بسم اللَّه الرّحمان الرّحیم

 

« لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنینَ إذ بَعَثَ فیهِمْ رَسولاً مِنْ أنْفُسِهِمْ یَتْلو عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَة »

با این‏که نعمت‏هاى الاهى به‏قدرى زیاد است که نمى‏شود آن‏ها را شماره کرد، براى هیچ‏یک از آن‏ها خداوند عالَم بر کسى منّت نگذاشته و فقط در این آیه براى فرستادن پیامبرى که به تربیت و تعلیم مؤمنان اقدام مى‏کند بر آنان منّت گذاشته است. قابل توجّه است که تربیت بر تعلیم و پرورش بر آموزش مقدّم آمده است. پس سزاوار است ما هم به‏جاى گفتن « تعلیم و تربیت » و « آموزش و پرورش » بگوییم: تربیت و تعلیم و نیز پرورش و آموزش. این درست است؛ ولى باید بدانیم که با جلوانداختن کلمه‏ى تربیت بر تعلیم و پرورش بر آموزش دردى دوا نمى‏شود؛ بلکه باید عملاً تحصیل اخلاق را بر تحصیل علم مقدّم بداریم تا به مقصد برسیم.

 متأسّفانه از زمین تا آسمان را فقط حرف پُر کرده است! خیال مى‏کنیم که اگر بگوییم: چون در این آیه « یزکّیهم » را بر « یعلّمهم » مقدّم داشته است و ما هم باید، به‏جاى تعلیم و تربیت، تربیت و تعلیم بگوییم، مشکل حل مى‏شود. در حالى‏که این‏طور نیست! با گفتنِ حلوا حلوا، دهان شیرین نمى‏شود؛ بلکه با تهیّه‏ى آرد و شکر و روغن و صرف وقت، باید حلوا را پخت و خورد تا دهان شیرین شود.

 

نام فروردین نیارد گل به باغ

شب نگردد روشن از نام چراغ

 

ممکن است کسى که در مسائل تربیتى وارد نیست، بگوید: از حالا، پیش از درس الفبا، باید به بچّه‏ها اخلاق درس بدهیم. باید بدانیم که راه این نیست؛ راه همان است که امام صادق‏علیه السلام‏فرمودند:

«کُونوا دُعاةَ النّاسِ بِأعْمالِکُم. » ؛ مردم را با عمل خودتان ( به خوبى‏ها ) دعوت کنید.

 معلّم باید داراى اخلاق پسندیده و صفات والا باشد تا بتواند انسان‏هاى شایسته‏اى را بسازد وگرنه، کم‏ترین نتیجه‏اى از درس اخلاق، حاصل نخواهد شد.

دامن‏آلوده اگر خود همه حکمت گوید

از سخن‏گفتن نیکوش، بَدان بِه نشوند

مرد پاکیزه اگر خود بنشیند خاموش

همه از سیرت نیکوش، نصیحت شنوند

 

ممکن است کسى بگوید: معلّم، اوّل باید خوبى‏ها و بدى‏ها را بداند تا بتواند از بدى‏ها دورى کند و به خوبى‏ها آراسته شود و براى این کار، باید به او اخلاق درس بدهند. باید دانست که اگر معلّم خودش درد انسان‏شدن را نداشته باشد، درس بالاترین معلّم اخلاق کم‏ترین اثرى در او نخواهد داشت؛ زیرا عالى‏ترین معلّم اخلاق، خاتم انبیاصلى الله علیه وآله وسلم‏است و براى تکمیل اخلاق هم مبعوث شده است؛ ولى افرادى که زمینه‏ى انسان‏شدن را نداشتند با این‏که سال‏ها پاى سخن آن بزرگوار بودند کم‏ترین نتیجه‏اى را نگرفتند؛ بلکه از بد هم بدتر شدند. آرى:

 

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست

در باغ لاله روید و در شوره‏زار خس

 اوّلین شرط معلّم این است که روح انسانیّت داشته باشد و بعد فکر کند که چرا شغل معلّمى را انتخاب کرده است. اگر براى گذراندن زندگى است، بداند خیلى اشتباه کرده است؛ چون با شغل‏هاى دیگر مى‏تواند چندین برابر درآمد یک معلّم را به دست آورد. کسانى که در شغل‏هاى دیگر رفتند و میلیون‏ها تومان به‏دست آوردند، استعدادشان از معلّمان بیش‏تر نبود. اگر هم براى شهرت است تا مردم بگویند: فلانى معلّم خوبى است این هم امر موهومى است که هیچ دردى را دوا نمى‏کند.

