بسم الله الرحمن الرحیم
مَنْ تَرَکَ الصَّلاةَ مُتِعَمِّداً فَقَدْ کَفَر
شیطان که رانده گشت به جز یک خطا نکرد
خود را براى سجده ى آدم رضا نکرد
***
شیطان هزار مرتبه بهتر ز بى نماز
او سجده را بر آدم و این بر خدا نکرد
(روایت و شعر را بچّه ها خواندند.)
اگربتوانیم مسأله ى توجّه به ماوراى طبیعت را حلّ کنیم، تمام مشکلات آسان مى شود. علتِ این که برای عدّه اى نماز سنگین است ولى حاضرند مثلا ساعت ها بنشینند و مزخرف بگویند یا روزنامه بخوانند این است که این ها را نقد مى دانند ولى ثمره ى نماز را نسیه مى دانند! مى گوید: حالا مى نشینم به ترانه ای گوش مى دهم. آخه… ما هم دل داریم! هم دل داریم و هم قلوه! دلمون پوسیده…!
اگر نظرتان باشد، در این موضوع صحبت شد که اگر یقین به عالم آخرت باشد، نمى توانیم کار خلاف کنیم. اگر احتمال هم بدهیم، همین طور. مگر یقین داشته باشیم که دروغ است.
وقتى که به او مى گویید: آقا! به نامحرم نگاه نکن، موسیقى گوش نکن، مى گوید: برو بابا…! حالا باید خوش بود! کى از آن دنیا آمده که بگوید: مرا عذاب کردند؟! شما هم بگویید: کى از آن دنیا آمده که بگوید: خبرى نیست؟! چه مى شود کرد؟ ذهن هم صاف نیست؛ مى خواهد دنبال هوى و هوس برود؛ یک چیزى مى گوید. به او باید گفت: چه وقت مى توانى به موسیقى گوش کنى؟ وقتى که یقین داشته باشى که خبرى نیست. مى گوید: کى از آن دنیا آمده که بگوید: عذاب ام کردند؟ شما هم بگویید: کى از آن دنیا آمده که بگوید: عذاب ام نکردند و آن جا خبرى نیست… و همه ى این حرف ها دروغ است… شب اوّل قبر خبرى نبود… سرب هم توی گوشم نریختند؟! ببینید؛ درست وارونه است! شیطان گفته است: تمام افراد بشر را هلاک مى کنم و این مسائل را در ذهن مى آورد که انسان را هلاک کند. چه قدر باید حواسمان جمع باشد و زرنگ و هشیار باشیم تا در این اجتماع و رفقاى ناجور و خانواده ها نابود نشویم! مسلما ما نمى توانیم آن ها را با خودمان هم فکر کنیم. درختى را که به اندازه ى چنار تجریش است و کج شده نمى شود راست کرد.
مرو در پى هرچه دل خواهدت
که تمکین تن نور جان کاهدت
***
کند مرد را نفس اماره خوار
اگر هوشمندى، عزیزش مدار
***
وگر هرچه خواهد مرادش دهى
ز دوران بسى نامرادى برى
هر آقایى واسه داداشیش از حفظ… (چند نفر از بچّه ها از حفظ مى خوانند.)
تمکین تن یعنى چه؟
 اطاعت از نفس.
کسى که دزدى مى کند تا مثلا چیز خوش مزه اى بخورد، تمکین تن کرده است. کسى که موسیقى گوش مى کند، تمکین از تن کرده است؛ یعنى این گوش خوشش می آید. بچّه ها! ریشه ى لغت تمکین چیه؟
 مکان.
آفرین! تمکین یعنى مکان دادن. این در الآن بسته است. اگر باز کردید و یک نفر را راه دادید، به او مکان و جا دادید. پس در حقیقت شما از او تمکین کردید. آیا نشنید ه اید میگن فلانى از فلانى تمکین کرد؟ این یعنى اطاعت کرد. فلانى از فلانى تمکین نمى کند، یعنی اطاعت نمی کند. تمکین تن یعنى اطاعت تن. اطاعت تن یعنى پذیرفتن خواهش هاى نفس. نور جان کاهدت یعنی چه؟
 نور روحت را کم مى کند.
شب مى روید اتاق؛ چراغ نیست. هیچ جا را نمى بینید. چراغ که روشن شد، خوب مى بینید. اگر روح انسان نور داشته باشد یعنى کور نباشد چشم دل او قبر را مى بیند؛ مرگ را مى بیند. مى گوید: من در این جا زندگى مى کنم؛ براى آن جا هم باید فکرى بکنم. اى عجب! روزى به دنیا مى آید و روزى هم ۶۰ سال تمام مى شود. این ۶۰ سال نسبت به از این جا به بعد که بى پایان است چیزى نیست. واقعا چه طور است! نور ندارد. کور است؛ نمى بیند! براى این جا ببینید چه مى کند! عید شده؛ این پرده ها دِمُدِه شده! باید عوض شه! دعوا و زد و خورد که: حسن دبورى براى زنش پالتوى خَزْ خریده، تو چرا براى من نخریدى؟ من چى چیم از اون کم تره؟! همه ى این ها براى این است که چشمش کور است؛ نمى بیند؛ نور جان ندارد.
این چشم را که مورچه ها هم دارند؛ گوسفند هم دارد؛ چشم دل باید باز باشد. اگر باز باشد، این طور نیستیم. الآن شما در ۳۵ میلیون جمعیّت ایران چند آدم بینا سراغ دارید؟ بنده ۱۰۰ نفر را سراغ ندارم! باور کنید، آقا. نماز، روزه، مکه، کربلا… همه هست ولى بیدار نیست یعنى که تمکین تن نور جان کاهدت. همان طور که اگر این چشم آب آورد با این که باز است جایى را نمى بینید، چشم دل هم اگر روشن نبود حقایق را درک نمى کنید. هاتف مى گوید:
چشم دل باز کن که جان بینى
آن چه نادیدنى ست آن بینى
الآن مردمِ اجتماع قبر را نمى بینند؛ مرده ها را که با هم حرف مى زنند نمى بینند. تو کارى کن که به این جا برسى؛ چشم دل باز کن! اگر شما ان شاء الله هواى نفس را کنار بگذارید که با هر کارى که دلتان بخواهد، خلاف کنید جشم دلتان باز مى شود. الحمدلله! خانواده هاى شما پاک اند؛ پدرها مشروب خور نیستند؛ بهایى نیستند. این ها مسائلى است. با این مقدّمات، موفق خواهید شد که چشم دلتان باز شود.
چشم دل باز کن که جان بینى
آن چه نادیدنى ست آن بینى
***
گر به اقلیم عشق رو آرى
همه آفاق گلستان بینى
آن وقت آدم همه را دوست دارد، با کسى کینه ندارد.
هرچه بینى، دلت همان خواهد
هرچه خواهد دلت، همان بینى
چه عالَمى؟ عالَم بینایی، عالَم اولیا، عالَم بزرگان، عالم دانشمندان. امّا عالم ما چیست؟ عالم مادّه! این عالم را یهودى ها هم دارند. این که چیزى نیست. وسایل زندگى براى آن ها خیلى فراهم تر است: باغ دارند؛ چمن دارند؛ استخر دارند؛ رادیو؛ تلویزیون دارند؛ پاساژ دارند؛ دِه دارند؛ مِلک دارند. آن چه که یک انسان مى خواهد، چشم بیناست. ما آن را نداریم وگرنه ما با آن ها هیچ فرقى نداریم. که تمکین تن نور جان کاهدت. شعر بعد را معنى کنید: کند مرد را نفس امّاره خوار.
 یعنى نفسى که خوى حیوانى، دارد مرد را ذلیل و خوار مى کند.
 امّاره یعنى بسیار امرکننده. ببین جونم؛ اگر به بنده دستورى بدهید، شما مى شوید آمر (یعنى امرکننده) امّا اگر خیلى دستور بدهید، مى شوید امّار. این را مى گویند: صیغه ى مبالغه. نفس امّاره یعنى نفسى که خیلى خیلى آدم را به کارهاى بد وادار مى کند؛ از اون کاراى بدبد…! فهمیدید آقا جون.
کند مرد را نفس امّاره خوار
اگر هوشمندى، عزیزش مدار
خیال نکن که اگر تو زیادتر غذا خوردى یا مادرت را اذیّت کردى، هوشمندى! نه؛ تو دیوانه اى! اگر هوشمند یعنى عاقل اى، نفست را عزیز مدار. کسى که روزه مى گیرد نفسش را عزیز نمى دارد. کسى که نفسش را عزیز مى دارد روزه نمى گیرد. مى گوید: لاغر مى شوم. یک وعده غذا نخورم، ضعیف مى شوم! ولى هوشمند کسى است که نفس را ذلیل و عقلش را تقویت مى کند. عجب شعرى است! کند مرد را نفس امّاره خوار.
