1. آقاى حاج سید مهدى خرازى، به نقل از یکى از دوستانش به نام حسین آقاى شیروانى ساز گفت: بعد از مرگ پدرم، به قدرى وضعیت اقتصادى ما ناجور بود که خودمان نتوانستیم مراسم تغسیل و تشییع و تدفین را انجام دهیم و دیگران انجام دادند. چند روزى به زحمت گذراندیم. شبى گرسنه خوابیده بودیم که پدرم در خواب گفت: به دکان مشهدى حسن بقال برو و سلام مرا به او برسان و بگو پولى را که به تو امانت دادم و پشت جاروها گذاشتى بده، پول را بگیر و خرج کن. به نشانى که در خواب داده بود رفتم و پیغام پدرم را به او رساندم. وى پول را از انتهاى دکان و پشت جاروها آورد و به من داد و گفت: به پدرت سلام برسان. گفتم: پدرم مرده. گفت: پس چه طور دانستى پولى پیش من دارد و چگونه جایش را مى‌دانستى؟ گفتم: در خواب به من گفت. پس از مدتى پول ها تمام شد. دوباره پدرم را در خواب دیدم، به من گفت: پله اى که از حیاط به اتاق مى‌روى بشکاف، کوزه‌ى پولى در آن جا است، پول‌ها را مصرف کنید. پله را شکافتیم و پول ها را برداشتیم و مصرف کردیم تا تمام شد. مرتبه ى سوم به خوابم آمد و گفت: بین دفترى که در بالاى طاقچه ى اتاق قرار دارد، شصت و سه تومان پول هست، مقدارى از آن را خودت مصرف کن و مقدارى هم به خواهرت بده و چون خواهرت به من ناسزا گفته، دیگر به خواب شما نمى‌آیم. صبح رفتم و دفترى را که گفته بود باز کردم، همان مقدار پول را که در خواب گفته بود برداشتم و تقسیم کردم. بعد از آن هم دیگر به خوابم نیامد.
  2. خانم حاج عباس آقاى رحیمیان گفت: چند سال قبل بعدازظهر روز عاشورا، بعد از مراسم روضه خوانى خوابیده بودم، خانمى ـ که از منسوبین ما و از دنیا رفته بود ـ را در خواب دیدم. از وضعیت او سؤال کردم، گفت: وضعم خوب است، حال این خانم را بپرس. به طرف دیگر برگشتم، خانمى حدودا ۶۵ ساله را دیدم، حالش را پرسیدم، دستى به سرش کشید، ناگهان تمام موهاى سر او مثل خاکستر ریخت. با تعجب پرسیدم: چرا این طور شد؟ گفت: من، ده دقیقه است که مرده ام و همه ى اعمالم خوب بود، فقط چون قبل از بى‌حجابى رسمى، حجاب را کنار گذاشتم و باعث بى‌حجابى خانواده ام شدم، این طور شدم و با این که به علت سکته ى قلبى مرده‌ام، ولى مثل آن است که از آسمان به زمین افتاده ام. سپس گفت: الآن مى خواهند مرا با پول دیگرى دفن کنند؛ در حالى که خودم مبلغ یازده هزار تومان در صندوق زیرزمین دارم که یک یادداشت روى آن است و فقط من و برادر کوچکم از این پول اطلاع داریم. پرسیدم: منزل شما کجا است که به آن ها اطلاع دهم تا به وصیت شما عمل کنند؟ شماره تلفن منزل خود را داد. از خواب بیدار شده و با شماره تلفنى که داده بود، تماس گرفتم. از سروصدا فهمیدم، کسى در آن جا مرده است. برادر آن زن گوشى تلفن را برداشت، با احتیاط مطلب را به او گفتم و این زمان، هنگام حرکت دادن جنازه بود. برادرش خیلى تعجب کرد و گفت: صبر کنید تا ببینم هست؟ خلاصه معلوم شد مطلب صحیح بوده است. دوباره جریان را از من پرسید و با تعجب گفت: شما بشرید یا فرشته؟ چه گونه این نشانى را از منزل خواهرم مى دانید؟ سپس آدرس منزل ما را خواست. جواب دادم: اگر باز هم خبرى شد، با شما تماس خواهم گرفت. روز بعد، دوباره خواب دیدم و هفت یا هشت بار دیگر این خواب ادامه یافت تا بالاخره آن زن از ناراحتى نجات یافت و چندین نفر از خانواده‌اش با حجاب شدند. هم چنین برادر آن زن، خیلى تحت تأثیر قرار گرفت و متدین و متعبد شد.
  3. آقاى على رضا رحیمیان زمانى که کلاس ششم دبیرستان بود گفت: شبى مادرم در خواب دید که مردى مى‌گوید: برو فلان کوچه، خانه ى فلان، به دخترم بگو رختخوابى که در فلان اتاق است باز کن و مقدارى اسکناس که در داخل تشک است بردار و استفاده کن. مادرم صبح که از خواب بیدار شد، به همان خانه رفت و صاحب خانه تشک را در حضور او شکافت و اسکناس ها را برداشت.