 پس قبل از شروع به کار، باید کمى فکر کنیم که: چرا ما شغل معلّمى را انتخاب کرده‏ایم؟

 اگر انسان بفهمد که بشر مرگ ندارد و زنده‏ى جاوید است و آن‏چه در عالم بعد وسیله‏ى آرامش و آسایش اوست، انسان‏سازى است که برنامه‏ى پیامبران بود و عالم وجود براى همین درست شده است، این شغل را بر هر شغلى ترجیح خواهد داد و با جان و دل به آدم‏سازى مشغول مى‏شود و به مقتضاى مُعْطِی الشَّیْ‏ءِ لا یَکونُ فاقِداً لَه ( دهنده‏ى یک چیز خود نمى‏تواند آن را نداشته باشد )، به خودسازى مشغول مى‏شود و اگر به دانسته‏هاى خویش عمل کند، خداوندِ عالَم به او کمک مى‏کند تا چیزهایى را هم که نمى‏داند بیاموزد.

« مَنْ عَمِلَ بِما عَلِمَ وَرَّثَهُ اللَّهُ عِلْمَ ما لَمْ یَعْلَمْ. » ؛ کسى که به آن‏چه مى‏داند عمل کند، خداوندِ عالَم آن‏چه را که نمى‏داند به او مى‏آموزد.

اگر این مقدّمات فراهم شود، هر روزِ چنین کسى از روزِ پیش او بهتر خواهد شد و چه نیکو گفته است شاعر که:

مگذران هر روز را یک‏سان که خوش گفت آن‏که گفت:

واى بر آن کِش دو روز از عمر یک‏سان بگذرد!

 براى آن که این کار دوام پیدا کند، باید در شبانه‏روز ساعتى را به فکر اختصاص بدهیم و بهترین وقت آن بعد از نماز صبح است و این حتّى یک روز هم نباید تعطیل شود. مسلّماً انسانى که این برنامه را دارد و همه‏روزه در فکر بهبود روح خود است، مى‏داند که مَثَل معلّم مدرسه‏اى که به نام دین تأسیس شده است، مَثَل کسى است که روپوش سفید پوشیده است که اگر یک خال سیاه در آن باشد، خود را نشان مى‏دهد؛ امّا کسى که روپوش سیاه دارد، لکّه‏هاى سیاه – هر قدر هم در آن باشد معلوم نمى‏شود. این معلّم در گفتار و حرکات و سکناتش دقّت مى‏کند و امکان ندارد حتّى وقتى با دوستش تنهاست به شوخى هم یک کلمه‏ى سبک به او بگوید؛ چون پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم‏فرمودند:

« إنَّ اللَّهَ حَرَّمَ الْجَنَّةَ عَلى کُلِّ فَحّاشٍ بَذِیٍّ. » ؛ کسى که حرف زشت از دهانش بیرون آید، داخل بهشت نمى‏شود.

 آن‏حضرت نفرموده است که در حضور دیگران نباید حرف سبک زد؛ بلکه به‏طور مطلق مى‏فرماید: مسلمان نباید حرف زشت از دهانش بیرون آید.

 مرحوم آقاى حاج میرزا ابوالفضل قمى گفت: خدمت مرحوم استاد آقاى حاج شیخ ابوالقاسم کبیر رسیدم. ایشان، به احترام من، به تمام قامت ایستادند. عرض کردم: این‏جا که کسى نیست تا به‏خاطر حضور او، به بنده احترام کنید. فرمودند: خودمان که هستیم! خیلى این جمله جالب است. یعنى ما دو نفر انسان‏ایم و باید یک‏دیگر را احترام کنیم.

 دیگرى گفت: کُردى را در حمام دیدم که همه را احترام مى‏کرد. پرسیدم: مگر این‏ها خویش یا دوست تواند؟ گفت: نه؛ ولى هر انسانى قابل احترام است.

 اساساً مسلمانى که مى‏داند: « ما یَلفِظُ مِنْ قَوْلٍ إلّا لَدَیْهِ رَقیبٌ عَتید» ؛ « ( انسان ) هیچ کلمه‏اى را نمى‏گوید؛ مگر آن که ثبت مى‏شود » ، باید خیلى مواظب گفته‏هاى خودش باشد.

 دلقک ناصرالدّین شاه را بعد از مرگ در خواب دیدند. پرسیدند: به تو چه گذشت؟ گفت: هر چه را به شوخى گفته بودیم، جدّى پاى ما نوشتند!

 کمى دقّت کنید! مبادا در پایان زندگى متوجّه شویم که جوانى و بهترین دوره‏ى عمر را صرف معلّمى کردیم؛ صبح زود به مدرسه آمدیم و شب تا دیر وقت به تصحیح ورقه مشغول بودیم و رنج‏هاى دیگر را تحمّل کردیم؛ ولى چون کارمان حساب‏شده نبود، باید با دست خالى از دنیا برویم و خسرالدّنیا و الآخرة باشیم! زهى شقاوت و بدبختى!

