عزيزترين نزديكان انسان پس از مرگ او، حدّ اكثر چند ساعت كنار گورش گريه مى‌‌‌‌‌كنند و بعد به خانه‌‌‌‌‌هاى خود برمى‌‌‌‌‌گردند. چرا براى آمال دنيايى اين مردم، سرمايه‌‌‌‌‌هاى معنوى خود را از دست دهيم؟!
مال نايد با تو بيرون از قصور
    يار آيد؛ ليك تا بالين گور
چون تو را روز اجل آيد به پيش يار گويد با زبان حال خويش:
تا بدين‌‌‌‌‌جا بيش، هم‌‌‌‌‌ره نيستيم
بر لب گورت زمانى بيستيم!
فعل تو وافى‌‌‌‌‌ست؛ زان كن مُلتحَد(۱۸)
كاندر آيد با تو در قعر لحد
حضرت محمّد (ص) فرمود: «بهر اين طريق  باوفاتر از عمل نبْود رفيق
گر بُوَد نيكو، ابد يارت شود
ور بُوَد بد، در لحد مارت شود»
ما چه بدبخت‌‌‌‌‌ايم كه كور آمده‌‌‌‌‌ايم و كور هم مى‌‌‌‌‌رويم! زندگى جاويد را با چند تكّه فرش و طلا كه در خانه‌‌‌‌‌ى هر كس و ناكس هست! – معاوضه كرده‌‌‌‌‌ايم!
آن مرد خراسانى از خراسان تا مدينه آمد و يك سال رنج سفر برد تا سخنى ياد بگيرد؛ او شيعه بود. آيا ما هم كه حاضر نيستيم در راه دين يك ساعت زحمت و سختى تحمّل كنيم شيعه‌‌‌‌‌ايم؟!
يكى از بزرگان گفته است: اگر كسى بگويد: من مى‌‌‌‌‌دانم كه سعادتِ باقى هست، نشانش آن بُوَد كه عُشرى از اين سعى كه در طلب سعادتِ فانى مى‌‌‌‌‌كند، در طلب سعادتِ باقى كند.
يك تناسب رياضى برقرار كنيم؛ با اين‌‌‌‌‌كه يقين نداريم بعد از تحصيلات، زنده مى‌‌‌‌‌مانيم تا نتيجه‌‌‌‌‌ى زحمات خود را ببينيم، ۲۰ سال زحمت مى‌‌‌‌‌كشيم! براى زندگى ابد چه؟ آيا براى آن زندگى جاويدان، ۰/۰۱ يا ۰/۰۰۱ اين تلاش را مى‌‌‌‌‌كنيم؟
 ما تنها هنگام شمارش اصول دين مى‌‌‌‌‌گوييم: پنجم، معاد روز قيامت! اگر به قيامت يقين نداريم، آيا احتمال هم نمى‌‌‌‌‌دهيم كه ۱۲۴۰۰۰ پيغمبر راست گفته باشند؟! توحيد و نبوّت و معاد پايه‌‌‌‌‌هاى دين است و بدون باور اين‌‌‌‌‌ها، اعمال باطل است. روايت شده است كه: «چه‌‌‌‌‌بسا مؤمنى از دنيا مى‌‌‌‌‌رود و يك ركعت نماز در نامه‌‌‌‌‌ى عملش نيست! » (۱۹)
آقاى نادر، دبير هندسه‌‌‌‌‌ى دبيرستان علوى بود. ايشان مى‌‌‌‌‌گفت: يك روز خودكار طلاى خود را روى ميز معلّم جا گذاشتم. با خود گفتم: خودكار از دستم رفت! هفته‌‌‌‌‌ى بعد كه به مدرسه آمدم با تعجّب ديدم خودكار روى ميز است! از بچّه‌‌‌‌‌ها پرسيدم: چه‌‌‌‌‌طور اين را كسى برنداشت؟ گفتند: مال ما نبود. گفتم: خوب؛ برمى‌‌‌‌‌داشتيد تا به صاحبش برسانيد. گفتند: اگر دست مى‌‌‌‌‌زديم، ضامن مى‌‌‌‌‌شديم تا به صاحبش برسانيم. آقاى نادر مى‌‌‌‌‌افزود: به شاگردان يكى از مدارس معروف تهران گفتم: دانش‌‌‌‌‌آموزان علوى اين‌‌‌‌‌طورند؛ ولى در اين‌‌‌‌‌جا تا من رو برمى‌‌‌‌‌گردانم خودكار يك ريالى را مى‌‌‌‌‌دزديد!
