۱ـ آقا ابوالفضل، پسر آقاى حاج حسین مزیّنى، یک هفته به مرگش، شبى سراسیمه از خواب بیدار شد و بسیار گریه کرد. همسرش پرسید: چرا گریه مى‌کنى؟ گفت: در خواب دیدم که از پشت با تیر مرا زدند و قلبم روى زمین افتاد، وقتى عدّه‌اى شناسنامه‌ام را از جیبم درآوردند گفتند: سنّ او ۲۵ سال است؛ بنابراین هفت روز بیشتر از عمر من نمانده است. پس از دیدن این خواب به پدرش مى‌گوید: عمر من کوتاه است. بعد از هفت روز نوکر آقاى دکتر کوثرى (پدرزنش)، در منزل آقاى کوثرى او را از پشت با تیر زد و تیر به قلبش خورد. روزى که ایشان از دنیا رفت، ۲۵ سال داشت.

این مطلب در روزنامه‌ى اطّلاعات و با خطّ درشت نوشته شد که تیر از قلب این جوان گذشت و به دست بچّه‌اش خورد، سپس چشم پسر دکتر کوثرى را هم کور کرد.

 

۲ـ آقاى مصطفى قاسمى، دبیر مدرسه‌ى راهنمایى نیک پرور، در موشک باران رژیم بعثى عراق در ۱۳۶۷/۱/۱۸، جلوى در مدرسه در اثر موج انفجار موشک در ماشینش به شهادت رسید و ماشینش هم به شدّت صدمه دید. شب بعد به خواب آقاى محمّد على ثباتى آمد و گفت: یک جعبه شیرینى در ماشین است، آن را بردار و به معلّم ها بده تا بخورند. آقاى ثباتى گفت: فردا جعبه ى شیرینى را در زیر صندلى ماشین آقاى قاسمى دیدیم و برداشتیم.

هم چنین خانواده‌ى مرحوم قاسمى مى‌خواستند ماشین او را به مبلغ هشتاد هزار تومان بفروشند، شبى برادرش حمیدآقا او را در خواب دید که مى گوید: ماشین مرا هشتاد هزار تومان نفروشید، صد و پنجاه و هفت هزار تومان خواهند خرید. پس از دو روز آقاى چیت ساز ماشین را به همین قیمت خرید!

هم چنین حمید آقاى قاسمى گفت: براى تسویه حساب برادرم به دانشگاه رفتم، گفتند: هشتاد هزار تومان به دانشگاه بدهکار است که باید بپردازد. گفتم: او در موشک باران شهید شده و چیزى ندارد. گفتند: باید اعضاى شورا نظر بدهند. برادرم را در خواب دیدم که به من گفت: یکى از اعضاى شورا، شخصى است به نام تقدیرى، به او بگو برادرم در خواب به من گفت: در مقابل کارى که براى تو انجام دادم، این کار را انجام بده. حمیدآقاى قاسمى گفت: وقتى این جمله را به تقدیرى گفتم، زانوهایش لرزید و روى زمین نشست و بى اختیار شروع به گریه کرد و گفت: من در سال ۱۳۵۸ مشکلى داشتم که ایشان با تلاش زیاد، آن را حل کرد و این مطلب را غیر از خدا و من و ایشان کسى نمى‌دانست، این یک رؤیاى صادقه است. بلافاصله با اقدام وى، حساب مرحوم قاسمى تسویه شد.

 