  4. آقاى حاج مهدى حریرى گفت: رزاق رزاقى ـ مدیر عامل شرکت چاى دنیا و خواهرزاده‌ى دریانى ـ گفت: شبى که پدرم از دنیا رفت، عده‌اى از اهل ده آمدند و به پدرم گفتند: وصیت کن. وى شروع به وصیت کرد که فلان باغ براى دخترم زهرا و فلان مزرعه براى فلانى و… ولى اسمى از من نبرد، من خیلى ناراحت شدم. یکى از حاضرین گفت: چرا چیزى براى رزاق معین نکردى؟ گفت: من او را به خدا مى سپارم. با کمال ناراحتى از اتاق خارج شدم. زمستان پس از فوت او مادرم به من گفت: باید دو گوسفند براى زمستان قرمه کنیم و پول نداریم، برو از دایى‌ات پول بگیر. به قهوه خانه رفتم، عده اى نشسته بودند، وقتى موضوع را به دایى گفتم، گفت: من تا کنون خرج شما را داده‌ام، حالا نزد دایى دیگرت برو. با ناراحتى و گریه به خانه برگشتم و با همان حال خوابیدم. پدرم به خوابم آمد و پرسید: چرا گریه مى کنى؟ مرا ناراحت کردى، من به فکر تو بودم و مشکل تو را حل مى کنم، برو داخلِ طویله دستِ راست، پهن‌ها را عقب بزن، کوزه اى مى بینى که ۱۶۸ ریال در آن است و براى خرید دو گوسفند کافى است. از خواب بیدار شدم. با مادرم رفتیم و کوزه اى یافتیم که همان مبلغ بدون کم و زیاد در آن بود!
  5. آقاى ترکیان، در تصادفى از دنیا رفت. پس از دو ماه، همان شبى که فردایش عیالش مى خواست لباس‌هاى او را به کسى بدهد، به خوابش آمد و گفت: پول ها را از جیبم درآوردى؛ ولى دو لیره، در جیب کوچک شلوارم مانده است. عیالش از خواب بیدار شد و دید دو لیره در همان جیب هست.
  6. آقاى باقرى راننده‌ى دبیرستان علوى گفت: پدر همسرم، بعد از مرگ به خواب او آمد و گفت: هفتاد هزار ریال از فلان آهن فروش طلبکارم. وقتى به او مراجعه کردند، ابتدا منکر شد و گفت: من بدهى ندارم و چون هیچ کس از این قضیه خبر نداشت، پرسید: از کجا مى دانید که من بدهکارم؟ وقتى گفتند در خواب دیدیم، منقلب شد و فورا هفتاد هزار ریال را پرداخت.
  7. آقاى حاج حسین کرد احمدى گفت: روزى به قم رفتم و در کنار قبر مادرم به نیت او سوره‌ى یاسین را تلاوت کردم و مقدارى پول به فقرا دادم و به تهران برگشتم. شبى مادرم را به خواب دیدم که به من گفت: سوره‌ى یاسین به من رسید، ۲۲ ریال به پسرت على و ۵ ریال به محمد نوه‌ى دیگرم (پسر اطلاعى) بدهکارم. بدون این که این جریان را به فرزندانم بگویم، کمد مادرم را باز کردم و با تعجب پول ها را جدا جدا دیدم. سپس به آنان گفتم: شما طلبى از مادرم دارید؟ على گفت: من ۲۲ ریال از خانم بزرگ طلبکارم و محمد نیز گفت: من هم ۵ ریال طلبکارم. هم چنین مادرم در خواب گفت: چند بسته ۲۰۰ ریالى در کمد است که باید به خادمان امام رضا علیه السلام برسد، تفحص کردم و چند بسته ۲۰ تومانى نخ بسته دیدم.
  8. دکتر باستان در کتاب «افسانه‌ى زندگى» مى‌نویسد: چند سال قبل، پدر خانمم را در خواب دیدم که ده تومان به من داد و گفت: دکتر! این پول را بگیر و هفت تومان آن را به آقاى ملایرى بده که به ایشان بدهکار هستم و بقیه را در هر زمینه اى که صلاح مى دانى، مصرف کن. فرداى آن روز، بدون آن که کوچک ترین اهمیتى به این موضوع بدهم، فقط به عنوان حکایت آن را براى همسرم نقل کردم، ولى وى قضیه را پیگیرى کرد و پس از رفتنم، با آقاى ملایرى تماس گرفت و از وى سؤال کرد که آیا از پدر ایشان طلبى دارد یا نه؟ آقاى ملایرى که از جریان خبر نداشته، به همسرم مى گوید: من و آقا این حساب‌ها را با هم نداشتیم، ولى همسرم، بدون این که مبلغ پول را بگوید، جریان خواب را براى آقاى ملایرى تعریف مى کند و با اصرار از ایشان مى‌پرسد که آیا پدرش پولى از ایشان گرفته است؟ آقاى ملایرى مى گوید: حالا که اصرار مى فرمایید، من هفت تومان از آقا طلب دارم که آن را هم مى بخشم. من ظهر به خانه برگشتم و از قضایا با خبر شدم و چون به عالم ارواح عقیده نداشته و این امور را جزو خرافات و امور تصادفى مى‌دانستم، پس از صرف ناهار نزد آقاى ملایرى رفته و خوابم را نقل کردم. معلوم شد پدر خانمم چند روز قبل از فوتش، براى خرید تیر چوبى به دکانى در نزدیکى دفترخانه ى آقاى ملایرى مى‌رود و تعدادى تیر چوبى مى‌خرد و چون هفت تومان کم داشته است، به فروشنده مى‌گوید آن مبلغ را در دفتر خود یادداشت کند تا بعدا ـ که براى خرید جنس بیاید ـ بپردازد. اما عمرش وفا نمى کند و تیر فروش، به وسیله‌ى آگهى‌هاى روزنامه از فوت او با خبر مى‌شود و به آقاى ملایرى مى‌گوید: هفت تومان طلب ما از آن آقا را چه کسى پرداخت مى‌کند؟ آقاى ملایرى هم فورا هفت تومان به او مى دهد.

جهت اطلاع خوانندگان عرض مى کنم که بنده تا روز فوت پدر خانمم، آقاى ملایرى را نمى‌شناختم. در روز فوت آن مرحوم، دیدم شخصى خیلى گریه و بى تابى مى‌کند، پرسیدم این آقا کیست؟ گفتند: صاحب محضر و دوست صمیمى آن مرحوم است و به هیچ وجه از قضیه‌ى طلب ایشان، اطلاعى نداشتم، تا الآن که این داستان را مى نویسم.

  1. آقاى محمد تقى شریعتى گفت: همسرم یک روز صبح که از خواب بیدار شد، خیلى ناراحت بود. علتش را پرسیدم، گفت: خواب دیدم جنازه‌ى برادر کوچکم را نزدیک مقبره‌ى پدر بزرگم گذاشته اند و برادر بزرگم، عمامه‌ى خویش را به گردن انداخته و این شعر را مى خواند:

چه شد آن دست بلندى که به آواز جلى

دعویش بود که من بازوى حیدر دارم

گفتم: ان شاء الله چیزى نیست. طولى نکشید زن همسایه به منزل ما آمد و به همسرم گفت: آیا شما در روستاى کَهَکِ قم برادرى به این نام داشتید؟ گفت: بله، مگر چه شده؟ گفت: هیچ و با ناراحتى بیرون رفت. همسرم بیشتر ناراحت شد. من از زن همسایه محرمانه پرسیدم: چه اتفاقى افتاده است؟ گفت: همسایه‌ى ما از کهک آمده و مى گوید: آقا سید رضا فوت کرده است و همه‌ى دکان ها بسته بودند. سراسیمه نزد همان آقا رفته و از او خواستم قضیه را برایم نقل کند. گفت: من در کهک بودم و دیدم همه ى دکان ها را بسته بودند و جنازه ى آسید رضا را به سمت مقبره ى پدر بزرگشان مى‌بردند. به آن جا رفته و دیدم جنازه در نزدیکى مقبره ى پدربزرگش روى زمین است و برادر بزرگترش به حال عزا، عمامه به گردن انداخته. پرسیدم: آیا مطلبى هم مى گفت؟ گفت: آرى، همین شعرى که روضه خوان ها مى خوانند. گفتم: شعر چه بود؟ گفت: نمى دانم، یادم نیست. گفتم: این شعر بود:

چه شد آن دست بلندى که به آواز جلى

دعویش بود که من بازوى حیدر دارم

گفت: آرى.

