بسم الله الرحمن الرحيم

مردم در امور معنوى به كمّيّت توجّه دارند؛ در حالى كه در امور مادّى دنبال كيفيّت مى روند. بشر، به طور طبيعى و فطرى براى كيفيّت اهمّيّت قائل است؛ مثلاً كسى نمى گويد: چون فلان دكتر هيكلش فربه يا قدش دراز يا سينه اش پهن يا چشمانش درشت است، پس مريض خود را پيش او ببريم! بلكه مى گويد: چون داراى تخصّص و تشخيص قوى است ـ هر چند جثّه ى كوچك داشته باشد ـ به او مراجعه مى كنيم. هم‌چنين، كسى نمى گويد: چون اين آقا خوش‌تيپ است يا عينك و كيف و كراوات دارد، پس مهندسى ساختمان را به او واگذار كنيم! بلكه مى گويد: چون مهندس خوبى است و نقشه‌هاى خوبى اجرا كرده و اهل دزدى و خيانت نيست، كار را به او مى سپاريم؛ هر چند قيافه ى جالبى ندارد. به مهندس ـ كه نصف روز وقت صرف مى كند ـ صد هزار تومان مى دهيم؛ امّا به عَمَله ـ كه از صبح تا شب زحمت مى كشد ـ صد تومان. چرا؟ چون كار مهندس كيفيّت دارد و كار عمله ندارد.

زمان انوشيروان اوضاع ايران به‌هم خورده بود. دستور داد: حكما را بياوريد تا چاره انديشى كنند. عدّه اى را خواندند. بعد كسى آمد كه جثه اش خيلى كوچك بود. انوشيروان گفت: اِه… ! اين را آورديد كه كار مملكت را درست كند؟! آن مرد ـ با اشاره به سر خود ـ گفت: اگر فكر مى خواهيد، اين‌جاست و اگر هيكل مى خواهيد، برويد به دنبال شتر! بنابراين، انسان به‌طور فطرى كيفيّت را ملاك قرار مى دهد. در امور معنوى هم بايد همين‌طور باشد؛ مثلاً با كسى بايد دوست شد كه خصوصيّات روحى برجسته اى داشته باشد؛ نه اين‌كه لباس او شيك و ظاهرش مرتّب باشد! از عالِمى استفاده بايد كرد كه با حقيقت و معنويّت باشد؛ نه اين‌كه عمامه ى بزرگ و ريش بلند داشته باشد! عبادتى بايد انجام داد كه با توجّه و اخلاص باشد؛ هر چند كم! شاگردانى بايد تربيت كرد بافضيلت و معلومات در سطح بالا؛ هر چند محدود. متأسّفانه در اين امور… اكثر مردم اسير كمّيّت‌اند و به كيفيّت توجّه ندارند و همين مسأله به جامعه ى ما لطمه زده است.

فطرت مى گويد: بايد دنبال كيفيّت رفت. دين هم همان فطرت است. حضرت اميرالمؤمنينعليه السلام مى فرمايد: كَمْ مِنْ صائِمٍ لَيْسَ لَهُ مِنْ صِيامِهِ إلاَّ الْجوعُ وَ الظَّمَأُ! وَ كَمْ مِنْ قائمٍ لَيْسَ لَهُ مِنْ قِيامِهِ إلاَّ السَّهَرُ وَ الْعَناء(۱) !

چه بسيار روزه‌دارانى كه از روزه چيزى عايدشان نمى شود، مگر تشنگى و گرسنگى و چه بسيار شب‌زنده‌دارانى كه فقط بيدارى شب و رنج و تعب نصيبشان مى شود!

چرا چنين است؟ براى اين‌كه كارشان كيفيّت ندارد. پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله وسلم فرمودند: سَلْمانُ مِنّا أهْلَ الْبَيْت سلمان از خاندان ماست.

اين جمله درباره ى هيچ‌يك از اصحاب گفته نشده است. سلمان چه داشت؟ خيلى نماز شب مى خواند؟ خيلى روزه مى گرفت؟ خيلى پول به فقرا مى داد؟ خيلى كار خير مى كرد؟ نه؛ امّا ميلياردها نورانيّت در نامه ى عملش ثبت است. ديگران به اين طرف و آن طرف مى زنند؛ ولى به پاى او نمى رسند.

پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله وسلم يك روز پرسيدند: كيست كه هر شب بيدار است؟ سلمان گفت: من. گفتند: كيست كه هر شب يك قرآن مى خواند؟ باز گفت: من. گفتند: كيست كه هميشه روزه است؟ گفت: من. اصحاب گفتند: سلمان دروغ مى گويد؛ چون شب‌ها مى خوابد و بعضى از روزها غذا مى خورد! حضرت رسول فرمودند: از خودش سؤال كنيد.از او پرسيدند. سلمان گفت: مگر شما نفرموديد:  اگر كسى شب موقع خواب سه بار سوره ى قُلْ هُوَ الله‌ را بخواند، ثواب يك ختم قرآن دارد؟ من سه بار قُلْ هُوَ الله‌ مى خوانم. مگر نفرموديد: اگر كسى اوّل ماه و وسط ماه و آخر ماه روزه بگيرد، مثل اين است كه تمام ماه را روزه گرفته باشد؟ من اين سه روز را روزه مى گيرم. مگر نفرموديد: هر كس با وضو بخوابد مثل اين است كه تا صبح به عبادت مشغول باشد؟ من هم شب‌ها با وضو مى خوابم(۲).

روزى حضرت امام حسينعليه السلام به محضر پيغمبر اكرمصلى الله عليه وآله وسلم وارد شدند. رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند: هر كس به زيارت قبر اين فرزند من برود، ثواب يك حجّ و يك عمره در نامه ى عملش مى نويسند. عايشه تعجّب كرد. يك حجّ و يك عمره؟! فرمودند: دو حجّ و دو عمره. عايشه گفت: دو حج؟! فرمودند: سه حجّ و سه عمره… تا رسيدند به اين‌جا كه گفتند: هر كس به زيارت قبر حسين من برود، خدا ثواب چهل حج و چهل عمره ى مقبول در نامه ى عملش مى نويسد. ممكن است يك نفر آدم عادى بگويد: عايشه بچّه‌دار نمى شد و با فاطمه ى زهراعليهاالسلام بد بود و حسودى اش مى شد. پيامبر هم ثواب زيارت نوه اش را زياد كرد. خير، او مرتبط با وحى است و از روى هوى سخن نمى گويد.