۳ـ آقاى دکتر غلامرضا عسگرى فر ـ که هم اکنون در یکى از بیمارستان هاى آلمان مشغول به کار است ـ زمانى که براى دیدار چند ماهه به تهران آمده بود، براى من و عدّه‌ى دیگرى از خویشان، اتّفاق حیرت آورى را که در دوران تحصیل برایش اتّفاق افتاده بود، بیان کرد. وى گفت: هنگامى که در دانشکده‌ى پزشکى تحصیل مى‌کردم، استادى داشتیم که برخلاف سایرین بسیار مغرور و خودپسند بود و هیچ گاه مطالب علمى و اشکالات شاگردان را ـ هر چند که درست بود ـ قبول نمى‌کرد. روزى مطلبى را در کلاس بیان کرد که از نظر علمى اشکال داشت، من پس از کسب اجازه درباره‌ى آن مطلب به ایشان اعتراض کردم و چون با دلایل قوى و مستدل به او جواب دادم، به ناچار قبول کرد. پس از کلاس درس، معاون او به من گفت: با این رفتار، خودت را از سایر هم کلاسى هایت عقب انداختى، لذا امیدى به قبولى آخر سال نداشته باش. من از این اتّفاق بسیار غمگین شده و با خود مى‌گفتم: چرا باید پس از یک سال زحمت و تلاش از امتحانات رد شوم؟ بالاخره امتحانات آخر سال فرا رسید و شبى که فردایش امتحان تشریح داشتیم و اتّفاقا شب جمعه هم بود، به عادت همیشگى و پس از حاضر کردن درس هایم، سوره‌اى از قرآن مجید را به نیّت مادرم خواندم و به خواب رفتم. مادرم در خواب به من گفت: ناراحت نباش! فردا همه‌ى کارها درست مى‌شود. من از خواب پریدم و فردا صبح، به خیال این که خوابم، رؤیایى بیش نبوده است، با ناامیدى به دانشکده رفتم. چون امتحان تشریح، شفاهى و عملى است، بنابراین دانشجویان، یکى یکى امتحان مى‌دادند. وقتى نوبت به من رسید، استاد گفت: تو روزى مطلبى را در کلاس براى ردّ گفته هاى من بیان کردى و آبروى مرا پیش دانشجویان بردى؟ من با شنیدن سخن استاد، مردودى خود را حتمى دانستم و هیچ نگفتم. در این هنگام تلفن زنگ زد و من از صحبت هاى استاد فهمیدم که او را به جایى احضار کرده اند. او با عصبانیّت مى‌گفت: من امتحان دارم و نمى‌توانم بیایم، ولى پس از مدّتى گفت و گو، قول داد که فورا خواهد آمد. وقتى گوشى تلفن را مى‌گذاشت، رو به من کرد و گفت: اگر موضوع فرشته در دنیا حقیقت داشته باشد، حتما یک فرشته همیشه همراه تو است؛ زیرا الآن مى‌خواستم سزاى رفتارت را با یک نمره‌ى بد تلافى کنم، ولى از من خواسته اند که به هامبورگ بروم، ظاهرا یکى از ژنرال هاى ارتشى مرده و من باید فورى به آن جا بروم و علّت مرگ او را تشخیص دهم. استاد بعد از گفتن این سخن از در خارج شد و شخص دیگرى از من امتحان گرفت و چون داراى معلومات کافى و آمادگى کامل بودم، قبول شدم. از این جریان فهمیدم که همه‌ى خواب‌ها، پوچ و دروغ نیست.

 

۴ـ آقاى عبّاسیون ـ که پسرش فارغ التّحصیل دبیرستان علوى است ـ گفت: با خانواده‌ام در مشهد بودم، شبى دختر ۱۴ ساله‌ام خواب دید که در مراجعت از مشهد، از دنیا رفته است. پس از دیدن این خواب نگران بود و از من با اصرار فراوان خواست که با مادرش با هواپیما به تهران برگردد. من این مطلب را شوخى دانسته و قبول نکردم. در مراجعت به تهران، با این که با احتیاط رانندگى مى‌کردم، قبل از ایوانکى، دخترم کمربندش را باز کرد. به او تذکّر دادم که کمربندش را ببندد؛ ولى او نپذیرفت. دقایقى بعد، لاستیک جلوى ماشین پنجر شد و ماشین منحرف شد و درب عقب ماشین باز و دخترم به بیرون پرتاب شد و خون ریزى مغزى کرد و از دنیا رفت!

 

۵ـ آقاى خرّاطى ـ که پسرش فارغ التّحصیل دبیرستان علوى است ـ گفت: روز جمعه‌اى با خانواده به دماوند رفتیم. خیلى با احتیاط و آرام رانندگى مى‌کردم. همسرم چند بار اظهار ناراحتى کرد که چرا آهسته رانندگى مى‌کنم، گفتم: این طور بهتر است، خسته نمى‌شویم. در بین راه چهار ماشین را دیدیم که به شدّت به هم خورده و عدّه‌اى مرده و زخمى شده بودند. بعد از دیدن آن صحنه، با سرعت مسیر را ادامه دادم، همسرم گفت: موضوع چه بود؟ گفتم: دیشب، این منظره را بدون کم و زیاد در خواب دیده بودم و براى پیش‌گیرى، آهسته مى‌آمدم، حالا که گذشتیم و شکر خدا تصادف نکردیم، مثل همیشه مى رویم.

 

۶ـ آقاى سیّد ناصر خرّازى فرزند حاج سیّد مهدى در خواب دید که برادرش جمال، کمربندى را به مبلغ شش تومان خرید و دوازده تومان فروخت. روز بعد جمال همین معامله را مى‌کند و نزد پدرش رفته و مى پرسد: آیا این کار درست است یا نه؟ آقاى ناصر خرّازى به حجره‌ى پدرش مى رود و پدر به او مى گوید: جمال چنین جریانى را گفت. ناصر آقا مى‌گوید: من دیشب عین این جریان را در خواب دیدم.

 

۷ـ روز یکشنبه ۱۳۶۶/۵/۴ از طرف دربند، سیلى حرکت کرد و به میدان تجریش رسید. به سبب این سیل، ده ها نفر مردند و صدها نفر مجروح و مفقود شدند. خانم هاشمى قبل از وقوع این جریان، دو شب پشت سر هم، به طور کامل منظره‌ى سیل را در خواب دید و پیش از وقوع این حادثه خوابش را براى اطرافیانش، با تمام خصوصیّاتى که واقع شده بود نقل نمود.

 

۸ـ آقاى محمّدرضا توتونچیان، از فارغ التّحصیلان دبیرستان علوى گفت: پدرم در بیمارستان بسترى بود و حال خوشى نداشت. روزى مادرم پس از خواندن نماز صبح، حدود ساعت ۶، چند دقیقه‌اى خوابید؛ امّا به سرعت از خواب بیدار شد و با دلواپسى و نگرانى، اصرار کرد تا همان وقت با بیمارستان تماس بگیریم و حال پدر را بپرسیم.

من، به دلیل آن که وقت مناسبى نبود و احتمال دادم پدرم خواب باشد، تا ساعت ۷ صبح صبر نمودم و ساعت ۷ با بیمارستان تماس گرفتم؛ معلوم شد که پدرمان ساعت ۶ صبح، از دنیا رفته است.

پس از چند روز مادرم گفت: در همان چند دقیقه‌اى که خوابم برده بود، خواب دیدم نوه‌ام که ساکن آمریکا است، با من تلفنى صحبت مى‌کند و به من مى‌گوید: چرا در منزل نشسته اى؟ آقاجون را به قم بردند. مطلب عجیب این بود که پدرم، در همان لحظاتى که مادرم خواب دیده بود، از دنیا رفت و طبق وصیّتش او را به قم بردیم و دفن کردیم.

 

۹ـ آقاى سیّد بهزاد علوى گفت: شهریور ماه سال ۱۳۷۲ که براى دیدار پدرم به آلمان رفته بودیم، یک دستگاه دوربین فیلم‌بردارى تهیّه کردیم. موقع برگشتن در فرودگاه مهرآباد، دوربین را به خاطر مقرّرات گمرکى از ما گرفتند، در نتیجه مجبور شدیم در فرودگاه رهایش کنیم و به دنبال مراحل ادارى گمرک برویم.

دوربین، به نام برادرم بود؛ امّا چون در روز تحویل، امتحان داشت، قرار شد من همراه مادرم به فرودگاه بروم و آن را تحویل بگیرم؛ امّا شب پیش از آن (یعنى چند ساعت قبل از رفتن به فرودگاه) خواب دیدم که به اداره‌ى گمرک رفته ایم و براى انجام امور مالى، ما را به بانک راهنمایى کرده‌اند. من و مادرم وارد بانک شدیم. مادرم به من گفت: تو همین جا در صف بایست تا نوبتمان را از دست ندهیم؛ من مى‌روم دنبال بقیّه‌ى کارها. کمى بعد مالیات را پرداخت کرده و دوربین را گرفتیم. با خوشحالى به خانه برمى‌گشتیم که ناگهان زنگ ساعت به صدا درآمد و من از خواب بیدار شده و متوجّه شدم که تازه صبح شده و این جریان در خواب اتّفاق افتاده است و حالا باید به اداره‌ى گمرک برویم و معلوم نیست آیا مى توانیم دوربین را پس بگیریم یا نه.