  1. آقاى حاج ابوالفتح صرافان گفت: شب فوت مرحوم آقاى حاج سید جواد سِدِهى، مرد جلیلى در خواب به من گفت: برو و سیدى را که در خیابان گرگان مرده، غسل بده. سراسیمه از خواب بیدار شدم و دوباره خوابم برد. باز همان مرد را به خواب دیدم که مطلبش را تکرار کرد. از خواب بیدار شدم و تا ساعت یازده در میدان شاه قدم زدم تا شاید اثرى از این خواب، معلوم شود؛ چون بیشتر سادات و علما را هنگام تشییع از این محل عبور مى‌دادند، ولى هیچ خبرى نشد. شب براى شرکت در مراسم فاتحه‌ى مرحوم حاج عزیز الله خیاط، به مسجد برهان رفتم. آن جا شنیدم که عده اى گفتند: امروز آقاى سِدِهى در خیابان گرگان و در حالى که پاى منبر بوده، از دنیا رفته است.
  2. آقاى حاج مهدى حریرى گفت: شبى نزدیک اذان صبح از خواب بیدار شدم. از اتاق مشهدى قدیر ـ مستخدم منزل ـ صداى گریه شنیدم. در زدم، صدا خاموش شد. بعد از مدتى، دوباره صداى گریه بلند شد. براى بار دوم در زدم، مشهدى قدیر در را باز کرد، به او گفتم: چرا گریه مى‌کنى؟ گفت: الآن در خواب دیدم که مادرم از دنیا رفت. وى پیش از طلوع آفتاب، از من اجازه گرفت تا به زادگاهش برود و از حال مادرش باخبر شود، پس از رفتن او، صداى زنگ بلند شد. رفتم و در را باز کردم، یکى از اهالى روستاى مشهدى قدیر بود، پس از سلام و احوال پرسى به من گفت: منزل حریرى این جا است؟ گفتم: بله. گفت: شما نوکرى به نام مشهدى قدیر دارید؟ گفتم: آرى. گفت: بگویید بیاید. گفتم: از خانه خارج شده است. با ناراحتى گفت: من از ده براى دیدن او آمدم. گفتم: به ده رفته است. خوشحال شد و گفت: براى همین آمدم که بگویم دیشب نزدیک اذان صبح، مادرش از دنیا رفت.
  3. آقاى راشد گفت: براى معالجه به اروپا رفته بودم. شبى در خواب دیدم که مادرم در حال جان دادن است و برادرم بالاى سرش و خواهرم پایین پاى او نشسته اند و اطرافیان گریه مى‌کنند. بیدار شدم و ساعت را نگاه کردم. پس از مراجعت به ایران، معلوم شد مادرم در همان ساعت از دنیا رفته است و در حال جان دادن، برادرم بالاى سر و خواهرم پایین پایش نشسته بودند.
  4. آقاى صالحى، پسر مرحوم حاج شیخ محمد بزاز گفت: شبى از شب‌هاى ماه رمضان، خواب دیدم که در صحن مطهر حضرت امیر علیه السلام ایستاده ام، دیدم جنازه‌هایى را مى‌خواهند وارد صحن کنند، اما مانع مى‌شوند. یک دفعه متوجه شدم جنازه‌اى را از دور مى آورند، حضرت فرمودند: آن را استقبال کنید، جنازه‌ى حاج میرزا عبدالعلى است. از خواب بیدار شدم. پس از خوردن سحرى، تلفن زنگ زد. برادرم بود که به من گفت: حاج میرزا عبدالعلى فوت کرد.
  5. حاج خلیل دماوندى گفت: به محلى سفر کرده بودم که صد و بیست فرسخ با دماوند فاصله داشت. شبى در خواب دیدم دخترم در وسط حیاط خانه مى‌سوزد، بیدار شدم و تاریخ وقوع این خواب را نوشتم. وقتى به دماوند برگشتم، دیدم دخترم در منزل نیست. پرسیدم چه شده است؟ گفتند: فلان شب، نفت روى بدنش ریخت و در وسط حیاط (همان محلى که در خواب دیده بودم) سوخت و از دنیا رفت. تاریخ را نگاه کردم، دیدم همان شبى است که نوشته بودم!
  6. خانم آقاى اخلاقى گفت: مادر آقا دایى را در خواب دیدم که به منزل ما آمد و چون مى‌دانستم مرده، از او ترسیدم. گفت: نترس! من آمده‌ام آبجى زهرا را به مشهد ببرم. فردا هنگام طلوع آفتاب، او را از این جا مى‌برم. فرداى آن شب ساعت ۱۰، شنیدم که آبجى زهرا هنگام طلوع آفتاب، فوت کرده است.
  7. آقاى سید ابوالحسن اصفهانى ـ که در خیابان ایران ساکن است ـ گفت: در کربلا، به آقاى حاج مقدس گفتم: چرا امروز براى زیارت به حرم نرفتى؟ گفت: امروز زن‌هاى بنى اسد به حرم مى آیند، براى این که چشمم به آنان نیفتد، نمى‌روم. من او را مسخره کرده و گفتم: این مقدس بازى‌ها چیست؟ ایشان پس از مدتى فوت کرد. روزى عده‌اى زن‌هاى ایرانى در منزل ما اقامت داشتند و به واسطه‌ى بى پروایى و بى حجابى آنان بسیار ناراحت و غمگین شدم و از شدت ناراحتى نتوانستم به حرم مشرف شوم. پس از مراجعت به ایران، روزى یکى از دوستان نزد من آمد و گفت: بین شما و آقاى حاج مقدس مطلبى بوده است؟ گفتم: چه طور؟ گفت: شبى ایشان را در خواب دیدم، به من گفت: به آقا سید ابوالحسن بگو دیدى حق با من بود که براى خوددارى از دیدن زن‌هاى نامحرم بنى اسد به حرم نرفتم، تو هم به خاطر حضور زن هاى بى حجاب در منزلت ناراحت شدى و به حرم نرفتى.
  8. آقاى حاج سید حسین ورشوچى گفت: پدرم حاج سید ابراهیم در دوران کودکى من فوت کرد، پس از فوت پدرم، شبى در خواب دیدم یک نفر به من مى گوید: بابا جان این را نجات بده و در همین هنگام به برادرزاده‌ام اشاره کرد. در همان خواب به خانه‌ى برادرزاده‌ام رفتم، دیدم وى در اتاقى خوابیده و اتاق آتش گرفته و گویا این اتاق، هیچ درى ندارد و از همه طرف آن را تیغه کرده‌اند و از شکاف آجرها دود بیرون مى‌آید. از خواب بیدار شدم و پسرم را صدا زدم و گفتم: فورى برو منزل پسر عمویت، ببین چه خبر است؟ گفت: حکومت نظامى است، نمى توانم بروم، خطرناک است. گفتم: با توکل بر خدا برو. سوار دوچرخه اش شد و رفت. طولى نکشید که برگشت و گفت: پسر عمویم بدون این که در را باز کند، از پشت در به من گفت: به عمویم بگو به ما رسید! از ناراحتى تا صبح نخوابیدم و به فکر خواب و گفته‌ى برادر زاده ام بودم. صبح، قبل از طلوع آفتاب، برادرزاده‌ام به دیدنم آمد به این صورت که سوراخ گوش و بینى اش پر از دوده بود. گفتم: جریان چیست؟ گفت: لحاف و پتویى روى خودم انداخته بودم و بخارى برقى را پایین پایم روشن کرده بودم، در خواب بودم که پتو روى بخارى افتاده و آتش گرفته بود. وقتى صداى در بلند شد، از خواب بیدار شدم، ناگهان دیدم اتاق پر از دود است، لحاف و پتو را در حیاط انداخته و با عجله به سمت در منزل دویده و گفتم: به عمویم بگو به ما رسید و بدون این که در را باز کنم، برگشتم و لحاف و پتو را خاموش کردم. عمو جان اگر به دادم نرسیده بودى، اکنون استخوان هایم در قبرستان بود.
  9. خانم حاج محمدى گفت: سیلى که در تجریش به تاریخ ۴ مرداد ۱۳۶۶، ساعت ۱۲:۴۵ دقیقه آمد، ضایعات و تلفات فراوانى به ویژه در اطراف بازار تجریش و مسجد همت برجاى گذاشت. منزل امام جماعت مسجد همت (آقاى چیذرى) مجاور مسجد بود و با آمدن سیل، ویران شد. همسر ایشان که قرآن تدریس مى‌کرد نیز به همراه کودکش در خانه بود که هر دو بر اثر سیل، ناپدید شدند. اهالى تجریش و مأموران، کاوش زیادى نمودند؛ ولى هیچ اثرى از ایشان نیافتند، تا این که شبى خانمى از اهالى تجریش، خانم چیذرى را در خواب مى‌بیند که به ایشان مى گوید: این قدر دنبال جنازه‌ى من نگردید، جسد من و بچه‌ى کوچکم ـ در حالى که در آغوش من است ـ در آشپزخانه‌ى منزلمان مدفون شده، زمین را سه متر و نیم بکنید و جسد من و کودکم را درآورید. این خانم پس از بیدارى، خوابش را براى دیگران نقل کرد و آن ها به منزل آقاى چیذرى مراجعه کرده و گل ولاى را کنار زدند و با تعجب در عمق سه و نیم مترى آشپزخانه، جنازه ى او را ـ در حالى که طفلش در بغلش بود ـ یافتند!
  10. آقاى على ثاقب، فارغ التحصیل دوره ى هشتم دبیرستان علوى، در هفتم بهمن ماه ۱۳۵۵ در تصادف اتومبیل فوت کرد. هم دوره‌اى هایش مجلس ترحیمى در مسجد صدریه، واقع در خیابان جهان پناه تشکیل دادند. پدرزن ایشان در راه بازگشت از مجلس ختم به بنده گفت: پسر خاله ى مرحوم ثاقب ـ بدون اطلاع از مرگ او ـ در خواب مى بیند که ثاقب به او مى گوید: من نمى‌توانم به منزلمان بروم، تو برو و به مادرم بگو مواظب نسرین باش. از خواب بیدار مى‌شود و تعبیر خوابش را نمى‌فهمد. بعد متوجه مى‌شود که ثاقب مرده است و وقتى خواب را براى مادرش نقل مى‌کند، مادر آقاى ثاقب مى‌گوید: نسرین، اسم زن ثاقب است.
  11. بعد از گذشت شش ماه از فوت دختر آقا سید هاشم زاهدى ـ از اهالى ونک ـ مادر دختر به مشهد مى‌رود. یکى از همسایگانش ـ که اطلاعى از رفتن مادر او به مشهد نداشت ـ آن دختر را در خواب مى بیند که به وى مى گوید: برو به خواهرم بگو چرا مادرم تو را تنها گذاشته و به مشهد رفته است و چرا از من خداحافظى نکرد؟ این زن پرسید: حالت چه طور است و کجایى؟ آن دختر در جواب مى‌گوید: حالم خیلى خوب است و باغ بزرگى هم به من داده اند. هنگامى که زن به منزل آقاى زاهدى مراجعه مى کند، مى بیند همسر آقاى زاهدى به مشهد رفته و دخترش را تنها گذاشته و این بار قبل از مسافرت، به زیارت قبر دختر مرحومش نرفته است.
  12. حاج ناصر خرازى، فرزند مرحوم حاج سید مهدى گفت: شبى پدرم مرا ناراحت کرد و با ناراحتى خوابیدم. آقاى امیرکبیر ـ که صد و سى سال داشت و شوهر عمه ام بود ـ صبح همان شب به منزل ما آمد و گفت: دیشب مادر بزرگ این بچه را در خواب دیدم، به من گفت: برو به حاج سید مهدى بگو چرا این قدر بچه را ناراحت کردى؟!
  13. آقاى على اکبر اعلم الهدى، یکى از فارغ التحصیلان دبیرستان علوى گفت: در سن ۱۵ سالگى، شبى در خواب دیدم، دزدى به منزل خاله‌ام وارد شده و با شنیدن صدایى، براى پنهان شدن به اتاق خاله‌ام به طبقه ى پایین رفت و از جیب شوهر خاله‌ام مقدارى پول و ساعت برداشت و به طبقه‌ى بالا برگشت. در این هنگام، پسرخاله‌ام بیدار شد و دزد از راه پشت بام همسایه فرار کرد و یک لنگه کفش سفید او جا ماند.

