بسم الله الرحمن الرحیم
حدیثى که آن روز گفتیم کى حفظ است؟
(یکی از شاگردان) مَنْ کانَتْ هِمَّتُهُ مایَأکُلُ کانَتْ قیمَتُهُ مایَخْرُجُ مِنْ بَطْنِهِ
مَنْ کانَتْ یعنى کسى که بوده است هِمَّتُهُ همّتش ما یأکُلُ چیزى که مى خورد کانت بوده است قیمتُهُ ارزشش ما یخْرُجُ چیزى که خارج مى شود مِنْ بَطْنِهِ از شکمش (بچّه ها با هم مى خوانند.)
هر آقایى واسه داداشیش از حفظ بخونه… بچّه ها کى حفظ شد؟ (چند نفر از شاگردان حدیث را از حفظ مى خوانند.)
کسى که همّتش چیزى است که مى خورد، ارزش او چیزى است که از شکمش خارج مى شود. خُب، حالا کى مى تواند علت این مطلب را بگوید که چه طور اگرکسى همتش شکمش باشد، ارزشش نجاست هاى توى مستراح است؟ هر کی بگه شاه فرنگه!
 چون که از پرخورى چیزى عاید آدم نمیشه. چون آدم چیزى که مى خورد، همان است که از شکمش خارج مى شود.
– خوب این که همان است جونم.
 چون انسان وقتى مى خورد، مانند یک کارخانه ى کودسازى عمل مى کند، در صورتى که این انسان فکر دارد، نباید چنین کارى بکند.
– یعنى کسى که غذا مى خورد، مى خواهد آن چیزى که از شکمش خارج مى شود را درست کند، یعنى این ارزشش آن است که مى خواهد بسازد.
– ایشان یک ذرّه نزدیک شدند. خُب یک مثال بزنم، خودتان همه مى فهمید. مى گویند: این علمه ارزش کارش روزى پنجاه تومان است. یعنى این مقدار نیرو، قوت و قدرت که صرف مى کند، به جایش پنجاه تومان مزد مى گیرد اما این آقاى مهندس ارزش کارش روزى ۲۰۰۰ تومان است، براى این که وقتى هشت ساعت مثلا کار مى کند، این مقدار به او مى دهند. پس ارزش کار هرکس آن چیزى است که در مقابل گیرش مى آید. حالا کسى که فقط فکر شکمش است که یک چیزى بخوریم، بعد از این که یک صبح تا ظهر رفت پول پیدا کرد و این ها را خرید و خورد و چند ساعت گذشت در مقابل این تلاش و فعّالیّت، چى به او مى دهند؟ همونی که تو مستراح هست. چون این غذاها را به نجاست هاى توى مستراح تبدیل کرده، پس اگر شما بگویید: ارزش او همان نجاست هاى توى مستراح است، درست گفته اید.
مَنْ کانَتْ هِمَّتُهُ ما یأکُلُ کانَتْ قیمَتُهُ ما یخرُجُ من بطنِهِ هر آقایى واسه داداشیش از حفظ بخونه…
خُب حالا یک سؤال: آیا خوردن براى زندگى کردن است، یا زندگى کردن براى خوردن؟ فرکشو بکونین! [فکرش را بکنید.]
– خوردن براى زندگى کردن است.
