حضرت على‌‌‌‌‌عليه السلام‌‌‌‌‌مى‌‌‌‌‌فرمايد:
« اى مردم! ما زندگى را در روزگارى ستمگر و زمانه‌‌‌‌‌اى كافرپيشه مى‌‌‌‌‌گذرانيم. در اين روزگار، نيكوكار، بدكار به‌‌‌‌‌شمار مى‌‌‌‌‌آيد و ستم‌‌‌‌‌كار، بر سركشى و غرور خود مى‌‌‌‌‌افزايد. از آن‌‌‌‌‌چه مى‌‌‌‌‌دانيم، سود نمى‌‌‌‌‌بريم و از آن‌‌‌‌‌چه نمى‌‌‌‌‌دانيم، پرسش نمى‌‌‌‌‌كنيم. از روى‌‌‌‌‌دادهاى سهمگين، هراسى به دل راه نمى‌‌‌‌‌دهيم تا آن كه بر ما فرود آيد.
مردم اين زمانه چهار گروه‌‌‌‌‌اند:
۱- دسته‌‌‌‌‌اى روى زمين فساد نمى‌‌‌‌‌كنند؛ چون ضعيف‌‌‌‌‌اند و شمشيرشان برّنده نيست و ثروتى ندارند تا اسباب فتنه و بدكارى را فراهم آورند. ۲- گروهى ديگر شمشير از غلاف كشيده شرارتِ درونى خويش را آشكار مى‌‌‌‌‌كنند؛ سوار و پياده را گِرد مى‌‌‌‌‌آورند و آماده‌‌‌‌‌ى فساد و تباهى مى‌‌‌‌‌شوند و دين خويش را تباه مى‌‌‌‌‌كنند تا سرمايه‌‌‌‌‌ى دنيايى را به چنگ آرند يا به فرمان‌‌‌‌‌دهى و رياست لشكريان برسند يا بر فرازى بنشينند و پيشوايى مردم را به‌‌‌‌‌عهده گيرند. وه! چه سوداگرى پليد و مسخره‌‌‌‌‌اى كه دنيا را بگيرى و در برابر، روح و جان خويش و آن‌‌‌‌‌چه را نزد خداوند عالم دارى از كف بدهى!
 ۳- دسته‌‌‌‌‌ى سوم رياكارانى‌‌‌‌‌اند كه تنها از اين رو به عبادت مى‌‌‌‌‌پردازند كه مى‌‌‌‌‌خواهند دنيا را به‌‌‌‌‌دست آورند؛ نه اين كه آخرت را با اعمال نيك خويش مى‌‌‌‌‌طلبند. اينان خود را باوقار و متانت جلوه مى‌‌‌‌‌دهند. مانند پرهيزگاران آهسته راه مى‌‌‌‌‌روند و قدم‌‌‌‌‌ها را كوتاه برمى‌‌‌‌‌دارند و در ظاهر، دامن خويش را از پليدى‌‌‌‌‌ها دور نگه مى‌‌‌‌‌دارند و براى گم‌‌‌‌‌راهى ديگران، خود را به امانت‌‌‌‌‌دارى مى‌‌‌‌‌آرايند و به نام خداپرستى و دين‌‌‌‌‌دارى، مردم را فريب مى‌‌‌‌‌دهند تا به گناه و تبه‌‌‌‌‌كارى دست پيدا كنند.
 ۴- چهارمين گروه كسانى‌‌‌‌‌اند كه خانه‌‌‌‌‌نشينى و گوشه‌‌‌‌‌گيرى‌‌‌‌‌شان از اين است كه روحى حقير دارند و دستشان به جايى نمى‌‌‌‌‌رسد و به حال خود وامانده‌‌‌‌‌اند؛ اگرچه خود را به زيور قناعت آراسته مى‌‌‌‌‌كنند و به جلوه‌‌‌‌‌ى تقواپيشگان زينت مى‌‌‌‌‌دهند. بدانيد كه اينان، نه در تنهايى و پنهانى و نه در آشكار و پيدايى، از پارسايان نيستند.
در اين ميان، انسان‌‌‌‌‌هايى انگشت‌‌‌‌‌شمار نيز هستند كه به ياد صبح قيامت، چشم از دنيا و مافيها بسته‌‌‌‌‌اند و اشكشان از بيم صحراى محشر جارى است. برخى از آنان از مردم كناره گرفته‌‌‌‌‌اند؛ بعضى ترسان‌‌‌‌‌اند و سر به زير افكنده‌‌‌‌‌اند؛ گروهى لب فروبسته و خاموش‌‌‌‌‌اند و گروهى ديگر مردم را با پاك‌‌‌‌‌دلى به حق مى‌‌‌‌‌خوانند؛ بعضى اندوهگين و رنجور و گم‌‌‌‌‌نام‌‌‌‌‌اند و تقيّه را پيشه كرده‌‌‌‌‌اند و در نظر، خوار و ناچيزند. اينان گويى در دريايى شور و تلخ غوطه‌‌‌‌‌ورند و دهان‌‌‌‌‌ها بسته و قلب‌‌‌‌‌هايشان مجروح است. چون پند و اندرزشان در مردم اثر نكرده است، ملول و دل‌‌‌‌‌تنگ گرديده‌‌‌‌‌اند و شكست، آنان را به تنهايى و بى‌‌‌‌‌ياورى كشانده است و سرانجام غير از عدّه‌‌‌‌‌ى كمى از آنان، بقيّه به دست نامردمان كشته شده‌‌‌‌‌اند.
پس بايد اين دنياى پست كه با بندگان خاصّ خدا اين‌‌‌‌‌طور رفتار كرده است در نظر شما از تُفاله‌‌‌‌‌ى برگ درخت سَلْم (كه در دبّاغى به‌‌‌‌‌كار مى‌‌‌‌‌رود) و از خرده‌‌‌‌‌هاى دَم‌‌‌‌‌قيچى كم‌‌‌‌‌ارزش‌‌‌‌‌تر باشد و پيش از آن‌‌‌‌‌كه مايه‌‌‌‌‌ى عبرت ديگران شويد، از سرنوشت گذشتگان پند بگيريد و به دنيايى كه به پيشينيان كه از شما دنياخواه‌‌‌‌‌تر بودند وفا نكرده است دل نبنديد و آن را رها كنيد. »(۱)