در مقابل این افراد، معلّمى که با هدف انسان‏سازى این شغل را قبول کرده و تربیت خودش را بر تربیت دانش‏آموزان مقدّم مى‏دارد چون مى‏داند که ذات نایافته از هستى بخش نمى‏تواند هستى‏بخش باشد و باید عملش سازنده‏ى دیگران باشد لحظه‏اى از کنترل اعمال و افعال خودش غفلت نمى‏کند.

 پس از مرگ آقاى روزبه، معلوم شد که بینَ‏الطلوعین در دبستان علوى به چند نفر از معلّمین، روش تدریس تاریخ را یاد مى‏داد! آیا پول مى‏گرفت؟ آیا براى شهرت این کار را مى‏کرد؟ آیا اگر انسان با این افراد معاشر باشد، درس خلوص نمى‏گیرد؟

 ایشان مرحوم شاه‏چراغى را ساخت که بیست و شش دختر دیپلمه به‏وسیله‏ى آن مرحوم تربیت شدند و به‏دست آنان تا حالا هزارها نفر ساخته شده‏اند و با تصاعد هندسى، در آینده میلیون‏ها دختر مسلمان تربیت خواهند شد.

 آیا ساختن این افراد وظیفه‏ى ما نیست؟ آیا ارمنى‏ها و یهودى‏ها و بهایى‏ها باید مسلمان بسازند؟ اگر وظیفه‏ى ما است و مثل نماز بر ما واجب عینى است، باید بدانیم که تا خود را قبلاً نساخته باشیم، امکان ندارد که بتوانیم دیگران را تربیت کنیم.

 بنابراین، از این ساعت، با همّتى خلل‏ناپذیر باید در اصلاح خود بکوشیم که امیرمؤمنان‏علیه السلام‏فرمودند:

« وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدِّبُها أحَقُّ بِالإْجْلالِ مِنْ مُعَلِّمِ النّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِمْ. » ؛ « آموزگار نفس خود و تربیت‏کننده‏ى آن بیش‏تر شایسته‏ى احترام است تا آموزگار و تربیت‏کننده‏ى دیگران. »

اصلاً فرض کنید که ما معلّم نیستیم؛ آیا یک انسان نباید اختیار زبانش را داشته باشد؟ شیخ بهایى مى‏گوید:

گوش بگشا، لب فرو بند از مقال

هفته‏هفته ماه‏ماه و سال‏سال

صَمْت عادت کن که از یک گفتنک

مى‏شود زنّار این تحت‏الحَنَک

رو نشین خاموش چندان اى فلان

که فراموش‏ات شود نطق و بیان

 

اگر بتوانیم از آفات زبان در امان بمانیم، موجودى مفید و مؤثّر خواهیم شد و قدرت وجودى ما چندین برابر مى‏شود و بر نسل‏هاى بعد اثر خواهیم گذاشت و بالعکس، اگر خداى نکرده زبان در اختیار ما نباشد و با بى‏بند و بارى دنیا را بارى به هر جهت بگذرانیم، اثر اعمال بد ما به‏طور غیرمستقیم در دانش‏آموزان منعکس خواهد شد و معلوم نیست که تا کجا گرفتار خواهیم بود!

براى خودسازى باید سعى کنیم که صفات رذیله مانند بخل و حرص و حسد را از خود دور کنیم تا صفات حسنه به جاى آن‏ها بیاید که دیو چو بیرون رود، فرشته درآید.

 … و منشأ همه‏ى صفات رذیله دوستى دنیاست؛ چنان‏که پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم‏فرمودند:

 « حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کُلِّ خَطیئَة.» ؛ « دوستى دنیا بالاتر از همه‏ى بدى‏هاست »

 پس اگر کسى بخواهد از بدى‏ها دور بماند، باید دوستى دنیا را از قلبش بیرون کند. وقتى صحبت از دنیا مى‏شود، مردم تصوّر مى‏کنند که مقصود دوستى مال و مقام و زن و بچّه و مانند این‏هاست؛ ولى باید بدانیم که دنیا به معنى ماسوى‏اللَّه است. هر چه غیر خدا باشد، دنیاست. چه‏بسا ممکن است آدمى به خانه و زن و بچّه وابستگى نداشته باشد؛ ولى خود را دوست داشته باشد! چون خودش غیر خداست، باز دنیا را دوست داشته است. او براى خودخواهى، ممکن است گناهانى بزرگ مرتکب شود.

 کسى که خودش را دوست دارد مسلّماً تعریف و تکذیب مردم براى او فرق مى‏کند و بین شخصى که او را احترام یا به او توهین مى‏کند، کاملاً فرق مى‏گذارد و همین روحیّه ممکن است منشأ انجام خلاف‏هایى شود.

 ملاحظه بفرمایید؛ یک معلّم اگر خداى نکرده، این حال در او باشد مسلّماً بین بچّه‏اى که پدرش به او احترام کرده و بچّه‏اى که پدرش به او توهین کرده است، فرق مى‏گذارد. از نظر یک « انسان » این گناه بزرگى است که منشأ آن، دوست‏داشتن خود است که همان حبّ دنیا و علّت هر گناهى است.