پس خوردن براى زیستن و ذکرکردن است. ذکرکردن یعنى تسبیح در بیاوریم و لا إله الا اله و استغفرالله بگوییم؟ این که مسخره است. ذکرکردن یعنى انسان دائما به فکر خدا باشد و هرکارى مى کند براى خدا باشد. در مقابل پدر کوچکى کند. اگر مادر بزند توى سرش، سرش را بلند نکند. ذکر خدا یعنى این والا روزى ده میلیون دفعه بگو: لا إله الا الله، مسخره بازى است، فایده ندارد. همین درسى که شما الآن مى خوانید، ذکرکردن و یاد خدا است، چون شما درس نمى خوانید که دیپلم بگیرید، لیسانس بشوید، پول دربیاورید. روز اول برایتان گفتم که شخصی است میلیون ها پول داره و سواد هم نداره، امضا هم نمى تواند بکند، ده تا دکتر و لیسانسیه دست به سینه اش هستند، صد میلیون تومان ثروتش است. پس خریّت است که کسى بگوید: من درس مى خوانم براى این که پول دربیاورم تا شکمم را از عزا دربیاورم یا پول پیدا کنم تا ماشین بخرم؛ راهش این نیست، راه دیگر دارد. بله چون شما هدفتان برای خدا شد و مى گویید: الآن درس بخوانم که فردا به جاى آن بهایى که مى خواهد برود صندلى دانشگاه را بگیرد و هزارها نفر را بهایى کند، من بروم مسلمان ها را تربیت کنم، همین قدم هایى که برمى دارید و مى آیید مدرسه و نشستنتان سر کلاس همه عبادت است. البته اگر به وظایفتان عمل کنید والا العیاذ بالهر اگر کارهاى ناشایسته انجام بدهد، مسلما این حرف براى او نیست.
خوردن براى زیستن و ذکرکردن است
تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است
یعنى تو عقیده ات این است که آدم آمده تو دنیا که بخورد، دلیلش چیه؟ دلیلش این است که غذا شش ساعت باید طول بکشد تا هضم شود. صبح غذا خورده، ساعت ده مى یاد این جا شیر مى خوره، بیسکویت مى خوره. خُب این ها که در عرض دو ساعت هضم نمى شود. آن وقت سر ظهر با بى اشتهایى مى رود غذا مى خورد. کلافه و سنگین مى شود، درس را نمى فهمد، چُرتش مى گیرد. این قدر غذا لازم نیست. خُب اگر کسی پول داره، هى باید بخوره؟! مگر از مجله ی خواندنى ها در جلسه ی اول نخواندیم؟ تیترش این بود: تا مى توانید گرسنه بمانید. شما صبح نان و چایى خوردید. بعد از یک ساعت مگر نمى توانید بستنى بخورید؟ خُب چون مى شود خورد، باید خورد؟ یا باید خوب گرسنه بشوید؟ اگر شما ساعت ۱۰ میوه نخورید، ظهر گرسنه هستید، غذا جذب بدن مى شود. امّا اگر در بین روز چیزى خوردید، ظهر که غذا مى خورید، آن غذاى صبحتان هضم نشده، این هم هضم نشده، مى رود روى هم، غذاهاى فاسد مى رود توى روده ها، لب ها داغه زده، چشم ها خواب آلود، رنگ زرد مثل جهنمى ها اما افرادی که تا خوب گرسنه نشده اند چیزى نمى خورند، قیافه ها گلگون، بشاش، نورانى. مبادا یک وقت این کار را بکنید. من دیدم بعضى ها نان سفید مى خورند! نان سفید سمّ است براى بدن، یک نان سفید مى گیرد و یک شیر، خیال مى کند الآن باباش دو سه تومن پول بهش داده یک چیزى است. خُب پول داده که داده! پس این ها که از صبح تا ظهر چیزى نمى خورند فقیراند، پول ندارند که هى بخرند و بخورند؟ نه، گاهى در روز صد هزار تومان در راه خدا به فقیر مى دهند، ولى ظهر خودش یک قدرى نان و پنیر، یا نان و ماست مى خورد، این ها چیه؟
خوردن براى زیستن و ذکرکردن است
تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است
