، من خودکشى کنم؟! چه باید کرد؟ دیوانه است! باید به او گفت: اى احمق! حالا آن چه را دارى بخور؛ ممکن است فردا نباشى. مگر نوشته اى از خدا دارى که فردا هستى؟ بر فرض هم که باشى، آن قدر هست که بخورى. این چه اضطرابى است؟ حاج غلام حسین مُرد، به درک که مُرد! چند سال دیگر در دنیا هستى؟ اگر چند برابر آن چه هستى بمانى، باز هم دارى که بخورى؛ چرا این طور مى کنى؟ به علاوه حاج غلام حسین مُرد، ورثه ى او دیونش را مى دهند؛ منتها شاید چند روزى دیرتر بپردازند. چرا خودت را کشتى؟ هیچ نیست مگر این که دیوانه است و حساب نمى کند. خداوند عالم همه ى ما را از این جنون و دیوانگى حفظ کند!
بنده خانه اى داشتم. ۳۰ سال قبل فروختم به ۴۳۰۰ تومان. آن وقت۴۳۰۰ تومان خیلى ارزش داشت. یکى از دوستان با این پول معامله مى کرد و سودش را مى فرستاد قم؛ ما تحصیل مى کردیم. یک وقت خبر شدیم که جنسى خریده و ضرر کرده و تمام این پول از بین رفته. برادرش گفت: از غصه ى این که چرا پول شما از بین رفته، شب ها نمى خوابد! سر چهار سوق او را دیدم خجالت زده ایستاده؛ گفتم: شما چرا ناراحتى؟ گفت: پول شما از بین رفته. گفتم: شما که زن و بچه ندارى؟ گفت: نه، براى شما که زن و بچه دارید ناراحت ام که از بین مى روند. گفتم: به درَک! با گفتن این جمله آسوده شد. اگرکسى دیگر این جمله را مى گفت: فایده نداشت؛ چون من طلب کار بودم وقتی گفتم، راحت شد. بعد از سه روز برادرش گفت: این کلمه را که شما گفتید، از آن شب آسوده خوابید؛ تا آن شب خوابش نمى برد. حالا بنده اگر مى خواستم داد و فریاد کنم و اعصاب خودم را خراب کنم، نتیجه اش این بود که زخم معده بگیرم و گوشه ى خانه بیفتم. این که پول نمى شد. البته معامله گاهی نفع دارد و گاهی ضرر و بنا نیست که همه ى معامله ها نفع کند.
تمام این نگرانی ها و مشکلات براى این است که ما خیال مى کنیم همیشه این جا هستیم و این جا یک جایى است! نمى شود به این مردم فهماند که به خدا قسم، ۵۰ سال دیگر یک نفر از ماها نیست. ۵۰ سال هم چیزى نیست؛ یک چشم به هم زدن است. عجیب است که نمى شود حالى کرد که: آقا! پس از ۵۰ سال شما نیستید و این مردم نیستند. یک جمعیت دیگرى مى آیند! این را باور نمى کند.
وقتى که انسان از دنیا مى رود، به عمر گذشته حسرت مى خورد که چه کارهاى مزخرفى کرده! مى بیند یک نفر دیگر در خانه ى او نشسته است؛ پشت میزش یک نفر دیگر؛ توى ماشین یک نفر دیگر. همیشه با زنش توى ماشین مى نشست؛ حالا زنش پهلوى یک نفر دیگر نشسته و کیف مى کند.
جهان از پی شادى و خوش دلى ست
نه از بهر بى داد و محنت کشى ست
آیا آمدیم در دنیا غصه بخوریم؟ بعد هم برویم زیر خاک ها؟! جهان از پى شادى و خوش دلى ست! باید بخندیم و همیشه شاد باشیم. نه از بهر بى داد و محنت کشى ست. ما براى این نیامدیم که هى رنج، هى آه، هى غصه…! چرا زخم معده زیاد شده؟ براى همین است که مى گوید: چرا فلانى مُرد؟ خیلى ها مى میرند. مگر بناست که کسى بماند؟ غیر از خدا، همه مى میرند.
