استفاده از كلمات حكيمانه‌‌‌‌‌ى بزرگان به واكنش و برداشت ما بستگى دارد. اگر بعد از شنيدن آن‌‌‌‌‌ها، فقط به گفتن: چه‌‌‌‌‌قدر عالى و جالب است! قناعت كنيم، ابداً نتيجه‌‌‌‌‌اى نخواهيم گرفت؛ ولى اگر از آن‌‌‌‌‌ها براى تغيير خودمان بهره بگيريم، زنده خواهيم شد.
شنيده‌‌‌‌‌ايم كه مى‌‌‌‌‌گويند: يك روز آمديم و يك روز هم بايد برويم و شماره‌‌‌‌‌ى نفَس‌‌‌‌‌ها محدود است. اگر كسى بدون توجّه و به سادگى از اين‌‌‌‌‌ها بگذرد، مسلّماً نتيجه نخواهد گرفت؛ ولى اگر آن را يك نسخه‌‌‌‌‌ى نجات‌‌‌‌‌بخش بداند و به آن عمل كند، از تأثّر و ناراحتى اين‌‌‌‌‌كه »مبادا بميرم!« و »اگر بميرم، چه مى‌‌‌‌‌شود؟!« و… راحت خواهد شد.
مرحوم آقاى بروجردى رضوان‌‌‌‌‌اللَّه‌‌‌‌‌عليه در مرض فوت هنگامى كه با اضطراب و آشفتگى اطرافيان مواجه شد فرمود: مرگ كه هنگامه ندارد!. در ساعت آخر عمر هم با روحيّه‌‌‌‌‌اى قوى به پزشكان معالج فرمود: رها كنيد… مرگ است! و با گفتن لا إله إلّا اللَّه به عالم بقا حركت كرد.
 در حقيقت ايشان به فرمايش مولاعليه السلام‌‌‌‌‌اعتقاد داشت كه آن‌‌‌‌‌حضرت فرمود:
«كدام روز از مرگ بگريزم؟ آن روز كه مرگ در آن مقدّر شده است  (كه نمى‌‌‌‌‌توان از آن گريخت) يا روزى كه مقدّر نيست(كه آدمى در آن روز نخواهد مرد)؟!» (۵)
آرى، عمل به كلمات بزرگان منشأ نجات و رستگارى است؛ نه دانستن و حفظكردن آن‌‌‌‌‌ها. بياييم براى آن‌‌‌‌‌كه آسوده زندگى كنيم، از اين ساعت با سخن حق شوخى نكنيم.
ما يك عمر عادت كرده‌‌‌‌‌ايم كه با شنيدن خبر مرگِ كسى، چهره‌‌‌‌‌اى افسرده به خود بگيريم و آه بكشيم؛ ولى حاضر نيستيم بفهميم كه اين روش غلط است و هيچ قدرتى نمى‌‌‌‌‌تواند حتّى يك دقيقه هم به عمر او يا ما اضافه كند.
چه خوب است كه در اين جمله‌‌‌‌‌ى حكيمانه‌‌‌‌‌ى مولاعليه السلام‌‌‌‌‌كه« اَ لْعُمْرُ أنْفاسٌ مُعَدَّدَة»(۶): عمر نفَس‌‌‌‌‌هايى شمارش‌‌‌‌‌شده است» كمى فكر كنيم و مسير زندگيمان را تغيير دهيم!
 بايد بدانيم نه تنها در اين موضوع روش ما غلط است، بلكه وقتى هم از بزرگى مى‌‌‌‌‌شنويم كه ممكن است بنده گناه كند؛ ولى در مقابل مولاى خودش چون و چرا نمى‌‌‌‌‌كند، حاضر نيستيم كمى در آن فكر كنيم تا بفهميم ناراحتى‌‌‌‌‌هاى ما براى حوادث دنيا نيست؛ بلكه براى آن است كه مى‌‌‌‌‌گوييم: چرا اين طور شد و چرا آن‌‌‌‌‌طور نشد؟
راستى، اگر كلمه‌‌‌‌‌ى « چرا»از زندگى ما حذف شود، دنيا براى ما چه گلستانى خواهد شد و چه آسوده خواهيم بود!