 اى آقاى معلّم! این بچّه چه گناهى کرده است که او را با دیگران فرق مى‏گذارى؟ منشأ این عمل، بت‏پرستى توست؛ زیرا نفْست براى تو بتى است که او را مى‏پرستى!

 

گر تو بیش از او درآیى در نظر

خویشتن را از بتى باشى بَتَر

مدح و ذمّ‏ات گر تفاوت مى‏کند

بتگرى باشى که او بت مى‏کند

 راستى، در این یک میلیارد مسلمان چند نفر را سراغ دارید که مدح و ذمّ مردم در نظرشان مساوى باشد؟ چرا مساوى نیست؟ چون خودش را دوست دارد و گرفتار حبّ دنیایى است که پیامبر درباره‏ى آن فرموده: « رَأْسُ کُلِّ خَطیئَة ». این آدمى که خودش را دوست دارد و از خود بیرون نیامده است، آیا ممکن است که خدا در وجودش راه پیدا کند؟! خدا با هیچ‏چیز سنخیّت ندارد و انسانى که از خودش خالى نشده است، راهى به خدا پیدا نمى‏کند.

 ممکن است کسى بگوید: من از خودم بیرون آمده‏ام. باید به او گفت: ناله‏ى مرغ گرفتار نشانى دارد. اگر کسى به این‏جا رسیده باشد، داراى شرح‏صدر مى‏شود و حوادث و ناملایمات در او اثر نمى‏کند.

 قرآن مى‏فرماید:

« فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلإْسْلام وَ مَنْ یُرِدْ أنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماء. »

 

 آرى،

 

دریاى فراوان نشود تیره به سیل

عارف که برنجد تُنُک‏آب است هنوز

 براى به‏دست‏آوردن این حال، باید الگویى را انتخاب و از او پیروى کنیم. عالى‏ترین الگوى انسانیّت حضرت خاتم‏الانبیاصلى الله علیه وآله وسلم‏است که قرآن مى‏فرماید:

« لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَة.» ؛ « همانا پیامبر خدا براى شما الگوى نیکویى است. »

 حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام‏مى‏فرماید:

« به پیامبر خویش اقتدا کنید که از همه نیکوتر و پاکیزه‏تر است. »

 مولاعلیه السلام‏در دنباله‏ى سخن مى‏فرماید:

« به‏راستى که وجود مبارکش سرمشقى براى  جویندگان حقیقت است و شایسته است که خود را به آن بزرگوار منسوب و شیوه‏ى زندگى او را دنبال کنیم؛ زیرا محبوب‏ترینِ بندگان نزد خداى تعالى کسى است  که قدم به‏جاى قدم پیامبرش بگذارد و از آن حضرت پیروى کند. دنیا براى او مانند لقمه‏ى بى‏مزه‏اى بود که ابداً به آن توجّهى نداشت. پهلوهایش از همه لاغرتر و شکمش از همه گرسنه‏تر بود.»

 وقتى این جمله‏ى مولاعلیه السلام‏را مى‏شنویم، بدون دقّت از آن مى‏گذریم و فکر نمى‏کنیم که اگر ما امّت این پیغمبریم، باید شباهتى به او داشته باشیم؛ امّا مردم افسارگسیخته که نمى‏خواهند انسان باشند به‏جاى آن‏که کمى در این جملات فکر کنند و روش زندگى خود را تغییر دهند، مى‏گویند: برو بابا! آخوندها خودشان چنین و چنان‏اند!

 در جواب بگویید: مگر آن‏ها معصوم‏اند که عملشان حجّت باشد؟ فرض کن که همه‏ى آن‏ها هر شب مشروب مى‏خورند؛ آیا این دلیل مى‏شود تا تو هم مشروب بخورى؟! اگر همه‏ى آن‏ها هر شب به دزدى بروند، تو هم باید دزد شوى؟

 مولاعلیه السلام‏در ادامه مى‏فرماید:

« دنیا بر او عرضه شد و نپذیرفت. چون خداى تعالى دنیا را دشمن مى‏دارد و به خوارى از آن یاد مى‏کند، او نیز آن را پست شمرد و از پذیرفتنش امتناع ورزید. ما نیز اگر با خدا و رسول او سر پیکار نداریم چگونه آن‏چه را دشمن داشته‏اند، دوست مى‏داریم و به آن‏چه خوار و زبون شمرده‏اند، دل مى‏بندیم؟ »

« وَ لَوْ لَمْ یَکُنْ فینا إلّا حُبُّنا ما أبْغَضَ اللَّهُ وَ رَسولُهُ وَ تَعْظیمُنا ما صَغَّرَ اللَّهُ وَ رَسولُهُ لکَفى بِهِ شِقاقاً للَّهِِ وَ مُحادَّةً عَنْ أمْرِ اللَّه. »

« اگر در وجود ما تنها این صفت وجود داشته باشد که دنیایى را که خدا و رسولش دشمن مى‏دارند، دوست بداریم و آن‏چه را که خدا و رسولش کوچک شمرده‏اند بزرگ بدانیم، در این صورت، بر اعلان جنگ با خدا کفایت مى‏کند. »

 معناى این سخن این است که لازم نیست مشروب بخوریم و دزدى کنیم تا دشمن خدا و رسول باشیم، همین‏که مادّیّات در نظر ما مهمّ است، دشمن خدا و پیامبر اوییم.