چو بشنوى سخن اهل دل، مگو كه خطاست

سخن‌شناس نه اى، دلبرا؛ خطا اين‌جاست

ملاك كيفيّت است. براى كسى كه معرفتش كم است، يك حجّ و يك عمره. وقتى معرفت بالا مى رود، ثواب هم بيشتر مى شود. پس يك حجّ و يك عمره هم درست است. چهل حجّ و چهل عمره هم درست است… چون ملاك پاداش‌ها، درك و معرفت است؛ يعنى كيفيّت. وقتى شما نماز مى خوانيد، مى گوييد: قربةً إلَى الله.‌ الله‌ كيست؟ خدايى كه در عرش نشسته ‌است؛ ريش دارد و نور از صورتش بالا مى رود؟! اگر معرفت درست شد، اين نماز حجاب‌ها را پاره مى كند و معراج و نردبان مى شود براى نزديكى به خدا؛ امّا اگر كسى نماز خوانده است تا مردم بگويند: نماز مى خواند، تمام نمازهايش باطل است و بعد از او، بايد كسى را اجير كنند تا نمازهايش را بخواند. با اين‌كه وضو گرفته و انگشتر عقيق به دست كرده و چشم‌ها را پايين انداخته است و ممكن است اشك هم بريزد… كيفيّت ندارد. ريا مُبطل عمل است؛ چنين شخصى بايد با دست خالى از دنيا حركت كند. انسان مى تواند ديگرى را گول بزند تا او فكر كند كه اين آدم خوبى است؛ امّا خدا را كه نمى شود فريب داد!

رازِ تو كه داناى فلك مى داند

او موى به موى و رگ به رگ مى داند

گيرم كه به زَرق، خلق را بفْريبى

با او چه كنى كه يك به يك مى داند؟

عدّه اى جمع مى شوند و مى خواهند مسجدى بسازند. يكى مى گويد: من آجرش را مى دهم. يكى مى گويد: من تيرآهنش را مى دهم. يكى مى گويد: من سنگش را مى دهم. اگر اين كار از روى ريا باشد، پولشان را دور ريخته اند. در چنين مواردى، مرحوم آقاى شالچيان مى گفت: من چيزى ندارم؛ بعد مخفيانه كمك مى كرد. مدرسه ى نيكان را او تأسيس كرد و مى گفت: تا من زنده ام، كسى نبايد بفهمد. اثر وجودى اش اين است كه الآن هزارها نفر از اين مدرسه بهره مى برند.

بنابراين، در تمام شؤون، بايد به يارى خدا… كوشش كنيم و كيفيّت عمل را بالا ببريم وگرنه كارهايمان هيچ فايده و ثمرى ندارد و در پيشگاه خدا قبول نمى شود.

خداوند در مورد اعمال كفّار مى فرمايد: وَ قَدِمْنا إلى ما عَمِلوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنثورًا(۳) و به هر گونه كارى كه كرده اند مى پردازيم و آن را (چون) گَردى پراكنده مى كنيم.

هم‌چنين مى فرمايد :وَ الَّذينَ كَفَروا أعْمالُهُمْ كَسَرابٍ بِقيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّى إذا جَاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئًا(۴) و كسانى كه كفر ورزيدند، كارهايشان چون سرابى در زمينى هموار است كه تشنه آن را آبى مى پندارد… تا چون بدان رسد، آن را چيزى نيابد.

پنجاه سال، شصت سال نماز مى خواند، روزه مى گيرد، به مكّه مى رود، پول به فقرا مى دهد… امّا روزى كه از دنيا مى رود، مى بيند در دستش هيچ نيست. چرا؟ چون كمّيّت را ملاك گرفته و نظرش به كيفيّت نبوده است. كسى كه مى تواند براى خدا كار كند كه همه چيز در دست اوست، اگر براى غير او كار كند، حماقت است.

گر برِ بت به صدقِ دل عرضه دهى نياز را

بهْ كه به زَرق در حرم جلوه دهى نماز را

گر چه براى بندگى ساكن مسجدم، ولى

بندگى خداى كو بنده ى حرص و آز را؟

اى سوى كعبه ره‌سپَر، بين به كجاست روى دل؟

شاد مشو كه همره اى قافله ى حجاز را

يكى گفت: محلّ ما در مكّه ساختمانى مشرف به مسجدالحرام بود. يك‌نفر از هم‌سفرها از غذا ايراد مى گرفت و به رئيس كاروان مى گفت: اين چيست آوردى كه بخورم؟ من بايد قوّت داشته باشم تا بروم در اين خراب‌شده (نعوذ بالله‌!!) اعمال انجام بدهم!!

ديگرى مى گفت: در چادرهاى منى بوديم. از چادر مجاور صداى داد و بيداد و فحش بلند شد. رفتيم و گفتيم: آخر شما مُحرم‌ايد؛ نبايد جدال كنيد و فحش بدهيد! گفت: اين پدر سوخته از اصفهان تا اين ‌جا گوشت‌ كوب را خودش ليسيده!!

چنين افرادى اگر هزار بار هم مكّه بروند، چه فايده اى دارد؟!

در جنگ اُحد، به پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله وسلم گفتند: قُزمان اُسْتُشْهِد . فرمودند: دَخَلَ في النّار! ديگرى آمد و گفت: قزمان در ركاب شما شهيد شد. حضرت باز فرمودند: دَخَلَ في النّار! سومى آمد و گفت: بله، رسول خدا درست مى فرمايد. نزديك مُردنش، من رفتم بالاى سرش. از شدّت درد، با نيزه شكسته اى، شكم خود را پاره كرد! خوب، خودكشى كرده و جهنّمى است. چهارمى آمد و گفت: موقعى كه از مدينه بيرون مى آمديم، گفتم: كجا مى روى؟ گفت: مى روم به يارى پيغمبر؛ ولى دفاع از قبيله‌مان هم هست! چون قدم اوّل خراب بود، آخرش هم اين شد كه خودكشى كرد و به جهنّم رفت؛ ولى مردم مى گويند به جنگ رفت و شهيد شد.

همه ى مطلب در ظاهر نيست؛ روح مى خواهد. هر چه يك جسم بى روح را بزرگ كنى و انگشتر الماس به دستش كنى، آدم نمى شود. روح عمل، روح عبادت، روح تدريس و روح اداره ى يك مدرسه خلوص است. اگر اين نباشد، هيچ فايده ندارد.

آن يكى رفته كاسبى كرده؛ اين هم آمده درس داده است… هيچ فرق نمى كند؛ همه اش مسخره است.

مرحوم آقاى حاج آقا رضا همدانى استاد مرحوم آقاى بروجردى و صاحب تأليفاتى در فقه بود. بعد از مرگ، او را در خواب ديدند. گفتند: چه شد؟ گفت: از من پرسيدند:

چه آوردى؟ گفتم: شصت سال نماز و روزه. گفتند: با اين ريش، مى خواستى نماز نخوانى؟! گفتم: كتاب‌هايى نوشتم. گفتند: براى اين‌كه فاضل بشوى و فاضل هم شدى. به ما چه مربوط است؟ گفتم: به مكّه رفتم. گفتند: موقع حركت، گفتند: اين سفر براى مزاجتان هم خوب است. نيّت ناخالص شد… من مأيوس شدم. كسى آمد و دُرّى به من داد و گفت: اين را نشان بده. پرسيدم: اين چيست؟ گفتند: در عمرت، يك‌بار به‌زيارت حضرت علىّ ‌بن‌ موسى الرّضاعليه السلام رفتى كه خالص بود.