۱۸ سال دارد. دنبال نفس رفته و هرویین کشیده است. حالا او را برد ه اند به بیمارستان معتادین. تخت را گاز مى گیرد، نعره مى زند؛ با زنجیر دستش را مى بندند. یک جوانى که ممکن بود ۱۰۰ سال در دنیا بماند، خوار و ذلیل شده است. پدرى مى گفت: دعا کنید تا خدا زودتر این پسر مرا مرگ بدهد! تمام هستى مرا از بین برده و همه را هرویین خریده است! حالا که دیگر چیزى ندارم وارد خانه مى شود؛ زمین مى خورد. مثل افراد محتضر پاشنه ى پا را به زمین مى مالد. دعا کنید که خدا زودتر مرگش بدهد! هیچ پدرى ممکن است مرگ پسرش را آرزو کند؟ این پسر در اجتماع ذلیل و خوار است. چه  قدر شعر قشنگى است!
کند مرد را نفس امّاره خوار
اگر هوشمندى، عزیزش مدار
یعنى آدم باهوش نفسش را عزیز نگه نمى دارد؛ عقلش را عزیز مى کند. الآن در کلاس شما ممکن است یک کسى برود دنبال خواهش نفس؛ امّا عاقل نیست. براى آن که اگر عاقل بود کارى نمى کرد که از کلاس و مدرسه بیرونش کنند. آدم عاقل مى خواهد محترم باشد. خدا ان شاء الله طول عمر بدهد آقاى غفورى را، مى فرمودند: باید کار بد نکنیم؛ براى آن که بد است؛ نه براى آن که کسى ما را مى بیند. عجب جمله ای ست! سطحش بالاست. شاید بعضى از افراد این کلاس درک نکردند. اگر بپرسند: چرا این کار را نمى کنى؟ مى گوید: نمره ام کم مى شود. نمره چیست؟ انضباط چیست؟ فرمودند: بد نکنیم، براى این که بد است. انسان کار بد نباید بکند. خیلى حرف عالى است. ان شاء الله از امروز تصمیم بگیریم که خوب باشیم.
کسانى که بد را پسندیده اند
ندانم ز نیکى چه بد دیده اند؟
کى فهمید؟
 مردمى که کار بد مى کنند، نمى دانم از خوبى چه بدى دیدند که خوبى نمى کنند!
مگر خوب باشیم بد است که بدى را قبول کردیم؟ واقعا اگر خوب باشیم، بد است؟ آیا یکى از بدى ها این است که آدم خوب باشد؟ پدرش راضى، مادرش راضى، خواهرش راضى، رفیق راضى، معلم راضى، خدا راضى، آیا این بد است؟ مى فرمودند: بد نکنیم، براى آن که بد است. مى گوید: بد نکنیم که چه طور شه…؟! چه طور نداره؛ کار بد نباید کرد.
کسی گفت: رفته بودم ژاپن. چک دادم و مثلا ۱۰ هزار تومان گرفتم. (در این جا وقتى که چک مى دهند شناس نامه مى خواهد که مبادا چک مال دیگرى باشد.) گفت: من به آن پیرمرد مأمور بانک گفتم: شما از کجا فهمیدید که من دروغ نمى گویم. عینکش را گذاشت زمین و یک نگاهى به من کرد و گفت: مگر انسان دروغ مى گوید؟! ببینید، صحبت بهشت و جهنم نیست؛ مى گوید: انسان دروغ نمى گوید. آن ها بت پرست اند؛ مى گوید: مگر انسان دروغ مى گوید؟! شما چه تقصیر دارید؟ در محیط هایى تربیت شده اید که وقتى تلفن صدا مى کند، پدر مى گوید: ببین کیه؟ اگه حسن دبوریه، بگو: نیس. اگه رضا سه کله س بگو: هس!
یکى از دوستان گفت: در دالانِ منزل یکى از رفقا دیدم دو پسرش ایستاده اند و گریه مى کنند. گفتم: چرا گریه مى کنید؟ گفتند: آقاجون گفته بروید خانه ى فلانى و بگویید: آقا جون خانه نیست؛ نیاید. ما مسلمان ایم؛ چه طور دروغ بگوییم! من رفتم تو. گفتم: احمق! چرا این طور مى کنى؟ بچّه ها گریه مى کنند! چرا تلقین دروغ مى کنى؟ بگو: حالا وقت ندارم که شما را بپذیرم. دروغ از ضعف نفس است. صاحب یک روح قوى مى گوید: من قرار دارم؛ تو که قرار نداشتى و این جا آمدى. شما این جا باشید خانه ى خودتان است. ما مسلمان ایم؛ برادریم، مرحمت شما زیاد.