بعد مى‏فرماید:

« رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم‏روى خاک غذا مى‏خورد و چون بردگان مى‏نشست و به دست خود بر کفش پینه و بر جامه وصله مى‏زد؛ بر مرکب بى‏پالان سوار مى‏شد و دیگرى را بر ترک خود مى‏نشاند. روزى پرده‏اى را که عکس داشت بر در اتاق دید. فرمود: این پرده را از نظر من دور کنید؛ هر وقت آن را نگاه مى‏کنم، به یاد دنیا و تجمّلاتش مى‏افتم. »

 خوب است قدرى در این جمله فکر کنیم. مگر این پرده، چه بود که مى‏فرماید: آن را از نظر من دور کنید؟ یک پرده‏ى کرباسى با دو تا عکس! با تندى مى‏فرماید: « غَیِّبیهِ عَنّی فَإنّی إذا نَظَرْتُ إلَیهِ ذَکَرْتُ الدُّنیا وَ زَخارِفَها » ؛ ( این را از نظر من دور کن؛ هر وقت این را مى‏بینم یاد پیرایه‏هاى دنیا مى‏افتم. )

 فردى که اسیر دنیاست وقتى این جمله را مى‏شنود، مى‏گوید: مرد آن است که داشته باشد و دل نبندد. این احمق بى‏دین مى‏خواهد العِیاذباللَّه- بگوید: پیامبر مرد نبود! خدا دهنت را بشکند! چرا حاضر نیستى بگویى: من بدم و خودت را اصلاح کنى؟ الآن در هر خانه‏اى که مى‏روید، همین مظاهر پوچ و فریبنده هست. ملاحظه کنید به‏جاى آن‏که وقتى حقیقتى را مى‏شنود، مسیر زندگى‏اش را عوض کند، چه مزخرفاتى را مى‏گوید؟!

 قطعاً دیده‏اید؛ کسى یک سماور برنجى یا یک مجموعه‏ى کنده‏کارى از اصفهان خریده و گوشه‏ى اتاق گذاشته است. به او بگویید: اگر هزار سال این‏ها در اتاق تو باشد، چه دردى را از تو دوا مى‏کند؟ یا ظرف میوه‏ى مصنوعى را خریده است که انگور و پرتقال و موز در آن است و جاهلانه با افتخار مى‏گوید: به‏قدرى این‏ها طبیعى است که هر کس مى‏آید، دست دراز مى‏کند که بخورد و به او مى‏خندیم! باید گفت: دنیا به خریّت تو باید بخندد که اسیر این مزخرفات هستى.

 در منزل فردى یک قاشق چنگال چوبى یک مترى آویزان بود! صاحب‏خانه با افتخار مى‏گفت: این چنگال رستم است! بعد از چند روز، در منزل دیگرى شبیه همین چنگال را دیدیم که با تقلید از او تهیّه کرده بود.

خلق را تقلیدشان بر باد داد

اى دو صد لعنت بر این تقلید باد!

 

 پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم‏از اوّل تا آخر دنیا، نمونه‏ى کامل خلقت است. چرا از او تقلید نمى‏کنى؟! او مى‏فرمود: پرده را باز کن که به فکر دنیا نیفتم.

 مرحوم آقاى روزبه زندگى بسیار ساده‏اى داشت. یک نفر را پیدا کنید که بگوید: روزبه دیوانه بود!! اگر این را بگوید، باید به او گفت: پس همه‏ى انبیا و پیامبر و علىّ‏بن‏ابى‏طالب العِیاذباللَّه! – دیوانه بودند که به حدّاقل زندگى قناعت مى‏کردند!

 آقاى روزبه با این‏که اگر در مدرسه‏ى دیگرى درس مى‏داد، ساعتى صد تومان ( به پول آن روزها ) مى‏گرفت به دبیرستان علوى آمد و از آن‏جا پول نمى‏گرفت. در وصیّت‏نامه‏اش نوشته است: در چند سالى که من در مدرسه بودم، گاهى مهمان‏هایى مى‏آمدند که با من کار شخصى داشتند و براى آن‏ها چاى و شربت آوردند. براى این موضوع، صد و پنجاه تومان از ماترکِ من به مدرسه بدهید!