ما مى گوييم: برويم مشهد؛ رفع خستگى هم مى شود. اين نيّت خراب است. يك كسى كنار دريا مى رود؛ ما هم مشهد مى رويم! اين زيارت ـ چون اخلاص ندارد ـ بدون كيفيّت است و مقبول واقع نمى شود.

عجيب است كه ما در امور مادّىِ زندگى، دنبال كيفيّت مى رويم؛ ولى در معنويّات، هيچ عنايتى به اين مسأله نداريم. فقط و فقط دنبال كمّيّت‌ايم. خداوند به ما توفيق بدهد كه متوجّه باشيم ملاكِ موفّقيّت براى يك انسان مسايل كيفى است؛ نه كمّى!

شخصى مى گويد: من بعد از وفات پيغمبر اكرمصلى الله عليه و آله وسلم به مدينه رفتم. وارد مسجد النّبى شدم. ديدم كسى نشسته و مردم دور او را گرفته اند و او روايت مى گويد. من گفتم: ميل دارم روايتى را كه از دو لب پيغمبر شنيده اى، براى من بگويى. تا اسم پيغمبر را شنيد، ناگهان فريادى كشيد و غش كرد. وقتى به هوش آمد، دوباره پرسيدم. مرتبه ى دوم هم غش كرد. وقتى بار ديگر به هوش آمد، گفت: من به گوش خودم از پيغمبر شنيدم كه فرمود: فرداى قيامت ‌ـ كه مردگان براى حساب برانگيخته مى شوند ـ يك نفر را مى آورند و مى گويند: در مدّت زندگى ات، چه كردى؟ مى گويد: در علم قرآن و حديث كار كردم. مى گويند: آرى؛ تا مردم بگويند: عالم است. مردم هم گفتند و نتيجه ات را گرفتى. براى ما چه آوردى؟ فَيُؤْمَرُ بِهِ إلَى النّار فرمان مى آيد: در آتش بيندازيدش)! فرد ديگرى را مى آورند (.

مى گويد: من رفتم پول پيدا كردم و در راه خدا انفاق كردم. مى گويند: تا اين‌كه بگويند: سخى است. خوب؛ گفتند. مزدت همان بود كه گرفتى. فَيُؤْمَرُ بِهِ إلَى النّار. نفر سوم را مى آورند. مى گويد: در ركاب پيغمبر جنگ كردم و كشته شدم. مى گويند: تا اين‌كه بگويند: شجاع است و گفتند. فَيُؤْمَرُ بِهِ إلَى النّار!

آقايان! نكند همه ى ما گرفتار اين درد بى درمان باشيم؟!

مطلب غير از اين‌هاست. زرنگ باشيد! هشيار باشيد! مبادا يك وقت انسان بفهمد كه در زندگى سرش كلاه رفته است! يك مقدارى دوران طفوليّت؛ بعد هم زن بگيريم؛ بعد بچّه‌دار شويم؛ بعد بچّه را به مدرسه و دانشگاه بفرستيم و زن بدهيم. آخر هيچ!

عملى را با يك نورانيّت و صفا بالا مى برند. به آسمان اوّل مى رسد. مَلَكى كه آن‌جا مأمور است، مى گويد: به سر صاحبش بزنيد؛ چون مبتلا به كِبر است (يعنى كيفيّت خراب است. جانماز، تسبيح تربت، دعا و زيارت عاشورا و … همه هست؛ امّا كِبر دارد!(

عملى را از آسمان اوّل رد مى كنند. به آسمان دوم مى رسد. مى گويند: به سر صاحبش بزنيد؛ چون حسد دارد.

اَلْحَسَدُ يَأْكُلُ الْحَسَناتِ، كَما تَأْكُلُ النّارُ الْحَطَب(۵) همان‌طور كه آتش هيزم را مى سوزاند، حسد هم اعمال را از بين مى برد.

اگر آدم حسود ـ كه وقتى كسى خانه يا ماشين مى خرد، ناراحت مى شود ـ هميشه نماز بخواند، فايده ندارد. همان كسى كه گفته: نماز بخوان، گفته است :اَلْحَسَدُ يَأْكُلُ الْحَسَنات، كَما تَأْكُلُ النّارُ الْحَطَب واقعا چه‌قدر ما بيچاره ايم!

اَلْحاسِدُ يَضُرُّ بِنَفْسِهِ قَبْلَ أنْ يَضُرَّ بِالْمـَحْسود(۶) حسود ـ قبل از اين‌كه به ديگرى صدمه بزند ـ خود را از بين برده است.

عمل سومى را مى آورند؛ مى گويند: اين نمّام است… ديگرى گرفتار بُخل است… بعدى گرفتار غرور است… عملى از هفت آسمان مى گذرد و آن را نزد پروردگار عالم مى برند. خطاب مى رسد: به سر صاحبش بزنيد كه او در باطن، غير مرا خواسته است!!

در دعاى كميل، مى خوانيم :وَ جَعَلْتَهُمْ شُهودا عَلَيَ مَعَ جَوارِحي وَ كُنْتَ أنْتَ الرَّقيبَ عَلَيَّ مِنْ وَرائِهِمْ وَ الشّاهِدَ لِما خَفِيَ عَنْهُمْ(۷) فرشتگانى را قرار داده اى كه مراقب اعمال من‌اند؛ علاوه بر اعضاى من كه شهادت مى دهند. از همه گذشته، تو خود پشت سر اين‌ها، شاهدى و چيزهايى را كه هيچ كس نمى فهمد، تو مى بينى.

گر بد و نيكِ من سوخته خرمن پرسند

آه اگر آن چه به دل كرده ام از من پرسند!

امام صادقعليه السلام مى فرمايد:لا يَكونَنَّ هَمُّ أحَدِكُمْ آخِرَ السّورَة(۸) تلاش شما در هنگام خواندن قرآن اين نباشد كه سوره را به پايان بريد (در آيات دقّت و تدبّر كنيد)!

قرآن هم به تدبّر و تعقّل امر مى كند: أفَلا يَتَدَبَّرونَ الْقُرْآنَ؟(۹) يعنى به كارتان كيفيّت بدهيد؛ كمّيّت مهم نيست.

اگر كسى چند آيه را با تدبّر بخواند، از كسى كه چند قرآن ختم مى كند، بهتر است. اگر كسى در ماه رمضان قرآن نخواند و به احيا هم نرود، امّا فكر كند، عمل او كيفيّت دارد؛ گرچه كمّيّت ندارد. كدام بهتر است؟ فطرت مى گويد: اوّلى.

پيامبر هم همين را مى گويد: تَفَكُّرُ ساعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ سِتّينَ سَنَةً (۱۰)

ما را در پوست نگه داشته اند تا داراى فكر و فهم و توجّه نباشيم!

مرحوم فيض مى گويد: وَ أقْبَلَ الْخَلْقُ عَلى أعْمالٍ ظاهِرُها عِباداتٌ وَ باطِنُها عادات! مردم به كارهايى رو آورده اند كه ظاهرش عبادت است (مسجد، روضه، احيا و…) ؛ ولى در حقيقت، عادت است !

اگر ما در عرض سال و تمام ماه مبارك رمضان… روى اين آيه فكر كنيم كه: يهود و نصارى از شما راضى نمى شوند؛ مگر آن‌كه روش آن‌ها را متابعت كنيد(۱۱)، به اين نكته مى رسيم كه هيچ كس از ما راضى نمى شود؛ نه پدر، نه مادر، نه زن، نه شوهر، نه فاميل… مگر آن‌كه دنباله‌رو آن‌ها باشيم! در نتيجه ى اين فكر، مسير زندگى مان را عوض مى كنيم و فقط براى خدا زندگى مى كنيم.

واقعا اين بهتر است يا يك ختم قرآن؟ ما قرآن و كلام پيغمبرصلى  الله عليه وآله وسلم و سخن امام صادقعليه السلام و نداى فطرتمان را زير پا گذاشته ايم!

كسى كه صبح براى خدا از خانه بيرون مى آيد، با قدم‌هايى كه برمى دارد، در نامه ى عملش ثواب نوشته مى شود. سر كلاس مى رود و درس مى دهد، نورانيّت و صفا دارد. مانند مرحوم آقاى آقاشيخ محمّدحسين زاهد مى شود كه چون تربيتش براى خدا بود ـ يعنى كيفيّت داشت ـ يكى از شاگردانش اين مدرسه را به‌وجود آورده است و حالا ما اين‌جا دور هم نشسته ايم.

باش تا صبح دولتت بدمد

كاين هنوز از نتايج سحر است

شاگردهاى شما براى صد سال ديگر… جهانى را منقلب خواهند كرد. همين حالا، هنوز چيزى نگذشته، اين آثارـ بحمدِالله ‌ـ مشهود است.

ملاك كار اين نيست كه بدويم. قديمى ها مى گفتند: با دويدن، فقط كفش پاره مى شود! اين پدر يا مادر در مريضى فرزند گريه مى كند؛ به سرش مى زند… امّا آقاى دكتر مى آيد؛ آرام نگاه مى كند؛ يك قرص مى دهد؛ بچّه خوب مى شود. اين كيفيّت است.

انسان بايد متوجّه عمر و نفيس ‌بودن اين سرمايه باشد. گوشه اى تنها بنشيند و فكر كند: من كه ام؟ اين‌جا كجاست؟ آيا من هميشه اين‌جا هستم؟ نه، يك روزى هست كه اين دنيا هست و من نيستم. حالا با اين موقعيّت محدود، چه كار كنم كه با دست خالى از دنيا نروم؟

مرحوم آقاى بروجردى مى فرمودند: من در تمام دوران زندگى، ياد ندارم كه لحظه اى را براى غير خدا صرف كرده باشم؛ ولى الآن پشيمان‌ام كه چرا بيشتر همّتم را در اين راه مصرف نكردم!

ايشان در علم رجال سى سال زحمت كشيده و كتابى نوشته بودند و مى خواستند آن را چاپ كنند. مطّلع شدند يكى از علما به نام اردبيلى شبيه اين كتاب را قبلاً نوشته و به صورت خطّى موجود است. فرمودند: اين زحمت را او كشيده است؛ كتاب او را چاپ كنيد!

هم‌چنين آن‌مرحوم فرمودند: اگر كسى بخواهد درس بخواند و منظورش اين باشد كه كيْف كند، ضرر كرده است؛ براى اين‌كه اگر كسى بخواهد ملاّ شود و در اجتماع وزنى داشته باشد، بايد بيست سال جان بكَند! آن‌وقت، ديگر مزاج ندارد كه كيف كند! امّا اگر براى خدا باشد، ضرر نكرده است و بعد از بيست سال، نمى گويد: واى! چرا ما چنين كرديم؟ اگر رفته بوديم بازار و پول پيدا كرده بوديم، خيلى بهتر بود!

آقاى بروجردى ‌ـ قبل از اين‌كه به قم بيايند ـ در بروجرد بودند. گاهى براى آن‌مرحوم۵۵۰۰۰۰ تومان پول مى آوردند. مى فرمود: عَلَم دست آقاى آقا سيّد ابوالحسن است؛ پول را ببريد خدمت ايشان! هر چه التماس مى كردند، قبول نمى كرد. اين مرد داراى اثر وجودى بود؛ چون كارش كيفيّت داشت.

ما همه روزه مى گوييم: إيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إيَّاكَ نَسْتَعينُ(۱۲) تنها تو را مى پرستيم و تنها از تو يارى مى جوييم.

بنابراين، بايد بنده ى قالى و خانه و مردم نباشيم. اگر اين‌طور شديم، كيفيّت در ما پيدا شده و اثر وجودى ما چند برابر مى شود.

از يكى گو وز همه يك‌سوى باش

يك‌دل و يك‌قبله و يك‌روى باش

* * *

يك چشم‌زدن غافل از آن ماه نباشيد

شايد كه نگاهى كند آگاه نباشيد

 

آقايان! تصوّر كنيد كه اگر انسان به جايى برسد كه بگويد: اين مسخره ‌بازى ها چيست؟ من براى خدا بايد زندگى كنم… چه‌قدر در دنيا آسوده زندگى مى كند!

مولا عليه السلام مى فرمايد :أكْرِمْ نَفْسَكَ عَنْ كُلِّ دَنِيَّةٍ وَ إنْ ساقَتْكَ إلَى الرَّغائب. خودت را از هر پَستى بالاتر بدار؛ اگر چه تو را به خواسته ‌هايت برساند.

معناى اين سخن آن است كه اگر تمام دنيا را بدهند ـ ولى خودت را بگيرند ـ نمى ارزد.

فَإنَّكَ لَنْ تَعْتاضَ بِما تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضا. چون تو عوض آن‌چه از نفس خود مى دهى، چيزى كه ارزش آن را داشته باشد، نمى گيرى.

اگر كسى غير خدا را باد هوا بداند، شيعه ى على است و اگر اين نشد، هىْ نماز شب بخواند، هى روزه بگيرد، هى زيارت برود و شب شهادت مولا سياه بپوشد و گريه كند… فايده ندارد. بعد مى فرمايد :…وَ لا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللّه‌ حُرّا(۱۳)…بنده ى ديگرى مباش كه خدا تو را آزاد آفريده است. يا بايد بنده ى خدا بود يا بنده ى هوى. يا بنده ى خويش‌اى يا بنده ى خدا. با ديده ى خودبين نتوان ديد خدا را.

وَ أمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى * فَإنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى(۱۴) و امّا كسى كه از ايستادن در برابر پروردگارش هراسيد و نفْس (خود) را از هوس باز داشت، جايگاه او همان بهشت است.

اين‌ها كسانى اند كه عملشان كيفيّت دارد و براى خداست؛ چون با معرفت و اخلاص است… اگر چه حجمش كم باشد.

