«اَلْكِبْرِياءُ رِدائي وَ الْعَظَمَةُ إزاري فَمَنْ نازَعَني في شَيْ‌‌‌‌‌ءٍ مِنْهُما قَصَمْتُه. » (۹)
«كبريائيّت و عظمت مخصوص من است. هر كس در اين دو صفت بخواهد با من درافتد، او را مى‌‌‌‌‌شكنم. »
 پس راه نجات فقط تواضع است.
يكى قطره باران ز ابرى چكيد
خجل شد چو پهناى دريا بديد
كه: جايى كه درياست، من كيستم؟
 گر او هست، حقّا كه من نيستم
چو خود را به چشم حقارت بديد
صدف در كنارش به جان پروري
سپهرش به جايى رسانيد
كار كه شد نامور لؤلؤ شاهوار
بلندى از آن يافت كاو پست شد
درِ نيستى كوفت تا هست شد
تواضع كند هوشمند گزين
نهد شاخ پُرميوه سر بر زمين