آن چه تغیر نپذیرد تویى
وآن که نمرده ست و نمیرد تویى
مگر بناست که نمیرند؟!
جهان از پى شادى و خوش دلی ست
نه از بهر بى داد و محنت کشى ست
چو دى رفت و فردا نیامد پدید
یک امشب به شادى بباید برید
چو یعنى چون. دى یعنى دیروز. کو فردا؟ فردا که نیامده؛ دیروز هم که رفته؛ امشب را خوش باش. حالا که شام نیست، اقلا بخند. عجب حکایتى است! عجب شعرى است، مال نظامى است.
آدم باید بگوید: ما امروز را خوش هستیم؛ نمى دانیم فردا چه مى شود؟ اشتباه نشود، معناى این حرف این نیست که درس نخوانیم و لَشْ بازى کنیم. نه، این حرف دیگرى است. وظیفه ى ماست که درس بخوانیم، فعالیت کنیم؛ کاسبى کنیم؛ تجارت کنیم؛ نه آن که بگوییم: امروز که داریم؛ فردا را وِلَش کن. بلکه باید غصه نخورد.
چو دى رفت و فردا نیامد پدید
یک امشب به شادى بباید بُرید
خدا ان شاء الله دل روشن و دل بیدار به همه بدهد! تمام این ها علتش این است که عقیده به بقاى روح نداریم. مى گوید: زندگى فقط همین دنیاست؛ پس چرا او خانه ى شیک داشته باشد من نداشته باشم؟ از این جهت غصه مى خورد. وقتى چهل ساله شد بیشتر غصه مى خورد؛ چون مى بیند که دیگر نمى تواند کیف کند و باید برود. اما کسى که مى گوید: این جا مدرسه است، دیگر غصه ندارد. آقایان شما تشریف آوردید مدرسه؛ فرض کنید گوشه ى حیاط تمیز نیست، امکان ندارد شما غصه بخورید، بلکه مى گویید: من آمدم درس بخوانم به این کارها چه کار دارم. هیچ ممکن نیست غصه بخورید که چرا ساختمان قشنگ نیست. اگر کسى فهمید که دنیا مدرسه است و ما باید در این جا کامل شویم و به عالم بقا حرکت کنیم غصه نمى خورد که چرا دارم و چرا ندارم؟
چو دى رفت و فردا نیامد پدید
یک امشب به شادى بباید بُرید
تمام این مردم مثل حسن غصه خورند! نمى خندند. چرا نمى خندى؟ خوب بخند! شاد باش! مثل این که الآن پدر و مادر و همه ى خویشانش مُرده اند یا الآن دنیا مى خواهد آخر شود!
جهان از پى شادى و خوش دلی ست
نه از بهر بى داد و محنت کشى ست
چو دى رفت و فردا نیامد پدید
یک امشب به شادى بباید برید
اگر ایمان به بقاى روح پیدا شد، این غصه ها از بین مى رود. شما یک کت تنتان هست؛ ۲۰۰ تا وصله دارد! مردم مى گویند: فقیر است. چه مى شود؟ بگویند: فقیر است؛ پیغمبرصلى الله علیه وآله وسلم هم فقیر بود. مى فرمود: “فقر افتخار من است.” امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرماید: “آن قدر لباسم را وصله زدم که از کسى که آن را وصله مى کند، خجالت مى کشم. مى گوید: على! بس است! چه قدر لباست را وصله مى زنى؟ این را دور بینداز. به او گفتم: اگر بخواهم لباس حریر هم بپوشم، مى توانم؛ ولى باید تهیه ى سفر آخرتم را ببینم. آن روزى که از این دنیا مى روم، باید سبک بار باشم. “حالا یک کت و شلوار تن شماست جواهرنشان و ۱۰۰ میلیون هم قیمت دارد؛ غیر از آن که خیال است و مسخره بازى؟”
(یکى از بچه ها) شخصى در آمریکا هست که اسمش کِلِىْ است. پول مى گیرد. خیلى هم به دین اسلام علاقه مند است. آیا پولى که مى گیرد حلال است یا نه؟
اگر عملش خلاف باشد و به کسى صدمه بزند، پولى که مى گیرد حرام است و بوکس بازى همین طوراست. عملش مثل آن است که دزدى کند و از آن پول بیمارستان بسازد یا پول دزدى را به فقیر بدهد. اگرکسى از راه حلال پولى پیدا کند و در راه خدا خرج کند، ثواب دارد والا اگر از پول حرام خرج همه ى فقراى روى زمین را بدهد، فایده ندارد. چه طور مطالب به همه ى مردم اشتباه شده است!