مرحوم آقاى شيخ محمّد حسين زاهد در بالاخانه ى مسجد جامع (در تهران) بچّه‌هاى ۱۰ ـ ۱۲ ساله را جمع مى كرد؛ روى شانه ى آن‌ها دست مى گذاشت و مى گفت: داداشى جون! و چند تا آب‌نبات به آن‌ها مى داد و جلب محبّت مى كرد. بعد اخلاقيّات و احكام دينى را آرام‌آرام يادشان مى داد. الآن هر كار مثبتى انجام مى شود، بى سر و صدا به دست شاگردهاى ايشان است. آن‌مرحوم كفش سينجانى(۱۵)پا مى كرد؛ بى جوراب. بچّه‌ها را جمعه‌ها براى تفريح مى برد به حضرت عبدالعظيم و براى آن‌ها احكام مى گفت. قبل از اين‌كه دست به غذا ببرد، كيسه ى پولش را از جيبش درمى آورد، شش عبّاسى يعنى يك قِران و يك پنجم قِران، سهم خود را اوّل مى داد؛ بعد شروع به خوردن مى كرد.

آثار وجودى اين بزرگ ‌مرد، مربوط به عمل با كيفيّت اوست وگرنه… اگر اعمال انسان كيفيّت نداشته باشد، هَبَاءً مَنثورًا(۱۶) است.

به خودتان رحْم كنيد آقا! جوان‌ايد! اگر دنيا را بخواهيد، زندگى مجلّل و مرفّه براى شما مهيّاست. برويد بازار؛ چرا معلم شديد؟… امّا اگر هدفى براى خودتان تعيين كرديد، ديگر به فكر اين نباشيد كه رئيس مدرسه از شما تعريف كند. اگر ايمان و اراده در شما پيدا شد، انرژى شما صد برابر مى شود.

حضرت امام صادق عليه ‌السلام مى فرمايد: ما ضَعُفَ بَدَنٌ عَمّا قَوِيَتْ عَلَيْهِ النِّيَّةُ(۱۷) اگر انسان نسبت به چيزى تصميم قوى داشت، بدنش احساس ضعف نمى كند.

شخص با اراده تا ساعت ۱۲ شب كار مى كند؛ صبح هم ساعت ۶ مى آيد سرِ كار. مردم براى زندگى ۲۰ ساله چه‌قدر تلاش مى كنند؟ اگر ما معتقديم كه بشر مرگ ندارد و هميشه باقى است، انرژى براى اين هدف جاودانى چند هزار برابر مى شود. آن وقت با اين معنويّت و صفا، با يك نگاه مى فهميد كه اين شاگرد در چه موقعيّتى است و چه گرفتارى دارد و از كجا بايد شروع كرد؟ خدا هم به شما كمك مى كند و به قلبتان الهام مى شود. در نتيجه، هر سال… ده‌ها انسان مى سازيد كه داراى رشد عقلانى و معلومات عميق و اخلاق مهذّب‌اند؛ امّا اگر خودتان ايمان و اراده ى قوى و معنويّت و عمل با كيفيّت نداشتيد، نمى توانيد اين‌ها را به شاگردانتان بدهيد.

ذات نايافته از هستى بخش

كى تواند كه شود هستى بخش؟

خشك ابرى كه بود ز آب تهى

نايد از وى صفتِ آب‌دهى

مى خواهيد خدا را در دل بچّه‌ها وارد كنيد؟ آيا خدا در قلب خودتان هست؟ او غيرتمند است؛ يعنى تا چيزى در دل شما باشد، خدا در آن نمى آيد. بايد زن، خانه، تعريف و تكذيب مردم و… از دل شما بيرون برود تا خدا بيايد.

دل يكى منظرى ست روحانى

خانه ى ديو را چه دل خوانى؟!

آن‌چه‌دل نام كرده اى به مَجاز

رو به پيش سگان كوى انداز

* * *

اگر در پيش سگ افتد دل تو

نخواهد سگ دل بى حاصل تو

* * *

ده بود آن نه دل كه اندر وى

گاو و خر گنجد و ضياع و عِقار

اگر حقيقت در دل كسى جاى گرفت، انسانيّت پيدا مى كند. آن وقت است كه مى تواند به ديگران افاضه كند. انسانى كه ممكن است به جايى برسد كه ملك و ملكوت در نظرش مثل خاكستر باشدـ اگر خود را به قالى و ماشين و انگشتر و خانه بفروشدـ چه‌قدر ضرر كرده؟! در حالى كه در بازار، ميليون‌ها قالى روى هم ريخته و در مغازه‌هاى جواهرفروشى، هزاران انگشترى وجود دارد! يك انسان بيدار و آگاه نيست كه به اين‌ها دل نبندد!

ما بايد توجّه كنيم اين نَفَس‌هايى كه مى كشيم هر كدام يك سيلى مرگ است كه به صورت ما مى خورد و از اين عالم به عالم ديگر يك قدم نزديك مى شويم؛ يعنى از چند دقيقه ى قبل كه ما شروع كرديم به صحبت تا حالا چند فرسخ به قبرستان نزديك شده ايم! اين واقعيّت دو دو تا چهار تاست كه ما آدم يك ساعت قبل نيستيم. اگر اين را بفهميم، كيفيّت كار ما بالا مى رود.

 

 

آقايان! تصوّر كنيد كه اگر انسان به جايى برسد كه بگويد: اين مسخره بازی ها چيست؟ من براى خدا بايد زندگى كنم… چه قدر در دنيا آسوده زندگى می كند!

مولا عليه السلام می فرمايد :أكْرِمْ نَفْسَكَ عَنْ كُلِّ دَنِيَّةٍ وَ إنْ ساقَتْكَ إلَى الرَّغائب. خودت را از هر پَستى بالاتر بدار؛ اگر چه تو را به خواسته هايت برساند.

معناى اين سخن آن است كه اگر تمام دنيا را بدهند ـ ولى خودت را بگيرند ـ نمی ارزد.

فَإنَّكَ لَنْ تَعْتاضَ بِما تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضا. چون تو عوض آن‌چه از نفس خود می دهى، چيزى كه ارزش آن را داشته باشد، نمی گيرى.

اگر كسى غير خدا را باد هوا بداند، شيعه ى على است و اگر اين نشد، هىْ نماز شب بخواند، هى روزه بگيرد، هى زيارت برود و شب شهادت مولا سياه بپوشد و گريه كند… فايده ندارد. بعد می فرمايد :…وَ لا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللّه  حُرّا(۱۳)…بنده ى ديگرى مباش كه خدا تو را آزاد آفريده است. يا بايد بنده ى خدا بود يا بنده ى هوى. يا بنده ى خويش اى يا بنده ى خدا. با ديده ى خودبين نتوان ديد خدا را.

وَ أمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى * فَإنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى(۱۴) و امّا كسى كه از ايستادن در برابر پروردگارش هراسيد و نفْس (خود) را از هوس باز داشت، جايگاه او همان بهشت است.

اين‌ها كسانى اند كه عملشان كيفيّت دارد و براى خداست؛ چون با معرفت و اخلاص است… اگر چه حجمش كم باشد.

