اساس دین، اعتقاد به بقاى روح است. اگر کسى این اعتقاد را داشت، به همه‏ ى احکام دین عمل مى‏ کند و حقِ‏ّ مردم را پایمال نمى‏ کند؛ چرا که او خدا را بر رفتار خود حاضر و ناظر مى‏ داند و معتقد است کوچک‏ترین عملِ او در عالم بعد به حساب مى‏ آید.
براى اثبات بقاى روح، در هر جلسه شواهد زنده‏ اى را بیان مى‏ کردیم؛ مثل این‏که فردى که از دنیا رفته بود به خواب کسى مى‏ آمد و او را از امرى مخفى که هیچ‏کس اطّلاع نداشت، خبر مى‏ داد و بعد در بیدارى آن‏چه را که گفته بود بدون کم و زیاد مى ‏دیدند.
در سال‏هاى آخر دبیرستان که رشد عقلى دانش ‏آموزان زیاد شده بود، علاوه بر آن مثال‏ها، استدلال ‏هاى عقلى بر بقا و تجرّد روح بیان مى ‏شد.
یکى از عوامل مهم در سازندگى شاگردانِ علوى همین مسأله‏ ى ایمان به بقاى روح بود که چون معتقد بودند براى همیشه زنده‏ اند، همان‏طور که مردم براى تأمین آتیه‏ ى چندروزه‏ ى دنیاى خود تلاش مى ‏کنند، اینان هم براى حیات جاودانه ‏ى خودشان توشه برمى داشتند.
معلّمان باید اعتقاد به بقاى روح را به شاگردان منتقل کنند و نگذارند این عقیده در آنان کم‏رنگ شود.