بسم‌‌اللَّه الرّحمان الرّحيم
گر به خواب آييم، مستان وی‌‌ايم
ور به بيدارى، به دستان وی‌‌ايم
ما همه شيران؛ ولى شير عَلَم
حمله‌‌مان از باد باشد، دم‌‌به‌‌دم
× × ×
گر رنج پيشت آيد و گر راحت؛ اى حكيم
نسبت مكن به غير كه اين‌ها خدا كند
× × ×
چشمى كه به فاعل حقيقى نگريست
از نيك و بد زمانه فارغ‌‌دل زيست
 آرى، اگر توحيد كامل شد، همان‌‌طور كه انسان نمی‌‌گويد: چرا فقيرم و چرا مريض‌‌ام و…؟! در احساس ترقّى و توقّف روحى هم « چرا » نمی‌‌گويد؛ بلكه به وظيفه‌‌ى شرعى خود عمل می‌‌كند ( دقّت كنيد )
 ممكن است سطح اين حرف بالا باشد؛ ولى « لَقَدْ كانَ لَكُمْ في رَسولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَة ». اين آيه می‌‌فرمايد: از پيغمبرت پيروى كن. با آن كه آن‌‌حضرت خود را به كمال مطلقى كه برايش ميسّر بود نرسيده می‌‌دانست، هيچ‌‌وقت غيرمتبسّم نبود؛ يعنى به آن‌‌چه بود، خوش و راضى بود و بغض گلويش را فشار نمی‌‌داد. آرى، كَالْمَيِّتِ بَيْنَ يَدَيِ الْغَسّال بود؛ مانند مرده‌‌اى در ميان دست‌هاى مرده‌‌شوى، بی‌‌حركت و بی‌‌اراده. می‌‌خواهى من بايستم؟ حاضرم؛ می‌‌خواهى بروم؟ سريع يا كند؟ مطيع‌‌ام. در تهران، دهان پدرم را می‌‌بندى؛ مانعى ندارد!
در اندرون منِ خسته‌‌دل ندانم كيست
كه من خموش‌‌ام و او در فغان و در غوغاست
 اصلاً كى پدرم را ساكت كرد؟ آيا غير از اراده‌‌ى او چيزى هست؟ اگر چنين است، چرا خودى و خودخواهى داريم؟ شايد او بخواهد در همين حدّ بمانيم. آيا اگر او بخواهد، با افاضه‌‌ى بلاواسطه نمی‌‌تواند؟!
 با توحيد كامل، آدمى به جايى می‌‌رسد كه می‌‌گويد: « أدَ بَّني رَبّي فَأحْسَنَ تَأْديبي » ؛ « پروردگارم مرا ادب كرد و نيكو ادب كرد.»
 اگر توحيد كامل شد، افكارى مثل ترقّى و انحطاط و… همه می‌‌ريزد و آن‌‌وقت است كه می‌‌گوييم:
خوش‌‌وقت رندِ مست كه دنيا و آخرت
بر باد داد و هيچ غمِ بيش و كم نداشت!
 يا :
نام حافظ رقم نيك پذيرفت؛ ولى
پيشِ رندان، رقمِ سود و زيان اين همه نيست
 اين‌ها شعر نيست؛ افسانه نيست. بالاترين مقام براى يك انسان ( معمولى ) آن است كه نامش رقم نيك بپذيرد و جزء صلحا و اوليا شود؛ ولى می‌‌بينيد كه می‌‌گويد: پيش رندان، رقم سود و زيان اين‌‌همه نيست.
 سطح حرف بالا رفت. شايد اگر می‌‌خواستيم حضورى هم صحبت كنيم، بالاتر از اين نمی‌‌گفتيم. شايد هم مصلحت بوده است كه صحبتى نكنيم و نامه‌‌ى شما بيايد و اين مطالب نوشته شود.
برگ كاه‌‌ام پيش تو؛ اى تندباد
من چه دانم تا كجا خواهم فُتاد؟
 بعد از همه‌‌ى اين مطالب، اگر بخواهيم به جايى برسيم، باز هم با نگرانى كارى از پيش نمی‌‌رود. مولوى می‌‌گويد: اگر مدّتى محروم بودى، حال كه فهميدى، چرا متأثّر می‌‌شوى؟ حالا بانشاط باش وگرنه :
نيم عمرت در پريشانى رود
نيم ديگر در پشيمانى شود
× × ×
دم غنيمت دان كه عالم يك دم است
هر كه با دم هم‌‌دم است او آدم است
 در موقع آرامش، به دقّت اين نامه را مطالعه كن و همان‌‌طور كه در مراحل مادّى خواسته‌‌اى ندارى، در مراحل معنوى هم چيزى جز خواست او نخواه. آرى، اگر او توفيق‌‌ات دهد و چنين شوى، همان خواهد شد كه شاعر می‌‌گويد:
گفت: اى من، چون من‌‌اى، ايمِن درآ
نيست گنجايى دو من در يك سرا
۱۳/۱۲/۵۰