مرحوم آقاى شيخ محمّد حسين زاهد در بالاخانه ى مسجد جامع (در تهران) بچّه هاى ۱۰ ـ ۱۲ ساله را جمع می كرد؛ روى شانه ى آن‌ها دست می گذاشت و می گفت: داداشى جون! و چند تا آب‌نبات به آن‌ها می داد و جلب محبّت می كرد. بعد اخلاقيّات و احكام دينى را آرام آرام يادشان می داد. الآن هر كار مثبتى انجام می شود، بی سر و صدا به دست شاگردهاى ايشان است. آن‌مرحوم كفش سينجانى(۱۵) پا می كرد؛ بی جوراب. بچّه ها را جمعه ها براى تفريح می برد به حضرت عبدالعظيم و براى آن‌ها احكام می گفت. قبل از اين‌كه دست به غذا ببرد، كيسه ى پولش را از جيبش درمی آورد، شش عبّاسى يعنى يك قِران و يك پنجم قِران، سهم خود را اوّل می داد؛ بعد شروع به خوردن می كرد.

آثار وجودى اين بزرگ ‌مرد، مربوط به عمل با كيفيّت اوست وگرنه… اگر اعمال انسان كيفيّت نداشته باشد، هَبَاءً مَنثورًا(۱۶) است.

به خودتان رحْم كنيد آقا! جوان ايد! اگر دنيا را بخواهيد، زندگى مجلّل و مرفّه براى شما مهيّاست. برويد بازار؛ چرا معلم شديد؟… امّا اگر هدفى براى خودتان تعيين كرديد، ديگر به فكر اين نباشيد كه رئيس مدرسه از شما تعريف كند. اگر ايمان و اراده در شما پيدا شد، انرژى شما صد برابر می شود.

حضرت امام صادق عليه ‌السلام می فرمايد: ما ضَعُفَ بَدَنٌ عَمّا قَوِيَتْ عَلَيْهِ النِّيَّةُ(۱۷) اگر انسان نسبت به چيزى تصميم قوى داشت، بدنش احساس ضعف نمی كند.

شخص با اراده تا ساعت ۱۲ شب كار می كند؛ صبح هم ساعت ۶ می آيد سرِ كار. مردم براى زندگى ۲۰ ساله چه قدر تلاش می كنند؟ اگر ما معتقديم كه بشر مرگ ندارد و هميشه باقى است، انرژى براى اين هدف جاودانى چند هزار برابر می شود. آن وقت با اين معنويّت و صفا، با يك نگاه می فهميد كه اين شاگرد در چه موقعيّتى است و چه گرفتارى دارد و از كجا بايد شروع كرد؟ خدا هم به شما كمك می كند و به قلبتان الهام می شود. در نتيجه، هر سال… ده ها انسان می سازيد كه داراى رشد عقلانى و معلومات عميق و اخلاق مهذّب اند؛ امّا اگر خودتان ايمان و اراده ى قوى و معنويّت و عمل با كيفيّت نداشتيد، نمی توانيد اين‌ها را به شاگردانتان بدهيد.

ذات نايافته از هستى بخش

كى تواند كه شود هستی بخش؟

خشك ابرى كه بود ز آب تهى

نايد از وى صفتِ آب‌دهى

می خواهيد خدا را در دل بچّه ها وارد كنيد؟ آيا خدا در قلب خودتان هست؟ او غيرتمند است؛ يعنى تا چيزى در دل شما باشد، خدا در آن نمی آيد. بايد زن، خانه، تعريف و تكذيب مردم و… از دل شما بيرون برود تا خدا بيايد.

دل يكى منظری ست روحانى

خانه ى ديو را چه دل خوانى؟!

آن‌چه دل نام كرده اى به مَجاز

رو به پيش سگان كوى انداز

* * *

اگر در پيش سگ افتد دل تو

نخواهد سگ دل بی حاصل تو

* * *

ده بود آن نه دل كه اندر وى

گاو و خر گنجد و ضياع و عِقار

اگر حقيقت در دل كسى جاى گرفت، انسانيّت پيدا می كند. آن وقت است كه می تواند به ديگران افاضه كند. انسانى كه ممكن است به جايى برسد كه ملك و ملكوت در نظرش مثل خاكستر باشدـ اگر خود را به قالى و ماشين و انگشتر و خانه بفروشدـ چه قدر ضرر كرده؟! در حالی كه در بازار، ميليون‌ها قالى روى هم ريخته و در مغازه هاى جواهرفروشى، هزاران انگشترى وجود دارد! يك انسان بيدار و آگاه نيست كه به اين‌ها دل نبندد!

ما بايد توجّه كنيم اين نَفَس‌هايى كه می كشيم هر كدام يك سيلى مرگ است كه به صورت ما می خورد و از اين عالم به عالم ديگر يك قدم نزديك می شويم؛ يعنى از چند دقيقه ى قبل كه ما شروع كرديم به صحبت تا حالا چند فرسخ به قبرستان نزديك شده ايم! اين واقعيّت دو دو تا چهار تاست كه ما آدم يك ساعت قبل نيستيم. اگر اين را بفهميم، كيفيّت كار ما بالا می رود.

قرآن كريم پيامبر را اين‌گونه توصيف می كند: وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إصْرَهُمْ وَ الاْءغْلالَ الَّتي كَانَتْ عَلَيْهِمْ(۱۸) و از (دوش) آنان، قيد و بندهايى را كه بر ايشان بوده است برمی دارد.

امت پيامبر، آقا و بزرگ اند؛ زير بار هيچكس سر فرود نمی آورند. كسى كه به زندگانى خوش و مرفّه خو گرفته است، نمی تواند آزادى و آزادگى و مردانگى داشته باشد.

بعد از مرگ آقا شيخ محمّد حسين زاهد، وقتى پارچه را از رويش عقب زدند، ديدند بدون پيراهن است. از زنش علت را پرسيدند. گفت: ايشان يك پيراهن داشت؛ از تنش درآورده بوديم كه بشوييم!

ايشان آزاد بود و براى اين توانست آن خدمات انسانى را انجام دهد. البته اين براى سر بنده و شما گشاد است؛ امّا اقلا هدف داشته باشيم و ديگر در خانه هايمان دكان لباس ‌فروشى باز نكنيم… يا جگرمان براى خانه و ماشين كباب نشود! آن ‌كه اسير خانه و ماشين و لباس است، نمی تواند كسى را تربيت كند. او خود زير زنجير است. اين‌ها را بايد پاره كند تا بتواند خدمتى انجام دهد.

 در شطِّ حادثات برون آى از لباس  كاوّل برهنگی ست كه شرط شناوری ست

از طرف كارخانه ى قند فريمان به مهندسى مراجعه كردند و حاضر بودند ماهى ۱۰۰۰۰ تومان (سال‌هاى پيش) به او حقوق بدهند. او گفته بود: من بايد بروم مدرسه ى علوى و خدمت كنم. آن وقت كه آمد، ماهى ۱۵۰۰ تومان می گرفت!

اگر كسى ۱۰۰۰ تومان دارد و بتواند با آن جنسى بخرد كه ۱۰۰۰۰ تومان بشود و جنسى بخرد كه ۱۰۰۰ تومان سود كند، احمق است. اگر اين جوانى و انرژى و معلومات هم ـ كه ممكن است آدم بسازد ـ صرف پول بشود، نادانى است.