(یکى از دانش آموزان) خودِ کِلِىْ گفته بود که از وقتى مسلمان شدم فهمیدم که این کار خلاف است و دیگر نخواهم کرد، ولى دومرتبه کرد!
به هرصورت، ایمان به بقاى روح تمام مشکلات زندگى را حل مى کند. این شخص که این خلاف ها را انجام مى دهد، به بقاى روح عقیده ندارد؛ ولى همان طور که گفتم، مطلب از این مهم تر است. اگر ایمان و یقین هم نباشد، احتمال هم بدهد، باز نباید خلاف کند؛ همان طور که اگر احتمال بدهد غذایى مسموم است نمى خورد، اگر احتمال مى داد که پیغمبران راست گفته اند و شاید سرب گداخته در گوشش بریزند، پاى موسیقى نمى نشست. واقعاً این مسأله ى بغرنجى است که عرض کردم. اگر انسان در یک میلیون احتمال یک احتمال بدهد که انبیا راست گفته اند، باز هم باید خودش را کنترل کند و هر عاقلى اگر یقین نداشته باشد لااقل احتمال مى دهد که پیغمبران راست گفته اند؛ پس چه طور مرتکب خلاف مى شوند؟
کسی گفت: مى رفتم مشهد، جوانى پهلوى من در اتوبوس نشسته بود؛ نماز نمى خواند و همه چیز را مسخره مى کرد. مى گفت: خدا چیست؟ پیغمبر چیست؟ هرچه با او صحبت کردم، اثر نکرد. رسیدیم به میامى. آن جا نهر آبى بود. همه از ماشین پیاده شدند، فرش انداختند، چاى درست کردند که قدرى استراحت کنند. شخصى آمد و گفت: آقایان به طرف مشهد نروید! عده اى دزد مسلح در راه اند؛ شما را لخت مى کنند! یک دفعه مردم همه اثاثه ها را جمع کردند و ریختند توى ماشین. وقتى ماشین خواست به طرف تهران برگردد، فردى آمد و گفت: این دیوانه و خُل است؛ مى خواهد مسافرها را مَچَلْ کند؛ دزدى در کار نیست! دیدم جوانى که پهلوى من نشسته بود نفس نفس مى زند و رنگش پریده. گفتم: چرا ناراحت شدی؟ گفت: مگر نشنیدی که گفت دزد در راه است! گفتم: مگر از حرفش یقین پیدا کردی؟ گفت: نه. گفتم: پس چرا این طور ناراحت شدى و وسایلت را توى ماشین گذاشتی؟ گفت: با خودم گفتم: شاید راست بگوید! تا این حرف را زد، مُچش را گرفتم و گفتم: چه طور از حرف یک دیوانه که مى گوید: دزد در راه است، یک دفعه همه ى رنگ ها پرید و اسباب ها را ریختند توى ماشین و سر ماشین را برگرداندند؟ چرا این کار را کردند؟ گفت: عاقل کسى است که اگر احتمال ضرر هم بدهد، جلویش را بگیرد. گفتم: اگر این طور است، آیا از قول همه ی پیغمبرها و ائمه و فلاسفه و دانشمندان، برایت احتمال پیدا نشده که قیامتى هست؟ یک مرتبه منقلب شد و گفت: بیدار شدم و از امروز نماز مى خوانم و نمازخوان شد.
