1. آقاى حاج ملاهادى سبزوارى، پس از طى مراحل علمى در نجف، به مکه مشرف مى‌شود و در راه بازگشت از مکه مریض مى‌شود و با حال مرض، به کرمان مى‌رود و براى سکونت موقت در کرمان، به یکى از مدارس مراجعه مى‌کند. متولى مدرسه از او سؤال مى‌کند که بضاعت علمى دارى یا نه؟ مى فرماید: ناچیز. مى‌گوید: نمى‌شود در این جا بمانى. فراش مدرسه از روى ترحم، از او پذیرایى مى‌کند. حاج ملاهادى به خاطر قدردانى از فراش، دو سال به عنوان کمک به وى در این مدرسه به طلاب خدمت مى‌کند و آنان هم مرتبا دستور مى‌دهند که هادى نان بگیر، هادى ماست بگیر و… پس از دو سال به سبزوار رفته و آوازه اش به همه‌ى ایران مى‌رسد. چند نفر از طلاب همان مدرسه به سبزوار مى‌روند تا از محضر ایشان استفاده کنند، وقتى مى‌بینند ایشان براى درس آمده، به یکدیگر مى‌گویند: این که همان هادى است و مى‌روند.

حاج ملاهادى سبزوارى، به خاطر آن گذشت‌ها و مجاهدت‌ها به مقامات بالاى معنوى نایل شد، به طورى که وقتى عده‌اى از مغرضین به ناصرالدین شاه نوشتند که ایشان بهایى شده است، ناصرالدین شاه سرهنگى را با چهارده نظامى براى دستگیرى ایشان به سبزوار فرستاد. مردم وقتى این عده را دیدند، از ترس این که مبادا بر آن‌ها وارد شوند، در خانه‌هایشان پنهان شدند. فقط پیرمردى به استقبال آن‌ها رفت که همان حاج ملاهادى بود. او آن‌ها را به منزل برده و کاه و جو براى اسب‌هاى آن‌ها آماده کرد. این عده مرتبا دستور مى‌دادند که براى ما مرغ بیاور، پلو تهیه کن و… ایشان فرمود: من یک نفرم، طورى دستور دهید که بتوانم انجام دهم. در این هنگام، یکى از نظامى‌ها آمد و به سرهنگ گفت: حیوانات علوفه نمى‌خورند. سرهنگ به همراه حاج ملاهادى به اصطبل رفتند. سرهنگ دید کاه و جو بسیار خوبى جلوى حیوانات است، دست به بدن حیوانات زد و دید که سالم‌اند. ملاهادى فرمود: من گفتم نخورند. سرهنگ گفت: بگو بخورند. فرمود: بخورید، خوردند. فرمود: نخورید، نخوردند. سرهنگ منقلب شد و پرسید تو کیستى؟ فرمود: من همانم که براى دست گیرى‌اش آمدید؟ این در حالى بود که هیچ کس غیر از سرهنگ و شاه، از موضوع دست‌گیرى حاج ملاهادى اطلاعى نداشت.

سرهنگ و افرادش برگشته و داستان را به شاه گفتند. پس از مدتى شاه به عنوان زیارت امام رضا علیه السلام ولى براى دیدن حاج ملاهادى به طرف مشهد حرکت و در سبزوار توقف کرد. مردم به پیشوازش آمدند. شاه که حاج ملاهادى سبزوارى را بین جمعیت ندید، گفت: ما خدمتشان مى‌رویم و به منزل ایشان رفت، پس از مذاکرات بسیار، شاه گفت: امروز میل دارم ناهار خدمتتان باشم. مرحوم حاجى فرمود: ناهار مرا بیاورید. نان خشکى آوردند که شاه هرچه کرد، نتوانست بخورد. گفت: مقدارى از این نان را تیمنا همراه خود مى‌برم. بعد از ایشان تقاضا کرد که کتابى بنویسد و گفت: شما هم از من تقاضا و درخواستى کنید. حاجى فرمود: تقاضایى ندارم. شاه گفت: به افرادم مى‌گویم یک قران مالیات شما را نگیرند. فرمود: مالیات سبزوار بیست و پنج قران است، اگر این یک قران را از من نگیرید، به دیگران تحمیل مى‌شود. به علاوه دولت خرج دارد، من باید مالیات بدهم. شاه گفت: پس خواهش دیگرى کنید. فرمود: مگس‌ها اذیتم مى‌کنند، بگویید اذیتم نکنند!