مولاعليه  السلام می فرمايد: در سينه ى من، علم فراوانى هست؛ ولى كسى را نمی بينم كه به او ياد بدهم.

سپس می فرمايد: … بله، كسانى پيدا می شوند خيلى باهوش؛ ولى مورد اعتماد نيستند.

…مُسْتَعْمِلاً آلَةَ الدّينِ لِلدُّنْيا وَ مُسْتَظْهِرا بِنِعَمِ اللّه  عَلى عِبادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلى أوليائِه. دين را براى دنيا به كار می گيرد يا با نعمت هاى خدايى بر بندگان او چيرگى می ورزد و با معارف الاهى، روياروى دوستان خدا استدلال می كند.

… أوْ مُنْقادا لِحَمَلَةِ الْحَقِّ، لا بَصيرَةَ لَهُ في أحْنائِه، يَنْقَدِحُ الشَّكُّ في قَلْبِهِ لاِءوَّلِ عارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ . ألا لا ذا وَ لا ذاك! أوْ مَنْهوما بِاللَّذَّة سَلِسَ الْقِيادِ لِلشَّهْوَة، أوْ مُغْرَما بِالْجَمْعِ وَ الاْدِّخار. …(ديگرى) يا تسليم مردان حق است؛ ليكن داراى بينش و بصيرت نيست و با اوّلين شبهه، در قلبش شك پديدار می شود. اين دو دسته هيچ كدام به درد نمی خورند. (سوّمى) شيفته ى لذّت است و در مقابل شهوت، زود خود را می بازد. (يكى ديگر) شيفته ى جمع‌كردن و اندوختن مال دنياست.

لَيْسا مِنْ رُعاةِ الدّينِ في شَيْءٍ. اين دو دسته هم نمی توانند نگهبان دين باشند. در يك دل، دو محبّت قرار نمی گيرد. ما جَعَلَ اللّه  لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَيْنِ فِى جَوْفِهِ(۱۹) امكان ندارد؛ مُحال است.

در مقابل اين چهار دسته، دسته ى ديگرى هستند كه: هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلى حَقيقَةِ الْبَصيرَة. علم با بينش درست، به اين‌ها هجوم آورده است.

ديگران دنبال علم می روند؛ ولى چون اين‌ها از خود بيرون آمده اند، علم به آن‌ها هجوم می آورد! چيزهايى را می فهمند كه ديگران نمی فهمند.

… وَ باشَروا رَوحَ الْيَقينِ. …يقين و آرامش دارند. …وَ اسْتَلانوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمـُترَفون. ..چيزى كه بر خوش‌گذران‌ها خيلى سخت است، براى اين‌ها آسان است. آنان ‌روى زمين می خوابند؛ غذاى ساده می خورند و…

… وَ أنِسوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجاهِلون(۲۰) …با چيزهايى كه نادانان از آن وحشت دارند (مثل تاريكى و فقر…) اُنس دارند.

اين‌ها هستند كه می توانند ودايع و علوم الاهى اميرالمؤمنين عليه السلام را بگيرند و به مردم و نسل‌هاى بعد برسانند.

آقايان! بياييد با اين‌ها همراه بشويد. جزء آن چهار دسته نشويد؛ ضرر می كنيد! به خدا قسم، يك ماه رمضانى می آيد كه شما نيستيد. اين چانه را می بندند؛ چشم‌ها را می بندند. اين روز می آيد. بياييد حدّاكثر استفاده از عمر را ببريد. نگذاريد اين مزخرفات در ذهنتان رسوخ پيدا كند كه انسان بايد خانه داشته باشد؛ زندگى مرفّه داشته باشد و…

پيامبر اكرمصلى الله  عليه  و آله  وسلم وارد اتاق شدند و ديدند يكى از زن‌ها پرده اى عكس‌دار آويزان كرده است. فرمودند: غَيِّبيهِ عَنّي فَإنّي إذا نَظَرْتُ إلَيْهِ، ذَكَرْتُ الدُّنْيا وَ زَخارِفَها(۲۱) اين پرده را از نظر من دور كن. من هر وقت آن را می بينم به ياد دنيا و زر و زيور آن می افتم.

آيا ممكن است بگوييم اين تجمّلات در پيغمبر اثر می كند؛ ولى در ما اثر ندارد؟!

امكان ندارد كسى بخواهد دنباله  رو آن رادمرد آسمانى باشد و زندگى اش مثل ما باشد. بايد اين روش عوض بشود. زندگى بايد ساده باشد. بايد از خود بيرون بياييم. در اين صورت‌ـ اگر افراد به ما فحش بدهند يا تعريف كنندـ براى ما فرقى نمی كند.

مدح و ذمّ ات گر تفاوت می كند

بُتگرى باشى كه او بُت می كند

مولا علىعليه السلام بالاى منبر می گفت: يا أشْباهَ الرِّجالِ وَ لا رِجال! اى نامردها! شما مرد نيستيد (خودتان را شبيه مردها كرده ايد)….حُلومُ الاْءطْفال وَ عُقولُ رَبّاتِ الْحِجال(۲۲) …شما مثل بچّه هاييد و عقلتان مثل زنانى كه خود را می آرايند.

سپس فرمود: …قسم به خدا، دوست داشتم معاويه ده تا از شما را از من بگيرد و يك تن از مردان خود را به من بدهد(۲۳).

در جاى ديگر می فرمايد: تمام دنياى شما در نظر من، از استخوان خوكى كه در دست جذامى باشد پست‌تر است(۲۴).

آيا كسى به اين استخوان نگاه می كند و به طرف آن می رود؟ شما را به خدا، اگر يك سر سوزن از اين روحيّه در ما بود، حسرت يا غصّه می خورديم؟ ببينيد… فاصله چه قدر است!

وَ صَحِبوا الدُّنْيا بِأبْدانٍ أرْواحُها مُعَلَّقَةٌ بِالْمـَحَلِّ الاْءعْلى(۲۵) اين‌ها در دنيا هستند؛ امّا با بدن‌هايى كه روحشان به محلّ برتر و عالم ملكوت بستگى دارد.

اين مردان ملكوتى می گويند: كىْ می شود اين بدن را رها كنيم و به عالم بالا برويم؟ ما مال اين‌جا نيستيم.

حجاب چهره ى جان می شود غبارِ تنم

خوشا دَمى كه از اين چهره پرده برفكنم!

عيان نشد كه چرا آمدم… كجا بودم

دريغ و درد كه غافل ز كارِ خويشتن ام!

وقتى انسان به خود می آيد كه قوا و اعصاب از بين رفته است؛ قدرتِ حرف‌زدن ندارد… و حسرت می خورد: اى واى! جوان بودم؛ قدرت داشتم؛ عمرم صرف چه شد؟! و آن را با چه معاوضه كردم؟!

ميرالمؤمنينعليه السلام در خطبه ى همّام می فرمايد: وَ لَوْلاَ الاْءجَلُ الَّذى كَتَبَ اللّه  عَلَيْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أرْواحُهُمْ في أجْسادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ، شَوْقا إلَى الثَّوابِ وَ خَوْفا مَنِ الْعِقاب(۲۶) اگر نبود مرگى كه خدا براى آن (مرد) ان (خدا) معيّن كرده است، يك لحظه روح در بدنشان نمی ماند؛ به خاطر اشتياق به ثواب و ترس از كيفر!

در مقابل، افراد مادّى تنها به عالَمِ خاكى توجّه دارند و دنبال هواى نفس می روند! آن‌ها از اين جهان بزرگ… هيچ نفهميده اند.

أخْلَدَ إلَى الاْءرْضِ وَاتَّبَعَ هَواهُ(۲۷) مثل چارپايى اند كه سرش پايين است و نمی تواند سر را بلند كند و بالا را ببيند. اين‌ها فقط عالَمِ مادّه را می بينند؛ ولى اولياى خدا و مردان حق اين‌طور نيستند.

جسمِ پاكان را تو در اين خاكدان

برتر از آلايشِ اين خاك دان

اين‌ها در ميان مردم زندگى می كنند؛ می خورند و می خوابند؛ معامله می كنند؛ ازدواج می كنند؛ بچّه دار می شوند؛ شوخى می كنند؛ امّا با مردم نيستند! بزرگى می گويد: چهل سال است كه مردم خيال می كنند من با آن‌ها هستم؛ می گويم؛ می شنوم؛ می خندم؛ ولى يك لحظه با آن‌ها نبودم؛ بلكه با خدا بودم.

به مولا علىعليه  السلام گفتند: چه كردى كه به اين‌ جا رسيدى؟ فرمود: كُنْتُ بَوّابا لِقَلْبي. نگهبان دلم بودم (و غير او را در آن راه ندادم).

استاد ما می فرمود: فرق ما با اميرالمؤمنينعليه  السلام اين است كه اگر خدا بخواهد به زور هم داخل دل ما بشود، نمی گذاريم!

بايد ـ إن‌ شاء الله  ـ به يارى حضرت ولی  عصرعجّل  الله  تعالى فرجه  الشريف با يك عزم جزم، براى خود… در زندگى، يك برنامه ى انسانى قرار دهيم. برنامه ى انسانى، برنامه ى على ‌بن  ابی  طالبعليه السلام است. به حضرتش می گفتند: آقا، يا شب بخواب يا روز. می فرمود: شب بايد براى سفر آخرتم كار كنم و روز هم بايد براى مردم كار كنم.

آن‌ حضرت می فرمود: اگر دو كار پيش بيايد، يكى راجع به دنيا و يكى راجع به آخرت، كار آخرتى را انجام می دهم و اگر دو كار پيش بيايد راجع به آخرت، يكى سخت و ديگرى آسان، كار سخت‌تر را انتخاب می كنم.

اگر به شاگردى كم استعداد ـ كه پدرش عمله است ـ درس خصوصى بدهيم و پول هم نگيريم، نورانيّت و صفا می آورد؛ نه اين‌كه پسر يك فرد متموّل يا يكى از بستگان خود را درس بدهيم. خلاصه… از زندگی تان بهره بردارى كنيد.

مرگِ همسايه مرا واعظ شده

كسب و دكّانِ مرا بر هم زده

چون به آخر فرد خواهم ماندن

خو نخواهم كرد با هر مرد و زن

چون زَنَخ را بست خواهندـ اى صنم‌ـ

آن بِهْ آيد كه زنخ كم‌تر زنم

روى خواهم كرد آخر در لحد

آن بِهْ آيد كه كنم خو با اَحد

رو به خاك آريم كز وى رُسته ايم

دل چرا در بی وفايان بسته ايم؟

 

همه بی وفا: پدر، مادر، زن، بچّه، رفيق،…

شد برهنه وقتِ بازى طفلِ خُرد

دزد ناگاه اش قبا و كفش بُرد

آن‌چنان گرم او به بازى درفُتاد

كان كلاه و پيرهن رفت اش ز ياد

شب شد و بازىّ او شد بی مدد

رو ندارد كه سوى خانه رود

آقاى بروجردىرحمه الله كه به مرگ لبخند می زند و می گويد: … مرگ كه هنگامه ندارد! رو دارد كه به خانه اش برود؛ ولى اين يكى می گويد: آخ! قالی ها اين‌جا می ماند! موجودى بانك اين‌جا می ماند! اى داد و بيداد! مرا به كجا می برند؟! اين می گويد: از همه به هيچ می روم؛ ولى بروجردى می گويد: از هيچ به همه می روم!

نى شنيدى «إنَّمَا الدُّنْيا لَعِب»؟

باد دادى رخت و گشتى مرتعب

پيش از آن‌كه شب شود، جامه بجو

روز را ضايع مكن در گفت‌وگو

من به صحرا خلوتى بگزيده ام

خلق را من دزد جامه ديده ام

نيم عمر از آرزوى دوستان

نيم عمر از غصّه هاى دشمنان

جُبّه را بُرد آن، كُلَه را اين ببرد

غرق بازى گشته ما؛ چون طفلِ خُرد

نك، شبانگاه اجل نزديك شد

خَلِّ هذَا اللَّعْب إلى بَيْتِك؛ فَعُد

يعنى اين بازى را رها كن و به طرف خانه ات برو؛ خانه ى معنويّت…!

و صلى الله  على محمّدٍ و آله الطاهرين

  1. نهج البلاغه، حكمت ۱۴۵٫
  2. رك. بحارالأنوار ۲۲: ۳۱۷٫
  3. فرقان (۲۵): ۲۴٫
  4. نور (۲۴): ۴۰٫
  5. بحارالأنوار ۷۵: ۲۵۵٫
  6. مستدرك الوسائل ۱۲: ۱۸٫
  7. مفاتيح الجنان، دعاى كميل.
  8. بحارالأنوار ۸۲ : ۷٫
  9. نساء (۴): ۸۳٫
  10. بحارالأنوار ۶۶ : ۲۹۲٫
  11. بقره (۲): ۱۲۲٫
  12. فاتحه (۱): ۵٫
  13. نهج البلاغه، نامه ى ۳۱٫
  14. نازعات (۷۹): ۴۱ ـ ۴۲٫
  15. سينجان، روستايى است در اطراف اراك كه گيوه ى مخصوصى در آن‌جا تهيّه می شد.
  16. فرقان (۲۵): ۲۴٫
  17. من لايحضره الفقيه ۴: ۴۰۰٫
  18. اعراف (۷): ۱۵۸٫
  19. احزاب (۳۳): ۵٫
  20. نهج البلاغه، حكمت ۱۴۷٫
  21. همان، خطبه ى ۱۵۹٫
  22. همان، خطبه ى ۲۷٫
  23. همان، خطبه ى ۹۷٫
  24. همان، حكمت ۲۳۶٫
  25. همان، حكمت ۱۴۷٫
  26. همان، خطبه ى ۱۹۳٫
  27. اعراف (۷): ۱۷۷