اشکال ما در این است که کم فکر مى کنیم. اگر کسى در همه ى عمر پنج دقیقه سرش را روى زانو بگذارد و فکر کند که مبادا این حرف هایى که انبیا و فلاسفه گفته اند، راست باشد، به کلى عوض مى شود. آقایان! واقعا اگر کسى یک در میلیون هم احتمال بدهد، ممکن است خلاف کند؟ شما را به خدا! چرا این مردم اثاث را ریختند توى ماشین؟ مگر آن آدم را مى شناختند؟ مگر یقین داشتند که راست مى گوید؟ من مى پرسم: کار عقلایى بوده یا جنون آمیز؟ مسلماً مى گویید: عقلایى بوده. کسانى که این کار را کردند دیوانه نبودند؛ بلکه عاقل بودند؛ یعنى عقل آن ها به آن ها مى گفت: اگرچه احتمال آن هست که شوخى کند، شاید هم راست بگوید. مسلماً غیر از احتمال چیز دیگرى نبوده؛ چون خودشان که دزدها را ندیده بودند تا یقین پیدا کنند.
عجبا که براى حرف یک دیوانه رنگ ها مى پرد و تغییر مى کند؛ اما از حرف ۱۲۴ هزار پیغمبر و این نمونه هاى عجیب که مثلاً بعد از ۳۰ سال از مردنش مى آید و مى گوید: درگاه اتاق را بشکافید و ۳۰ تومان بردارید و به فلانى که از من طلب کار است بدهید براى انسان احتمال هم پیدا نمى شود! این بشر چیست؟ اگر شما توانستید این مسأله را حل کنید، به بنده هم بگویید. تا حالا که بنده نفهمیدم این بشر چه موجودى است؟ چه قدر با خودش دشمن است؟ آن قدر احمق است که نمى فهمد اگر مشروب بخورد، به خدا که ضررى نمى زند؛ کبد خودش خراب مى شود. یا اگر موسیقى گوش کند، اعصاب خودش خراب مى شود. خدا که با ما دشمنى ندارد!
خدا رحمت کند مرحوم آقاى حاج مقدس را! مى گفت: اى مردم، فقط شما بگویید با این پیغمبر چه دشمنى دارید؟ مگر این پیغمبر با شما چه کرده؟ با این قرآن چه دشمنى دارید که این طور لگدمالش مى کنید؟! همه براى این است که کم فکر مى کنیم والا همین داستانى که عرض کردم، کافى است که سبب شود تا آخر عمر مراقب باشید و کوچک ترین خلافى نکنید؛ براى این که اگرچه ما نرفتیم توى قبر را ببینیم؛ ولى احتمالش مسلماً هست.
آرى، اگر ایمان به بقاى روح پیدا شد کره ى زمین را هم به شما بدهند مُحال است کسى را اذیت کنید یا دل کسى را بشکنید؛ مُحال است مادرتان را اذیت کنید. سعد مُعاذ از اصحاب پیغمبر است که در راه دین کشته شد. پیغمبر در قبرش خوابید و عباى خودش را کفن او کرد. با چنین سعادتی، وقتى خاک روى قبرش ریختند، مادرش گفت: خوشا به حالت که به دست پیغمبر دفن شدى! رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم فرمود: “حتم نکن؛ الآن در فشار شدیدى واقع شد.” پرسید: چرا؟ فرمود: “چون در خانه بداخلاق بود.” شما در مدرسه که نمى توانید کارى کنید. اگر کسى توى خانه مؤدب بود، صحیح است. فرض کنید که مادرتان از دنیا رفته بود و شما زن پدر داشتید که به شما کشیده مى زد و مجبور بودید مثل موش یک گوشه بنشینید. آیا مى توانستید این طور داد و فریاد کنید؟ حالا مادر دارید؛ مادر را که نباید اذیت کرد! فردا مى میرد. تا آخر عمر چه قدر ناراحت خواهید بود که چرا مادرم را اذیت کردم. الآن اگر تلفن صدا کند و بگویند که: مادر فلان شاگرد مرده؛ به او آرام آرام حالى کنید که او ناراحت نشود، واقعاً چه حالى خواهید شد؟ مى گویید: اى کاش با مادرم طور دیگر رفتار مى کردم که از من دل شکسته از دنیا نمى رفت!