آرى، اين نتيجه‌‌‌‌‌ى ايمان به معاد و بقاى روح است؛ ولى كسى كه اين ايمان را ندارد، نمى‌‌‌‌‌تواند اين‌‌‌‌‌طور باشد. وقتى پزشك، بيمارى سرطان مرحوم روزبه را به آن مرد بزرگ اطّلاع داد، هيچ تغييرى در چهره‌‌‌‌‌ى ايشان نديد. با تعجّب پرسيد: چه‌‌‌‌‌طور ناراحت نشديد؟! فرمودند: من كار خود را كرده‌‌‌‌‌ام و از گذشته پشيمان نيستم. بايد مرد!
كسى كه به بقاى روح ايمان ندارد، با شنيدن نام مرگ، رنگش مى‌‌‌‌‌پرد؛ حال آن‌‌‌‌‌كه مرگ فقط بدن ما را مى‌‌‌‌‌گيرد و روح براى هميشه باقى است. مؤمن به زبان حال مى‌‌‌‌‌گويد:
مرگ اگر مرد است، گو: نزد من آى
تا در آغوش‌‌‌‌‌اش بگيرم تنگ‌‌‌‌‌تنگ
من از او عمرى ستانم جاودان
او ز من دلقى ستاند رنگ‌‌‌‌‌رنگ
 مرحوم آقاى بروجردى در شب مرگ، با كمال آرامش فرمود: كفنم را حاضر كنيد تا فردا صبح دست و پاى خود را گم نكنيد!
 فارغ‌‌‌‌‌التّحصيل يكى از دبيرستان‌‌‌‌‌هاى معروف تهران كه به مدارج بالاى علمى هم رسيده بود سال‌‌‌‌‌ها بعد از پايان تحصيل، براى مدير سابق دبيرستان خود نوشت: شما به ما دانش داديد؛ امّا بينش نداديد و اكنون هيچ‌‌‌‌‌يك از شاگردان سابق شما، حاضر نشده است در مدرسه‌‌‌‌‌ى شما معلّم شود؛ در حالى‌‌‌‌‌كه مى‌‌‌‌‌بينيم شاگردان تربيت‌‌‌‌‌شده‌‌‌‌‌ى مرحوم روزبه افتخارشان اين است كه به مدرسه‌‌‌‌‌ى علوى خدمت كنند.
گاهى ما براى آن‌‌‌‌‌كه خود را راحت كنيم مى‌‌‌‌‌گوييم: اينترنت و ماهواره آمده است و نمى‌‌‌‌‌شود كسى را تربيت كرد! بايد دانست كه اين عذر بدتر از گناه است. وقتى فرزند ما سرما مى‌‌‌‌‌خورد، جوشانده‌‌‌‌‌ى چهارگُل به او مى‌‌‌‌‌دهيم؛ امّا اگر تب داشت، به پزشك محل مراجعه مى‌‌‌‌‌كنيم؛ اگر ريه‌‌‌‌‌اش عفونى شد، به نزد متخصّص امراض ريوى مى‌‌‌‌‌رويم و اگر تشخيص تيفوس داده شد، شوراى پزشكان تشكيل مى‌‌‌‌‌دهيم؛ يعنى اين‌‌‌‌‌طور نيست كه با شدّت‌‌‌‌‌يافتن بيمارى، وظيفه‌‌‌‌‌ى ما كم‌‌‌‌‌تر شود! بنابراين، هر چه دشمن قوى‌‌‌‌‌تر شد، تلاش و فعّاليّت بيش‌‌‌‌‌ترى لازم است و امروز كه وضع دنيا چنين است بايد بيش از گذشته كار كرد.
روزى مرحوم روزبه به بنده فرمود: من و تو يك هفته در كلاس زحمت مى‌‌‌‌‌كشيم؛ امّا دشمن با يك ساعت به سينمابردن بچّه‌‌‌‌‌ها، تمام زحمت‌‌‌‌‌هاى يك‌‌‌‌‌هفته‌‌‌‌‌ى ما را از بين مى‌‌‌‌‌برد! وقتى آن‌‌‌‌‌مرحوم اين را گفت، من لبخندى زدم و او منظور مرا فهميد: بايد راه را ادامه داد.