درباره کتاب

مرحوم علّامه علی اصغر کرباسچیان در سال ۱۳۳۴ هجرى شمسى، پس از دورانى متمادى که در خودسازى و علم‏اندوزى گذراند، قم را به مقصد تهران، خاستگاه نخستین خود ترک کرد و صاحب‏دلانه، رخت از خانقاه خویشتن‏بانى فرا کشید و از مدرسه‏ى آدم‏سازى سر برآورد. دوران پُرمشقّت اوّلیّه‏ى تأسیس دبیرستان علوى به سال‏هاى پُرشور تلاش و پشت‏کار براى بالندگى این نهاد پیوند خورد و ثمره‏ى آن، پس از نزدیک به نیم قرن، فارغ‏التّحصیلانى شدند که اکثر آن‏ها را مردانى عالِم و مهذّب تشکیل مى‏دهند. الگوى علوى نیز، سبب شد تا بسیارى مدارس دیگر، دختران و پسران این مرز و بوم را در حلقه‏ى تعلیم و تربیت مدرن بر بستر بینش و منش دینى بنشانند و بدین‏سان بى‏شمار مدارسى توسّط شاگردان و دانش‏آموختگان مستقیم و غیرمستقیم علّامه پاى گرفتند.
امّا مرحوم علّامه کرباسچیان، از ابتدا بدین نکته هشیار بود و دیگران را نیز تنبّه و هشدار مى‏داد که: «تا معلّم خوب نداشته باشیم، نمى‏توانیم مدرسه‏اى خوب و اثربخش فراهم سازیم» و همواره بدین تمثیل در مى‏نشست که: «بیمارستان مجهّز و زیبا، اگر فاقد پزشک متخصّص باشد، ساختمانى بى‏فایده بیش نیست». از این‏روى وى همواره به تربیت نیروهاى کادر مدارس تأکید و سفارش مى‏کرد و بر کارآمدبودن معلّمان چه از نظر علمى و چه از حیث خصائص و ویژگى‏هاى اخلاقى پاى مى‏فشرد.
از همان آغاز تأسیس دبیرستان علوى، مرحوم علّامه این طرفه‏نکته را مدّ نظر خویش قرار داد و با تشکیل کلاس‏هاى منظّم براى معلّمان و نیز تمهید دوره‏هاى آموزشى براى کسانى که بدین جامه، خویشتن مى‏آراستند، عملاً در درون مدرسه، دوره‏هاى تربیت معلّم را برقرار مى‏کرد. دقّت و عنایت ایشان بر کارآمدى معلّمان و مربّیان به حدّى بود که تنها بدان‏چه گفته شد بسنده نمى‏کرد، بلکه به‏گونه‏اى آهسته و پیوسته، هم گفت‏وگوهاى خصوصى با معلّمان را به فراخور حال هر یک برقرار مى‏داشت و هم به مناسبت‏هاى مختلف در نشست‏هاى عمومى با معلّمان سخن مى‏گفت و گاه به تبادل آرا و اندیشه‏ها مى‏پرداخت. این گردهمایى، به حق غنیمتى بود که از سوى معلّمان موقع‏شناس و زیرک، برگرفته مى‏شد و در کار عملى تعلیم و تربیت با شاگردان به صحنه‏ى ظهور و تجلّى درمى‏آمد.
نوشتار پیش روى، یکى از گفتارهاى استاد، در حلقه‏هاى معلّمان است. این گفتارها طىّ مجلّداتى در معرض استفاده‏ى علاقه‏مندان به خصوص جامعه‏ى مربّیان و معلّمان این میراث‏داران انبیاى الاهى قرار مى‏گیرد.
امید است که جوهر نهفته در این گفتارها، که به شمیم عشق و شورِ تعلیم آمیخته و آکنده است، در مشام جست‏وجوگر راه‏پویان صحنه‏ى علم و عمل مفید افتد.

مرکز تدوین و نشر آثار علّامه کرباسچیان‏
تهران – تیر ۱۳۸۳


بسم اللَّه الرّحمان الرّحیم‏

لا فَضْلَ إلّا لِأهْلِ الْعِلْمِ؛ أ نَّهُمُ‏ عَلَى الْهُدى‏ لِمَنِ اسْتَهْدى‏ أدِلّاءُ (۱)

حضرت امیرالمؤمنین ‏علیه السلام‏ در این شعر مى‏فرمایند: تنها چیزى که مایه‏ى فضیلت و برترى انسان است، علمى است که به‏وسیله‏ى آن مردم هدایت شوند و غیر از علمى که وسیله‏ى ارشاد و هدایت دیگران است، هیچ‏چیز مایه‏ى برترى نیست. امام ‏علیه السلام ‏مى‏خواهد بفرماید: مال و جمال و حَسَب و نَسَب که عموماً مایه‏ى افتخار مردم است امورى است موهوم که با گردش زمان نابود مى‏شود؛ ولى علمى که به‏وسیله‏ى آن روحى ساخته شود، اثرش الى‏الاَبد باقى مى‏ماند. از این بیان کاملاً معلوم مى‏شود که اگر علم مایه‏ى برترى است، نه براى آن است که فردى با اصطلاحاتى آشنا شده است؛ مثلاً عربى خوانده یا فقه و اصول و فلسفه دیده است؛ بلکه به‏خاطر آن است که دیگران را هدایت مى‏کند و از بدى‏ها مى‏رهاند و گرنه مصداق این شعر خواهد بود که:

نه محقّق بود نه دانشمند
چارپایى بر او کتابى چند

مقصود این نیست که اگر کسى دیگرى را هدایت کرد، باید خود را برتر بداند و فخرفروشى کند؛ چون کسى که در این راه قدم برمى‏دارد، قطعاً خودش را ساخته و از خودش بیرون آمده است و چنین آدمى در وجودش از فخر و مباهات ابداً خبرى نیست. مقصود این است که تنها علمِ هدایتگر است که مایه‏ى برترى، شرف و عظمت انسان است و چیزهاى دیگر مسائلى است که براى سرگرمى و دل‏خوشى نادانان به‏کار مى‏رود.
بارى، اگر در معناى این شعر دقّت شود، ارزش هدایت و ارشاد، کاملاً معلوم مى‏گردد و با کمى فکر به خوبى مى‏فهمیم که اگر هدایت و راهنمایى از میان مردم برود، دنیا چه جهنّمى خواهد شد! بر فرض که یک نفر چند دکترى‏ داشته باشد یا کتاب‏ها در فقه و اصول و فلسفه و سایر علوم بنویسد، اگر از اخلاق انسانى بى‏بهره باشد، مثال دزدى است که چراغ به دست آورده و کالا را گزیده‏تر مى‏برد. پس علم و عالِم‏بودن طریقیّت دارد نه موضوعیّت. یعنى ارزش آن‏ها براى آن است که در راه خودسازى و هدایت و راهنمایى مردم به‏کار مى‏روند.
مرحوم آقاشیخ محمّدحسین زاهد تا کتاب مُغنى که از دروس ابتدایى طلبه‏هاست خوانده بود ولى چون در راه هدایت دیگران قدم برداشت، آثار وجودى‏اش تا دامنه‏ى قیامت باقى خواهد ماند و با این‏که فرزند نداشت، در مرضِ موت وقتى دکتر کافى پرسید: شما اولاد دارید یا نه؟- فرمود: پنج‏هزار پسر دارم! آرى، این‏ها فرزندان روحانى آن مرد بزرگ بودند که هر کدام منشأ آثار خیر و برکات شدند.
نکته‏اى که در شعرِ ابتداى سخن وجود دارد و نباید آن را فراموش کرد، این است که مى‏فرماید: فضیلت فقط براى عالمى است که از افرادِ طالب هدایت دستگیرى مى‏کند، چون زحمت‏کشیدن براى کسى که گوشش به حرفِ حق بدهکار نیست، آهن سرد کوبیدن است و نباید براى او انرژى صرف کرد.

صد هزاران نکته چون یاقوت دارم در نهان‏
چون خریدارى ندارد، نکته پنهان مى‏کنم‏
عاشقان مشتاقِ چشمِ یار و من مشتاقِ گوش‏
جانِ خود را من فداى گوشِ جانان مى‏کنم‏

این‏که باید براى هدایت افراد، انرژى صرف کرد، مقصود این نیست که براى کسى که به زبان مى‏گوید: آقا! مرا هدایت کن و خواستار هدایتم ولى دلش از آن خبر ندارد، وقت صرف کنیم. بلکه انرژى را براى کسى باید صرف کرد که عاشق هدایت است و با زبان حال تقاضاى ارشاد و هدایت مى‏کند که:

« لِسانُ الْحالِ أبْلَغُ مِنْ لِسانِ الْمَقال » (۲)
«زبان حال گویاتر از گفتن به زبان است.»

پس اگر براى بچّه‏ى معصومى که در سنّ هفت سالگى به مدرسه مى‏آید و با زبان حال مى‏گوید:

من خاک و خارم و تو آفتاب و ابر
گل‏ها و لاله‏ها دهم ار تربیت کنى‏

نیرو صرف کنیم، مسلّماً عالى‏ترین نتیجه را خواهیم گرفت. چون:

إنَّ الْغُصونَ إذا قَوَّمْتَهَا اعْتَدَلَتْ‏
وَ لَیْسَ یَنْفَعُکَ التَّقْویمُ بِالْخَشَبِ‏
چوب تر را چنان‏که خواهى پیچ‏
نشود خشک جز به آتش راست‏

طفل خردسال، رنگ‏پذیر است ولى گاهى براى آن پیرمرد هفتادساله‏اى که پنجاه سال است جلسه‏ى دینى دارد و در ماه رمضان شبى یک جزء قرآن مى‏خواند و از هیچ خلافى روى‏گردان نیست، بذل نیرو کردن احمقانه است. چرا؟ براى آن‏که در کودکى تربیت صحیح نداشته و با یک سلسله ظواهر دین، عمرى را گذرانده است و خیلى مشکل، بلکه گاهى مُحال است که کسى بتواند در او اثر بگذارد. آرى، چنار امام‏زاده صالح تجریش را نمى‏شود راست کرد!
سؤال بعد این است که آیا این بچّه‏ى خردسال باید از خانواده‏ى اصیل باشد تا تربیت در او اثر کند یا این‏که خانواده، شرط نیست؟ جواب معلوم است؛ زیرا:

چون بکارى، در زمینِ اصل کار
تا بروید هر یکى را صد هزار

هم‏چنین:

زمین شوره، سنبل برنیارد
در آن تخمِ عمل ضایع مگردان‏

پس باید افرادى را تربیت کنیم که در آینده بتوانند انسان‏هایى را بسازند. ممکن است کسى بگوید خوب‏ها که خوب‏اند؛ هنر در آن است که بدها را خوب کنید. در جوابش باید گفت: در این روزگار، اگر کسى خوبان را از انحراف حفظ کند و نگذارد ضایع شوند، خیلى هنرمند است.
از باب مثال باید گفت: ما فقط هزار متر زمین داریم و روى قواعد کشاورزى مى‏توانیم صد درخت در آن بکاریم. آیا سیب ترش بکاریم یا گلابى شاه‏میوه؟ آیا این نیرو را که داریم صرف دانش‏آموزان مستعد کنیم یا هرکس را بپذیریم؟
در مجلسى که به مدرسه‏ ى علوى اعتراض می کردند که چرا فقط استعدادهاى خوب را قبول مى‏کند؟ همین مطلب گفته شد و قانع شدند.
در چند سال پیش در یکى از محلّات فقیرنشین مدرسه‏اى به مساحت ۱۰۰۰۰ مترمربع با استخر بزرگ و تهویه‏ى مطبوع و سایر وسایل لازم تأسیس شد. بعضى از فارغ‏التّحصیل‏هاى مدرسه‏ى علوى هم براى اداره‏ى آن‏جا رفتند، ولى بعد از دو ماه مدرسه را ترک کردند و گفتند: چون خانواده‏ها خراب‏اند، ابداً کار تربیتى روى بچّه‏هایشان اثر نمى‏کند. عدّه‏اى از مؤسّسان آن به این حقیر مراجعه کردند که چه کنیم؟ گفتم: اگر دلتان خوش است که مردم بگویند براى بچّه‏هاى فقیر مدرسه ساخته‏اید، حرفى نیست ولى اگر مى‏خواهید افرادى را تربیت کنید که در آینده انسان‏هایى را بسازند، بدانید بچّه‏اى را که پدر و مادرش در نتیجه‏ى فقر آلوده است، نمى‏شود تربیت کرد. اوّل باید براى آن‏ها فکرى کرد و راه منحصر به‏فرد این است که براى عدّه‏اى از پدر و مادرهاى این دانش‏آموزان که نسبتاً خوب‏اند، شغلى تهیّه کنید و آنان را از فقر نجات دهید تا با ساختن آن‏ها زحمت مدرسه روى بچّه‏ها هدر نرود. به این حرف عمل نکردند و بعد از مدّتى فهمیدند که کارشان بى‏نتیجه است و مدرسه را تعطیل کردند.
راستى چه باید کرد که افرادِ خوبِ ما در حال زندگى مى‏کنند و آینده‏نگر نیستند؟ على‏علیه السلام ‏مى‏فرماید: « مِلاکُ الْأُمورِ حُسْنُ الْخَواتِم. » (۳) مرد آخِربین مبارک‏بنده‏اى است و هر که آخِربین‏تر او مسعودتر.
خدا کند هر کارى را که شروع مى‏کنیم از اوّل در فکر نتیجه و پایان آن باشیم تا زحمت ما به هدر نرود!
ممکن است کسى بگوید: پس افرادى که واجد شرایط نیستند، چه کنند؟ در جواب باید گفت: نیروى ما محدود است. اگر روزى بیاید که بچّه‏هاى خوب و اصیل را تربیت کنیم و انرژى براى تربیت دیگران هم داشته باشیم، سراغ آن‏ها هم خواهیم رفت ولى با این نیروى محدودِ فعلى چاره‏اى نداریم جز این‏که فقط به دادِ دانش‏آموزانى برسیم که داراى استعداد عالى و خانواده‏اى شریف‏اند تا در مدارس ناجور، نابود نشوند و در آینده منشأ نجات دیگران باشند.
به شخصى گفتند: دکترى از اروپا آمده که مرده‏ها را زنده مى‏کند. گفت: فعلاً کارى کنید که زنده‏ها نمیرند؛ لازم نیست مرده‏ها را زنده کنید!
با همه‏ى این حرف‏ها، اگر به کسى که بچّه‏اش مناسب نیست و مى‏خواهد در مدرسه‏ى خوبى باشد، هزار سال این مطالب را بگویید، کم‏ترین اثرى نخواهد داشت؛ چون او فقط خودش و بچّه‏ى خودش را مى‏بیند و نمى‏تواند مطلب دیگرى را بپذیرد.
ما باید به وظیفه‏ى الاهى و انسانى خودمان عمل کنیم و به تعریف و تکذیب مردم اعتنا نکنیم؛ چون روزى از این عالم مى‏رویم و در نشئه‏ى بعد براى اعمالمان باید جوابى داشته باشیم.
یکى از معلّمان مى‏گفت: چه معنى دارد که همه‏ى آموزگاران خوب یک‏جا جمع شوند؟ باید هر کدام به یک مدرسه برویم تا افراد بیشترى را تربیت کنیم. دوستش گفت: اگر تنها به مدرسه‏اى بروى، مثل یک قطره‏ى آب صاف در یک حوض آب گندیده، مستهلک خواهى شد؛ امّا اگر با هم‏کاران شایسته باشى، وجودت مؤثّر خواهد بود. با این‏که نتوانست جوابى بدهد، به تصوّر این‏که مجتمعى را اداره کند، رفت. بعد از مدّتى او را به مدرسه‏ى دیگرى فرستادند و فعلاً مدیر مدرسه‏ى ارمنى‏هاست. روزى به مدرسه‏ى ما آمده بود. بى‏اختیار گریه مى‏کرد و مى‏گفت: در مدرسه‏اى که من هستم همه‏ى معلّمان براى یکدیگر کارشکنى مى‏کنند و اصلاً در آن‏جا نمى‏شود کار کرد؛ ولى این‏جا همه با هم مثل برادرند و کمکِ شاگردها هستند. من باید خاک این‏جا را سرمه‏ى چشم کنم و مى‏گفت: شما قدر خودتان را بدانید، چون در آن‏جاها اصلاً نمى‏شود کار کرد و یک دست صدا ندارد.
با این مقدّمات، اگر معلّمى بخواهد از عمرش نتیجه بگیرد، اوّل باید هدفش را معیّن کند. چنانچه مقصودش امرار معاش است، بى‏جهت در این کار واردشده است؛ چون از شغل‏هاى دیگر پول بیشترى مى‏شود پیدا کرد و اگر مى‏خواهد مصداق شعر مولى‏ علیه السلام‏شود و افرادى را هدایت کند، باید با جمع مناسبى کار کند تا به مقصود خودش نائل آید.
ولى چه کنیم که ما هنوز نمى‏دانیم چرا معلّم شده‏ایم؟ و چه مى‏خواهیم بکنیم؟ ما ندانستیم که این کار مثل نماز واجب است. همان‏طور که بارها گفته شده، در جامعه‏ى مسلمانان همه‏ى کارها واجب کفایى است و اگر به مقدار کفایت افراد در آن شغل نبودند، بر دیگران واجب عینى مى‏شود. حتّى بقّالى و قصّابى هم همین‏طور است که اگر به مقدار کافى افراد براى آن نبودند، مثل نماز، واجب است که دیگران اقدام کنند.
حالا سؤال این است که: آیا به مقدار کافى، معلّمِ انسان‏ساز در این مملکت داریم یا نه؟ مسلّماً خواهید گفت: نداریم. پس بر ما مثل نماز واجب مى‏شود که معلّم باشیم. نماز را چون عادت شده است مى‏خوانیم، امّا متأسّفانه براى معلّمى مى‏گوییم: دیگران هستند و احتیاجى به ما نیست.
پدر یکى از معلّمان برجسته و علاقه‏مند به او گفته بود که: مگر این وظیفه‏ى معلّمى فقط به‏عهده‏ى توست؟ فردى دیگر به جاى تو مى‏آید. به او گفتم: اگر معلّم شایسته و انسان‏ساز به مقدار کافى نداریم تأمین این نیاز مثل نماز، واجب عینى است، آیا اگر پدرت بگوید: نماز نخوان و الّا تو را عاق مى‏کنم، نماز را ترک مى‏کنى؟ گفت: امکان ندارد، چون پیامبر فرموده: « لا طاعَةَ لِمَخْلوقٍ فی مَعْصِیَةِ الْخالِق » (۴) ( در معصیت خداوندِ عالَم از هیچ‏کس نباید اطاعت کرد ). از آن روز مشغول کار شد و بیش از بیست سال است که با تمام رنج‏ها و زحمت‏ها، به شغل خودش ادامه داده و تا الآن صدها نفر را تربیت کرده است.
آیا اگر به تصوّر این‏که اگر معلّم شوم، پدرم مرا عاق مى‏کند این تکلیف واجب را ترک کرده بود، شاگردان و تربیت‏شدگان او چه وضعى داشتند؟ در این صورت، این پدر و پسر فرداى قیامت در پیشگاه خاتم انبیا صلى الله علیه وآله و سلم ‏چه جواب مى‏دادند؟ باید بدانید که افراد دیگرى هم هستند که نمى‏گذارند وظیفه‏ى خودمان را انجام دهیم. آن‏ها بعد از مرگ ما به عیش و نوش خودشان مشغول خواهند شد و ما در اعماق خاک در گرو اعمال خودمان خواهیم بود. حضرت امام حسن‏ علیه السلام‏ مى‏فرماید:

« اَلْیَوْمَ عِنْدَک دَلُّها وَ حَدیثُها
وَ غَداً لِغَیْرِکَ کَفُّها وَ الْمِعْصَمُ
» (۵)

« (همین زن که) امروز به تو اظهار علاقه مى‏کند، فردا دستش در دست دیگرى است.»