به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود
نیرزد آن که دلى را ز خود بیازارى
توی گوش شاه نزن! تو گوش رییس شهربانى نزن! دل رییس شهربانى را نشکن! تو گوش پاسبان ها نزن…! آیا معناى شعر این است؟ این ها را که نمى شود زد و اذیت کرد. اگر کسى را که مى توانى اذیت کنى و نکردى، انسان  هستى. آیا گفته اند: المُسلم من سلمَ الشاه، من سلم الپاسبان ها، من سلم الرییس شهربانى من یده و لسانه؟! یا گفته اند: المُسلم مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمون من یده و لسانه اگر ضعیف کش نبودى، هنر است.
مولا على علیه السلام فرمود: “اگر تمام کره ى زمین را به من بدهند که پوست جوى را از دهان مورچه اى بگیرم، نمى گیرم.” عجب حرفى است! ما این حرف را مى دانیم؛ ولى همه را آتش مى زنیم. همه از دست ما ناراحت؛ برادر کوچک ناراحت؛ خواهر کوچک ناراحت؛ کلفت ناراحت! چه خبر است؟ اصلاً ما آدم نیستیم. آدم که کسى را ناراحت نمى کند. آن عقرب است که نیش مى زند؛ پس صورت باطنى ما که مردم را اذیت مى کنیم عقرب است.
به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود
نیرزد آن که دلى را ز خود بیازارى
واقعاً ما معنى این شعر را فهمیدیم یا فقط حفظ کردیم؟ راستى ما مى گوییم: نیرزد؟ اگر نمى ارزد، پس براى این که کتابچه این جاست یا آن جاست، این همه داد و فریاد چیست؟ با ملایمت همه ى این ها حل مى شود. زنده دلان یعنى مردان حق. در حقیقت آن ها زنده اند و بقیه ى مردم مرده اند. شما زنده دل اید؛ بحمدالله حقایقى را مى فهمید؛ اما جوان هایى که امروز در منجلاب فحشایند نمى فهمند؛ آن ها مرده اند. همان طور که بدن زنده و مرده داریم، زنده آن است که آثار زندگى در او دیده مى شود و مرده برعکس آن است. دل ها هم دوجوراند: یک دل زنده داریم، دل مردان خدا؛ یکى هم دل مرده. مرده حرف نمى زند؛ نمى فهمد؛ نمى بیند. این مردمِ مرده دل هم همین طوراند؛ حرف حق را نمى گویند؛ حق را نمى فهمند؛ فقیرها و مریض ها و بى چاره ها را نمى بینند؛ این ها مرده اند. بدنشان زنده است. خیلى هم گردن کلفت اند؛ ولى دلشان مرده است. اگر من بمیرم شما که حرف بزنید من نمى شنوم. اگر کسى حرف خدا را نمى شنود، دل و روحش مرده است.
به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود
نیرزد آن که دلى را ز خود بیازارى
مُلک یعنى چه؟
یعنى پادشاهی.
مِلک یعنى چه؟ این کتاب مِلکِ شماست، یعنى چه؟
یعنى مال شماست.
صاحب آن مالک است، شما مالک کتاب هستید، خود کتاب مِلک است. مِلک یعنى مال.
مَلِکْ یعنى چه؟
پادشاه.
مَلَکْ یعنى چه؟
فرشته.
مُلْکْ، مِلْکْ مَلَکْ، مَلِکْ. مال آن چیزى است که در عوض آن پول بدهیم. یک چیزهایى در دنیا داریم که مِلْکْ است؛ اما مال نیست. بچه ها فکر کنید؛ برای جلسه ی بعد مثالش را بزنید.