 حضرت امام صادق‏علیه السلام‏مى‏فرماید:

« کونوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونوا عَلَیْنا شَیْناً. » ؛ « آبروى ما باشید؛ نه ننگمان! »

 روزبه مایه‏ى آبروى شیعه بود؛ ولى رفتار ما آبروى شیعه را مى‏برد!

 مرحوم آقاى بروجردى مى‏فرمودند: طلبه‏ها! خلاف نکنید! خلاف شما را پاى من مى‏نویسند و خلاف مرا پاى امام صادق‏علیه السلام!

 کار ما خیلى مشکل است؛ چون در مدرسه‏اى کار مى‏کنیم که شهرت دینى دارد. اگر خداى نکرده کوچک‏ترین عمل خلافى از ما سر بزند،

 

صدمه‏اش تا کجاها مى‏رود!

 به بقیّه‏ى خطبه توجّه کنید:

« پس آن حضرت صحنه‏ى پُرفریب دنیا را از خاطر زدود و چهره‏ى آن را به یاد فراموشى سپرد تا زینت دنیا از نظرش پنهان باشد و از آن بهره نگیرد. آرى، هر که چیزى را دشمن دارد، خاطره‏اش را زشت مى‏شمارد و بدون تردید، رفتار رسول اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم‏نمایان‏گر بدى‏ها و زشتى‏هاى دنیاست؛ زیرا آن‏حضرت با عزیزان و بستگانش گرسنه سر بر بالین مى‏نهاد و با مقام ارجمندى که داشت، از زر و زیور دنیا کناره مى‏گرفت. آیا خداوند عالم این‏گونه زندگى را مایه‏ى عزّت و سربلندى پیامبرش قرار داده یا به سبب آن، او را خوار و زبون کرده است؟ اگر کسى بگوید: خدا بدین‏وسیله پیامبرش را خوار و زبون کرده است، به خداى بزرگ قسم که دروغ گفته و بهتانى عظیم زده است و اگر بگوید: گرامى داشته است، معلوم مى‏شود که دنیاداران در نظر خداوند خوار و زبون‏اند که آن‏چه را از مقرّبان درگاهش دور کرده به ایشان ارزانى داشته است. پس در زندگى به پیامبر خویش اقتدا کنید و در مسیر زندگانى او قدم بردارید. هر کس که از او پیروى نکند، دنیا و آخرتش تباه خواهد شد. »

 توجّه بفرمایید! واقعاً همین‏طور است. دنیایش از بین رفته است؛ براى آن‏که به هر جا برسد، فردى را مى‏بیند که از او بالاتر است و ناراحت مى‏شود که چرا مثل او نیست؛ چون دنیا حدّ یَقِف ندارد! آخرتش هم از بین رفته است؛ براى آن‏که دنیا و آخرت مثل مشرق و مغرب‏اند که هر قدر به یکى نزدیک شوى از دیگرى دور خواهى شد.

 با این همه، بدانید که این حرف‏ها کم‏ترین اثرى در این‏گونه مردم ندارد؛ زیرا به‏جاى آن‏که راه انسان‏ها را بروند، مى‏گویند: این حرف‏ها چیست؟! مسلمان‏ها باید بهترین زندگى را داشته باشند، آیه‏ى قرآن را هم مى‏خواند:

« قُلْ: مَنْ حَرَّمَ زینَةَ اللَّهِ الَّتی أخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْق؟ » ؛ « بگو: چه کسى زینت‏هاى الاهى را که خداوند براى بندگانش آفریده و روزى‏هاى گوارا را حرام کرده است؟ »

 آرى، اسلام دین رهبانیّت نیست؛ ولى آیا پیامبر اکرم و امیرالمؤمنین صلوات‏اللَّه‏علیهمااین آیه را نخوانده بودند؟!

 خیلى در این جمله دقّت کنید. حضرت امیر مى‏فرماید: « باید این‏طور باشى که پیامبر بود.» ؛ نمى‏گوید: او این‏طور بود و تو هر طور که مى‏خواهى باش!

 در پایان خطبه در وصف پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم مى‏فرماید:

« او با شکم گرسنه از دنیا رفت و با سلامت نَفْس به عالم آخرت وارد شد و چه بزرگ موهبتى است که خداوند کریم نعمت وجود آن‏حضرت را بر ما ارزانى فرموده است تا از او پیروى کنیم و پیوسته بر جاى گامش گام نهیم! من که على‏ام به خدا سوگند، به پیروى از آن‏حضرت، آن‏قدر بر این جامه‏ى پشمینه‏ام وصله زده‏ام که از وصله‏کننده‏اش خجالت مى‏کشم. یکى به من گفت: اى على، این کهنه‏پیراهن را رها کن. گفتم‏اش: دور شو که به صبحدم از مردم شب‏رو سپاس‏گزارى مى‏شود ( یعنى صبح قیامت معلوم مى‏شود که نیک‏بخت و سعادتمند کیست) ! »