شما را به خدا! سزاوار است که زندگى ابدى را به این افراد بى‏وفا بفروشیم و براى همیشه گرفتار ندامت و پشیمانى شویم؟! آرى، زاده‏ى دنیا چو دنیا بى‏وفاست. پسرى مى‏گفت: پدرم مدّتى است که مریض است و مى‏گویند: اگر تربت اصل کربلا به او بدهند، یا خوب مى‏شود یا مى‏میرد. آیا تربت اصل سراغ دارید که به او بدهیم و راحت شویم؟! شما را به خدا! آیا یک نفر عاقل ممکن است که دین و قبر و قیامتش را به این فرد بى‏حقیقت بفروشد؟
در قدیم مى‏گفتند: براى کسى بمیر که براى تو تَب کند.
خدا کند که کمى به فکر خودمان بیفتیم و گرفتار خواسته‏هاى این و آن نشویم و اگر شغل معلّمى را انتخاب کردیم، به وظیفه‏ى یک معلّم واقعى عمل کنیم تا از کارمان نتیجه بگیریم.
در رساله‏ى حقوق حضرت امام سجّادعلیه السلام‏درباره‏ى وظیفه‏ى معلّم مى‏فرماید:

« حقّ کسانى که از علم تو استفاده مى‏کنند این است که بدانى خداوندِ عالَم تو را در آن علمى که به تو داده و اسرارى که بر تو گشوده، قیّم آنان قرار داده است. پس، اگر وظیفه‏ى آموزش مردم را خوب به‏جا آوردى و با آنان به ملاطفت و مدارا رفتار کردى و در این راه بى‏حوصلگى نشان ندادى، خداوندِ عالَم فضل و احسان خویش را بر تو افزون مى‏سازد و چنان‏چه دانش خویش را از ایشان دریغ کردى و در هنگام خواهش آنان در دانش‏آموزى به تندى رفتار نمودى، بر خداوندِ عالَم است که علم و روشنى را از تو سلب کند و تو را در چشم مردم از قدر و ارزش فرو کشد. » (۶)

راستى اگر به یک جمله از این کلمات که مى‏فرماید: «اگر وظیفه‏ى آموزش مردم را خوب به‏جا آورى» عمل مى‏کردیم، وضع ما چه مى‏شد و علّت آن‏که عمل نکردیم آن است که ما هنوز امام سجّاد را نشناختیم. فقط آن حضرت را به عنوان بیمار مى‏شناسیم و براى او آش مى‏پزیم؛ ولى اگر مى‏دانستیم که گفته‏ى او گفته‏ى پیغمبر اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم‏است که مصداقِ « ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى ‏» (۷) است و هر چه مى‏گوید مثلِ وحى است، طور دیگرى از کلمات آن بزرگوار استفاده مى‏کردیم.
اگر بتوانیم ده درجه این بچّه را بالا ببریم ولى مثلاً به ۹ درجه و نیم قناعت کنیم، آیا فرداى قیامت مسؤول نیستیم؟!
راستى چه‏قدر مایه‏ى تأسّف است که عمر را که بالاترینِ سرمایه‏هاست صرف مى‏کنیم ولى حدّاکثر استفاده را از آن نمى‏بریم. کسى که یک میلیون سرمایه دارد و مى‏تواند جنسى را بخرد که دو میلیون بشود، اگر جنسى را بخرد که صد هزار تومان سود کند، آیا اشتباه نکرده است؟
پس، از امروز باید سعى کنیم که برترین و عالى‏ترین استفاده را به دانش‏آموزان برسانیم تا فردا شرمنده‏ى پیغمبر نباشیم و براى پیش‏برد آنان، اگر باید معلّم بهترى بیاوریم یا پدر و مادرها را بسازیم یا وسایل ورزشى این اطفال را فراهم کنیم تا بهتر درس را بفهمند…، باید انجام دهیم. خلاصه هر کارى را که در پیشرفت این یتیمان آل محمّد لازم است، باید انجام داد. چرا که هر کس در زمان غیبت امام زمان‏علیه السلام‏یک نفر را هدایت و ارشاده کرده و تعلیم داده باشد، در بهشت در جوار ائمّه‏علیهم السلام‏خواهد بود (۸). پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه وآله وسلم‏ فرمودند :
« مَنْ وَلِیَ مِنْ أُمورِ الْمُسْلِمینَ شَیْئاً وَ لَمْ یَحْفَظْهُمْ بِما یَحْفَظُ بِهِ نَفْسَهُ لَمْ یَجِدْ رائِحَةَ الْجَنَّة » (۹)
«هر کس سرپرستى کارى از مسلمان‏ها را به عهده گرفته باشد اگر مانند کار خود دل‏سوزى نکند بوى بهشت را نخواهد شنید.»

آیا ما درباره‏ى دانش‏آموزانى که در اختیار داریم، این‏طور دل‏سوزى مى‏کنیم؟ ببینید دشمنان ما براى آن‏که بچّه‏مسلمان‏ها را نابود کنند چه مى‏کنند و ما در چه خواب خرگوشى فرورفته‏ایم! یک کشیش گفته بود: بچّه‏هاى مسلمانان را در کودکستان‏ها و دبستان‏ها مى‏سازیم و دیگر با آن‏ها کارى نداریم. در دبستان اندیشه که متعلّق به مسیحى‏ها بود معلّم غیرمسیحى نبود ولى در دبیرستان آن، معلّمانِ مسلمان ایرانى هم بودند. آیا ما به عنوان یک مسلمان نباید در این موضوع فکر کنیم؟ یکى از شاگردها که از آن‏جا آمده بود مى‏گفت: دوازده کشیش این‏جا را اداره مى‏کنند که دکتر و مهندس‏اند و هر کدام چهار زبان مى‏دانند و اگر در بیرون مدرسه کار کنند، اقلاًّ ماهى سى‏هزار تومان مى‏گیرند ولى از مدرسه یک ریال هم نمى‏گیرند. لب آستین و یقه‏ى آن‏ها هم ساییده است و مدرسه فقط غذاى آنان را مى‏دهد.
نویسنده‏ى کتاب میسیونرهاى امریکایى مى‏نویسد:

دختر مسیحى هیجده ساله‏اى که ۶۰ سال قبل براى تبلیغ به سیستان رفته بود و به او منزل نداده بودند، شب‏ها در طویله مى‏خوابید و چون کاغذ و خودکار نبوده با یک جعبه ماسه که روى آن خط مى‏کشید به پنج دختر مسلمان درس مى‏داد و بعد از مدّتى آن‏ها را مسیحى کرد.