اشتباه نشود! نمى‌‌‌‌‌گوييم: در هنگام درد، ناراحت نشويم! ناراحتى طبيعى است؛ مى‌‌‌‌‌گوييم: چون و چرا و اعتراض را بايد كنار گذاشت. در اين صورت، ديگر از شانس و بخت شكايت نمى‌‌‌‌‌كنيم و به زمين و زمان بد نمى‌‌‌‌‌گوييم. خودكشى هم نخواهيم كرد؛ چنان كه شخصى با داشتن پنج ميليارد ثروت، خود را به دار آويخت! آيا علّت خودكشى او جز چون و چراها بوده است؟!
حضرت اميرالمؤمنين‌‌‌‌‌عليه السلام‌‌‌‌‌مى‌‌‌‌‌فرمايد: «إذا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلوا»(۷): وقتى چيزى را دانستيد، به آن عمل كنيد». اين نسخه از بزرگ‌‌‌‌‌ترين طبيب جان‌‌‌‌‌هاست كه پيامبر اكرم‌‌‌‌‌صلى الله عليه وآله وسلم‌‌‌‌‌او را چون روح خود مى‌‌‌‌‌دانست. با خواندن اين نسخه، بيمارى ما خوب نمى‌‌‌‌‌شود؛ بلكه بايد به آن عمل كرد. شما را به خدا، اگر هزار سال بگوييم: «چرا اين‌‌‌‌‌طور شد؟ » و« مبادا آن‌‌‌‌‌طور شود! » آيا وضع موجود تغيير مى‌‌‌‌‌كند؟ درست است كه بايد براى آينده عاقلانه برنامه‌‌‌‌‌ريزى كرد؛ امّا اگر مطابق ميل نشد، »چرا« نبايد گفت.
قضا دگر نشود ور هزار ناله و آه
به كفر يا به شكايت برآيد از دَهنى
فرشته‌‌‌‌‌اى كه امين است بر خزائن باد
چه غم خورد كه بميرد چراغ پيرزنى؟!
 مولاعليه السلام‌‌‌‌‌مى‌‌‌‌‌فرمايد:
« ما فاتَ مَضى وَ ما سَيَأْتيكَ فَأيْن
قُمْ فَاغْتَنِمِ الْفُرْصَةَ بَيْنَ الْعَدَمَين»
« – گذشته، گذشته است و برنمى‌‌‌‌‌گردد. آينده هم كه در اختيار تو نيست. پس اين فرصت بين گذشته و آينده را غنيمت بشمار. »
از حادثه‌‌‌‌‌ى زمان وز آينده مترس
وز هر چه رسد چو نيست پاينده مترس
اين يك دَم نقد را به عشرت گذران
از رفته مينديش وز آينده مترس
آرى، كسى كه غصّه‌‌‌‌‌خوردن را عادت خود كرده است و مرتّباً از دنيا و شانس شكايت مى‌‌‌‌‌كند و به آسمان و زمين ناسزا مى‌‌‌‌‌گويد و به همه‌‌‌‌‌كس و همه چيز بدبين است، اين حرف‌‌‌‌‌ها را به مسخره مى‌‌‌‌‌گيرد.
چندين چراغ دارد و بى‌‌‌‌‌راهه مى‌‌‌‌‌رود
بگذار تا بيفتد و بيند سزاى خويش
آرى، اى انسان! ميلياردها سال اين جهان بوده است و تو نبوده‌‌‌‌‌اى و ميلياردها سال هم خواهد بود و تو نيستى. پس در وضع روحى كسانى كه امكانات زندگى‌‌‌‌‌شان از تو كم‌‌‌‌‌تر است و به زندگى خود شادند و آن‌‌‌‌‌ها كه از تو بيش‌‌‌‌‌تر دارند امّا يك نفس راحت نيستند بينديش تا بدانى كه خوشى به امكانات زياد نيست؛ بلكه به داشتن روح آرام است و راه آن استفاده از كلمات بزرگان و عمل به آن‌‌‌‌‌هاست.
من آن‌‌‌‌‌چه شرط بلاغ است با تو مى‌‌‌‌‌گويم
تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال