قالَ رسولُ اللَّه‌‌‌‌صلى الله عليه وآله وسلم:
«سَيَأْتي عَلى أُمَّتي زَمانٌ لايَبْقى مِنَ الْقُرآنِ إلّا رَسْمُه وَ لا مِنَ الإْسْلامِ إلَّا اسْمُه ، يُسَمَّوْنَ بِهِ وَ هُمْ أبْعَدُ النّاسِ مِنْه، مَساجِدُهُمْ عامِرَةٌ وَ هِيَ خَرابٌ مِنَ الْهُدى، فُقَهاءُ ذلِكَ الزَّمانِ شَرُّ فُقَهاءِ تَحْتَ ظِلِّ السَّماء، مِنْهُمْ خَرَجَتِ الْفِتْنَةُ وَ إلَيْهِمْ تَعود. » (۱۸۲)
« روزگارى بر امّت من خواهد آمد كه از قرآن جز نقش و از اسلام جز نام باقى نخواهد ماند. مسلمان خوانده مى‌‌‌‌شوند؛ امّا دورترين كسان از اسلام‌‌‌‌اند. مسجدهاشان آباد است؛ امّا از هدايت )تهى و( ويران. فقيهان آن روزگار، در زير آسمان، بدترين فقيهان‌‌‌‌اند؛ فتنه از ايشان برمى‌‌‌‌خيزد و بديشان بازمى‌‌‌‌گردد. »
 در امر واحد، اختلاف وجود ندارد؛ نزاع به‌‌‌‌خاطر كثرت است. اگر خدا مطرح باشد، اختلاف و نزاعى وجود نخواهد داشت.
جانِ گرگان و سگان از هم جداست       
متّحد، جان‌‌‌‌هاى مردان خداست
مرحوم حاج آقا حسين طباطبايى قمى در زمان رضاخان به عنوان اعتراض به لوايح خلافِ اسلام، از نجف به تهران آمدند و در باغ حضرت عبدالعظيم متحصّن شدند. مدّتى در آن‌‌‌‌جا ماندند؛ ولى دستگاه به ايشان اعتنايى نكرد. مرحوم آقاى بروجردى كه آن‌‌‌‌هنگام در بروجرد بودند از جريان مطّلع شدند. نامه‌‌‌‌اى به مرحوم قمى نوشتند به اين مضمون كه: اگر اجازه بدهيد، از بروجرد حركت كنم و به شما بپيوندم. وقتى دستگاه از نامه‌‌‌‌ى ايشان اطّلاع پيدا كرد، به وحشت افتاد و فوراً يكى از وزرا را خدمت آقاى قمى فرستاد و قول داد خواسته‌‌‌‌هاى معظّمٌ‌‌‌‌له عملى شود.
 عدّه‌‌‌‌اى به آقاى بروجردى اعتراض كردند كه: چرا شما خود را درگير اين قضيّه كرديد؟ شايد دربار ترتيب اثر نمى‌‌‌‌داد و شما سبك مى‌‌‌‌شديد. ايشان فرمودند: مگر آقاى قمى براى خدا اقدام نكرد و حرفش براى خدا نبود؟ پس ما هم بايد او را حمايت مى‌‌‌‌كرديم.
 شخصى در زمان حيات خود ميليون‌‌‌‌ها تومان ثروت خود را به آقاى بروجردى بخشيد. وقتى آن شخص فوت كرد، فرزندش خدمت آقاى بروجردى رسيد و با گريه و زارى گفت: پدرم ثروت خود را به شما بخشيد و من خاك‌‌‌‌نشين شدم. آقا فرمودند: چرا پدرت ثروت خود را به من بخشيد؟ جوان گفت: من بد بودم. آقا فرمودند: تو خوب بشو؛ ثروت پدر مال تو. آن جوان گفت: خوب شدم و تصميم به خودسازى گرفت و واقعاً اصلاح شد. مرحوم آقاى بروجردى ثروت پدر را به او برگرداندند! عدّه‌‌‌‌اى از طلّاب به آقا اعتراض كردند و گفتند: بهتر نبود اين ثروت را به طلّاب مى‌‌‌‌داديد تا تبليغ دين كنند؟ آقا به آنان فرمودند: طلّاب تبليغ مى‌‌‌‌كنند تا يك نفر درست شود. خوب، حالا اين جوان اصلاح شد. آيا نمى‌‌‌‌ارزد چند ميليون بدهيم و يك نفر درست شود؟! اين يعنى براى خدا كار كردن.