توجّه کنید که آن‏ها در باطل خودشان چه‏قدر جدّى هستند و ما در حقّ خودمان چه‏قدر سُست‏ایم!

قرآن مى‏گوید: « فَاعْتَدوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى‏ عَلَیْکُمْ » (۱۰) یعنى دشمن از هر راهى که شروع کرده شما هم باید از همان راه شروع کنید.
مرحوم سیّد شرف‏الدّین وقتى در لبنان کلنگ مدرسه‏اى را زد، گفت: « لایَنْتَشِرُ الْهُدى‏ إلّا مِنْ حَیْثُ انْتَشَرَتِ الضَّلالَة ». یعنى هدایت در میان مردم منتشر نمى‏شود مگر از همان راهى که ضلالت منتشر شده است. آن‏ها در ممالک اسلامى مدرسه باز کردند. ما هم باید مدرسه تأسیس کنیم. وقتى صحبت از ساختن مدرسه مى‏شود، فقط مى‏گویند: فضاى آموزشى کم داریم و باید مدرسه ساخت؛ ولى آیا اگر صد هزار مدرسه بسازیم، مشکل مسلمان‏ها حل مى‏شود یا باید محیطى فراهم کرد که در آن آدم ساخته شود؟
هدف از تأسیس مدرسه، درس فیزیک، شیمى، ریاضیّات و … نیست، بلکه آدم‏سازى است و حضرت على‏ علیه السلام ‏راه آدم‏سازى را در این جملات معیّن فرمودند:
« مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنّاسِ إماماً فَعَلَیْهِ أنْ یَبْدَأ بِتَعْلیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلیمِ غَیْرِه وَ لْیَکُنْ تأْدیبُهُ بِسیرَتِهِ قَبْلَ تأْدیبِهِ بِلِسانِه » (۱۱)
«کسى که خود را معلّم و پیشواى مردم قرار داده است، باید قبل از تعلیم دیگران، خودش را تعلیم بدهد و پیش از آن‏که با نصیحت، دیگران را تربیت کند، باید با عمل خودش آنان را تربیت نماید.»

راستى کدام نکته‏ى اساسى است که ائمّه‏ى اطهار علیهم السلام به ما نفرموده‏اند؟ و ما به کدام‏یک از آن‏ها عمل کرده‏ایم؟ بیایید از امروز با جان و دل به همین یک جمله عمل کنیم تا دنیا گلستان شود.
اگر یک معلّم داراى اخلاق انسانى عالى باشد، اصلاً لازم نیست به شاگردان خود امر و نهى کند، بلکه با عملش همه را مى‏سازد. بزرگى مى‏گفت: به‏جاى آن‏که درس تعلیمات دینى به بچّه‏ها بدهید، معلّم دین‏دار بیاورید. فارغ‏التّحصیل‏هایى که مرحوم آقاى روزبه را درک کردند، کاملاً بر دیگران امتیاز دارند. چرا؟ چون انسانى را دیدند که گرفتار لباس و شکم و خانه و مادّیّات نبود. در تابستان موقعى که عربى آسان را مى‏نوشت ظهر از مستخدم مى‏پرسید: ناهار چه دارید؟ مثلاً مى‏گفت: نان و پنیر و هندوانه. مى‏گفت: براى ما هم همان را تهیّه کنید. اگر مستخدم از قهوه‏خانه دیزى مى‏خرید، ایشان مى‏گفت: براى ما هم همان را بخرید. یکى از دوستان چند بار به ایشان گفته بود: با کسالت و ضعف مزاجى که دارید، باید چلوکباب بخورید؛ ولى ایشان جوابى نمى‏داد. یک روز که اصرار را از حدّ گذراند، گفت: هر وقت توانستیم براى همه‏ى فرّاش‏ها چلوکباب تهیّه کنیم، ما هم مى‏خوریم.
شما را به خدا! به دانش‏آموزى که تحت تربیت این فرد است، آیا لازم است بگوییم در زندگى مواسات را رعایت کن؟ پس چه‏قدر خوب است به‏جاى آن‏که به شاگرد بگوییم بکن و نکن، به اصلاح خودمان بپردازیم که این امر از هر واجبى، واجب‏تر است. ما این واجب را رها کرده‏ایم و به مستحبّات پرداخته‏ایم و حاضر نیستیم با مطالعه‏ى یک کتاب اخلاقى، یکى از صفات رذیله‏ى خود را ترک کنیم. آیا تحصیل علم اخلاق بر هر مسلمانى واجب نیست؟ اگر واجب است، پس چرا این واجب را فداى مستحب مى‏کنیم؟
مولا امیرالمؤمنین‏علیه السلام‏فرمودند:

« إذا أضَرَّتِ النَّوافِلُ بِالْفَرائِضِ فَارْفُضوها » (۱۲)
«آن‏گاه که مستحبّات به واجبات ضرر برساند، آن‏ها را ترک کنید.»

راستى اگر امر دائر شود بین عمل واجب و مستحب، کدام را باید مقدّم داشت؟ آیا ممکن است کسى نماز صبح نخوانَد و به‏جاى آن مثلاً ده جزء قرآن بخواند؟ و آیا اگر کسى این کار را بکند، دیوانه نیست؟ تعلیم و تربیت بچّه‏هاى مسلمان بر ما واجب است و تشییع جنازه و رفتن به مجلس فاتحه و امثال این کارها مستحبّ است. آیا اگر یک ساعت درس را تعطیل کنیم و به این کارها بپردازیم، ترک واجب نکرده‏ایم؟! ولى دست مرموز ما را به این ظواهر عادت داده و از حقایق دور کرده است. به ما گفته‏اند: دین یعنى انگشترى عقیق و حلوا و شُله‏زرد خوردن و چیزهایى از این قبیل! به ما نگفتند: اى آقاى معلّم! این اطفال معصوم فرزندان امام زمان‏اند و آینده‏ى مملکت به دست این‏ها باید اداره شود.
وقتى صحبت از تربیت مى‏شود، گمان مى‏کنیم باید به شاگردان بیشتر درس بدهیم؛ در حالى‏که چنین نیست. نباید طورى آن‏ها را خسته کنیم که از درس و دین بیزار شوند. تربیت شرایطى دارد. معلّم باید از لحاظ جسمى و علمى و روحى در سطح عالى باشد تا با تفوّق خود بتواند آن‏ها را به سطح عالىِ جسمى و علمى و روحى برساند.
معلّم باید خود را موجودى بداند مرکّب از جسم و روح که اگر بخواهد به کمالات خود نائل شود، باید به تربیت بدن و روح (هر دو) بپردازد و خود را از جهت علمى رشد دهد. پس این سه چیز مترتّب بر یک‏دیگرند. یک معلّم باید قبل از هر چیز، به فکر مزاج خودش باشد و کاملاً بهداشت را مراعات بکند تا بتواند در دانش‏آموزان اثر بگذارد.
دانش‏آموزى که با قیافه‏ى شاد و گلگونِ معلّمى، مواجه است و از او خوشش مى‏آید، از او رنگ مى‏گیرد و در مراحل علمى و روحى هم از او پیروى مى‏کند.
خوش‏بختانه راجع به بهداشت از ائمّه‏ى اطهارعلیه السلام کلماتى به یادگار مانده است که اگر به آن‏ها عمل کنیم، در دنیا و آخرت سعادتمند خواهیم شد.
امیرالمؤمنین ‏علیه السلام‏ به امام حسن ‏علیه السلام ‏مى‏فرماید: « اگر به چهار چیز عمل کنى، محتاج به طبیب نمى‏شوى. اوّل: لاتَجْلِسْ عَلَى الطَّعامِ إلّا وَ أنْتَ جائِع (۱۳) تا خوب گرسنه نشده‏اى، غذا مخور. »
البتّه باید بدانیم که گرسنگى غیر از اشتهاست. گرسنگى وقتى است که انسان ساده‏ترین غذا را با لذّت بخورد و ما این را با اشتها اشتباه کرده‏ایم. اگر کسى بخواهد مزاجى سالم داشته باشد، باید تداخل نکند و بین دو غذا چیزى نخورد. مثلاً کسى که ساعت ۱۰ صبح میوه خورده است، مسلّماً ساعت ۱۲ به این درجه گرسنه نشده است و غذا به‏طور کامل جذب نمى‏شود.
بوعلى سینا در اوّلین دستور بهداشتى خود مى‏گوید:

تَوَقَّ إذَا اسْتَطْعَمْتَ إدْخالَ مُطْعَمٍ‏
عَلى‏ مُطْعَمٍ مِنْ قَبْلِ فِعْلِ الْهَواضِمِ‏

– اگر غذا خوردى، پیش از هضم کامل، از خوردن چیزى روى آن بپرهیز.

امیرالمؤمنین ‏علیه السلام ‏درباره‏ى استفاده‏ى مؤمن از دنیا مى‏فرماید: «وَ یَقْتاتُ مِنْها بِبَطْنِ الإْضْطِرار » (۱۴) یعنى، وقتى غذا مى‏خورد که گرسنگى او را بیچاره کرده باشد.
ممکن است کسى بگوید: اگر تا این درجه کسى گرسنه شود، مزاجش ضعیف مى‏شود. در جواب این اشکال، بوعلى سینا در «اشارات» مى‏گوید: اگر شنیدى که انسان صالحى با غذاى مختصر، قدرت زیادى دارد و مى‏تواند کارهاى زیادى را انجام دهد، تعجّب نکن؛ چون او از نیروى باطنى خودش استفاده مى‏کند و مثل مردم عادى انرژى را هدر نمى‏دهد.
راستى چه‏قدر این جمله باارزش است. فکر کنید که ما در روز، چند دفعه گرفتار دلهره و اضطراب مى‏شویم و تا چه اندازه نیروى ما هدر مى‏رود؟ کسى که به واسطه‏ى سکون روح از این اضطراب‏ها آسوده است نیرویى مصرف نمى‏کند تا به غذاى زیادى محتاج باشد.
کافرى که روزى چند کیلو غذا مى‏خورد، پس از مسلمان‏شدن، غذایش به یک سوم رسید. بزرگى گفت: آن وقت به علّت اضطراب روح، نیروى بیشترى مصرف مى‏کرد و غذاى بیشترى مى‏طلبید. حالا در نتیجه‏ى سکون و آرامشى که پیدا کرده است، به غذاى زیاد احتیاجى ندارد.
پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم‏ فرمود:
« اَلْجوعُ طَعامُ اللَّه یُحْیی بِهِ أبْدانَ الصِّدّیقین.» (۱۵)
«گرسنگى غذاى الاهى است که دوستان خودش را با آن زنده نگه مى‏دارد.»

سه نفر غریب به مسجد پیامبر آمدند. دو نفرشان را اصحاب به میهمانى بردند. جبرئیل آمد و گفت: نفر سوم میهمان خداست و باید در مسجد بماند. صبح که اصحاب به مسجد آمدند، پرسیدند: تو میهمان خدا بودى، از بهشت براى تو چه آوردند؟ گفت: هیچ. پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم فرمود: «اَلْجوعُ طَعامُ اللَّه».
غذاى خدایى، چلوکباب و جوجه‏کباب و این‏ها نیست. غذاى او گرسنگى است که به‏وسیله‏ى آن، روح، لطیف و قوى مى‏شود و مى‏تواند حقایقى را درک کند. حضرت على‏ علیه السلام‏ مى‏فرمود:
« اَلْبِطْنَةُ تَمْنَعُ الْفِطْنَة.» (۱۶) «پُرخورى مانع هوشمندى است.»

جوع، رزقِ جانِ خاصانِ خداست‏
کى زبونِ هم‏چو تو گیجِ گداست؟
تو نه‏اى زان نازنینانِ عزیز
که تو را دارند بى جوز و مویز
کاسه بر کاسه است و خوان بر خوان مدام‏
از براى این شکم‏خوارانِ عام‏

مستخدم یکى از هتل‏ها مى‏گفت: شبى ۲۰۰ – ۳۰۰ تا مرغ که از جلوى میهمان‏ها زیاد مى‏آید در خرابه‏ى پهلوى هتل براى سگ‏ها مى‏ریزیم. شما را به خدا! این‏همه انرژى صرف‏کردن براى شکم، از پستى نیست؟
مابه‏الامتیاز انسان بر سایر حیوانات، هوش و درک است. آیا سزاوار است که با خوردن چند لقمه بیشتر، هم‏دوش حیوانات شویم؟
بزرگان با خوردن غذاى بسیط چون این دلهره‏ها را نداشتند سالم بودند و با آرامش روح، عمرى طولانى را طى مى‏کردند؛ ولى این آقا به واسطه‏ى پُرخورى، چربى خونش بالا رفته و چون لوزالمعده خسته شده و قند خون را تنظیم نمى‏کند، مرض قند گرفته است و باید فقط نان سوخته بخورد و از همه‏ى غذاها و میوه‏ها محروم است.
قدیمى‏ها مى‏گفتند: کم بخور، همیشه بخور. این روش انسان‏هاست ولى این بدبخت مى‏گوید: من جانم را هم براى شکمم مى‏خواهم، سر و جان فداى شکم! توجّه بفرمایید که تا چه اندازه ممکن است یک انسان انحطاط پیدا کند. از خداوندِ عالَم بخواهید که به ما رحم کند و از این خواب غفلت بیدار شویم.
ما به جاى آن‏که از راه‏هاى طبیعى وارد شویم، وقتى سخن از بهداشت به میان مى‏آید، تصوّر مى‏کنیم که باید زیاد غذاى گوشتى بخوریم و کره و مرباى صبح فراموش نشود و ساعت ۱۰ صبح هم میوه و شیرکاکائو بخوریم و از این قبیل.

گفت: خوش وردى به دست آورده‏اى‏
لیک سوراخ دعا گم کرده‏اى‏

مطلب این‏ها نیست. بهداشت، علم است و کتاب‏ها درباره‏ى آن نوشته شده است. باید از آن‏ها استفاده کنیم. عجبا! ما حاضریم ساعت‏ها از عمر عزیز را به تماشاى تلویزیون بگذرانیم ولى حاضر نیستیم یک ساعت یک کتاب بهداشتى را مطالعه کنیم.
قسمت دوم سفارش مولى‏ علیه السلام‏ به امام حسن‏ علیه السلام ‏این است:
« وَ لا تَقُمْ عَنْهُ إلّا وَ أنْتَ تَشْتَهیه » (۱۷) ؛ «پیش از آن‏که سیر شوى دست از غذا بدار.»
امروز در کتاب‏هاى بهداشتى مى‏نویسند: آن مقدار از غذا که کم‏ترین سنگینى ایجاد کند زائد است؛ یعنى گاهى در نتیجه‏ى زیاده‏روى در غذا، انسان خیلى سنگین مى‏شود و گاهى مختصرى سنگین مى‏شود ولى باید غذا را به مقدارى مصرف کرد که حالت انسان با پیش از خوردن غذا هیچ فرق نکند. البتّه خیلى مشکل است ولى اگر انسان به سلامت خودش علاقه داشته باشد، باید این رنج را تحمّل کند و پس از گذشتن مدّتى، عادت مى‏شود.
سومین موضوعى که مولى‏ علیه السلام‏ فرمودند، این است که:
« جَوِّدِ الْمَضْغ » (۱۸) ؛ «غذا را کاملاً بجو.»

تنها چیزى که از دستگاه هاضمه در اختیار انسان است، دندان است که اگر انسان غذا را خوب و آهسته بجَوَد، گرفتار امراض هاضمه نمى‏شود و اگر در این قسمت سهل‏انگارى کند چون معده نمى‏تواند کار دندان را (که از جنس استخوان است) انجام دهد فرسوده مى‏شود و امراض بسیارى به‏وجود مى‏آید.
پیامبر اکرم‏ صلى الله علیه وآله وسلم ‏فرمودند:
« اَلْمِعْدَةُ بَیْتُ کُلِّ داء » (۱۹) ؛ «معده خانه‏ى همه‏ى مرض‏هاست.»

امام‏ علیه السلام‏ در قسمت پایانى مى‏فرماید: « وَ إذا نِمْتَ فَاعْرِضْ نَفْسَکَ علَى الْخَلاء. » (۲۰)؛ « موقع خواب، به مستراح برو »
سپس مى‏فرماید:
« فَإذَا اسْتَعْمَلْتَ هذِهِ الْأرْبَعَ اِسْتَغْنَیْتَ بِها عَنِ الطِّبّ » (۲۱) ؛ «اگر این چهار کار را کردى، از مراجعه به طبیب بى‏نیاز خواهى شد.»

در صورتى که برنامه‏ى بهداشتى کامل شد، نوبت به برنامه‏ى علمى مى‏رسد. معلّم هر رشته‏اى باید در رشته‏ى خودش در سطح عالى باشد؛ مثلاً اگر ریاضى تدریس مى‏کند، در این فن باید مقام عالى را دارا باشد.
در این مرحله باید فنّ معلّمى را بداند چون عالم غیر از معلّم است. معلّمى مى‏گفت: در مدرسه‏اى، ریاضى درس مى‏دادم و در کلاس بچّه‏ها مرا کلافه کرده بودند. دو جلسه به کلاس روش تدریس ریاضى رفتم؛ کلاس براى من بهشت شد. پس باید روش تدریس را آموخت.
در کشورهاى پیش‏رفته، پروفسور علوم تربیتى در کلاس اوّل با ۸ دانش‏آموز کار مى‏کند و با او تا کلاس دوازدهم مى‏رود و دوباره برمى‏گردد به کلاس اوّل.
راستى، ما مى‏خواهیم چه‏کار کنیم؟ آیا جنون دیگران مجوّز جنون ما مى‏شود؟ اگر کسى سواد ندارد و از فنون معلّمى هم بى‏بهره است و معلّمى را قبول کرده است، آیا ما هم باید راه او را برویم یا با مسؤولیّتى که داریم، باید خودمان را مجهّز کنیم؟