اگر چشم باز باشد، دروغ نمى گوید. این چشم را نمى گویم، این را گوسفند هم دارد؛ چشم دل. چشم دل که باز باشد، اگر کره ى زمین را هم به شما بدهند، دروغ نمى گویید. اگر کره ى زمین را به شما بدهند، موسیقى گوش نمى کنید؛ براى آن که مى گویید:
گنج و رنج و غم و شادّى جهان در گذر است
عاقل آن به که در اندیشه ى پایان باشد
به به! چه شعر قشنگى است! آرى، از موسیقى هایى که تا حالا گوش کردید، چى براى شما مانده؟ هیچ. عاقل آن به که در اندیشه ى پایان باشد. پس معلوم مى شود که همه دیوانه ایم. این که عرض کردم همه دیوانه ایم، راست گفتم. چند نفر را سراغ دارید که در فکر پایان باشد؟ فکر شب اوّل قبر و قیامت باشد؟
پریروز بنده در خانه ى آقاى خراسانچى مهمان بودم. گفت: حاج على اکبر عموى من سکته کرد و لمس شد. دیده اید بعضى ها لمس مى شوند و آب از دهانشان مى ریزد و نمى توانند درست حرف بزنند؟ مى خواست بگوید: من مى میرم. مى گفت: من فردا میلم (مثل بچّه ها) یعنى من فردا مى میرم. من گفتم: حالا هوا سرد است؛ نمیر. گفت: نه، فردا میلم و فردا هم مُرد! قبرى بود مال پدربزرگمان که ۳۰ سال از آن گذشته بود. او را در همان قبر دفن کردیم. البته مى دانید پیش از ۳۰ سال نمى شود نبش قبر کرد. مشهدى رمضان باغبان ما یک روز آمد پیش من و گفت: دیشب حاج على اکبر را در باغ بزرگى دیدم. خیلى هم حالش خوب بود. به من گفت که من یک ناراحتى دارم. تو برو و آن را درست کن. گفتم: چیست؟ گفت: من ۵ ریال به نانواى نزدیک خانه بده کارم. نزدیک منزل ما دو نانوایى هست، برو پیش آن که به خانه ى ما نزدیک تر است و ۵ ریال که به او بده کارم بده. من وقتى نان از او خریدم، ۲۰ تومانى به او دادم. گفت: خُرد ندارم. گفتم: من مى میرم و وارثم به تو نمى دهد. گفت: نه، حاج آقا بفرمایید؛ اهمّیّت ندارد! مشهدى رمضان گفت: رفتم پیش نانوا و بدون این که داستان خواب را بگویم، گفتم: حاج على اکبر از شما نان مى خرید. چه قدر به شما بده کار است؟ گفت: ۲۰ تومانى داد که من ۵ ریال بردارم. من پول خُرد نداشتم. گفتم: باشد. گفت: من مى میرم و وارثم نمى دهد. گفتم: عیب ندارد!
کسى که چشم دلش باز باشد و این جریان را بشنود اگر ۱۰۰ میلیون لیره جلویش باشد ممکن نیست که نگاه کند؛ امّا اطاعت از خواهش هاى نفس دل را کور مى کند. خواهش نفس فقط شراب خوردن و سینما رفتن نیست، بلکه اگر پاى شما خورد به صندلىِ رفیقتان و استاد خیال کرد دیگرى است، شما باید بگویید: او نبود؛ من بودم. اگر نکردید، خواهش نفس است.
بنابراین، اگر اعتقاد به بقاى روح پیدا شد و این که زندگى با مرگ خاتمه پیدا نمى کند، نمازتان جور دیگر مى شود؛ روزه ى شما طور دیگر مى شود؛ عبادت شما، اطاعت نسبت به پدر و مادر همه طور دیگر مى شود. شما شعر را بخوانید.
(یکى از بچّه ها می خواند.)
مرو در پى هرچه دل خواهدت
که تمکین تن نور جان کاهدت
***
کند مرد را نفس امّاره خوار
اگر هوشمندى، عزیزش مدار
(یکى دیگر از بچّه ها معنى مى کند:) اگر دنبال نفست بروى، خوار مى شوى. اگر تو هوشمندى، از نفست پیروى نکن.
براى این که وقتى هرچه گفت انجام دادى، معلوم مى شود که عزیزش داشته اى. انسان میل دارد که در زندگانى سالم باشد. کسى که دنبال هواى نفس رفت و مثلا شراب خورد، کبدش خراب مى شود یا میل دارد اعصابش سالم باشد؛ اعصابش سالم نیست، براى این که موسیقى گوش کرده.