به هر ترتیبى بود، به فرودگاه رفتیم. پس از ارایه‌ى مدارک، به ما گفتند که مى‌توانیم بعد از پرداخت مالیات، دوربین را تحویل بگیریم، در نتیجه راهى بانک شدیم. امّا به محض این که وارد ساختمان بانک گمرک فرودگاه شدیم، بسیار تعجّب کردم؛ زیرا دقیقا در همان جایى قرار داشتم که چند ساعت پیش در خواب دیده بودم. به همان شکل، در صف ایستادم تا مادرم به دنبال مراحل ادارى برود، فرصتى شد که آن مکان را با دقّت بازرسى و مسایل را در ذهنم مرور کنم.

خلاصه، همان طورى که در خواب دیده بودم، سرانجام پس از یک ماه و نیم پى‌گیرى، آن روز توانستیم دوربین را تحویل بگیریم.

 

۱۰ـ آقاى سیّد محمّدعلى کیایى، فارغ التّحصیل دبیرستان علوى گفت: روز شنبه ۱۳۷۵/۹/۲۷ در جزیره‌ى قشم بودم. پس از نماز صبح، به خواب رفتم. در خواب دیدم که در تهران هستم و ساعت نزدیک ۵ صبح است که تلفن زنگ زد. مادرم به من گفت: پدرت حال خوشى ندارد، به سرعت خودم را به درب خانه‌ى پدرم رساندم و از آن جا به اورژانس تلفن کردم. زمان زیادى سپرى شد آمبولانس نیامد. با نگرانى به خیابان رفتم، دیدم آمبولانس در گِل و لاى گیر کرده، کمک کردم تا راه افتاد. در این هنگام به منزل پدرم رفته و ایشان را به بیمارستان بردیم. در بیمارستان، پدرم از مادرم حلالیّت طلبید و انگشترى خود را به خواهرم بخشید. مادرم به پدرم امید مى‌داد و مى‌گفت: ان شاء اللّه با هم به مکّه خواهیم رفت. پزشک گفت: باید ایشان را به سى سى یو ببریم، پدرم را به داخل آسانسور بردند؛ ولى چون دوباره حمله‌ى قلبى صورت گرفته بود، او را برگرداندند. پرستاران تلاش زیادى کردند؛ امّا به نظر مى‌رسید که پدرم مرده است.

با نگرانى از خواب بیدار شدم و در اوّلین فرصت به تهران آمدم. خودم را به منزل پدرم رساندم. حال او از همیشه بهتر بود. خدا را شکر کردم. روز جمعه، همه‌ى خانواده در منزل ایشان جمع شدند. پدرم حال خوبى داشت. برنامه ریزى سفر عمره را انجام دادیم. شب به خانه برگشتم. ساعت ۵ صبح، صداى زنگ تلفن بلند شد. گوشى را برداشتم و بدون این که حرفى بزنم، گفتم: آمدم. درست مثل آن چه که در خواب دیده بودم، برایم اتّفاق افتاد. در مسیر رفتن به خانه‌ى پدر، آمبولانسى در گِل و لاى گیر کرده بود. به راننده کمک کردم تا ماشین حرکت نمود. مقصدش را پرسیدم، آدرس منزل پدرم را گفت! ایشان را به بیمارستان بردیم. همه‌ى اتّفاقات ـ همان طور که در خواب دیده بودم ـ تکرار شد و پدرم از دنیا رفت.

وقتى برادرم از من پرسید: چرا در آن لحظات دردناک، با آرامش در گوشه‌اى نشسته بودى و از جنب و جوش همیشگى‌ات خبرى نبود؟ گفتم: براى آن که همه‌ى این وقایع را بدون کم و زیاد در خواب دیده بودم. مى دانستم اتّفاقاتى که مى بینم، از پیش تعیین شده است و کارى از ما ساخته نیست؛ لذا با تسلیم و آرامش کامل، ناظر جریان بودم.