1. آقاى سید کاظم عصار، استاد دانشگاه ـ که منزلشان در خیابان ایران (عین الدوله) است ـ گفت: هنگامى که در نجف اشرف مشغول تحصیل بودم، گاهى براى زیارت به کربلا مشرف مى‌شدم و در حجره‌ى یکى از دوستان ساکن مى‌شدم. روزى رفیقم به من گفت: خوب است شما آقاى حاج سید احمد کربلایى را ببینید (ایشان از بزرگان تقوى و دیانت و اهل کرامت بود). گفتم: تا از استادم آقاى شریعت اصفهانى اجازه نگیرم، نمى‌آیم. هنگامى که از مرحوم شریعت سؤال کردم، گفت: البته خدمت ایشان بروید، اگر یکى از (یا الله) هایى را که گفته‌اند اثر کرده باشد، ملاقات شما با ایشان سودمند است. بار دیگر که به کربلا رفتم، با دوستم روز پنج شنبه‌اى خدمت آقاى حاج سید احمد مشرف شدیم. ایشان فرمود: غسل کن و امشب بیا. غسل کردم و حدود مغرب که خدمتشان رسیدم، با مقدارى نان و چاى افطار کرد. در این هنگام عده‌اى براى ذکر آمدند. آقا فرمود: چون امشب یکى از اهل علم مهمان ما است، ذکر «یا لطیف» را مى‌گوییم. به حالت بیضى نشستیم، آقا فرمود: هر کسى مواظب رفیق روبروى خودش باشد. همین‌طور که مشغول ذکر بودم، به فکر پدرم افتادم که در تهران مریض بود و نمى‌دانستم آیا مرده یا خوب شده است؟ به محض آن که این فکر به ذهنم خطور کرد، جوان ۱۸ ساله‌اى ـ که روبه روى من نشسته بود و شغلش عطارى بود ـ گفت: آقا سید کاظم ناراحت نباش! پدرت نمرده و امشب در منزل کربلایى حسن در تجریش، مشغول عبادت است و حال خوشى دارد، مادرت هم در آن جا است! به ذهنم خطور کرد که ممکن است به طور اتفاقى این سخن بر زبانش جارى شده باشد. خواستم درستى این مطلب را کشف کنم، با خود گفتم اگر به پدرم بنویسم این واقعه را در خواب دیدم که دروغ است و اگر بگویم به چنین مجلسى رفتم، او با رفتن من به این گونه مجالس مخالف است؛ لذا نوشتم در عالَم واقعه دیدم که در فلان شب جمعه، شما و مادرم در تجریش در منزل کربلایى حسن، مشغول عبادت بودید؟ ایشان در جواب نامه نوشت: خیلى خوش وقتم که شما با داشتن مقامات علمى، از مقامات معنوى هم بهره مند شده‌اید. آرى، در همان شب جمعه حال من خوب شده بود و در منزل کربلایى حسن، مشغول عبادت بودم و مادرت هم آن جا بود.

 

  1. مرحوم آیت الله حاج شیخ عبدالنبى نورى، یکى از علماى تهران فرمود: زمانى که در مدرسه ى سپهسالار طلبه بودم، روزى به دکان عطارى رفتم تا جنسى بخرم، عطار جنس را در کاغذى پیچید. با دقت به کاغذ نگاه کردم، دیدم مطالب اخلاقى مفیدى بر روى آن نوشته شده، پرسیدم این چیست؟ گفت: امروز شخصى کتابى را به عنوان کاغذ باطله به من فروخته است. گفتم: کتاب را به من بده. وقتى کتاب را آورد، دیدم کتابى اخلاقى و بسیار مفید است. کتاب را از او به قیمت مختصرى خریدم و مشغول مطالعه‌ى آن شدم. خواندن این کتاب، یک سال طول کشید، مدتى نیز هم زمان با مطالعه‌ى این کتاب، در صندوق خانه‌ى حجره، مشغول کیمیاگرى بودم و هیچ کس از این دو موضوع اطلاعى نداشت. پس از مدتى تصمیم گرفتم با دوستان به مشهد بروم، با رفقا به راه افتادیم، نزدیکى سبزوار، هنگام غروب آفتاب پیاده شدیم و نماز ظهر و عصر را خواندیم. به دوستان گفتم: شما بروید، من نماز مغرب و عشا را هم مى‌خوانم و مى‌آیم. وقتى نماز مغرب و عشا را خواندم، هوا تاریک شده بود. به راه افتادم، ولى پس از مدتى راه را گم کردم و تا صبح در بیابان، حیران و سرگردان بودم و مرتب به خداوند متوسل شده و مى‌گفتم: یا غیاث المستغیثین یا ارحم الراحمین. آن قدر در این حال بودم تا هوا روشن شد. یک مرتبه متوجه شدم در کنار دروازه‌ى شهرم و از اول شب تا صبح، دور شهر مى‌گشتم. با خودم گفتم: پیش از آن که نزد رفقا بروم، خوب است خدمت حاج ملا هادى سبزوارى برسم. (ایشان صاحب کرامات و تألیفات مهمى از جمله کتاب منظومه است). پس از پرس و جو از مردم، منزل ایشان را یافتم و در زدم. حاج ملاهادى از پشت در به من فرمود: چه خبر بود! دیشب تا صبح نگذاشتى بخوابیم، هى مى‌گفتى: یا غیاث المستغیثین! در را باز کرد، وارد شده و سلام کردم، به من فرمود: دو مطلب به تو مى گویم، مطلبى حالا و مطلبى هم موقع حرکت، اما مطلب اول این که آقاى شیخ عبدالنبى! کسى با خواندن کتاب اخلاق، آدم نمى شود. پس از این که مدتى صحبت کردیم، هنگامى که خواستم از منزل بیرون بیایم، فرمود: کارى را که در صندوق خانه‌ى حجره دارى ترک کن!

 

  1. آقاى حاج آقا عبدالله کرمانشاهى ـ که در کوچه‌ى سقاباشى، در خیابان ایران ساکن است ـ گفت: در سن ۱۸ سالگى، وقتى در مدرسه‌ى سید نصرالدین درس مى‌خواندم، عده‌اى خدمت مرحوم آقاى حاج آخوند هیدجى مى‌آمدند و از ایشان «ذکر» مى‌گرفتند. روزى به ایشان عرض کردم: به من هم ذکر تعلیم فرمایید. فرمود: دیر نشده است. شب در خواب، قصرى بسیار عالى و زیبا دیدم، وارد آن قصر شدم. مقدارى که رفتم، تصور کردم که دربار سلطان است و ممکن است مزاحمم شوند. خواستم برگردم، یک نفر گفت: نترس! بیا. جلو رفتم، استخرى به شکل عدد ۵ دیدم که در بالاى آن، تختى گذاشته شده بود و آقاى حاج آخوند روى آن نشسته و عبا را به یک شانه اش انداخته و تکیه داده بود. حاج آخوند به من فرمود: بیا. گفتم: آب است، نمى‌توانم بیایم. فرمود: نترس! بیا. از روى آب راه رفتم، تا به تخت رسیدم. خواستم از تخت بالا بروم، ولى نتوانستم. فرمود بگو: «لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یولَد». ناگهان همه‌ى شن ریزه ها و برگ درختان، با هم این کلمه را گفتند. به خود لرزیدم و سراسیمه از خواب بیدار شدم و تا صبح گریه کردم. پیش از آفتاب به مدرسه رفته و مانند هر روز درب اتاق ایشان را جارو کردم. به محض آن که به ایشان سلام کردم، فرمود: ذکر یادت نرود!