 

هر که به شب راه رفت، صبح به منزل رسید

هر که به شب خواب کرد، خاک به سر مى‏کند

 

( سابقاً با الاغ و اسب مسافرت مى‏کردند و در مناطق گرمسیر براى آن‏که از گرما ناراحت نشوند شب راه مى‏رفتند و کسانى که شب مى‏خوابیدند، مجبور بودند که روز با ناراحتى راه را طى کنند. )

در این دستگاه عظیم آفرینش هم که انسان مى‏تواند هزارها و به‏طور تصاعدى، میلیون‏ها نفر را بسازد اگر زندگى را با چند قطعه فرش و چند سند مالکیّت معاوضه کند، راستى باید خاک بر سر کند. پیامبر و امیرمؤمنان‏علیهما السلام‏و بزرگان اشتباه نکردند، این بدبخت اشتباه کرده است و مسلّماً به مرگ که برسد، خاک بر سر خواهد کرد؛ ولى دیگر فایده ندارد.

 اگر مى‏خواهید روز حرکت از دنیا، انگشت حسرت به دندان نگزید، از همین الآن باید فکر کنید و از پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم‏پیروى کنید، راه دیگرى هم ندارد.

اى مرکز دایره‏ى امکان

وى زبده‏ى عالَم کون و مکان

تو شاه جواهر ناسوتى

خورشید مظاهر لاهوتى

یک‏دم به خود آى؛ ببین چه کسى؟

به چه بسته دل و به که هم‏نفسى؟

 همین امشب سر روى زانو بگذارید و در این بیت آخر کمى فکر کنید، شاید روزنه‏اى از عالم غیب به روى شما باز شود.

پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم‏فرمود: « هیچ‏وقت چشم را باز نکردم که امید داشته باشم پیش از مرگ بر هم گذارم. » اگر این‏طور است، هر چه زودتر باید فکرى به حال خودمان بکنیم. آیا سزاوار است که اعصاب و مغز و کلیه و کبد و قلب و دنیا و آخرتمان را از دست بدهیم تا دیگران عیش و کیف کنند؟! زهى بدبختى!

 اگر ان‏شاءاللَّه- از این خواب غفلت بیدار شویم و به خود آییم، آن وقت مى‏توانیم معلّمى باشیم که از عمر خودمان استفاده کنیم و هزارها نفر را از بدبختى نجات دهیم. آرى، معلّمى آدابى دارد که بخشى از آن در کتاب تعلیم و تعلّم در اسلام آمده است:

 ۱- ضرورت و لزوم اخلاص و پاک‏سازى نیّت، نخستینِ آداب و آیین‏هاى مربوط به معلّم و شاگرد که باید در امر تعلیم و تعلّم به‏عنوان یک امر ضرورى و قطعى مورد توجّه قرار گیرد این است که در پویایى از علم و یا بذل و اعطاى آن به دیگران داراى خلوص نیّت باشند؛ یعنى باید معلّم و شاگرد در مسیر تعلیم و تعلّم در جهت هدف الاهى و انسانى گام بردارند و هیچ‏گونه شوائب انتفاعى و مادّى را با این هدف الاهى نیامیزند؛ زیرا محور و کانون ارزش عمل و رفتار هر کس بر قَصد و نیّت و طرز جهت‏گیرى او مبتنى است. بر اساس همین قصد و نیّت است که اعمال و رفتار انسان گاهى هم‏چون کوزه‏ى شکسته‏اى فاقد ارزش و اعتبار مى‏شود و گاهى نیز همین اعمال و رفتار با نیّت و جهت‏یابى درست الاهى، مانند گوهرى گران‏بها، آن‏چنان داراى ارزش و اعتبار مى‏گردد که نمى‏توان آن را به علّت گران‏مایگى ارزیابى کرد و گاهى نیز همین اعمال و رفتار به خاطر هدف‏گیرى‏هاى نادرست و غیرانسانى به صورتِ وزر و وَبالى بر دوش  انسان سنگینى خواهد کرد و برگه‏هاى جرم و گناه فزون‏ترى را بر صفحات پرونده‏ى اعمال سیاه او اضافه مى‏کند.

 توجّه بفرمایید! این معلّم که درس داده، ورقه تصحیح کرده، خون دل خورده، شب هم تا دیر وقت در مدرسه مانده است، در ذهنش بوده که دیگران بگویند: معلّم خوبى است! او با همین یک فکر، کار را خراب کرده است. کسى که این معلّم براى خوش‏آمد او جان کنده است « لایَمْلِکُ لِنَفْسِهِ نَفْعاً وَ لا ضَرّاً وَ لا مَوتاً وَ لا حیاةً و لا نُشوراً » او حتّى مالکِ نفس خود نیست و مرگ و حیاتش به دست دیگرى است؛ در حالى‏که انسان باید براى کسى کار کند که مالک همه‏چیز اوست و در همه‏ى گرفتارى‏ها به او پناه مى‏برد.