صبح که از خواب بیدار شدم، خوابم را براى مادرم تعریف کردم و ایشان با خاله‌ام صحبت کرد، معلوم شد تمام مطالبى که در خواب دیده بودم، دقیقا اتفاق افتاده، حتى کفش سفید دزد روى پشت بام همسایه جا مانده است.

چگونه مى توان وجود حقایقى فراتر از جهان ماده را نپذیرفت، در حالى که این نمونه و هزاران نمونه‌ى دیگر، گواه چنین واقعیتى است؟ آیا مى‌توان همه چیز را در جهان ماده گنجاند و با نگرش مادى، همه ى حقایق را توجیه کرد؟

  1. یکى از معلمان مدرسه‌ى علوى گفت: مادر همسرم، در نوروز سال ۱۳۶۷ فوت کرد. کسى از همکاران در مدرسه، از این موضوع مطلع نشد. پس از تعطیلات، خانم یکى از معلمان مدرسه، با شک و احتیاط از همسرم پرسید: آیا مادر شما فوت شده است؟ خانم جواب داد: بله؛ اما شما چگونه مطلع شدید؟ گفت: من خبر نداشتم؛ مادرتان را در خواب دیدم که به من گفت: من مرده‌ام، به دخترم بگو در کمد لباس هاى طبقه‌ى بالا، دو قواره پارچه با این رنگ و طرح وجود دارد، آن ها را بردار و به یک خانم سیده بده.

همسرم گفت: به همان محل مراجعه کردم، دقیقا دو قواره پارچه با همان طرح و رنگ وجود داشت که قبلاً آن را ندیده بودم.

  1. خانمى از اقوام به من گفت: دایى‌ام سال‌ها در انگلستان، مشغول به تحصیل است. چندى پیش مرحوم مادر بزرگم را در خواب دیدم که به من گفت: خانم دایى محمد، ۴ ماهه باردار است، به او تبریک بگویید. این خانم مى گوید: هیچ کدام از خویشاوندان از این جریان خبر نداشتند و وقتى با ناباورى با انگلستان تماس گرفتیم، آن ها تعجب کردند که ما چگونه خبردار شده ایم.
  2. آقاى نصرت، فارغ التحصیل دبیرستان نیکان گفت: در سال ۱۳۷۴ من و خانم و مادربزرگم، براى انجام اعمال عمره‌ى حج به مکه رفتیم؛ مادربزرگم در مسیر برگشت در هواپیما فوت کرد. پس از مدتى برخى از بستگان او را در خواب دیده بودند که گفته بود: من را از هواپیما، مستقیم به کربلا بردند و امام حسین علیه السلام به استقبالم آمدند. هنگام تقسیم ارث، یک قالى از ایشان به مادرم رسید که آن را به نمازخانه‌ى دبیرستان فیض هدیه کرد. شبى مادرم خواب دید که به خانه‌ى مادرش ـ که یک سال از فوت او مى‌گذشت ـ رفته و مادرش خیلى طبیعى و مثل همیشه شاداب نشسته، ولى خانه خالى است و تنها همین قالى آن جا است و مى‌گوید: همه‌ى اسباب منزل رفت و فقط همین قالى برایم ماند.