 

  1. یک نفر از اهالى اشرف ـ شهرستان بهشهر ـ گفت: مى‌خواستم به مشهد بروم، براى خداحافظى خدمت حاج اشرفى ـ که از علماى بزرگ بود ـ مشرف شدم. ایشان نامه‌اى به من داد و گفت: این نامه را به امام رضا علیه السلام بده. با خود گفتم: یعنى چه! مگر امام رضا زنده است که نامه را به ایشان بدهم؛ ولى عظمت و بزرگى حاج اشرفى مانع شد که این مطلب را به ایشان بگویم. به مشهد رفته و نامه را داخل ضریح مقدس انداختم. بعد از شش ماه هنگام مراجعت، براى آخرین بار به حرم رفتم. یک مرتبه متوجه شدم که هیچ کس در حرم نیست و سید بزرگوارى از ضریح بیرون آمد و فرمود: وقتى به اشرف رفتى، به حاجى بگو:

آیینه شو جمال پرى طلعتان طلب

جاروب زن به خانه و پس میهمان طلب

این سخن که تمام شد، متوجه شدم حرم به وضع اول برگشت، فهمیدم حالت کشفى برایم رخ داده است. به اشرف مراجعت کرده و صبح، پیش از آن که مردم به دیدنم بیایند، به زیارت حاجى رفتم. به محض آن که در زدم، حاجى از پشت در گفت:

آیینه شو جمال پرى طلعتان طلب

جاروب زن به خانه و پس میهمان طلب

 

  1. مرحوم آخوند ملا فتحعلى ـ که از بزرگان اولیا و ساکن نجف بود ـ در اواخر عمر نابینا شده و درس تفسیر مى‌گفت. درس تفسیر ایشان به قدرى غنى و پربار بود که مرحوم میرزاى شیرازى بزرگ، دست ایشان را مى‌بوسید و از تفسیر ایشان استفاده مى‌کرد. یکى از کسانى که در درس تفسیر ایشان شرکت مى‌کرد، با خود گفت: امروز با حالت جنابت به درس مى روم، ببینم چه مى‌شود؟ او مى‌گوید: همان طور که جُنُب بودم، رفتم و نشستم. برعکس هر روز که تا مى نشستم ایشان قرآن را به من مى‌داد و آیه‌اى مى خواندم و ایشان تفسیر مى‌کرد، قرآن را به من نداد. مدتى نشستم، حرفى به من نزد. بیرون آمده، غسل کرده و برگشتم. به محض نشستن، قرآن را از بالاى سرش به من داد و فرمود: کور شود چشمى که نبیند!

 

  1. آقا میرزا محمد همدانى، به عده‌اى از طلاب که مى‌خواستند کتاب «گوهر مراد» را نزد ایشان بخوانند فرمود: به شرط این که با حالت جنابت به درس نیایید. طلاب قبول کردند و مدتى مشغول فراگیرى درس بودند. روزى ایشان از اندرون، دَمِ دَرِ اطاقى که شاگردان در آن بودند، نگاهى کرده و فرمود: بر خلافِ قرارداد شد و به اندرون رفته و دیگر درس نگفتند. معلوم شد یک نفر با حالت جنابت در درس حاضر شده است!

 

  1. آقاى حاج مهدى حریرى، از قول آقاى بابایى نقل کرد: همسر شخصى به نام مشهدى محمدعلى بنا، خیلى با تقوى بود. مشهدى محمدعلى از پول بنایى، هزار تومان تهیه کرده و یک گردن بند طلا براى همسرش خرید. زن، گردن بند را به مادر شوهرش داد و به او گفت: شما از این گردن‌بند استفاده کنید. ولى مادر شوهرش قبول نکرد و به او گفت: تو جوانى، خودت استفاده کن، ولى در باطن از این که پسرش براى همسرش گردن‌بند خریده، ناراحت شد. اتفاقا در همین موقع، عده‌اى از اقوام همسرش، به میهمانى او آمده و پس از سه روز رفتند. شوهرش دید گردن‌بند، همراه زن نیست. از او پرسید: گردن‌بند چه شد؟ وى جواب مى‌دهد: روى بخارى است. شوهر نگاه مى‌کند و مى‌بیند گردن بند آن جا هم نیست، بسیار ناراحت شده و با داد و فریاد مى‌گوید: فامیل تو گردن بند را دزدیده‌اند. مادرش مى‌گوید: کتکش بزن و او هم همسرش را مى‌زند. زن هر چه قسم مى‌خورد، شوهر قبول نمى‌کند. بالاخره زن مى‌گوید: حالا که این‌طور است، مرا طلاق بده. مشهدى محمدعلى صبح به قصد طلاق دادن همسرش، زودتر از هر روز و با عصبانیت از خانه بیرون مى‌رود. وى مى‌گوید: از جلوى دکان حاج شیخ رجبعلى خیاط مى‌گذشتم که مرا به اسم صدا زد و گفت: کجا مى‌روى؟ گفتم: به شما مربوط نیست. گفت: شیطان فریبت داده است، یک جعبه شیرینى بخر و براى همسرت ببر! زنِ تو زنِ خوبى است. گفتم: تو چه خبر از درد دل من دارى؟ گفت: برو شیرینى بخر و به منزل ببر و با زنت آشتى کن. عصبانى شده و به او گفتم: تو به من چه کار دارى؟ گفت: گردن بند در یک پارچه‌ى سیاه و بالاى تاقچه است. وقتى این سخن را گفت، منقلب شده و گفتم: شاید گفته‌اش درست باشد. به منزل برگشته و خواستم به همان محل بروم، مادرم مانع شد. گفتم: باید بروم. رفتم و پارچه را برداشتم، همان طورى که شیخ گفته بود، گردن بند در آن بود. به مادرم گفتم: تو به خاطر حسد این کار را کردى؟ ابتدا منکر شد. چاقویى آورده و گفتم: اگر راستش را نگویى، همین الآن شکمم را پاره مى‌کنم، گفت: آرى، من این کار را کردم و سپس از همسرم عذرخواهى کرد. با خود گفتم: براى خدمتى که حاج شیخ رجبعلى به من کرد، صد تومان به او مى دهم. رفتم که پول را به او بدهم، دیدم شیخ در مغازه‌اش نیست. شاگردش گفت: ایشان بیرون رفت و به من گفت: صد تومان را به آن آقا که کنار نهر و نزدیک لبو فروش ایستاده بده. جلو رفتم دیدم شخصى با لباس هاى مرتب و کراوات زده ایستاده است. سلام کردم. گفت: با من چه کار دارى؟ خجالت کشیدم مطلب را بگویم. گفتم: هیچ، من بنا هستم. گفت: من بنا نمى خواهم. بالاخره گفتم: من صد تومان باید به شما بدهم. گفت: مجبورم قبول کنم. من اهل شهرستانم، به تهران آمده بودم که در اداره‌اى استخدام شوم، ولى عملى نشد، از دیشب تا حالا گرسنه‌ام، با این پول غذا مى‌گیرم و بلیط مى خرم و به شهرم مى‌روم و پول شما را مى فرستم.

 

  1. آقاى یوسفى، راننده‌ى دبیرستان علوى گفت: آقاى حاج شیخ رجبعلى خیاط به من گفت: تو بچه‌ى ضعیفى دارى که داراى این مشخصات است و از تو چیزى خواسته، چرا برایش نمى‌خرى؟ گفتم: از من سه چرخه خواسته است، مى‌خرم. سپس گفت: همسرت هم مدتى است که از تو لباس مى‌خواهد، برایش بخر. اتفاقا مدتى بود که عیالم کُتِ مخمل مخصوصى مى‌خواست. گفتم: چشم مى‌خرم. هنگام خداحافظى به من گفت: مگر وفاى به عهد وظیفه نیست؟ مدتى است به زن علویه‌ى چاق قدبلندى وعده‌اى داده‌اى، چرا عمل نکردى؟ گفتم: یادم نیست. گفت: فکر کن. خداحافظى کرده و به منزل رفته و جریان را براى همسرم تعریف کرده و به او گفتم: کمکم کن تا این زن را پیدا کنیم. بعد از مدتى، یک مرتبه گفت: بله فلان علویه از تو خواسته بود که پسرش در یکى از تراشکارى‌ها مشغول به کار شود، ولى تو تا حالا انجام نداده‌اى.

 

  1. شخصى گفت: پسرم امریکا رفته بود، پس از مدتى دیگر براى ما نامه نفرستاد و جواب نامه‌هاى ما را نمى‌داد. به خیال آن که مرده است، خیلى ناراحت بودم. به حاج شیخ رجبعلى مراجعه کردم. حاج شیخ گفت: ناراحت نباش، الآن در واشنگتن در فلان خیابان مقابل فلان مغازه ایستاده و با فلان دوستش این مطالب را مى‌گویند. براى پسرم به آدرسى که داشتم نامه نوشتم که آیا در فلان روز در فلان خیابان با دوستت این مذاکرات را داشتى؟ پس از مدتى جواب نامه آمد که نوشته بود: بدون کم و زیاد همین طور بود، نامه را به پرفسورمان نشان دادم، گفت: آیا کسى که این خبر را داده از مرتاضین هند است؟ در نامه‌ى بعدى نوشتم که این شخص یک خیاط است در تهران که از هواى نفس گذشته و چشم دلش باز شده است!

 

  1. حسین آقا، پسر مرحوم حاج شیخ رجبعلى گفت: در اوایلى که تلویزیون آمده بود، با پدرم در خیابان راه مى‌رفتیم. دیدیم عده‌اى در مغازه‌اى به تماشاى تلویزیون مشغول اند. پدرم کمى ایستاد، سپس دست مرا گرفت و گفت: بیا برویم این که همه‌اش را نشان نمى‌دهد! چون ایشان در تهران، آمریکا را مى‌دید و مثلاً مى‌گفت: فلانى با فلان رفیقش در مقابل فلان مغازه ایستاده و این مطالب را مى‌گوید! آرى سزاوار است که این فرد بگوید: تلویزیون، همه‌اش را نشان نمى‌دهد. کسى که همه‌ى عوالم را مى‌بیند، چه احتیاجى به تلویزیون دارد؟!

 

  1. آقاى مهندس صادقى به آقاى جزایرى گفت: من یهودى بودم و سپس بهایى شدم. شبى در زنجان، همراه با دوستان مشغول عیاشى بودیم. من از جمع دوستان جدا شده و وارد حیاط شدم. یک دفعه منقلب شده و حال عجیبى به من دست داد، گفتم: خدایا! بعضى مى‌گویند تو هستى و بعضى مى‌گویند تو نیستى، اگر هستى از من دستگیرى کن. فرداى آن روز در خیابان راه مى‌رفتم که دیدم از آن طرف خیابان، آقا سید محمود امام جمعه عبور مى‌کند. من از روحانیون و علما بدم مى‌آمد. ایشان متوجه من شد، خواستم راه را عوض کنم؛ ولى او به طرفم آمد، به طورى که نتوانستم مسیرم را عوض کنم، به محض این که به من رسید گفت: دعاى شما مستجاب شد، فردا شب به منزل ما بیایید. گفتم: قرار قبلى دارم و مجلس بسیار مهمى است که باید شرکت کنم. گفت: نمى‌گذارند بروید. این سخن را گفت و گذشت. فردا شب ـ یک ساعت پیش از موعد مقرر ـ دچار تب شدیدى شدم، به طورى که نتوانستم در آن مجلس شرکت کنم، پس از آن که وقت مجلس گذشت، تبم قطع شد. به منزل آقاى امام جمعه رفتم و ایشان مرا هدایت کرد. هم اکنون مهندس صادقى، مردى مذهبى است، هم چنین همسرش باحجاب است و با وضعیت مناسبى زندگى مى کند.

 

  1. آقاى شیخ محمد تقى میثمى ـ که از علماى محترم تهران بود و در محله‌ى پامنار سکونت داشت ـ در سهم امام تصرف نمى‌کرد و با ساعت سازى و سرکه انداختن در خانه‌اش، امرار معاش مى‌کرد. آقا سید ابوالقاسم بزاز گفت: حاج سید رضا براى زیارت به کربلا رفته بود، ولى خبر رسید که در همان جا فوت کرده است. از خبر فوت او بسیار غمگین شده و با ناراحتى از محله‌ى پامنار مى‌گذشتم. آقاشیخ محمدتقى از بالا خانه مرا به اسم صدا زد و گفت: بیا بالا. از این که اسم مرا مى‌دانست، تعجب کردم. به محض ورودم به منزل گفت: آقا سید ابوالقاسم ناراحت نباش، حاج سید رضا نمرده و روز جمعه مى‌آید. همین طور هم شد.

 

  1. آقاى حاج محمدرضا ارباب گفت: در شب جمعه‌اى در مزار ابن بابویه اقامت نمودیم. هنگام بین الطلوعین در ایوان نشسته بودیم. یک دفعه درویشى از لاى علف ها بیرون آمد و در چند مترى ما نشست. ما مشغول خواندن کتاب مثنوى بودیم، درویش به ما گفت: ورق بزنید و سرصفحه‌ى سوم، این شعر را بخوانید. ورق زدیم، دیدیم همان شعر است که او گفته بود. نزدیک آفتاب گفت: من به زیارت حضرت عبدالعظیم مى‌روم، هر کس دوست دارد، با من بیاید. با او رفتم. نزدیک حرم حضرت عبدالعظیم، وقتى خواستیم وارد بازار شویم، دست به چشم‌هاى من کشید، یک مرتبه دیدم بازار پر از خرس و خوک است، خرسى پشت دکان نشسته، خوکى دکان را باز مى‌کند و… وقتى به چهار سو رسیدیم، دیدم پیرمردى به شکل انسان، مشغول خواندن قرآن است. وارد صحن که شدیم، دیدم همه به شکل خرس و خوک و سگ هستند. درویش گفت: شما بروید زیارت کنید، من همین جا مى‌مانم. وارد حرم شدم، دیدم همه به صورت خرس و خوک‌اند. بیرون آمدم، درویش را ندیدم، تا انتهاى بازار وضعیت همان طور بود. از بازار که بیرون آمدم، مردم را به صورت انسان دیدم.

 

  1. آقاى رفیعى ـ از دوستان آقاى مزینى ـ به نقل از شهاب لاهوتى گفت: هنگامى که در گلپایگان بودم، روزى پس از صرف ناهار، احمد طباطبایى و سرتیپ هوشنگ که مهمان من بودند، گفتند: مى‌خواهیم به دیدن امام جمعه برویم. به آنان: گفتم یک مشت استخوان و پوست و چرک و خون که دیدن ندارد، ولى آن ها اصرار کردند، من هم با آن‌ها رفتم. آنان دست امام جمعه را بوسیدند، ولى وقتى من خواستم دستش را ببوسم، به من گفت: یک مشت استخوان و پوست که ارزش ندارد. دستش را بوسیده و از سخنى که گفته بودم، پشیمان شدم. هنگام بیرون رفتن عذرخواهى کردم. گفت: چیزى نیست، ناراحت نباش. پس از بیرون آمدن، سرهنگ به عنوان اعتراض گوشم را گرفت. گفتم: خود ایشان گفت چیزى نیست، دیگر تو چه مى‌گویى؟

 

  1. آقاى نجات ساکن شیراز مى‌گفت: شخصى به نام حسین گورکن در شیراز زندگى مى‌کرد که با معنویت بود و مردم براى حل مشکلات خود، به او مراجعه مى‌کردند. او نیت و باطن افراد را مى‌دانست، مثلاً شخصى مى‌خواست بداند آیا فلان زمین را بخرد خوب است یا نه؟ پیش از آن که سؤال کند مى‌گفت: آمده اى از من سؤال کنى که خرید فلان زمین به صلاح است یا نه؟ و سپس مى‌گفت: به صلاح است یا به صلاح نیست. یکى از دوستان، براى خرید زمینى به ایشان مراجعه کرد. پیش از این که حرفى بزند، ایشان به دوستم گفت: براى خرید فلان زمین آمده‌اى، نخر؛ چون در آینده جزو خیابان مى‌افتد. او هم نخرید و همین طور هم شد.

شخص دیگرى که الآن در شیراز جگر فروشى دارد، مى‌گفت: روزگارم در فقر و بیچارگى سپرى مى‌شد. نزد حسین گور کن رفتم که مرا راه‌نمایى کند، قبل از آن که به خانه اش برسم، او را دیدم که دو عدد سینى به دست گرفته و به من گفت: این ها را بفروش و سرمایه کن. سینى ها را به ۵ تومان فروختم و از آن روز وضع زندگى من به کلى تغییر کرد.

آقاى نجات مى گفت: شغل حسین گورکن، کندن قبر بود و منزلش اطاقى بود یک متر در دو متر و تمام اثاث زندگى‌اش در یک سطل جا مى‌گرفت.

کى کهربا رباید کاهى که در گِل است

وارسته را به جذبه دهند امتیاز قرب

 

  1. آقاى مظفر زاهدى ـ که در لاهیجان تحصیل مى‌کند ـ گفت: یک روز صبح، دیدم خانم صاحب خانه که به تهران رفته بود، کنار کلفَت خانه ایستاده و با هم صحبت مى‌کنند. به کلفَت گفتم: رسیدن خانم به خیر، تبریک عرض مى‌کنم. گفت: خانم که نیامده است. گفتم: الآن خودم خانم را دیدم که با شما صحبت مى‌کرد. گفت: نه، اشتباه مى‌کنى هنوز خانم از تهران نیامده است! فردا صبح، درست در همان وقت دیروز و بدون کم و زیاد دیدم خانم و کلفَت روبروى هم ایستاده اند. به خانم گفتم: دیروز همین وقت، شما را این جا دیدم. گفت: من دیروز در تهران بودم و دیشب آمدم.

این داستان ثابت مى کند که نقش تمام حوادث عالم پیش از وقوعش، در عالم دیگرى وجود دارد.

 

  1. مرحوم آقا سید عبدالله خان گرامى گفت: در اصفهان بودم که خبر رسید کشتى حامل مال التجاره غرق شده است و اموال من هم در همان کشتى بود، لذا خیلى ناراحت شدم. همراه دوستم به منزل ملک‌التجار رفتیم. دوستم به ایشان گفت: آقا سید عبدالله خیلى ناراحت است که اموالش غرق شده. ایشان گفت: دنیا ارزش ندارد، ناراحت نباش! بارهاى شما غرق نشده و یک هفته‌ى دیگر مى‌آید! همین طور هم شد. ملک التجار در پایان عمر تجارت نمى‌کرد. حاج محمدحسین کازرونى، از تجار بزرگ اصفهان به ایشان مراجعه کرد و گفت: شما رییس ما هستید، چرا تجارت را ترک کردید؟ گفت: از فردا تجارت خواهم کرد! فرداى آن روز یکى از املاکش را به مبلغ پانصد هزار تومان فروخت و به نیازمندان داد. شش ماه دیگر نیز ملک دیگرى را فروخت و به فقیران کمک کرد. وى در دو سال آخر عمرش تمام اموالش را به مستمندان بخشید و روزى که از دنیا رفت، هیچ نداشت.