چه قدر شعر قشنگیه! مال سعدی است. ( یکی از بچه ها شعر را در دفتر خود می نویسد) معلوم مى شود آقا ذوق شعرى دارند که شعر را مى نویسند. یک کتابچه ى کوچک تهیه کنید، شعرهایى که گاهى مى گویم، بلافاصله بنویسید. این ها یادگاره. شما بیایید شعر را روی تخته بنویسید…
اسب سوارى سلطان را بسته به درشکه! این اسب که صد هزار تومان قیمتش است، شاه باید سوار آن بشود، این را به درشکه مى بندند؟ این ظلمه دیگه آقا؟ مهندس را آورده مى گه آجر بنداز بالا! مهندس که عملگى نباید بکند. مغز یک انسان که ممکن است در علم، دانش و فضیلت پیش برود و هزارها نفر را زنده بکند، این مغز باید مصرف این بشود که نجاست بسازیم؟ خُب، حالا خواهید فرمود که این دو با هم چه ربطى دارد؟ مگه من که هى دَم به دَم می خورم، نجاست مى سازم، مغز من که نمى سازه، معده ام مى سازه. این جا را اشتباه کردید، چون معده ى شما، مقدارى اعصاب داره و تا شصت سال پیش کشف نشده بود. پاولوف دانشمند روسى کشف کرد که اعصابى در معده هست که وقتی غذا وارد آن مى شود، اعصاب معده شروع مى کنند به فعّالیّت و حرکات دودى شکل به معده مى دهند. مثل مشک که ماست و آب را در آن مى ریزند و آن قدر مى زنند تا کره اش درمى آید، اعصاب معده هم این طورى فعّالیّت دارند. این را شصت سال پیش کشف کردند، اما امام جعفر صادق علیه السلام در هزار و سیصد سال پیش به مفضل مى فرماید:مَنْ جَعَلَ الْمِعْدَةَ عَصَبانِیَّةَ؟ کیست که معده را عصبانى خلق کرده؟ تا شصت سال پیش معنى حرف امام را نفهمیده بودند. مى گفتند: معده عصبانى است یعنى چه؟ مگر دعوا مى کند؟ عصبانى یعنى عصبى، یعنى دارای یک سلسله اعصاب است. الله اکبر! آن روز تشریح نکرده بودند، چون دانشگاه نبود، این علم از کجاست؟ از خداست که به امام داده، مى فرماید: مَنْ جَعَلَ الْمِعْدَةَ عَصبانیَّةِ؟ کیست که معده را عصبانى آفریده و فرمان داده که با اعصاب کار کند؟ مغز. این دست بنده که الآن مى آید بالا به فرمان مغز است. درست شد؟ این مغز که باید صرف بشود براى این که درس بخواند، فضیلت تحصیل کند، به کارهاى مردم برسد، صرف این مى شود که مقدارى نان و گوشت را به نجاست تبدیل کند. کسى که این معده را پُر کرده از غذا، مغز باید مدام کار کند و به اعصاب معده فرمان دهد تا این غذا را هضم کند و بدهد به روده ها و از روده ها خارج شود. چه جنایتى از این بالاتر؟ راستى آقا یک قدرى فکر کنید. همین طورى از هم جدا نشویم. امروز برنامه ى زندگى تان را عوض کنید. مهندس را واداشته اید به عملگى. انسانى که ممکن است به مقامى برسد که تمام دنیا را ببیند، آن قدر خودش را تنزّل مى دهد که مى گوید: من ماشینى هستم براى نجاست ساختن. یک نفر هم نیست که این حرف ها را به آدم بزند، فقط مى گه: به به به! چه غذایى! جایت خالى یک باقلا پلو با گوشت برّه خوردم! مزه اش از زیر دندانم بیرون نمى رود! خُب مادر این را مى گوید، پدر هم این را مى گوید، بچه ى بى چاره چه خاکى به سرش کند؟
خوردن براى زیستن و ذکرکردن است
تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است
الآن عملا یک دسته از مردم، عقیده شان این است که صبح باید رفت بازار پول پیدا کرد، چیز خرید آورد خورد، بعد شکم را خالى کرد، باز دوباره. سى سال، چهل سال، خدا کند ما از آن ها نباشیم که عقیده شان این است.