فوت مادربزرگم در فصل زمستان بود. هنگام تلقین، جوراب و کفشم را درآوردم، لذا ماهیچه ى پایم گرفت. بعد از چند روز، یکى از بستگان، ایشان را خواب دیده که گفته بود: چرا على در سرما، جوراب و کفشش را درآورد؟ من شرمنده ام که به خاطر من پایش درد گرفت. جز من و خدا، کس دیگرى از این جریان اطلاعى نداشت و من یقین کردم که مرده، مسایل را مى‌بیند و مى‌شنود.

  1. آقاى مهدى دوایى، دبیر مدرسه‌ى نیکان گفت: شوهر خواهرم در فروردین سال ۱۳۷۱ از دنیا رفت. مدرکى بسیار مهم ـ که براى ورثه ى آن مرحوم ضرورت خاصى داشت ـ گم شده بود. هر چه گشتند، پیدا نکردند تا این که خواهرم آن مرحوم را در خواب دید که دقیقا آدرس آن نوشته را داد. در بیدارى به همان محلى که گفته بود رفتند و آن مدرک را برداشتند.
  2. آقاى ضیاءآبادى فرمود: یکى از علماى بزرگ که بسیار خدمت کرده و عده‌ى زیادى را هدایت کرده بود، از دنیا رفت. پسرش در خواب دید که لب هاى پدرش ورم کرده و چرک و خون از آن ها مى‌ریزد. با تعجب از پدرش پرسید: شما که عملتان خوب بود، چرا این طور شدید؟ پدر گفت: هر کارى، حسابِ مخصوص خودش را دارد. من به شوخى مادرت را که سکینه نام دارد، سکو صدا مى‌زدم و او در باطن ناراحت مى‌شد و من از این جهت در عذاب ام. پسر گفت: از خواب بیدار شده و به مادرم گفتم: آیا چنین مطلبى بوده است؟ گفت: فقط من و پدرت این موضوع را مى‌دانستیم و به هیچ کس نگفته بودم. آرى، از گفتن این کلمه ناراحت مى‌شدم، ولى حالا او را حلال کردم.
  3. آقاى سید على محمودى، دبیر مدرسه‌ى راهنمایى نیک پرور گفت: مادرم در تاریخ بیستم شهریور ۱۳۷۲ از دنیا رفت. چون دخترعموى ما بیمار بود، خبر مرگ مادرمان را به ایشان نگفتیم. ۳ روز بعد از فوت مادرم، دخترعمو از ما پرسید: آیا براى زن عمو اتفاقى افتاده است؟ به خاطر این که برادرمان نمى خواست به طور ناگهانى خبر مرگ مادرم را به او بدهد، پرسید: چه طور مگر؟ گفت: مادرتان دیشب در خواب به من گفت: من که براى پدر و مادرت مرتب قرآن مى‌خواندم و طلب مغفرت و آمرزش مى‌کردم، پس چرا تو به دیدن پسرعموهایت نرفتى؟ هنوز جمله اش تمام نشده بود که از خواب بیدار شدم و جریان را براى شوهرم تعریف کردم. ایشان گفت: از این خواب معلوم مى‌شود که زن عمویت مرده است. بعد از تسلیت، گفت: با منزل عمویت تماس بگیر و وضعیت را بپرس. حالا بگویید: آیا ایشان به رحمت خدا رفته است؟ برادرم گفت: همین طور است. مادرم ۳ روز است که مرده و به خاطر کسالتى که دارید، نخواستیم به شما خبر دهیم.
  4. آقاى محمدحسین بهبود، در تاریخ ۱۳۷۸/۷/۴ براى من نوشت که در اسفند ۱۳۷۷، از دانشگاه فارغ التحصیل شدم. براى مراجعه به اداره ى نظام وظیفه، جهت دریافت دفترچه‌ى اعزام به خدمت سربازى، به شناسنامه نیاز داشتم. به منزل مراجعه نمودم، ولى هرچه گشتم، شناسنامه ام را نیافتم. با دقت، تمام منزل را گشتم، ولى آن را نیافتم. مدت ۱۲ روز به همین صورت گذشت، هر جا که به ذهنم مى‌رسید، جست وجو کردم و از هر کس که فکر مى‌کردم اطلاعى دارد پرسیدم و چون زمان معرفى به نظام وظیفه رو به اتمام بود، به ناچار جهت دریافت شناسنامه ى «المثنى»، به اداره‌ى ثبت احوال مراجعه و پس از تهیه‌ى مدارک و فرم هاى مورد نظر، آن ها را به اداره‌ى ثبت احوال تحویل دادم. متصدى اداره‌ى ثبت احوال، زمان تحویل شناسنامه‌ى جدید را ۲ تا ۳ ماه بعد ذکر کرد و با اصرار و خواهش من مبنى بر کوتاه تر شدن زمان دریافت شناسنامه، مخالفت کرد و حتى نزدیک بود بین من و او درگیرى رخ دهد. او که بسیار ناراحت شده بود، از صدور گواهى مبنى بر فقدان شناسنامه و گواهى طى کردن مراحل لازم براى اداره ى نظام وظیفه امتناع ورزید. تصمیم گرفتم از طریق پدر یکى از دوستانم که در ثبت احوال کار مى کرد، مشکلم را حل کنم.