 

  1. یکى از مأموران مالیات براى گرفتن جو، نشانى خانه‌ى فردى را از حاج ملاهادى سبزوارى پرسید. حاجى مأمور را به منزل خودش برده و همان مقدار جو را به او داد و چنان وانمود کرد که همان شخص است. مأموران پس از چند روز جوها را برگرداندند و گفتند: اسب‌ها این جوها را نمى‌خورند.

 

  1. آقاى حاج سید جعفر بهشتى گفت: آقاى حاج سید محمد ولد آبادى قزوینى ـ که نزد خاص و عام معروف بود و از شهرهاى دور براى شفاى بیماران به او مراجعه مى‌کردند ـ در سن ده سالگى براى تحصیل به نجف رفت. پس از سى سال، همه‌ى دوستانش به مرتبه‌ى اجتهاد رسیدند، ولى وى چون استعدادى نداشت، به هیچ مرتبه‌اى نرسید. آقاى ولد آبادى گفت: در آن زمان با یک دنیا افسردگى به حرم مطهر حضرت امیر علیه السلام رفتم و آن قدر گریه کردم که بیهوش شدم، در حال بیهوشى دیدم حضرت امیر علیه السلام نشسته و حضرت زهرا علیهاالسلام در خدمت ایشان است. بى بى عرض کرد: به این فرزند من مرحمتى بفرمایید. حضرت امیر علیه السلام استکان آبى به حضرت زهرا داد، من هم خوردم. در این هنگام به خود آمده و به منزل برگشتم. صبح، مریضى که تب شدید داشت، نزدم آمد و گفت: تقاضا مى‌کنم مرا معالجه کنید. گفتم: من دکتر نیستم. گفت: چرا شما معالجه مى‌کنید. گفتم: بى‌جهت صحبت مکن، من از طب بهره‌اى ندارم. گفت: چرا، مى‌گویند شما امراض سخت را معالجه مى‌کنید، به من بگو: «فَاللهُ خَیْرٌ حافِظًا وَ هُوَ أَرْحَمُ الرآحِمِینَ» خوب خواهم شد. آقاى ولدآبادى گفت: همین کلمه را گفتم و او هم با من تکرار کرد و تبش قطع شد. از آن وقت، هر کس هر مرضى داشت و به ایشان مراجعه مى‌کرد، کاغذى که این آیه بر آن نوشته بود به او مى‌داد و آن مریض فورى خوب مى شد.

 

  1. آقاى سید جعفر بهشتى گفت: در خانه‌ى ما «ساس» پیدا شده بود، به طورى که پرده ها از «ساس» سیاه مى‌شد. مادرم به پدرم گفت: به آقاى ولد‌آبادى بگویید براى این کار چاره‌اى بیندیشد. گفت: «ساس» آمَدِ کار است، بگذار بمانند. پس از مدتى که «ساس» بچه ها را اذیت کرد، مادرم اصرار کرد که به آقاى ولدآبادى مطلب را بگوید. پدرم چون عقیده‌اى به این حرف‌ها نداشت، فقط براى دیدن آقاى ولدآبادى به منزل ایشان رفت. به محض آن که از در وارد شد، بدون آن که علت آمدنش را بگوید، آقاى ولدآبادى به وى گفت: «ساس‌ها» ناراحتتان کردند، به آن ها بگو ولدآبادى گفت بروید! آقاى بهشتى گفت: شب که پدرم به منزل آمد، مسخره کنان به مادرم گفت: آقاى ولدآبادى گفت: به «ساس‌ها» بگویید بروند؛ مگر «ساس‌ها» شعور دارند؟ بالاخره با حالت تمسخر، همان جمله را گفت. آقاى بهشتى گفت: صبح آن شب که بیدار شدیم، حتى مرده‌ى یکى از آن «ساس‌ها» در همه‌ى منزل ما پیدا نمى‌شد!

 

  1. مرحوم ملافتح على به سوداى شدید (اگزما) مبتلا بود، به طورى که پیراهنش همیشه آلوده به جراحت بود. با همان حال، عزم سفر حج کرد. شاگردان مى‌گفتند: با این حال نمى‌توانید بروید، ولى ایشان جواب نمى‌داد. یکى از شاگردانش گفت: روزى خدمتش رفتم، به من فرمود: آن خورجین را بیاور. خورجین را از روى تاقچه برداشتم و آوردم. پیراهن نویى در آن بود، آن را پوشید و پیراهن آلوده را بیرون آورد. نگاه کردم، دیدم بدنش مثل نقره‌ى خام شد. وى در سلامتى کامل به مکه رفت و پس از مدتى برگشت، بعد از دید و بازدید، روزى به خدمتش رفتم. به من گفت: خورجین را بیاور، آوردم. همان پیراهن آلوده را پوشید، دیدم بدنش دوباره مثل پیش از رفتن به مکه، سودا گرفت.

 

  1. مرحوم درویش فتح على ـ که در منابر مدح مى خواند ـ گفت: در سن شانزده سالگى، روزى متوجه شدم که آقایى جلوى یکى از اتاق‌هاى صحن مطهر براى عده‌اى از طلاب صحبت مى‌کند و صحبت‌هایش خیلى عالى و عرفانى است. خودم را لایق ندیدم که بنشینم، لذا ایستاده به سخنان او گوش مى‌کردم و این برنامه‌ى همه روزه‌ى من بود. اسم آن آقا را پرسیدم، گفتند: آخوند ملا قربان على است، ایشان از بزرگان عرفا و از شاگردان مرحوم ملا فتح على، نادره‌ى دوران بود.

 

درویش فتح على گفت: یکى از روزها که ایشان مشغول صحبت‌هاى عرفانى بود، جوانى سراپا مسلح وارد صحن شد. وقتى مقابل مرحوم آخوند رسید، ایستاد. ایشان به او فرمود: مَا اسمُک؟؛ (اسم تو چیست؟) گفت: عبد فرار. (یعنى اسم من عبد است و فرارم، یعنى شغل من دزدى است و فرار مى‌کنم.) ایشان فرمود: مِنَ الله اَمْ مِنَ الرسول؟؛ (آیا از خدا فرار مى کنى یا از پیغمبر؟) جوان از جلوى‌ما گذشت. فرداى آن روز که مرحوم آخوند مشغول صحبت بود، جنازه‌اى وارد صحن شد. ایشان فرمود: این جنازه‌ى یکى از اولیا است، باید تشییع کنیم. مرحوم درویش فتح على گفت: ناگهان دیدم جنازه ى همان عبد فرار دیروزى است، تا غسال خانه به دنبال جنازه رفتم، وقتى او را براى غسل دادن روى تخته گذاشتند، دیدم آن هیکل قوى، در اثر کلام آخوند ملاقربان على آب شده و رنگش مثل کهربا زرد شده است.

 

  1. پسر مرحوم آقاى حاج شیخ حسن على اصفهانى ـ که در خیابان ایران ساکن هستند ـ براى آقاى سیدرضا فیض ـ که از آموزگاران دبستان علوى هستند ـ نقل کرد که مار گزیده و عقرب زده، نزد پدرم مى‌آمدند و با یک بار دست کشیدنِ پدرم راحت مى‌شدند و مى‌رفتند. وقتى جمعیت زیاد شد، فرمود: هر کس از این جهت ناراحتى دارد، محل درد را به حلقه‌ى در بمالد و برود و مراجعین همین کار را مى‌کردند و نتیجه مى‌گرفتند.

مردى خدمت ایشان آمد و تقاضا کرد که این معنى را به او تعلیم کند؛ ولى پدرم جوابى نداد. پس از مدتى دوباره مراجعه کرد، باز هم پدرم اعتنایى نکرد، ولى با اصرار او و بعد از مدتى ذکرى به او تعلیم کرد و فرمود: اگر تا چهل روز این ذکر را بگویى، موفق مى‌شوى. بعد از چهل روز آمد و گفت: نتیجه نگرفتم. پدرم دستور داد چند کوزه از صندوق خانه بیرون آوردند که پر از مار و عقرب بود، سپس فرمود: آن ها را رها خالى کردند. هر کدام از عقرب‌ها و مارها به طرفى رفتند و زیر فرش و لاى رختخواب و در گوشه و کنار مخفى شدند. ایشان به او فرمود: یکى از این ها را بگیر. گفت: مى‌ترسم. فرمود: نترس! بالاخره با ترس و لرز، یک عقرب و مار گرفت و بعد آن ها را رها کرد. آقاى حاج شیخ حسن على فرمود: اى مارها و عقرب‌ها، به کوزه برگردید، با دستور شیخ، همه به کوزه برگشتند. سپس به آن مرد فرمود: اگر بتوانى این کار را وسیله‌ى کسب روزى و یا آقایى خود قرار ندهى، ممکن است نتیجه بگیرى و اگر نمى‌توانى، ممکن نیست. قدرى فکر کرد و گفت: نمى‌توانم. پدرم فرمود: پس براى تو ممکن نیست، چون قانونى است که انسان از هر چه آزاد شود، آن چیز در اختیار او خواهد بود و چون از این‌ها آزاد نیستى و مى‌خواهى این‌ها را وسیله‌اى براى جاه یا مال قرار دهى، بر این ها مسلط نخواهى شد.

 

  1. اسدى استاندار خراسان، به دل درد شدیدى مبتلا شد، به طورى که طبیبان نتوانستند او را معالجه کنند. آقاى حاج شیخ حسن على به محل درد اشاره کرد و گفت که دیگر درد نکند، فورى درد آرام شد. اسدى به ایشان عرض کرد: از من چیزى بخواهید. حاج شیخ حسن على فرمود: گنبد سبز را خراب نکن (چون این گنبد سبز ـ که قبر یکى از بزرگان است ـ در طرح بازسازى شهر وسط خیابان واقع شده بود و مى خواستند آن را خراب کنند). اسدى گفت: خواهش دیگرى بفرمایید، چون شاه گفته، باید این بنا خراب شود. ایشان فرمود: تا شش ماه دیگر تو و اربابت مى‌روید و این مى‌ماند. پس از شش ماه، رضاخان را از کشور بیرون کردند و گنبد سبز هنوز پابرجا است.

 

  1. پاک روان فرماندار مشهد، به میگرن عصبى مبتلا شد و طبیبان از معالجه‌اش عاجز ماندند. مرحوم آقاى حاج شیخ حسن على، با اشاره‌ى دست فرمود: درد نکن و سردردى که شاید مى‌توان گفت از امراض لاعلاج است، خوب شد. پاک روان به ایشان گفت: از من چیزى بخواهید. آقاى حاج شیخ حسن على پس از یک سال، سید فقیرى را نزد او فرستاد که پنج هزار ریال به او بدهید. پاک روان گفت: حالا ما یک مطلبى گفتیم! و به سید کمک نکرد. آن سید مطلب را به حاج شیخ حسن على گفت. ایشان هم فرمود: ما هم یک مطلبى گفتیم و فورى درد برگشت!

 

  1. مرحوم نظام رشتى گفت: براى روضه خوانى، به مشهد مقدس رفته بودم و در آن جا به مرض بواسیر مبتلا شدم. براى معالجه خدمت آقاى حاج شیخ حسن على رفتم. ایشان فرمود: معالجه‌ى تو طولانى است. گفتم: فعلاً مى‌خواهم منبر بروم، دستورى بدهید که قدرى آسوده شوم. فرمود: فعلاً خون نیاید. به محض گفتن این جمله، براى همیشه خون قطع شد.

 

  1. یکى از دوستان گفت: در مشهد مقدس برادرم را عقرب نیش زد. به آقاى حاج شیخ حسن على مراجعه کردم، یک خرما به من داد و فرمود: این را بخور، برادرت خوب مى‌شود. خرما را خوردم و ساعت را نگاه کردم. وقتى به منزل برگشتم، معلوم شد در همان دقیقه‌اى که من آن خرما را خوردم، درد برادرم آرام گرفته بود.

 

  1. آقاى حاج شیخ حسن على در خیابان قدم مى‌زد که پاسبانى از ایشان جواز پوشیدن لباس روحانیت را خواست، ایشان به او فرمود: همین‌جا بایست. از اثر کلام ایشان، پاسبان نتوانست حرکت کند، حتى قدرت حرف زدن هم از او سلب شد. مردم خدمت آقا آمده و گفتند: اگر این طور بماند، مى‌میرد. فرمود: بگویید برود. گفتند: برو، حرکت کرد و آمد خدمت آقا و از اولیاى الهى شد!

 

  1. یکى از دوستان گفت: مدت‌ها به دل درد مبتلا بودم. روزى سر سفره‌اى نشسته بودم که شاگرد آقاى حاج شیخ حسن على هم در آن جا بود، از درد به خود مى‌پیچیدم. تره‌اى برداشت و دعایى به آن خواند و به من داد و من آن را خوردم. بعد از چند روز متوجه شدم که خبرى از درد نیست. فهمیدم اثر تره‌اى است که او به من داده است، وقتى تشکر کردم، گفت: خواهش مى‌کنم این جریان را به کسى نگویى.

هم چنین شخص دیگرى که شب‌ها از گریه‌ى بچه، خوابش نمى‌برد، به همین آقا گفت: بچه‌ام شب‌ها نمى‌گذارد بخوابم. گفت: امشب به او بگو فلانى مى‌گوید: گریه نکن. همین دستور را انجام دادم، از آن هنگام دیگر گریه نکرد و تا صبح راحت خوابید!

 

  1. آقاى سید ابوالقاسم طباطبایى ـ که در شیراز است ـ گفت: آقاى سید احمد طباطبایى معروف به قاضى، از علماى بزرگ تبریز بود. شخصى گفت: پسرم در مرز شوروى زندانى شد و من خیلى ناراحت بودم. به آقاى طباطبایى مراجعه کردم، به من گفت: فردا بیا. همان شب پسرم آمد. پرسیدم: چه طور آزاد شدى؟ گفت: سیدى با دست اشاره کرد و من از زندان بیرون آمدم. از جلوى نگهبان رد شدم، هیچ حرفى نزد. از کنار سگ‌هاى قوى که آن جا هستند رد شدم، هیچ صدایى نکردند. سیم‌هاى خاردارى با ارتفاع دو متر آن جا بود، ولى آن سید با دست اشاره کرد و سیم‌ها رد شدند، سپس با سید آمدیم. پس از مدتى به من گفت: این جا تبریز است، آدرس‌خانه ات را بلدى. گفتم: بلى. فرمود: برو و من آمدم. پدر این زندانى گفت: وقتى با پسرم به منزل آقاى طباطبایى رفتیم، به محض ورود، پسرم با تعجب گفت: به جدش همین آقا بود که به زندان آمد و مرا نجات داد.

 

  1. آقاى نجات، ساکن شیراز گفت: مدتى گرفتارى مالى شدیدى داشتم و هر چه متوسل مى‌شدم، نتیجه‌اى نمى‌گرفتم. شبى در مجلسى که روضه‌ى حضرت زهرا علیهاالسلام را مى‌خواندند، منقلب شده و از حضرت راه نجاتى خواستم. در خواب به من گفتند: حل مشکلت را از آقا سید ابوالقاسم طباطبایى بخواه. به این خواب اعتنایى نکردم، دو مرتبه متوسل شدم. باز در خواب همان مطلب را گفتند. در خواب به منزل ایشان رفته و پس از عرض حاجت، با تندى گفت: مى‌گوییم درست مى‌شود! صبح به منزل ایشان رفتم، بدون کم و زیاد منظره همان بود که در خواب دیده بودم؛ یعنى دو بالش به همان صورت زیر سر ایشان بود. پس از بیان مشکل، با همان لحن تندى که در خواب گفته بود، گفت: مى‌گوییم درست مى‌شود. از همان روز به مرور مشکلات ما حل شد.

 

  1. آقاى سید جواد درة التاج ـ که در خیابان لاله زار و در پاساژ فرد کش بافى دارد ـ گفت: مدتى به مرض مالاریا مبتلا بودم و نوبه مى‌کردم.(یعنى با فاصله‌هاى زمانى مشخص تب مى‌کردم) یک روز در مسجد شاه (مسجد امام خمینى کنونى)، به آقاى حاج مقدس اظهار ناراحتى کردم و گفتم: مدتى است نوبه مى‌کنم و با مراجعه‌ى به دکترها، هیچ نتیجه‌اى نگرفتم. یک قران به من داد و گفت: با این پول بادام بخر و بیاور. مقدارى بادام خریدم و ایشان پوست آن را کند و چیزى بر آن نوشت و من خوردم. بلافاصله تبم قطع شد و از آن روز تا حالا تب نکرده‌ام.

 

  1. آقاى دکتر کوثرى گفت: وقتى با یکى از بزرگان به مسافرت رفتم، اول ظهر به راننده گفت: بایست تا نماز بخوانیم، ولى راننده توجهى به سخن او نکرد و به راه خود ادامه داد. دوباره آقا به راننده فرمود: بایست. یک دفعه ماشین ایستاد و ایشان پیاده شد و نماز خواند و بعد از این که سوار شد، گفت: حالا حرکت کن. دیدیم ماشین حرکت کرد. از آن به بعد، هر موقع ایشان مى‌خواست نماز بخواند، راننده ماشین را متوقف مى‌کرد.

 

  1. آقاى حاج میرزا ابوالقاسم عتیقه چى دایى بنده گفت: در سن چهارده سالگى به قزوین مسافرت کردم و در منزل شوهر عمه‌ام مهمان شدم. شب هنگام، حشره‌اى روى صورتم راه مى‌رفت و مرا نیش مى‌زد. لذا صورتم را مى‌خاراندم و نمى‌توانستم بخوابم. صاحب خانه که اهل معنا بود، بیدار شد و گفت: چرا نمى‌خوابى؟ گفتم: حشره‌اى صورتم را نیش مى‌زند و نمى‌گذارد بخوابم. گفت: چیزى نیست، ساس است، بعد گفت: «ساس‌ها! آمیرزا ابوالقاسم ما را نیش نزنید!» تا وقتى آن جا بودم، ساس‌ها روى صورتم راه مى‌رفتند، ولى مرا نیش نمى‌زدند!