انسان‌‌‌‌‌هاى معمولى پس از آن‌‌‌‌‌كه به بيمارى يا مشكلى دچار شدند، به فكر درمان و رفع آن مى‌‌‌‌‌افتند؛ ولى مردمِ دانا و آينده‌‌‌‌‌نگر سعى مى‌‌‌‌‌كنند از وقوع حوادثِ ناگوار پيش‌‌‌‌‌گيرى كنند.
چه‌‌‌‌‌بسا افرادى كه در مورد حفظ خانه يا ماشين خود، اقدامات لازم را انجام نمى‌‌‌‌‌دهند؛ امّا پس از آن‌‌‌‌‌كه دزد به خانه‌‌‌‌‌ى آن‌‌‌‌‌ها آمد يا ماشين آن‌‌‌‌‌ها را بُرد، به اين در و آن در مى‌‌‌‌‌زنند!
چه بسيار رانندگانى كه به‌‌‌‌‌خاطر رعايت نكردن مقرّرات يا مجهّز نكردن ماشين خود، دچار حوادث رانندگى مى‌‌‌‌‌شوند و جان خويش و هم‌‌‌‌‌راهان را به خطر مى‌‌‌‌‌اندازند و پس از آن، آه و ناله كرده به فكر چاره مى‌‌‌‌‌افتند!
هم‌‌‌‌‌چنين چه بسيارند پدران و مادرانى كه به‌‌‌‌‌خاطر توجّه‌‌‌‌‌نكردن به مسائل تربيتى، فرزندان ناهنجار و بزه‌‌‌‌‌كار به جامعه تحويل مى‌‌‌‌‌دهند؛ سپس براى درمان ايشان به روان‌‌‌‌‌پزشك و مشاور تربيتى مراجعه مى‌‌‌‌‌كنند يا اين‌‌‌‌‌كه وقتى گناه و انحراف آنان را مى‌‌‌‌‌بينند، آشفته مى‌‌‌‌‌شوند و با تندى و خشونت، با آن‌‌‌‌‌ها برخورد مى‌‌‌‌‌كنند!
ثروتمندانى هم هستند كه به‌‌‌‌‌موقع به وظايف خود عمل نمى‌‌‌‌‌كنند و حقوق مالى خويش را نمى‌‌‌‌‌پردازند؛ امّا پس از آن كه فقر و محروميّت مستمندى را ديدند، به فكر دست‌‌‌‌‌گيرى از او مى‌‌‌‌‌افتند و چه‌‌‌‌‌بسا از كار خويش، احساس رضايت و خشنودى كرده مى‌‌‌‌‌گويند:
ز كعبه رفتم و حسرت خورم بر آن قومى
كه از زيارت دل‌‌‌‌‌هاى خسته مى‌‌‌‌‌آيند!
اكنون، به‌‌‌‌‌جاست كمى در اين‌‌‌‌‌باره بينديشيم.
آيا درست است كه صبر كنيم تا دل‌‌‌‌‌هايى خسته شوند؛ بعد به زيارتشان برويم؟ يا بايد افراد را طورى تربيت كنيم كه دل‌‌‌‌‌ها را خسته نكنند؟ به عبارت ديگر، آيا با معلول بايد جنگيد يا با علّت؟
اگر ما مقدّمات تربيت يك انسان را فراهم كنيم كه خاطرى را خسته نكند، كارى صحيح و اساسى انجام داده و با علّت مبارزه كرده‌‌‌‌‌ايم؛ امّا اگر در اين كار كوتاهى كنيم تا او دزد و خائن و جانى بار آيد و به هزاران نفر آسيب برساند و آن‌‌‌‌‌گاه به فكر چاره بيفتيم، كارى سطحى انجام داده و با معلول مبارزه كرده‌‌‌‌‌ايم.
آرى، در وضع موجود، در نتيجه‌‌‌‌‌ى نبودن تربيت صحيح، چه بسيارند خسته‌‌‌‌‌دل‌‌‌‌‌هايى كه بايد به زيارت آن‌‌‌‌‌ها رفت؛ امّا اگر بخواهيم به كار بنيانى و ريشه‌‌‌‌‌اى بپردازيم، بايد با صبر و حوصله و پشت‌‌‌‌‌كار اقدامى كنيم تا در آينده خسته‌‌‌‌‌دلى باقى نماند؛ چنان كه مرحوم آقاى روزبه هزارها نفر را با حوصله پرورش داد كه هيچ دلى را خسته نمى‌‌‌‌‌كنند و مردم از دست و زبان آن‌‌‌‌‌ها در آسايش‌‌‌‌‌اند.
چون حسّ ما بر عقل غلبه دارد و خوب نمى‌‌‌‌‌انديشيم، فقط وقتى كه كسى به خانواده‌‌‌‌‌ى معتادى رسيدگى مى‌‌‌‌‌كند يا به فرزندان ورشكسته‌‌‌‌‌ى به زندان‌‌‌‌‌افتاده‌‌‌‌‌اى يارى مى‌‌‌‌‌رساند، مى‌‌‌‌‌گوييم: دل خسته‌‌‌‌‌اى را شاد كرده است. در اين مورد نمى‌‌‌‌‌گوييم: چرا اين افراد خوب تربيت نشدند تا معتاد نشوند يا مال مردم را نخورند يا بلندپروازى نكنند كه دل‌‌‌‌‌هايى خسته شوند و ما مجبور شويم به زيارتشان برويم؟!
آرى، زيارت دل خستگان كار شايسته و سودمندى است؛ ولى بايد ديد چه كارى سودمندتر و اساسى‌‌‌‌‌تر است.
پيامبر اكرم‌‌‌‌‌صلى الله عليه وآله وسلم‌‌‌‌‌بهترين مردم را كسى مى‌‌‌‌‌دانند كه بيش‌‌‌‌‌ترين فايده را براى مردم داشته باشد و مى‌‌‌‌‌فرمايند:
« خَيْرُ النّاسِ أنْفَعُهُمْ لِلنّاس» (۸)
كسانى كه به تربيت خردسالان مى‌‌‌‌‌پردازند تا در بزرگ‌‌‌‌‌سالى به وظايف خويش عمل كنند و گِرد فساد و ظلم و گناه نگردند و دلى را نرنجانند، برترين انسان‌‌‌‌‌هايند. بايد به زيارت چنين مردانى رفت كه كارى اساسى و ريشه‌‌‌‌‌اى انجام مى‌‌‌‌‌دهند و به‌‌‌‌‌طور مستقيم و غير مستقيم هزاران نفر را از اعتياد و فساد و زندان و فقر و… نجات مى‌‌‌‌‌دهند.