این ایام، مصادف با شب هاى عزیز و بزرگ قدر بود. در شب شهادت مولاى متقیان حضرت على علیه السلام بنابر مشکلاتى، نتوانستم همراه سایر اعضاى خانواده، در مراسم شب احیا شرکت کنم. به ناچار مراسم شب قدر را در منزل به جا آوردم. هنگام دعا حال خوشى به من دست داد. بسیار گریه و زارى و مناجات کردم و در همان حال نذر کردم که اگر این مشکل حل شود، به تهیه‌ى جهیزیه‌ى یک دختر فقیر و آبرومند کمک کنم. پس از خوردن سحرى و خواندن نماز صبح خوابیدم. در خواب دیدم که در کتاب خانه‌ام، از میان صفحات یک کتاب، شناسنامه‌ام را یافته ام و بسیار خوشحال شدم. صبح پس از بیدارى و هنگام قرائت قرآن، به یاد خوابم افتادم و آن را به مادرم گفتم. ایشان این خواب را به فال نیک گرفت. من پس از مدتى خوابم را فراموش کردم و هنگام ظهر که جهت انجام کارى به اتاقم مراجعه کردم، ناگهان به سراغ همان کتابى که در خواب دیده بودم رفتم و ناباورانه شناسنامه‌ام را در میان صفحات آن یافتم. خیلى تعجب کردم، فکر مى‌کردم خواب مى‌بینم؛ بى اختیار سیلى محکمى به صورتم نواخته و جیغ کشیدم. برایم خیلى جالب بود، چون تمام این جریان را در خواب دیده بودم. من کتاب‌خانه‌ام را بارها گشته و زیر و رو کرده بودم، حتى بعضى از نزدیکانم در غیاب من، کتاب‌خانه را گشته بودند، ولى نتیجه‌اى نگرفته بودند. خبر این جریان به سرعت پخش و موجب خوشحالى و تعجب خیلى از بستگان و آشنایان شد. من هم فورى به نذر خود عمل کردم.

  1. مرحوم آقاى ترابى فرمود: طلبه‌ى فاضلى در مدرسه‌ى مروى بود که دروس فقه و اصول را به خوبى تدریس مى‌کرد، ولى من اطلاع داشتم که در امر نماز کاهلى و سستى مى‌ورزد. روزى متوجه شدم که چند ساعت مشغول نماز است. خیلى تعجب کردم و به او گفتم: مى‌دانم که تو همیشه نماز نمى‌خوانى، چرا در این چند روز، ساعت‌ها مشغول نمازى؟ گفت: هفته‌ى قبل، کتاب شرایع محقق را درس مى‌دادم. اشتباهى را که به نظر خودم در کلام او درک کردم، در حاشیه ى کتاب شرایع نوشتم. شب، محقق را در خواب دیدم که با عصبانیت و ناراحتى به من گفت: احتمال ندادى که حرف مرا نفهمیده باشى؟ چرا بر رد مطلبِ من چیزى نوشتى؟ فلان صفحه و فلان صفحه از شرایع را نگاه کن تا به اشتباه خودت پى ببرى. از خواب بیدار شده و به همان آدرس مراجعه کردم، فهمیدم اشتباه از من بوده است. با خود اندیشیدم که اگر عالَمِ دیگرى نیست و افراد بشر با مرگ نابود مى‌شوند، این کیست که مى‌گوید: چرا بر رد من مطلب نوشتى؟ از آن لحظه، تصمیم گرفتم از گذشته توبه کنم و قضاى نمازهایم را به جا آورم.