من نمى‏گویم سمندر باش یا پروانه باش‏
چون به فکر سوختن افتاده‏اى، جانانه باش‏

چه‏قدر خوب است کمى فکر کنیم و ببینیم چه پُست حسّاسى داریم و با یک غفلت کوچک چه گرفتارى‏هایى خواهیم داشت!
بعد از مرحله‏ى جسمى و علمى، به پرورش روحى نوبت مى‏رسد که اگر این نشد بر فرض که معلّم در آن دو مرحله هم کامل باشد پشیزى ارزش ندارد. بالفرض معلّمى که سالم و قوى باشد و به بچّه‏ها هم ابداً توهین نکند و در ریاضیّات هم استادالاساتید و در ادبیّات هم بهتر و بالاتر از سعدى باشد اگر از معنویّت بهره نداشته باشد و مادّیّات در نظرش ارزش داشته باشد سگى است که به‏صورت انسان درآمده است. همه شنیده‏ایم که پیامبر اکرم‏ صلى الله علیه وآله وسلم ‏فرمودند: « الدُّنْیا جیفَةٌ وَ طالِبُها کِلابٌ » (۲۲) ؛ « دنیا مُردار است و هر کس دنبال آن برود، سگ است. »

اگر به خود بیاییم، با کمى فکر در این جمله، شاید تصدیق کنیم که مصداق این فرمایش پیامبریم و خداى ناکرده سگى هستیم که به‏صورت انسان درآمده‏ایم. ممکن است کسى از این مطلب تعجّب کند. علّتش آن است که این آدم هنوز قدر و قیمت روح را نفهمیده و نمى‏داند که اگر علم اوّلین و آخرین را بداند و گرفتار ملکات رذیله باشد، ضررش براى انسان‏ها از یک گرگ درنده هم بیشتر است؛ چون گرگ یک گوسفند را از گله مى‏برد ولى این آقاى دکترِ بى‏معنویّت، هزارها انسان را فداى پول مى‏کند . ما باید بدانیم که اگر کسى غیر از مادّیّات چیزى نفهمیده است در صورتى‏که عبادت جنّ و انس را هم بیاورد به رو در آتش جهنّم مى‏افتد.
پیامبر اکرم‏ صلى الله علیه وآله وسلم فرمودند: « فرداى قیامت عدّه‏اى از امّت مرا مى‏آورند که: کانوا یُصَلّونَ وَیَصومونَ وَ یَأْخُذونَ وَهْناً مِنَ اللَّیْل نماز مى‏خواندند و روزه مى‏گرفتند و شب‏ها به نماز شب مشغول بودند. دستور مى‏رسد که آن‏ها را به جهنّم ببرند. » عرض کردند: یا رسول اللَّه، با این صفات چگونه آن‏ها جهنّمى هستند؟! فرمودند: « لکِنَّهُمْ إذا لاحَ لَهُمْ شَیْ‏ءٌ مِنَ الدُّنْیا وَثَبوا عَلَیْه » (۲۳) علّتش این است که به دنیا و مادّیّات حریص بودند. آرى:

ناکس و کس، هر که حرص مال دارد، دوزخى است‏
عود و سرگین، هر چه در آتش فتد، خاکستر است‏

آن جوان بى‏سوادِ بى‏دین که به دنیا علاقه دارد، جهنّمى است. آن آقاى دانشمند هم که مادّیّات در نظرش ارزش دارد، در جهنّم است. کسى که از این منجلاب بیرون بیاید، وجودش منشأ برکات مى‏شود.
همین الآن که ما این‏جا نشسته‏ایم و در این مطالب بحث مى‏کنیم، براى آن است که یک نفر به‏نام روزبه از مسائل مادّى بیرون آمده بود و خودش را به آن مزخرفات نفروخته بود.
یکى از معلّمان گفت: بعد از فوت ایشان، براى تسلیت به بازماندگانش به زنجان رفتیم. فرّاش مدرسه‏ى توفیق که مرحوم آقاى روزبه قبل از آمدن به تهران مدیر آن مدرسه بود گفت: حقوق ایشان ۲۷۰۰ تومان بود؛ ولى به مادر و خواهرش وانمود کرده بود که حقوقش ۱۷۰۰ تومان است و چون عائله‏ى من هفت نفر بود، ماهى ۱۰۰۰ تومان بقیّه را به من مى‏داد. این واقعیّت را گفتم تا بدانید که روزبه چه شخصیّتى بود وگرنه حالا که او نیست تا براى خوش‏آمدنش این مطلب را گفته باشم.
این یک نوع زندگى است. یکى هم زندگى ما بیچاره‏هاست که با چند اتاق خواب و چند قطعه فرش و یک سند مالکیّت دل‏خوشیم تا بعد از مرگ، انحصار وراثت بدهند و همه را ببلعند. به خدا قسم که اگر به‏جاى عمل به کارهاى تشریفاتىِ دین با دین واقعى آشنا مى‏شدیم، هم دنیا داشتیم و هم آخرت. تنها راه رسیدن به این مقصود، آشناشدن با یک انسان است که عملش راهنماى ما باشد. پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم‏فرمودند: « مَنْ طَلَبَ شَیْئاً وَ جَدَّ وَجَدَ » (۲۴) جوینده، یابنده است. ما هم اگر در جست‏وجوى انسان حقیقى باشیم، مى‏توانیم او را پیدا کنیم تا با مصاحبتش خود را نجات دهیم و در نتیجه دیگران را بسازیم وگرنه، عمر را ضایع کرده‏ایم و با دست خالى از دنیا خواهیم رفت.

وَ صَلَّى اللَّهُ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهرین‏


پاورقی :
۱) دیوان امام على‏علیه السلام: ۲۴٫
۲) بحارالأنوار ۵۴: ۶۱٫
۳) غررالحکم: ۴۷۶ : «ملاک کارها حسن عاقبت آن‏هاست.»
۴) بحارالأنوار ۳۲: ۱۹۲٫
۵) مجموعه‏ى ورّام ۲: ۱۲۷٫
۶) من‏لایحضره الفقیه ۲: ۶۲۱٫
۷) نجم (۵۳): ۴٫
۸) رک. بحارالأنوار ۲: ۲٫
۹) رک. عوالى اللآلى ۱: ۴۵۲٫
۱۰) بقره (۲): ۱۹۵٫
۱۱) نهج‏البلاغه، حکمت ۷۳ .
۱۲) نهج‏البلاغه، حکمت ۲۷۹٫
۱۳) خصال: ۲۲۹٫
۱۴) نهج‏البلاغه، حکمت ۳۶۷٫
۱۵) دفتر چهارم مثنوی معنوی
۱۶) غررالحکم، ح ۳۴۴٫
۱۷) خصال: ۲۲۹٫
۱۸) همان.
۱۹) بحارالأنوار ۵۹: ۲۹۰٫
۲۰) خصال: ۲۲۹٫
۲۱) خصال: ۲۲۹٫
۲۲) بحارالأنوار ۸۴ : ۲۸۸٫
۲۳) بحارالأنوار ۷۴: ۱۸۸٫
۲۴) غررالحکم، ح ۸۴۹۰ .