غذا به مقدارى لازم است که انسان نمیرد، از این بیشتر معنى ندارد. بعضى خیال مى کنند که سر ساعت ۱۲ باید غذا بخوریم. کجاى قرآن نوشته که سر ساعت ۱۲ باید غذا بخوریم؟! خُب گرسنه ات نشده نخور. بعد مى بیند میل ندارد، مى گوید: به غذا باید زعفران و ادویه بزنیم، سرخش کنیم تا دهانمان وا بشه. خُب نخور، دو ساعت دیرتر بخور، اون نان خشکیده مى شود مرغ پلو. این همه هم زحمت نکش که پول پیدا کنى، اى بدبخت! حالا این حرف را شما مى توانید توى منزلتان بزنید؟ ریزریزتان مى کنند. مى گویند: وا چه حرفا؟ آدم غذا را سرخ نکند؟ خُب از دهان برمى گردد، پس مانده ى گربه، واه، واه، واه، چه حرف ها؟ آدم مریض میشه! خاله خانم الآن هشتاد سالشه، همیشه هم سرخ کرده مى خوره، هنوز هم زنده است. این خیال مى کند ما مى گوییم: اگر سرخ کرده بخورد، عزرائیل فورا جانش را مى گیرد! نه، عزرائیل جانش را نمى گیرد، امّا این زندگانى نیست، مُردگانى است، چارچنگولى، قیافه مثل جن، آدم نگاه مى کند مى ترسد. چشم ها بى حال، مُرده، سرفه مى کند، عصا دستش هِنْ هِنْ هِنْ، اى کوفت! کم تر بخور! چه خبره؟ روغن در ۱۸۰ درجه به جوش مى آید. در این حرارت وقتى غذا را سرخ مى کنند، تمام مواد غذایى آن از بین مى رود. آقایان! در درس طبیعى خواهید خواند: سبزى ماده اى دارد به نام سلولز، اثرش این است که حرکت دودى شکل روده ها را زیاد مى کند و در نتیجه هرچه در روده ها هست خارج مى شود. اگر خارج نشد چه طور میشه؟ همین طور میشه که الآن مى بینید، قیافه گرفته، رنگ زرد، لب ها داغه زده، گلو خشک، صبح مى خواد بلند شه، مثل مُرده! بنده ساعت ۵ صبح کوه مى روم، سحرى هم پختنى نمى خورم، یک تکه نان و پنیر یا نان و کره، یک لیوان شیر. وا این ها چیه آقا؟! سحر ماه رمضان آدم دهنش وا نمیشه! باید برنج باشه. آن وقت غذا را خورده، حالا تشنه اش شده. آخه برنج آب مى کشه، در روز هم که نمى تونه آب بخوره، این غذا در روده ها مى ماند و مى گندد. آن وقت مریض مى شود، مى گوید: روزه گرفتم، مریض شدم. روزه مریض مى کند کسى را؟ روزه ى مایه ى سلامتى است. نمى تواند از شکم بگذرد، چون معنى این شعر را نفهمیده.
خوردن براى زیستن و ذکرکردن است
تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است
برو بابا، سر و جون فداى شکم! من جون را براى شکمم مى خوام! اى رییس دیوانه ها!! قرمه سبزى را سرخ مى کنند به شما مى دهند بخورید. این سبزى سوخته و تمام موادّ غذایى اش از بین رفته، در نتیجه کبد سنگین و ناراحت مى شود و آدم خواب هاى پریشان مى بیند و از خواب مى پرد.
آقاى بهشتى که از لندن آمدند مى گویند: آن جا ابدا این جور نیست. دو سیر نان برشته با یک سیخ کباب. آش رشته نمى خورند. آرد در آب نمى پزد، خام می ماند. آرد باید روى آتش بپزد، مثل نان سنگک. امّا در ایران یک کاسه آش رشته مى خورد با پیازداغ و سیرداغ، در نتیجه حافظه خراب، قیافه خراب، معده خراب، شکم جلو آمده. این چه مسخره بازى است؟ غذا را مى سوزانند بعد مى دهند به شما. بنابراین از امشب سرخ کردنى تعطیل. البته شما را مسخره مى کنند. مادر شما عادت کرده و چهل سال است غذایش همین بوده، شما نخورید. یواش یواش وقتى شما نخوردید، آن ها هم سرخ کرده را ترک مى کنند. بگویید: یکى از مطالبى که فلانى گفت، این بود که به بچّه هایتان سرخ کرده ندهید. چرا این حرف را عمل نکردید؟ شبى که پدرها آمدند گفتم: آقایان اگر این حرف ها غلط است بگویید: غلط است. پدرجان! مادرجان! چرا نگفتید غلط است؟ من دیگر سرخ کرده نمى خورم. تره و جعفرى و شنبلیله را مى گیریم با قدرى لوبیا و گوشت مى پزیم کم آب با برنج مى خوریم، قوّت مى دهد، حتما باید چیز سوخته خورد؟ غذای سوخته به بدن قوّت مى دهد؟ تو تمام مواد حیاتى اش را سوزاندى، اسراف کردى؟ کدو را با قدرى پیاز خرد مى کنید، کم آب مى پزید مى خورید، هویج را رنده مى کنید با کمى روغن و شکر مى پزید با کته مى خورید، سرخ نمى کنید. کتلت و کوکو نمى خورید. آخه خوش مزه است! بله، ولى ما براى زندگى مى خواهیم غذا بخوریم نه این که زنده هستیم که بخوریم. چیزى که به مزاج ما صدمه مى زند و براى ما ضرر دارد حرام است. روزه واجب است، اگر روزه نگیرید به جاى یک روز باید ۶۰ روز بگیرید، ولى اگر احتمال ضرر دادید، روزه براى شما حرام مى شود و دیگر نباید روزه بگیرید. سیب زمینى را آب پز نکنید بشویید بریزید توى قابلمه درش را بگذارید و شعله ی چراغ را کم کنید، نیم ساعته بخارپز مى شود، بخورید. یکى از دانش آموزان در خانه این را گفته بود. فردایش آمد و گفت: مادرم مى گوید: قابلمه مى سوزد. گفتم: اگر سوخت، پول قابلمه اش را من مى دهم. رفتند و درست کردند و نسوخت. بعد پدر آمد این جا دعا مى کرد و می گفت: از آن شب سیب زمینى را بخارپز مى کنیم و با کره مى خوریم، خیلى هم مطبوع مى شود. سیب زمینى آب پز به روده مى چسبد و انسان رودل مى کند آن وقت هى دوا، هى دوا. شب ها سالاد بخورید، پختنى نخورید، مقدارى سالاد کاهو و لوبیا و روغن زیتون و آب غوره و یک دانه همه هویج رنده کنید و بخورید، غذای سبک و خوبى است و کبد را شست وشو مى دهد. در هرصورت این مسأله را باید خیلى آرام جلو رفت، چون آن ها شما را ملامت مى کنند . از امشب خودتان نخورید، یواش یواش درست مى شود. یک نفر این شعر را پای تخته بنویسد:
سخن آنگه کند حکیم آغاز
یا سر انگشت سوى لقمه دراز
که ز ناگفتنش خلل زاید
یا ز ناخوردنش به جان آید
لاجَرَم، حکمتش بود گفتار
خوردنش تندرستى آرد به بار
(چند نفر از شاگردان شعر بالا را مى خوانند.) هر آقایى واسه ى داداشیش از رو بخونه…
بچّه ها! کى معنى مى کنه؟ هر کى معنى کنه شاه فرنگه!
حکیم آن وقت سخن آغاز مى کند.
حکیم کیه؟
– دانشمند
– آفرین، آفرین
دانشمند وقتى شروع به حرف مى کند که اگر نگوید، کار خراب مى شود و موقعى دستش را به سوى لقمه دراز مى کند که اگر نخورد، جانش درمى آید. ناچار هر چى حرف مى زند از روى عقل و دانایى است.
آفرین، موقعى حرف مى زند که اگر حرف نزند اختلال و خرابى پیدا مى شود، در نتیجه حرف هایش همه حکمت است. آدم که این قدر حرف نمى زند و مزخرف نمى گوید و موقعى غذا مى خورد که اگر نخورد، تلف مى شود، در نتیجه نان خالى هم که بخورد تندرست است و دیگر مریض نمى شود. این شعر مال سعدى است. به به به! این شعر مسیر زندگى شما را عوض مى کند، چه قدر قشنگ است! آقا! اشعارى که در دبستان ها به بچه هاى ما یاد مى دادند، این ها بوده و حالا مى گوید: بچه ام رفته دبستان، یک یویو بهش دادند بازى مى کند، مى گوید:
رابّارى بارى بارى رابّا
نشکنى لوله ى لامپا
دست هاى مرموز که نمى خواهد شماها مردانى دانشمند بشوید، شعرهاى خوب را نمى گذارند یاد بگیرید. هر آقایى واسه داداشیش از حفظ بخونه. (چند تا از دانش آموزان شعر را خوانده و عده اى معنى مى کنند و استاد اشکالشان را گفته و شعر را توضیح مى دهد.)
پس امروز ما توانستیم این مطلب را به آقایان عرض کنیم که اشتها غیر از گرسنگى است. ممکن است حضرت عالى امروز ظهر اشتها و میل داشته باشید که غذا بخورید. این اشتها ممکن است بعد از خوردن صبحانه هم باشد یعنى اشتها دارید که دو نان شیرینى بخورید، اما گرسنگى چیز دیگرى است. گرسنگى آن است که انسان نان خالى را بدون قاتق و خورش با اشتها بخورد و این در حالى است که اگر نخورد مى میرد. ممکن است کسى بگوید اگر آدم این جورى غذا بخورد مى میرد، باید آدم دَم به دَم بخورد. جوابش این است که نخیر، همان طور که خواندیم دانشمندان اروپا و آمریکا آسایشگاه هایى فراهم کرده اند که مریض را مى برند آن جا. ۲۰ روز به او هیچ نمى دهند و فقط آب میوه مى دهند. وقتى که برمى گردد، مى بینند جوان شده.
پیغمبرصلى الله علیه وآله فرمودند: یک سوم شکم مال غذاست، یک سوم مال آب است (برنج را که ریختیم توى دیگ آیا اگر آب نریزیم مى پزد؟ معده دیگ است آب باید بخوریم.) یک سوم هم مال نفس است. کسى مى گفت: برو بابا، ما شکممان را پر مى کنیم از غذا، آب جاى خودش را باز مى کند، نفس هم مى خواد بیاد مى خواد نیاد. (خنده ى بچّه ها) انسانى که ممکن است غذا بخورد، استراحت کند، خواب آرام، قیافه ى آرام، همه ى این ها را معاوضه کرده با ۱۰ دقیقه که سر غذا است بقیه ى عمر هى مى نالد، هى دوا مى خورد. آقایى که رفتى مرغ خریدی، زعفران زدى، سرخش کردى که بتوانى بخورى، صبر کن دو ساعت دیرتر غذا بخور، آن نان و پنیر مى شود مرغ پلو.
بنده سال قحطى رفته بودم مسجد جامع. فقیرى آمد آن جا نشست و دستمالى گذاشت روى زمین که نان خشکیده توش بود، نان کوپنى، یک نانى بود سیاه. این مرد دندان نداشت، مقدارى از نان ها را مى گذاشت توى آب نرم مى شد مى خورد. هر یک لقمه اى را که فرو مى داد مى گفت: الحمدالله ربّ العالمین هیچ میلیونرى، شاهى، وزیرى این جور با کیف غذا نمى خورد واین جور شکر نمى کند! چه مرضى دارد انسان این همه انرژى صرف کند براى تهیّه پول غذا. این همه انرژى مغز را صرف کند براى این که این را هضم کند که تبدیل بشود به نجاست. بعد از من و شما چند میلیون سال این گوشت ها هست، این مرغ ها، این موزها، پرتقال ها، قبل از ما هم چند میلیون سال بوده. الآن چند میلیون از این پرتقال ها و سیب ها هست. خودت را کشتى براى این! واقعا فکر کنید، به جان شما شرم آور نیست؟! چند میلیون از این پرتقال ها هست، امّا تو و عمر و انرژى تو است که عوض ندارد. خُب بخور، یک نصفه بخور، یک دانه بخور، نه این که هى اسراف کنى.
در هر صورت آقایان باید از امروز برنامه ى غذایى بسیار دقیق براى خودتان قرار بدهید و تا خوب گرسنه نشدید چیزى نخورید.