 

از یکى گو وز همه یک سوى باش

یک‏دل و یک‏قبله و یک‏روى باش

 حقیقت معناى توحید همین است وگرنه، صِرف گفتن لا إلهَ إلّا اللَّه دردى را دوا نمى‏کند. فرمود: « مؤمن از دنیا مى‏رود ( نماز خوانده، روزه گرفته و… ) ؛ امّا یک لا إلهَ إلّا اللَّه در نامه‏ى عملش نیست.»  چرا؟ چون معناى لا إلهَ إلّا اللَّه این است که غیر از خدا مؤثّرى نیست و این بیچاره همه‏چیز و همه کس را، غیر از خدا، مؤثّر مى‏دانسته است.

 بدن مقدّس مولى‏علیه السلام‏را که در قبر گذاشتند، مقدادبن اسود نگاهى به قبر کرد و گفت: یا على، خوشا به حال تو که کشتى وجودت را به سلامت به ساحل رساندى! خیلى این جمله مهمّ است. میلیاردها بشر در دنیا مى‏آیند و مى‏روند و کشتى وجودشان در دریاى طوفانى دنیا قطعه‏قطعه مى‏شود. یک قطعه از عمر صرف گواهى‏نامه‏ى ابتدایى است؛ بعد راهنمایى، بعد دبیرستان و دیپلم و لیسانس؛ بعد زن و بچّه و شوهردادن دخترها و زن‏دادن پسرها و… یک وقت به خودش مى‏آید که کار از کار گذشته است و نمى‏تواند قدمى در راه نجات خودش بردارد!

 آرى، مرگ دروغ نیست و نشأه‏ى بعد خواهد آمد. اگر فقط این فکر براى معلّم به‏وجود بیاید، از درس‏دادنش استفاده مى‏کند و چون براى خداست، نور و روشنى پیدا مى‏کند و تا خدا خدایى مى‏کند، اثر جاودانى زحمات او در عالم بعد به او مى‏رسد و چون حقایق عالم در نظر این آدم روشن شده است، دنیا در نظرش بى‏ارزش مى‏شود و دیگر از توهین کسى ناراحت نمى‏شود و چون بالاتر از این حرف‏ها است، دائماً در حالت انبساط و خوشى است و اصلاً این مسائل پَست نمى‏تواند ذهنش را مشغول کند.

سعدى مى‏گوید:

در خاک بیْلَقان، برسیدم به عابدى

گفتم: مرا به تربیت از جهل پاک کن

 

گفتا: برو چو خاک تحمّل کن؛ اى فقیه

یا هر چه خوانده‏اى همه را زیر خاک کن

 راستى، اگر کسى با خدا باشد، آیا ممکن است این افکار پَست و پلید، او را مشغول کند؟ آرى، تا وقتى که در خودمان فرو رفته‏ایم و خودى داریم، امکان ندارد که روزنه‏اى از عالم غیب بر ما باز شود.

آن یکى آمد درِ یارى بزد

گفت یارش: کیستى اى معتمد؟

گفت: من. گفتش: برو، هنگام نیست

بر چنین خوانى، مقام خام نیست

چون تویىِّ تو هنوز از تو نرفت

سوختن باید تو را در نارِ تفت

خام را جز آتشِ هَجر و فِراق

که پزد؟ که وارهاند از نفاق؟

رفت آن مسکین و سالى در سفر

در فِراق دوست سوزید از شرر

پخته گشت آن سوخته پس بازگشت

باز گِرد خانه‏ى انباز گشت

حلقه زد بر در، به صد ترس و ادب

تا بنجْهد بى‏ادب لفظى ز لب

بانگ زد یارش که: بر در کیست آن؟

گفت: بر در هم تویى؛ اى دل‏ستان

گفت: اکنون چون من‏اى؛ اى من، درآ

نیست گنجایى دو من در یک سرا

نیست سوزن را سرِ رشته دو تا

چون که یک‏تایى، در این سوزن درآ

رشته را با سوزن آمد ارتباط

نیست درخور با جَمَل سمُّ الخیاط

کى شود باریک هستىّ جمل

جز به مقراضِ ریاضات و عمل؟

 

البتّه از خود بیرون‏آمدن کار آسانى نیست؛ ولى چون نتیجه‏اش سلامت دنیا و آخرت است و هر رنجى که در راه آن تحمّل کنیم گنجى دارد، ریاضت‏هایى که براى تحصیل آن مى‏کشیم لذّت‏بخش و گوارا خواهد بود.

یا رب، این کعبه‏ى مقصود تماشاگه کیست؟

که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

وَ صَلَّى اللَّهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهرین