مهم‌‌ترين عامل در تعليم و تربيت، معلّم است كه اگر شايسته بود، شاگرد را به اوج عزّت مى‌‌رساند و اگر نامناسب بود، شاگرد را به حضيض ذلّت مى‌‌كشاند و به اين جهت گفته‌‌اند: التّلميذ سرُّ أُستاذِه: شاگرد باطنِ استاد است؛ يعنى خصوصيّات روحى و اخلاقىِ استاد خواه ناخواه در شاگرد منعكس مى‌‌شود.
 تازه‌‌عروسى خيلى ساده زندگى مى‌‌كرد؛ زينت‌‌آلات به‌‌كار نمى‌‌برد و تقاضاى لباس از شوهرش نمى‌‌كرد و النگوى خودش را در راه خدا داد، پرسيدند: شما چرا اين‌‌طور شديد؟ گفت: ما يك معلّم رياضى داشتيم كه سر و لباسش خيلى ساده بود و در عرض سال هم فقط يك‌‌بار راجع به سادگى صحبت كرد. من در نتيجه‌‌ى رفتار آن خانم معلّم اين‌‌طور شدم.
 اگر معلّم هر روز يك دست لباس بپوشد و در بند خانه و ماشين و تجمّلات باشد هرچه از سادگى و قناعت سر كلاس صحبت كند اثر ندارد. يكى از بزرگان مى‌‌گفت:
 شاگردان ما آن‌‌طور تربيت مى‌‌شوند كه ما هستيم نه آن‌‌طور كه ما مى‌‌گوييم يا مى‌‌خواهيم.
 حضرت امام صادق‌‌عليه السلام‌‌فرمودند:
 «كونوا دُعاةَ النّاسِ بِأعْمالِكُم.»(۳۲)
 «با كارهايتان مردم را (به راه خدا) بخوانيد.»
 اين مسأله از مو باريك‌‌تر است.
 سعديا، گرچه سخن‌‌دان و مصالح‌‌گويى‌‌
به عمل كار برآيد؛ به سخن‌‌دانى نيست‌‌
 ما دوست داريم بچّه‌‌ها دروغ نگويند؛ ولى در صورتى آن‌‌ها دروغ نمى‌‌گويند كه خود ما دروغ نگوييم.
 معلّم الگوى شاگرد است. معلّمى به شاگردش گفت: كفشت كثيف است. شاگرد در جواب گفت: چون شما معلّم من هستيد مى‌‌پذيرم؛ ولى بدانيد كه كفش شما هم كثيف است. آن معلّم گفت: حرف اين شاگرد يازده ساله مرا ادب كرد و مسير زندگى‌‌ام را تغيير داد و دانستم كه حرف حق را، از هر كس و در هر موقعيّت، بايد قبول كرد.
 آرى، وضع ظاهرى و خصوصيّات روحى معلّم چه بخواهد و چه نخواهد در شاگرد اثر مى‌‌گذارد. ممكن است بگويند: معلّم بايد درسش را بدهد؛ ما به عقايد او چه‌‌كار داريم؟ در جواب بايد گفت: خير، اين‌‌طور نيست. معلّمِ نامناسب اگر جنبه‌‌ى علمى قوى داشته باشد چون شاگرد به او علاقه‌‌مند مى‌‌شود ممكن است در يك جلسه زحمات چندساله‌‌ى مدرسه را به باد دهد. پس خيلى بايد دقّت كرد كه براى جهات علمىِ معلّم، جهات اخلاقى را از دست ندهيم.
 در اين‌‌جا بايد دانست كه معلّمان سه دسته‌‌اند: عدّه‌‌اى از آنان افراد پاكِ هدف‌‌دارند كه به عنوان راه انبيا معلّمى را انتخاب كرده‌‌اند و بعضى از آنان اصلاً پول نمى‌‌گيرند (چنان‌‌كه در مدرسه‌‌ى علوى معلّمانى مثل مرحوم آقاى جزائرى، آقاى حاج‌‌سيّدجوادى و سرتيپ هَيَوى به‌‌هيچ‌‌وجه پول قبول نمى‌‌كردند و اين خدمت را ذخيره‌‌ى قبر و قيامت خود مى‌‌دانستند.)
 دسته‌‌اى ديگر از آنان افرادى هستند كه از جهت عقيده يا اخلاق انحرافاتى دارند كه اگر يك دقيقه هم به كلاس بروند، ضررى مى‌‌زنند كه جبران‌‌پذير نيست. اين افراد به‌‌هيچ قيمت نبايد در تمام دوازده سال تحصيل حتّى يك دقيقه هم با شاگردان ارتباط داشته باشند؛ چون ممكن است در همان يك دقيقه زهر خودشان را بريزند.
 دسته‌‌ى سوم كسانى هستند كه در افكار خودشان تعصّبى ندارند، درسشان را مى‌‌دهند و مى‌‌روند و اگر شاگردى از مسائل عقيدتى و اخلاقى سؤالى كند، او را به مسؤولان مدرسه ارجاع مى‌‌دهند. از اين افراد مى‌‌توان در رشته‌‌ى علمى خودشان استفاده كرد؛ ولى بايد رفتار آنان را زير نظر داشت.
 دشمنان ما به اهمّيّت تأثير معلّم بر دانش‌‌آموز توجّه داشتند و از اين راه براى رسيدن به مقاصد خود استفاده مى‌‌كردند.
 وزير دربار مظفّرالدّين شاه، يك معلّم روسى را كه ولى‌‌عهد محمّدعلى ميرزا را درس مى‌‌داد از دربار بيرون كرد. سفير روس از شاه تقاضا كرد كه اين معلّم را بيرون نكنند. وزير نپذيرفت. سفير گفت: اجازه بدهيد فقط هفته‌‌اى يك‌‌ساعت به او درس بدهد. باز هم نپذيرفت. سفير گفت: اگر اجازه بدهيد، ما در مقابل، نصف لشكر روسيّه را كه در قزوين هستند بيرون مى‌‌بريم. وزير گفت: پس معلوم مى‌‌شود روسيّه مى‌‌خواهد نصف لشكرش را در دربار جا بدهد!!
 بعضى از مديران براى فضاى مدرسه و كلاس‌‌ها، آزمايشگاه‌‌ها، امكانات ورزشى و تفريحى زياد دقّت مى‌‌كنند؛ ولى از اهمّيّت معلّم غافل‌‌اند و نمى‌‌دانند كه با داشتن معلّمِ برجسته، بدون اين امكانات هم به نتيجه مى‌‌رسند. بزرگان ما در اتاق‌‌هاى محقّر، شاگردانِ برجسته‌‌اى تربيت كردند. علّتش اين بود كه خود آن‌‌ها در سطح عالى بودند.
 سابقاً در هر شهرستانى، آموزگاران، دانشمندترين و باتقواترين افراد بودند. بعضى از آن‌‌ها در امر تربيت به‌‌قدرى دقيق بودند كه فقط صبح‌‌هاى زود به حمام‌‌هاى عمومى مى‌‌رفتند تا شاگردى بدن لُخت آن‌‌ها را نبيند و هيمنه‌‌ى معلّمى آنان از بين نرود. متأسّفانه امروز بعضى كه از همه‌‌جا رانده مى‌‌شوند، به شغل معلّمى روى مى‌‌آورند.
 با اين‌‌كه ساختمان روحى انسان به مراتب پيچيده‌‌تر از ساختمان بدن اوست و راجع به بدن انسان، دانشكده‌‌ها، استادان و كتاب‌‌ها وجود دارد و هيچ‌‌كس به خودش اجازه نمى‌‌دهد، درباره‌‌ى مريضى اظهارنظر كند؛ ولى همه درباره‌‌ى مسائل تربيتى قضاوت مى‌‌كنند.
 بايد از معلّمينى استفاده كرد كه مباحث تربيتى را ديده باشند و علاوه بر علاقه و استعدادِ معلّمى، از جهت علمى در رشته‌‌ى مورد تدريسِ خود برجستگى داشته باشند تا بتوانند رجال علمى فوق‌‌العاده تربيت كنند؛ يعنى مثل آبشارى باشند كه ريزش دارد نه مثل نهرى كه با شيب ملايم آب در آن جارى است.
 علاوه بر اين‌‌ها معلّم بايد از جهت اخلاقى، برجسته و داراى ملَكاتِ عاليه‌‌ى انسانى باشد؛ چون اگر تربيت‌‌شده نباشد، نمى‌‌تواند شاگردانش را تربيت كند. حضرت اميرالمؤمنين‌‌عليه السلام مى‌‌فرمايد:
 «مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنّاسِ إماماً فَعَلَيْهِ أنْ يَبْدَأ بِتَعْليمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْليمِ غَيْرِه، وَلْيَكُنْ تَأْديبُهُ بِسيرَتِهِ قَبْلَ تَأْديبِهِ بِلِسانِه، وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدِّبُها أحَقُّ بِالإْجْلالِ مِنْ مُعَلِّمِ النّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِم.»(۳۳)
 «كسى كه مى‌‌خواهد پيشواى مردم باشد، بايد قبل از تعليم ديگران به تعليم خودش بپردازد و تأديب او با رفتار، قبل از تأديب او با گفتار باشد و بزرگ‌‌داشت كسى‌‌كه به تعليم و تربيت خودش مشغول است، سزاوارتر از بزرگ‌‌داشت معلّم و ادب‌‌كننده‌‌ى ديگران است.»
 ذات نايافته از هستى بخش‌‌
كى تواند كه شود هستى‌‌بخش؟
 خشك ابرى كه بود ز آب تهى‌‌
نايد از وى صفت آب‌‌دهى‌‌
 آرى، كسى كه چيزى را ندارد، نمى‌‌تواند آن را به ديگرى بدهد. اگر منظور ما از تأسيس مدرسه و انتخاب شغل معلّمى اين است كه پا جاى پاى انبيا بگذاريم و انسان تربيت كنيم، بايد از خودمان شروع كنيم و قبل از ساختن ديگران، خودمان را بسازيم. مربّيانى كه به آن‌‌چه مى‌‌گويند عمل مى‌‌كنند، بيشترين تأثير را در ساختن شاگردانِ خود دارند.
 در اين‌‌جا به بعضى از صفات عالى انسانى كه معلّم بايد دارا باشد اشاره مى‌‌كنيم:
 الف – نظم و دقّت: حضرت اميرالمؤمنين‌‌عليه السلام‌‌در آخرين لحظات زندگى به نظم در كارها سفارش فرمودند. كسى‌‌كه در همه‌‌ى شؤون زندگى نظم را مراعات كند، مسلّماً موفّق خواهد شد.
 متأسّفانه ما اين دستور را زير پا گذاشتيم و دشمنان ما به آن عمل كردند و موفّق شدند. نظم در خوراك، پوشاك، خواب، بهداشت، تفريح، حتّى در نوشتن، خواندن، سخن‌‌گفتن، درس‌‌دادن و فكركردن و خلاصه در تمام زندگى لازم است. نظم باعث صرفه‌‌جويى در وقت و بى‌‌نظمى باعث اتلافِ وقت و موجب اضطراب و ناراحتى است.
 پيامبر اكرم‌‌صلى الله عليه وآله وسلم‌‌فرمودند:
 «خداوند عالَم بنده‌‌اى را دوست دارد كه هر كارى را اساسى و محكم انجام دهد.»(۳۴)
 اگر ما مسلمان‌‌ها به اين دستور عمل كرده بوديم، چه‌‌قدر پيشرفت داشتيم و چه‌‌قدر از دوباره‌‌كارى‌‌ها جلوگيرى مى‌‌شد! اگر كسى مسؤوليّت اجتماعى خود را به‌‌طور شايسته و با دقّت انجام دهد، چه اندازه از مشكلات اجتماعى برطرف مى‌‌شود! پس مسلمان‌‌ها بايد در كلّيّه‌‌ى ابعاد زندگى خودشان منظّم و دقيق باشند؛ مخصوصاً كسى كه شغل تعليم و تربيت را انتخاب كرده و رفتارش سرمشق ديگران است، بايد بيشتر از ديگران به اين دستور عمل كند.
 پيامبر اكرم‌‌صلى الله عليه وآله وسلم‌‌فرمودند:
 «كسى‌‌كه كارى را به‌‌عهده گرفته است، اگر آن را آن‌‌طور كه به كار خودش رسيدگى مى‌‌كند، انجام ندهد، بوى بهشت را نخواهد شنيد.»(۳۵)
 بايد دانست كه خوش‌‌قولى و عمل به وعده نمونه‌‌ى نظم در زندگى است. قرآن كريم خُلفِ وعده را شديداً نكوهش كرده مى‌‌فرمايد: اگر به وعده‌‌اى كه مى‌‌دهيد عمل نكنيد، گناه بزرگى را مرتكب شده‌‌ايد.(۳۶)
 از عهده‌‌ى عهد اگر برون آيد مرد
از هرچه گمان برى فزون آيد مرد
 متأسّفانه بين ما مسلمان‌‌هاى ظاهرى و دور از حقايق قرآن، خلفِ وعده، امرى عادى و متعارف است.
 ب – عفو و گذشت: اگر كسى توبه كند، خداوند عالم از او مى‌‌گذرد و او را مى‌‌بخشايد. پيامبر اكرم‌‌صلى الله عليه وآله وسلم‌‌و ائمّه‌‌ى هدى‌‌عليهم السلام هم چون مظهر عفو الاهى بودند از بدرفتارى‌‌هاى ديگران نسبت به خودشان گذشت مى‌‌كردند.
 مربّى به پيروى از آن بزرگواران بايد اين صفت را در خود به‌‌وجود آورد و به اين نكات توجّه كند:
 ۱- چنان‌‌كه ديگران معايبى دارند، او هم گرفتار گناهانى است و چه‌‌بسا فردِ خطاكار با دلى شكسته به درگاه خدا توبه كند و گناهش آمرزيده شود؛ ولى گناه آن مربّى بخشوده نشود.
 ۲- همه‌‌ى اعمال نيك به توفيق الاهى است و اگر لحظه‌‌اى عنايت و لطف او از انسان برداشته شود، سقوط خواهد كرد.
 ۳- بايد به حال گناه‌‌كاران ترحّم و دل‌‌سوزى كرد و براى هدايت و دستگيرى آنان كوشش نمود.
 ۴- با اين‌‌كه ذات مقدّس حق به همه‌‌ى معاصى آگاه است، لطف و رحمت و روزى‌‌اش را از كسى دريغ نمى‌‌كند.
 خداى‌‌راست مسلّم بزرگوارى و حلم‌‌
كه جُرم بيند و نان برقرار مى‌‌دارد
 اگر مربّى اين مطالب را درك كند، از شاگردان خطاكار مى‌‌گذرد و آنان را مورد لطف خود قرار داده، زير بال خود مى‌‌گيرد و براى هدايت و نجاتشان اقدام مى‌‌كند. چنين معلّمى اگر شاگردى از او سؤال كند خوش‌‌حال مى‌‌شود و با مَحبّت، او را پاسخ مى‌‌دهد و در جواب نمى‌‌گويد: من يك پول گرفته‌‌ام و درس را يك‌‌بار گفته‌‌ام. دانشجويى مى‌‌گفت: وقتى‌‌كه در خارج درس مى‌‌خواندم، روزى با عجله از پلّه‌‌هاى ساختمان دانشكده پايين مى‌‌آمدم. به استادى كه بالا مى‌‌رفت خوردم و كتاب‌‌هايى كه دستش بود به زمين ريخت. خواستم آن‌‌ها را جمع كنم. گفت: شما حتماً كار فورى داشتيد؛ بفرماييد. من خودم آن‌‌ها را جمع مى‌‌كنم. ملاحظه كنيد؛ رفتار پسنديده‌‌ى اين استاد چه اثرى در روح اين دانشجو گذاشته است.
 كسى كه در مقابل بدى‌‌هاى ديگران همواره در صدد انتقام برمى‌‌آيد سگى است به‌‌صورت انسان كه مى‌‌گويد: اگر يكى بگويى، ده تا جوابت را مى‌‌دهم؛ ولى انسان مى‌‌گويد: اگر ده تا بگويى، يكى هم جوابت را نمى‌‌دهم. انسان كامل پيامبر اكرم‌‌صلى الله عليه وآله وسلم است كه مى‌‌فرمايد:
 «أحْسِنْ إلى‌‌ مَنْ أساءَ إلَيْك.»(۳۷)
 بدى را بدى سهل باشد جزا
اگر مردى، أحْسِنْ إلى‌‌ مَنْ أسا
 ج عيب‌‌پوشى: از مهم‌‌ترين تعاليم اخلاقى، عيب‌‌پوشى است. مربّى نبايد در برخورد با دانش‌‌آموزِ خطاكار، پرده‌‌درى كند و آبروى او را ببرد؛ بلكه بايد با نرمى و دلسوزى، مشكل او را پيدا كرده، در رفع آن بكوشد. خداوند عالَم در قرآن كريم مى‌‌فرمايد:
 «و إذا مَرّوا بِاللَّغْوِ مَرّوا كِراماً»(۳۸)
 «بندگان شايسته‌‌ى خدا از برخورد با اعمال ناپسند، بزرگوارانه مى‌‌گذرند.»
 مربّى بايد خود را جاى شاگردِ خطاكار بگذارد و ببيند چرا او به اين خلاف مبتلا شده است و سعى كند كه وسيله‌‌ى اصلاح او را فراهم آورد. اگر او با بدبينى و عيب‌‌جويى به دانش‌‌آموز نگاه كند، هرگز نمى‌‌تواند مشكل او را درك كند و راه حلِ‌‌ اصلاح او را بيابد و نجاتش دهد. بايد شخصيّت و حريمِ بندگانِ خدا را حفظ كرد. نبايد به محض اين‌‌كه از كسى گناهى ديديم، پرده‌‌درى كنيم و آبروى او را ببريم و راه سعادت و كمال را براى هميشه بر او ببنديم؛ بلكه بايد عيب ديگران را بپوشانيم و شخصيّت آنان را محترم شماريم تا به اين وسيله ارزش خودشان را بفهمند و توبه كنند.
 متأسّفانه بعضى معلّمان آبروى شاگردان خود را مى‌‌برند و براى خوش‌‌آمد خودشان، شخصيّت آن‌‌ها را خُرد مى‌‌كنند. هر كس با آبروى انسان‌‌ها بازى كند و شخصيّت آنان را خُرد سازد، خدا را به غضب آورده است و در نتيجه از انسانيّت فرسنگ‌‌ها دور خواهد شد.
 اگر شاگردانِ ما عيب و گناهى دارند، ما هم به عيب‌‌ها و گناهانى مبتلاييم و اگر مى‌‌خواهيم خداوندِ عالَم از گناهان ما بگذرد و با نظرِ لطف و رحمت با ما رفتار كند، بايد عيب ديگران را ناديده بگيريم و از خطاهايشان بگذريم. آيه‌‌ى شريفه مى‌‌فرمايد:
 «وَ لْيَعْفوا وَ لْيَصْفَحوا. ألا تُحِبّونَ أنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُم؟»(۳۹)
 جوانى به مرحوم آقاى قوام كه از بزرگان اهل منبر تهران بود كلماتى توهين‌‌آميز گفت. به او گفتند: آقاى قوام صاحب مقاماتى است و تو جوان‌‌مرگ خواهى شد. وقتى خدمت مرحوم قوام رسيد و از گفته‌‌هاى خودش معذرت خواست، ايشان گفتند: كى؟ كجا؟ چى؟ و به طورى اين كلمات را ادا كردند كه آن جوان خوش‌‌حال شد و گفت: الحمدللَّه ايشان كلمات زشتِ مرا نشنيده است. آرى، بزرگان اين‌‌طورند و به زبان حال مى‌‌گويند:
 كينه‌‌ى دشمن مرا گفتى چرا در سينه نيست؟
بس كه مِهر دوست آن‌‌جا هست، جاى كينه نيست‌‌
 و مى‌‌گويند:
 از بس كه مِهر دوست گرفته‌‌ست جا به دل‌‌
جايى براى كينه‌‌ى دشمن نمانده است‌‌
 شاگردى به مرحوم آقاى روزبه جسارت كرد. دانش‌‌آموزان ديگر به او گفتند: برو عذرخواهى كن. وقتى اظهار شرمندگى كرد، ايشان مثل آن‌‌كه اصلاً اتّفاقى نيفتاده گفتند: چى؟ كى؟ شاگرد با خوشحالى برگشت و گفت: الحمدللَّه ايشان حرف‌‌هاى مرا نشنيده بود.
 نكته‌‌ى مهم‌‌تر اين است كه ما نه تنها بايد عيب افراد را نبينيم؛ بلكه بايد خوبى‌‌هايشان را در نظر داشته باشيم.
 در همه‌‌چيزى هنر و عيب هست‌‌
عيب مبين تا هنر آرى به دست‌‌
 اولياى خدا، نيكى و حسن اشخاص را مى‌‌بينند نه عيب و نقص آن‌‌ها را.
 كمالِ صدق و محبّت ببين نه نقصِ گناه‌‌
هر آن‌‌كه بى‌‌هنر افتد نظر به عيب كند
 د تواضع و فروتنى: تكبّر و خودبينى از گناهان بزرگ است. اميرالمؤمنين‌‌عليه السلام‌‌مى‌‌فرمايد:
 «سَيِّئَةٌ تَسوؤُكَ خَيْرٌ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ حَسَنَةٍ تُعْجِبُك.»(۴۰)
 «گناهى كه تو را شرمنده سازد، در نزد خدا از عمل نيكى كه تو را گرفتار غرور كند بهتر است.»
 خواجه عبداللَّه انصارى مى‌‌گويد: بنده‌‌ى آن معصيت‌‌ام كه مرا به عذر آورد، بيزارم از آن طاعت كه مرا به عُجب آورد. آرى، گناه بزرگى است كه انسان به چشم حقارت به مردم نگاه كند.
 به چشم عجب و تكبّر مكن به خلق نظر
كه بندگان خدا ممكن‌‌اند در اوباش‌‌
 حضرت اميرالمؤمنين‌‌عليه السلام‌‌مى‌‌فرمايد:
 «كسانى كه به گناه آلوده نيستند، بايد به اهل معصيت با ديده‌‌ى ترحّم بنگرند؛ زيرا چه‌‌بسا خودشان به همان گناه يا گناه بزرگ‌‌ترى گرفتار باشند. به خدا قسم، اگر هيچ‌‌گناه كوچك و بزرگى را مرتكب نشده باشند، همين جرأت آنان بر عيب‌‌جويى از ديگران بزرگ‌‌ترين گناه است.»(۴۱)
 معلّمى كه به چشمِ حقارت به شاگرد خطاكار نگاه مى‌‌كند، گرفتار عُجب و خودبينى است و بايد بداند كه اگر در همه‌‌ى عمر مشغول عبادت و كارهاى نيك باشد، در مقابل عظمتِ پروردگار و نعمت‌‌هاى بى‌‌شمارِ او كارى نكرده است.
 نبيند مدّعى جز خويشتن را
كه دارد پرده‌‌ى پندار در پيش‌‌
 گرت چشم خدابينى ببخشند
نبينى هيچ‌‌كس عاجزتر از خويش‌‌
 غرورِ علمى به مراتب بدتر از غرورِ مال و مقام است. علمى كه غرور آورد، حجاب آدمى مى‌‌شود و در حقيقت علم نيست؛ زيرا علم واقعى، خشيَت و تواضع مى‌‌آورد. قرآن مى‌‌گويد:
 «إنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء»(۴۲)
 كسى كه ضعف و حقارتِ خود و عظمت حضرت حق را درك كرد متواضع و فروتن مى‌‌شود و مربّىِ متواضع است كه مى‌‌تواند شاگردان را به خود جذب كند و در آنان تأثير نيكو بگذارد.
 ه – وارستگى و قناعت: مربّى بايد قانع و وارسته بوده و گرفتار چشم‌‌هم‌‌چشمى نباشد وگرنه در كار مقدّسِ تربيت هرگز موفّق نخواهد شد. كسانى با درگاه ربوبى ارتباط دارند كه از دنيا و مادّيّات وارسته باشند.
 وارسته را به جذبه دهند امتيازِ قرب‌‌
كى كهربا ربايد كاهى كه در گِل است؟
 در بينش قرآنى، دنيا كالايى بى‌‌مقدار است كه فقط مردمان پست و بى‌‌حقيقت، شيفته و دل‌‌باخته‌‌ى آن مى‌‌شوند؛ ولى انسان‌‌هاى وارسته هستند كه خود را وقف مردم مى‌‌كنند و به اين وسيله سعادت جاودانه به‌‌دست مى‌‌آورند.
 اعتقاد به رازق‌‌بودن خدا، صفتِ قناعت را در انسان تقويت مى‌‌كند. معلّمى كه آيه‌‌ى شريفه‌‌ى «ما مِنْ دابَّةٍ فِي الْأرْضِ إلّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها»(۴۳) را قبول دارد و مى‌‌داند كه خداوندِ عالَم زندگى او را اداره مى‌‌كند، با آرامش خاطر، وظيفه‌‌ى انسانى خود را در تعليم و تربيتِ جوان‌‌ها انجام مى‌‌دهد.
 حضرت اميرالمؤمنين‌‌عليه السلام‌‌مى‌‌فرمايد:
 «اى فرزندِ آدم، امروز غمِ روزى را كه نيامده است مخور؛ چون اگر فردا زنده باشى، خدا روزى‌‌ات را مى‌‌رساند.»(۴۴)
 البتّه معناى اين جمله اين نيست كه: كار نكنيم و دنبال روزى نرويم؛ بلكه مقصود آن است كه براى كسبِ مال و تأمينِ معاش، وظايف دينى خود را فراموش نكنيم و بدانيم خداوندِ عالَم روزى همه را تضمين كرده است. كسى كه به خدا معتقد است، خود را در مسير بندگى حق و خدمت به مردم قرار مى‌‌دهد و زن و فرزند را به خدا سپرده غصّه‌‌ى روزى آنان را نمى‌‌خورد.
 فرزند بنده‌‌اى‌‌ست خدا را؛ غمش مخور
تو كيستى كه بِهْ ز خدا بنده پرورى؟
 گر مُقبِل است، گنجِ سعادت براى اوست‌‌
ور مُدبِر است، رنجِ زيادت چه مى‌‌برى؟
 حضرت اميرالمؤمنين‌‌عليه السلام‌‌مى‌‌فرمايد:
 «بيشترين فكر و ذكر خودت را صرف زن و بچّه‌‌ات مكن؛ چه آن كه اگر از دوستان خدا باشند، خدا هرگز آنان را فراموش نمى‌‌كند و اگر از دشمنان خدا باشند، چه غمى براى دشمنان خدا دارى؟!»(۴۵)
 پدران ما چون با اين حقايق آشنا بودند، روحيّه‌‌ى مصرف‌‌زدگى نداشتند و قانع و آسوده زندگى مى‌‌كردند. متأسّفانه به سبب آشنانبودن با آن حقايق، روحيّه‌‌ى مصرف‌‌زدگى و حرص در ما ايجاد شده است و در نتيجه انرژى خود را صرف كسبِ مال و ثروت مى‌‌كنيم و فرصتى براى خدمت به انسان‌‌ها و هدايت ديگران نداريم.
 بر خِردِ خويش بر ستم نتوان كرد
خويشتنِ خويش را دژم نتوان كرد
 دانش و آزادگى و دين و مروّت‌‌
اين‌‌همه را بنده‌‌ى دِرم نتوان كرد
 قانع بنْشين و آن‌‌چه دارى بپْسند
بندگى و خواجگى به‌‌هم نتوان كرد
 معلّمى كه باور كرده است خداوندِ عالَم از هر پدرى دل‌‌سوزتر و از هر دوستى باوفاتر است، در مقابل كسى قد خَم نمى‌‌كند و دين و آزادگى و علمش را در مقابل پول نمى‌‌فروشد و به آن‌‌چه دارد قناعت مى‌‌كند. در نتيجه در كار تعليم و تربيت موفّق و در كسب علم و فضيلت و رساندن آن به شاگردان كوشاست.
 معلّمى مى‌‌تواند در مسير هدايتِ انسان‌‌ها قدم بردارد كه چهره‌‌ى حقيقى دنيا را بشناسند و مادّيّات در نظرش بى‌‌ارزش باشد. توجّه به بى‌‌اعتبارى دنيا و محدود بودن عمر و تنهايى پس از مرگ، طورى انسان را مى‌‌سازد كه به بالاترين خدمت يعنى هدايتِ ديگران هم مى‌‌پردازد. آرى، اگر دنيا وسيله‌‌اى براى رسيدن به مقامات اُخروى است، انسانِ عاقل، هدف را فداى وسيله نمى‌‌كند؛ بلكه دنيا را مى‌‌دهد و بهشت را مى‌‌خرد؛ ولى كسى كه دنيا را هدف مى‌‌داند و همه‌‌ى توجّهش به دنياست، هر روز از آخرت دورتر مى‌‌شود.
 اميرالمؤمنين‌‌عليه السلام‌‌فرمودند:
 «إنَّما الدُّنْيا جيفَةٌ وَ الْمُتَواخونَ عَلَيْها أشْباهُ الْكِلاب.»(۴۶)
 «دنيا مردارى است و كسانى كه بر آن هم‌‌سفره مى‌‌شوند، هم‌‌چون سگان‌‌اند.»
 آرى، كسى كه دنيا را مردارى متعفّن بداند، امكان ندارد به آن نزديك شود.
 امام حسن‌‌عليه السلام‌‌فرمودند:
 «أنْزِلِ الدُّنْيا بِمَنْزِلَةِ الْمِيْتَةِ خُذْ مِنْها ما يَكْفيك.»(۴۷)
 «دنيا را مردارى بدان و از آن به مقدار ضرورت استفاده كن.»
 اگر كسى از بى‌‌غذايى به حال مرگ بيفتد، مى‌‌تواند از مرغ مرده‌‌اى كه خوردنش در حال عادى حرام است به مقدارى كه رفع خطر كند بخورد. كسى كه دلش به عشق الاهى زنده شد و به معنويّات و مقامات اُخروى علاقه پيدا كرد، دنيا را واقعاً مردار مى‌‌بيند و از لذّات آن فريب نمى‌‌خورد و به حدّاقلِ زندگى قناعت مى‌‌كند.
 حضرت موسى‌‌بن‌‌جعفرعليهما السلام‌‌در موقع دفن شخصى فرمودند:
 «دنيايى كه آخرين منزلش اين است، سزاوار است كمتر به آن دل ببنديم و آخرتى كه اوّلين منزلش اين است، سزاوار است كه از عاقبت آن در هراس باشيم.»(۴۸)
 به غير دل كه عزيز و نگاه‌‌داشتنى است‌‌
زمين و هر چه در او هست واگذاشتنى است‌‌
 همين به اشك ندامت بُوَد دل شب‌‌ها
در اين زمين سيه دانه‌‌اى كه كاشتنى است‌‌
 چه بسته‌‌اى به زمين و زمان دل خود را؟!
گذشتنى است زمان و زمين گذاشتنى است‌‌
 كسى اهل سعادت است كه از اين دنياىِ زودگذر توشه‌‌اى براى فرداى خودش تهيّه كند. مرحوم آقاى شيخ على كوهستانى در منطقه‌‌ى شمال، زندگى خود را وقف تربيتِ انسان‌‌ها كرده بود، در نتيجه امروز بسيارى از كسانى‌‌كه در آن نواحى به وظايف دينى عمل مى‌‌كنند، از بركاتِ وجود ايشان است. آن مردِ بزرگ، فهميده بود كه در زندگى بايد چه تجارتى كند تا سود بيشترى ببَرد.
 چه بسيار افرادى كه مى‌‌توانند با صرفِ نظركردن از زندگى تجمّلى و مرفّه، صدها انسان را نجات دهند؛ ولى دوستى دنيا مانع آنان مى‌‌شود! در نتيجه گناهان آن افراد در نامه‌‌ى عمل اين‌‌ها ثبت خواهد شد؛ چرا كه اگر فريبِ مال و مقامِ دنيا را نخورده بودند و در راه هدايت مردم قدم برمى‌‌داشتند، آنان گرفتار اين گناهان و معاصى نمى‌‌شدند. اين است كه حضرت رسول اكرم‌‌صلى الله عليه وآله وسلم مى‌‌فرمايد:
 «حُبُّ الدُّنْيا رَأْسُ كُلِّ خَطيئَة.»(۴۹)
 «دوستى دنيا سرآمد همه‌‌ى گناهان است.»
 آرى، زندگى اين نيست كه ما تصوّر مى‌‌كنيم؛ بلكه خيلى ساده‌‌تر از اين هم مى‌‌شود زندگى كرد. اگر زندگى را به حدّ اقل تنزّل بدهيم، مى‌‌توانيم به نجات ديگران برسيم. انسان مى‌‌تواند با غذايى ساده هم زندگى كند. مرحوم آقاى شالچيان كه مدرسه‌‌ى نيكان را به‌‌وجود آورد و هزارها نفر را از نابودى نجات داد زندگى خيلى ساده و بدون تشريفات داشت.
 كفش مرحوم آقاى حاج ميرزا ابراهيم حكمى كه از علماى زنجان بود چند وصله داشت. وقتى براى ايشان كفشى هديه آوردند، فرمودند: من كفش دارم. گفتند: پيامبر هديه را قبول مى‌‌كردند. فرمودند: قبول كردم، از طرف من به كسى كه اين را هم ندارد بدهيد.
 بايد دانست كه اگر روح قناعت در كسى به‌‌وجود آمد، مى‌‌تواند به انسان‌‌ها خدمت كند و آن‌‌ها را از هلاكتِ ابدى نجات دهد.
 و – اخلاص: آن‌‌چه خالص براى خدا نباشد، از بين‌‌رفتنى است. مردان الاهى چون اعمالشان جنبه‌‌ى خدايى دارد و خالصانه است منشأ خير و بركت مى‌‌شوند و آثارشان پايدار است؛ ولى كسانى كه براى غيرخدا كار مى‌‌كنند، اعمالشان بى‌‌اثر و فانى است(۵۰). هر چند رسيدن به مقام خلوص به اين معنا كه انسان اراده‌‌ى خود را در اراده‌‌ى حق فانى سازد و در مقابل فرمان حق چون و چرا نكند مشكل است، امّا غيرممكن نيست؛ چون اگر انسان نمى‌‌توانست به اين مقام برسد، خداوندِ عالَم او را به چنين منزلتى دعوت نمى‌‌كرد. متأسّفانه ما شخصيّت و مقام انسانىِ خود را به امورِ پست و مادّى و بى‌‌ارزش مى‌‌فروشيم. اين است كه كارهاى تربيتى ما اثر ندارد و زنده‌‌كننده‌‌ى شاگردان نيست.
 آن‌‌چه به اعمال انسان ارزش مى‌‌دهد، همان اخلاص و توجّه به خداست و روحِ عبادت هم همين حالت بى‌‌خودى و خود را نديدن در مقابل حقّ است وگرنه عبادات طولانى اگر همراه با اخلاص نباشد مانند گردوى بى‌‌مغز است و چون نوعى خودپرستى و شركِ خفى است، مورد قبول حضرتِ حق واقع نمى‌‌شود.
 نماز ار نه از روى مستى(۵۱) كنى‌‌
به مسجد درونْ بت‌‌پرستى كنى‌‌
 معلّمِ بااخلاصى كه اعمالش براى خداست، شخصيّتِ الاهى پيدا مى‌‌كند و مى‌‌تواند كارهاى مثبت انجام دهد. اخلاص، فراموشى خود و توجّه به حق است. كسى كه تسليم حق شد، همه‌‌چيز دارد؛ امّا آن‌‌كه دل به غير خدا بست اگر چه مالك همه‌‌ى دنيا هم باشد هيچ چيز ندارد.
 غير از خدا هر آن‌‌چه پرستند هيچ نيست‌‌
بيچاره آن‌‌كه بر همه هيچ اختيار كرد
 مربّى و معلّمى كه «خودى» ندارد و خودبين و خودپرست نيست اگر شاگردى خطا كرد يا جسارتى به او نمود عكس‌‌العمل مناسب و سازنده از خود نشان مى‌‌دهد و مطابق آن‌‌چه مصلحت است، عمل مى‌‌كند نه براى تشفّىِ خاطر خودش. چنين مربّى‌‌اى اگر شاگردى در حقّ او بدى كرد با او طورى رفتار مى‌‌كند كه او گمان كند اين مربّى اصلاً متوجّه كار زشتِ او نشده است؛ چرا كه كوچكى خود را در اين عالَمِ بى‌‌انتها درك مى‌‌كند و مى‌‌داند كه اگر به او اهانت كنند و او را سبك بشمارند، لطمه‌‌اى به جايى نمى‌‌خورد و هم‌‌چنين مى‌‌داند كه هرطور رفتار نمايد، مردم از او راضى نمى‌‌شوند، بنابراين تعريف و تكذيبِ مردم در او اثر نمى‌‌كند و با زبان حال مى‌‌گويد:
 به كوشش توان دجله را پيش بست‌‌
نشايد زبان بدانديش بست‌‌
 به قول قديمى‌‌ها: دَرِ دروازه را مى‌‌شود بَست؛ ولى دهان مردم را نمى‌‌شود بست.
 معلّمى كه مى‌‌داند مردم او را براى خودشان مى‌‌خواهند و بعد از مرگش او را تنها مى‌‌گذارند و به دنبال كار خودشان مى‌‌روند، فقط براى رضاى خدا و سعادت ابدى به تربيت ديگران مى‌‌پردازد و چون داراى روح آرام است، نيروهاى عظيم انسانى و قواى فكرى و روحى خود را صرف افكار بيهوده نمى‌‌كند.
 آرى، اگر قواى ذهنى و روحى را صرف جنگ و نزاع درونىِ خودش كند كه چرا پدر فلان دانش‌‌آموز به من بد گفت يا مدير مدرسه با من بد رفتار كرد يا اگر چنين كنم فلان معلّم از من بدش مى‌‌آيد و… فرصت‌‌ها و استعدادهايش را از دست مى‌‌دهد و وقتى به خودش مى‌‌آيد كه عمر عزيز را به اين مسائل بى‌‌معنى و پوچ صرف كرده و كار از كار گذشته و بايد با دل پُرخون از دنيا برود؛ امّا كسى كه خودى ندارد، از حرف مردم نمى‌‌رنجد و هميشه به يك حال است.
 درياى فراوان نشود تيره به سيل‌‌
عارف كه برنجد تُنُك‌‌آب است هنوز
 ما امّت پيامبرى هستيم كه به عيادت كسى رفت كه خاكستر بر سر حضرتش مى‌‌ريخت و كسانى را كه به او سنگ مى‌‌زدند و مسخره‌‌اش مى‌‌كردند و ناسزا مى‌‌گفتند، دعا كرد و فرمود: «اَللَّهُمَّ اهْدِ قَوْمي فَإنَّهُمْ لايَعْلَمون.»(۵۲)
 خلاصه، اخلاص از شرايط لازم براى مربّى است. اگر مربّى گرفتار خودى و هواى نفس باشد، چون شاگرد را درك نمى‌‌كند، نمى‌‌تواند او را با لطف و مرحمت رشد دهد و با دست خالى از دنيا مى‌‌رود و از عمر خودش نتيجه نمى‌‌گيرد.
 ز – سلامتى: مربّى بايد از جهتِ جسمى، سالم و قوى و معتدل باشد. پيامبراكرم‌‌صلى الله عليه وآله وسلم‌‌فرمودند:
 «طوبى‌‌ لِمَنْ… كانَ قُواهُ سِداداً!»(۵۳)
 «خوشا به حال كسى كه نيرويش محكم باشد!»
 متأسّفانه دشمنان ما به بهداشت و سلامت جسمىِ خود اهمّيّت دادند و پيروز شدند و ما عمل نكرديم و عقب مانديم!
 پيامبر اكرم‌‌صلى الله عليه وآله وسلم‌‌فرمودند:
 «بُنِيَ الدّينُ عَلَى النَّظافَة.»(۵۴)
 «پايه‌‌ى دين پاكيزگى است.»
 مردم فكر مى‌‌كنند نظافت فقط به اين است كه انسان ناخن‌‌هايش را بگيرد؛ حمّام برود؛ بدن و لباسش تميز باشد؛ ولى بايد دانست كه نظافت داراى سه بخش است: نظافت ظاهر بدن، نظافت باطن بدن و نظافت روح و تا شخصى اين سه قسمت را مراعات نكند، دينش كامل نيست.
 براى نظافت باطن بدن بايد جهاز هاضمه و كليه‌‌ها از سموم پاكيزه باشد. كسى كه دچار يبوستِ مزاج است و هزاران ميكرب در روده‌‌ى بزرگ او سم پخش مى‌‌كنند يا كبدش به‌‌خاطر خوردن غذاهاى سرخ‌‌كرده خسته و مسموم است، آيا مى‌‌تواند قيافه‌‌ى خندان و بانشاط داشته باشد و ناملايمات را تحمّل كند؟ كسى كه از پُرخورى شكمش جلو آمده و نفس‌‌نفس مى‌‌زند يا سر تا پا مرض است، با دهان بدبو و لب‌‌هاى كبود و داغه‌‌زده كه انسان از ديدن او ناراحت مى‌‌شود آيا مى‌‌تواند شاگرد تربيت كند؟ غذاى مربّى بايد بسيط باشد. خوردن چند رنگ غذا با هم براى بدن مضرّ است.
 رهبران دينى براى سلامتى ما دستورهاى ارزشمندِ بهداشتى داده‌‌اند كه بعضى از آن‌‌ها در كتاب‌‌هاى طبّ‌‌النّبى‌‌صلى الله عليه وآله وسلم، طبّ‌‌الصّادق‌‌عليه السلام‌‌و طبّ‌‌الرّضاعليه السلام، جمع‌‌آورى شده است. با اين‌‌كه ما به آن‌‌ها عمل نمى‌‌كنيم، توقّع داريم كه از زندگى خودمان بهره‌‌مند شويم و اين خيال باطلى است.
 معلّمى كه مى‌‌خواهد مربّى ديگران باشد و هزارها انسان را بسازد، بايد اصول بهداشت را مراعات كند؛ مثلاً هفته‌‌اى يك روز، روزه‌‌ى طبّى بگيرد و فقط ميوه و مايعات مصرف كند. همچنين با ورزش و عرق‌‌كردن، سموم بدن را دفع و با خوردن آبِ ناشتا، روده‌‌ها را تخليه كند. كسانى كه عمل تخليه در آن‌‌ها به‌‌خوبى انجام مى‌‌شود، عموماً در مقابل بيمارى‌‌ها مصونيّت دارند. معلّمى كه قوانين بهداشتى را رعايت نكند و داراى مزاج سالمى نباشد، مريض مى‌‌شود و آدم مريض نمى‌‌تواند شاگرد سالم تربيت كند.
 مرحله‌‌ى نهايى، نظافتِ روح است. مربّى بايد خود را به زيور اخلاق الاهى بيارايد و داراى صفات عاليه و ملكات برجسته‌‌ى انسانى باشد. پيامبر اكرم‌‌صلى الله عليه وآله وسلم‌‌فرمودند:
 «بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكارِمَ الْأخْلاق.»(۵۵)
 «آمده‌‌ام كه اخلاق انسانى را به كمال رسانم.»
 يعنى همه‌‌ى پيامبران براى همين آمدند و من آمده‌‌ام كه هدف آنان را كامل كنم.
 حسد، غضب، كينه، طمع، حرص، بخل، غرور و تكبّر روح را آلوده مى‌‌كند. براى تقويت روح بايد خود را به سختى‌‌ها عادت داد. حضرت اميرالمؤمنين‌‌عليه السلام‌‌به امام حسن‌‌عليه السلام‌‌فرمودند:
 «عَوِّدْ نَفْسَكَ التَّصَبُّرَ عَلَى الْمَكْروه.»(۵۶)
 «خود را به صبر بر مشكلات و ناملايمات عادت بده.»
 آرى، چون زندگىِ دنيا مطابق ميلِ كسى نمى‌‌شود، انسانى كه به سختى عادت نكرده است، در زندگى شكست خواهد خورد.
 ما كُلُّ ما يَتَمَنَّى الْمَرْءُ يُدْرِكُهُ‌‌
تَجْرِي الرِّياحُ بِما لا تَشْتَهِي السُّفُنُ‌‌
 اين‌‌طور نيست كه انسان هر چه را بخواهد به آن دست‌‌رسى پيدا كند. (گاهى) بادها كشتى را به جايى كه (سرنشينان) كشتى‌‌ها نمى‌‌خواهند مى‌‌برد.
 ح – نشاط: معلّم بايد بانشاط و خندان باشد. پيامبر اكرم‌‌صلى الله عليه وآله وسلم هميشه لبخند بر لب داشتند. چنين نشاطى از راه ثروت به‌‌دست نمى‌‌آيد. استادانى كه انسان‌‌هايى را ساختند، به فكر مادّيّات نبودند و فكرشان برتر از اين‌‌ها بود. معلّمى كه وقتى اتاقش موكت است، غصّه مى‌‌خورد و وقتى قالى خريد، خوش‌‌حال مى‌‌شود، با اين روحيّه نمى‌‌تواند انسان‌‌هاى وارسته‌‌اى بسازد كه در مقابل حوادث مقاوم باشند. ما در زمان خود بزرگانى را ديديم كه در عين فقر و تنگ‌‌دستى، هميشه متبسّم و خندان بودند.
 خلاصه، مال و ثروت، نشاط و آرامش نمى‌‌آورد. چه بسيار ثروتمندانى كه افسرده و غمگين‌‌اند و چه بسيار فقرايى كه بانشاط زندگى مى‌‌كنند! براى كسبِ نشاط بايد انسان از خودش بيرون آيد و به آن‌‌چه هست دل‌‌خوش باشد. البتّه مطلب به اين سادگى‌‌ها نيست و خيلى تمرين مى‌‌خواهد. چنين آدمى ميلى ندارد تا اگر مطابق ميلش نشد، ناراحت شود. او با زبان حال مى‌‌گويد:
 جهان يك‌‌سر به كام خويش ديدم‌‌
چو بنهادم برون از خويش گامى‌‌
 ط – آرامش روحى:
 سكونى به دست آور، اى بى‌‌ثَبات‌‌
كه بر سنگِ گردون نرويد نبات‌‌
 از عوامل موفّقيّتِ يك مربّى، آرامش روحى است. اضطراب و نگرانى، جسم را فرسوده مى‌‌كند. بسيارى از امراض جسمى، ريشه‌‌ى روحى و فكرى دارند. براى به‌‌دست آوردن آرامش، بايد بدانيم قدرت ما محدود است و بنا نيست هرچه را بخواهيم، انجام شود و دنيا مطابق ميل ما بچرخد و مردم موافق خواسته‌‌ى ما عمل كنند. دراين‌‌صورت ناراحتى‌‌هاى روحى و نگرانى‌‌ها از بين مى‌‌رود.
 كسى كه ميل دارد هرچه مى‌‌خواهد عملى شود، در حقيقت توقّع خدايى از خودش دارد؛ براى آن‌‌كه اين صفت مخصوص ذات مقدّس خداوندِ عالَم است كه: «إنَّما أمْرُهُ إذا أرادَ شَيْئاً أنْ يَقولَ لَهُ: كُنْ، فَيَكون»(۵۷)
 انسان نبايد توقّع داشته باشد همه مثل او فكر كنند. آيا فكر او ميزانِ افكارِ ديگران است و آيا او تافته‌‌ى جدابافته‌‌اى است كه همه بايد مطابق ميلِ او عمل كنند؟ آيا احتمال نمى‌‌دهد كه او اشتباه كند و ديگران درست بگويند؟ فقط پيامبران و معصومين‌‌عليهم السلام از خطا و اشتباه مصون‌‌اند و آن‌‌چه مى‌‌كنند و مى‌‌گويند مطابق حقّ است. ديگران همه عيب و نقص دارند و اشتباه مى‌‌كنند. همان‌‌گونه كه ديگران از نظر او اشتباه مى‌‌كنند، او هم در نظر ديگران اشتباهاتى دارد.
 اگر مربّى اين حقيقت را درك كرد، از اين‌‌كه مردم مثل او فكر نمى‌‌كنند، ناراحت نمى‌‌شود و با آن‌‌ها بدرفتارى نمى‌‌نمايد و با اين روحيّه مى‌‌تواند شاگردان را دوست داشته باشد و آن‌‌ها را زير بال و پَر خود گرفته، هدايت كند.
 يكى ديگر از وسايل آرامش ِ روحى، آزادبودن از فكر مادّيّات است. كسى كه به مادّيّات علاقه و بستگى دارد و از بودن آن‌‌ها احساسِ وجد و نشاط مى‌‌كند، مسلّماً از ترس فقدان آن‌‌ها هميشه مضطرب و پريشان است؛ چون خواسته‌‌هاى انسان حدّ و مرزى ندارد و به هرجا برسد، بالاتر از آن هم هست. به‌‌علاوه، غير از خدا همه چيز در معرض فنا و نابودى است و اگر شخص به چيزى دل‌‌بسته بود، به يقين با از دست رفتن آن چيز ناراحت مى‌‌شود. پس تنها راه، دل نبستن به اشياست.
 يار ناپايدار دوست مدار
دوستى را نشايد اين غدّار
 بايد فقط به ذات مقدّسى كه فنا ندارد دل بست و با جان و دل گفت:
 آن‌‌چه تغيّر نپذيرد تويى‌‌
و آن‌‌كه نمرده‌‌ست و نميرد تويى‌‌
 عامل ديگر آرامش روحى، قناعت و ساده‌‌زيستى است. كسانى كه براى رسيدن به زندگى مجلّل و مرفّه، خودشان را به زحمت مى‌‌اندازند، پس از به‌‌دست‌‌آوردن آن زندگى، باز دچار اضطراب و نگرانى‌‌اند.
 پيامبر اكرم‌‌صلى الله عليه وآله وسلم‌‌فرمودند:
 «أنا وَ الْأتْقِياءُ مِنْ أُمَّتي بَريئونَ مِنَ التَّكَلُّف.»(۵۸)
 «من و پرهيزگاران امّتم از تكلّف بيزاريم (و براى موهومات خودمان را به زحمت نمى‌‌اندازيم).»
 آرى، به گفته‌‌ى يكى از بزرگان، سخت‌‌ترين علوم، علم زندگى است؛ يعنى چه‌‌طور زندگى كنيم تا انرژى ما بيهوده مصرف نشود.
 ى – تمركز قوا: از شرايط لازم براى مربّى، تمركزِ قواى روحى است. كسى كه نيروهاى فكرى او در مسائل مختلف پراكنده شده، نمى‌‌تواند مربّى لايقى باشد.
 اگر اشعّه‌‌ى آفتاب كه به‌‌طور طبيعى كاغذ را نمى‌‌سوزاند به‌‌وسيله‌‌ى ذرّه‌‌بين متمركز شود، آن را مى‌‌سوزاند. آرى، با تمركز قواست كه انسان در زندگى موفّق مى‌‌شود.
 ز فكر تفرقه بازآى تا شوى مجموع‌‌
به حكم آن‌‌كه: چو شد اهرمن، سروش آمد
 قناعت و بى‌‌اعتنايى به دنيا و توجّه به معنويّات و ياد خدابودن از عوامل تمركز قواى روحى است. معلّمى كه دائم در فكر بهبودِ زندگى و تجمّلات و رفاه بيشتر است؛ چون تمركز قوا ندارد، در كار تربيت موفّق نخواهد شد.
 كسى كه داراى اين صفات عاليه و ملكات برجسته‌‌ى انسانى نباشد، نبايد شغل معلّمى را كه كار انبيا است قبول كند و بايد بداند كه انتخاب اين شغل يك نوع جنايت است و اگر مدير مدرسه‌‌اى چنين فردى را براى معلّمى انتخاب كند و شاگردها فاسد شوند، مسؤول گم‌‌راهى آن‌‌ها خواهد بود و فرداى قيامت بايد پاسخ‌‌گو باشد.
 اين سهل‌‌انگارى‌‌ها براى آن است كه ما در تأسيس مدرسه، هدف نداريم. اگر هدفِ ما، ساختن انسان‌‌هاى بافضيلت و اخلاق بود، مسلّماً در انتخاب معلّم و حتّى مستخدم و راننده دقّت مى‌‌كرديم.
 بعد از آن‌‌كه معلّم شايسته‌‌ى بافضيلت را انتخاب كرديم، براى رضاى خدا بايد او را كاملاً تأمين كنيم تا بتواند با خيالِ راحت به كار تعليم و تربيت بپردازد. معلّمى كه گرفتار مسائل زندگى است و عصرها به شغل ديگر مى‌‌پردازد، نمى‌‌تواند انسان تربيت كند.
 مدير مدرسه بايد از مشكلات خانوادگى معلّمان و كارمندان خود مطّلع باشد و در حدّ توان در رفع آن‌‌ها بكوشد.
 مدير بايد با دل‌‌سوزى و خيرخواهى، معلّمان را در مسائل زندگى و در انتخاب همسر راه‌‌نمايى كند. در قديم مى‌‌گفتند: پير را براى خريدِ اسب و جوان را براى خواستگارى نفرستيد.
 اوليا بايد مراقب باشند كه فرزندشان، گرفتار يك خانواده‌‌ى مادّى و دنياپرست نشود. چه بسيار جوان‌‌هاى بافضيلت و اصيل كه به‌‌واسطه‌‌ى زن نامناسب براى هميشه نابود شدند! همسر يعنى هم‌‌فكر. معلّمى كه با روح بچّه‌‌ها سر و كار دارد، بايد از جهت همسر و خانواده، آرامش داشته باشد و به همين علّت در خواستگارى بايد از خانواده، بستگان، مدرسه و دوستان دختر تحقيق كند.
 يك معلّم نبايد از خانواده‌‌ى خيلى متموّل دختر بگيرد. چون آن دختر در خانه‌‌اى بزرگ شده كه پدرش درآمد فراوان داشته و متناسب با آن خرج مى‌‌كرده است و حال كه شوهرش نمى‌‌تواند آن‌‌طور خرج كند به او سركوفت مى‌‌زند و او را به تغيير شغل يا انتخاب شغل دوم مجبور مى‌‌كند و اگر هم هيچ نگويد و با او بسازد، چون خود را با ديگران مقايسه مى‌‌كند، به امراض عصبى دچار مى‌‌شود. به عكس اگر معلّم با خانواده‌‌اى ازدواج كرد كه از جهت مادّى پايين‌‌تر از او بودند، همسرش آرامش روحى او را به هم نمى‌‌زند و او مى‌‌تواند با فكرى آسوده به تعليم و تربيت بپردازد و انسان‌‌هاى با فضيلتى را بسازد.