۱- مرحوم آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حایرى فرمود: متوسل به امیرالمؤمنین علیه السلام شدم که یکى از اولیا را به من معرفى کند تا از او استفاده کنم. چهل روز روزه گرفتم، شب چهلم مولى علیه السلام در خواب به من فرمود: فردا صبح، اولین کسى که وارد شهر شد، گم شده‌ى تو است. با اشتیاق فوق العاده اى بعد از اذان صبح به دروازه‌ى شهر رفتم. دیدم عمله‌اى با لباس هاى کثیف وارد شهر شد. هر چه خواستم سلام کنم و قضیه را به او بگویم نتوانستم؛ چون باور نمى‌کردم این فرد از اولیا باشد. چهل روز دیگر روزه گرفته و دوباره متوسل شدم، باز هم شب چهلم مولى علیه السلام فرمود: اولین فردى که وارد نجف مى‌شود گم شده‌ى توست. صبح به دروازه‌ى شهر رفتم، دیدم همان مرد مى‌آید. باز هم نتوانستم خودم را قانع کنم و موضوع را به او بگویم. چهل روز دیگر روزه گرفتم، براى بار سوم شب چهلم به من فرمود: تردید نکن، گم کرده‌ى تو همان مرد است، دست از دامنش بر ندار. صبح رفتم، دیدم همان مرد وارد شد. خواسته‌ى خودم را به او گفتم. گفت: چیزى پیش من نیست، التماس کردم. گفت: فردا صبح بیا منزل ما، سپس با هم به منزلش ـ که در محله‌ى گداهاى نجف قرار داشت ـ رفتیم. شب را از خوش حالى تا صبح نخوابیدم. صبح که به منزلش رفتم، با تعجب دیدم تابوتى در آن خانه است و آن مرد از دنیا رفته است. او با این عمل مى‌خواسته به من بفهماند که تا نمیرى چیزى به تو نمى‌دهند، البته مقصود از مرگ، مرگ از صفات رذیله است.

 

۲- آیت الله العظمى حاج سید ابوالقاسم خویى، فرمود: آقا سید على، پسر مرحوم حاج سید احمد کربلایى ـ که از بزرگان عرفا بود ـ گفت: پس از مرگ پدرم، یکى از دوستان ایشان نسبت به من خیلى بى اعتنا شد، به طورى که به سختى سلام مرا جواب مى‌داد و من از این موضوع خیلى ناراحت بودم. پدرم پس از مرگ، گاهى به خوابم مى‌آمد و مثل بیدارى با من صحبت مى‌کرد. شبى در خواب به او گفتم: نمى‌دانم چرا فلانى به من بى اعتنا است و من از این جهت ناراحتم. گفت: پسر جان! چه قدر به تو گفتم متوجه غیر خدا مباش، بى اعتنا باشد، چه مى‌شود؟ گفتم: نه، میل ندارم با من این طور باشد. گفت: بسیار خوب، درست مى‌شود. صبح براى خواندن نماز صبح به حرم رفتم. آن شخص به محض دیدنِ من گفت: یک ساعت پیش، پدرت را در خواب دیدم، به من گفت: اگر هیچ نباشد، پسرم یتیم است، یتیم نوازى کن، پسرم امشب در خواب از تو شکایت داشت.

 

۳- آقاى محمدى اردهالى گفت: هنگامى که در اراک بودم، شبى خواب دیدم که آقاى بروجردى مشغول نماز است، وقتى به سجده مى‌رود، خود او است، وقتى سر از سجده بر مى‌دارد، پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله وسلم است، هم چنین هنگامى که به رکوع مى‌رود خود او است، وقتى سر بر مى دارد، پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله وسلم است. رو به من کرد و گفت: به آقاى حاج محمد اراکى بگو سهم تو را از امام زمان گرفتیم. در خواب به منزل ایشان رفتم. دیدم در اتاق بیرونى ایشان، عده اى به صورت خرس و خوک مشغول تار زدن و رقاصى هستند. درب اتاق اندرونى را زدم و پیغام آقاى بروجردى را به ایشان رساندم. از خواب بیدار شدم. صبح که به منزل حاج آقا محمد اراکى رفتم، دیدم عده‌اى از مردم نزد ایشان آمده و مى‌خواهند مقدماتى را فراهم کنند که ایشان محضر رسمى بگیرد. تعبیر قسمت اول خوابم معلوم شد. درب اتاق اندرونى را زدم و پیغام آقاى بروجردى را به وى رساندم. ایشان به بالاى بام آمد و فریاد زد: من حاضر نیستم، بروید، اقدام نمى‌کنم. معلوم شد این عده از ایشان خواسته بودند که شب را فکر کند و صبح جواب دهد و خداوند به وسیله‌ى این خواب، او را نجات داد.

 

۴- آقاى حاج میرزا على محدث زاده فرمود: در تهران با سختى و مشقت زندگى مى‌کردم و صاحب خانه هم ناراحتم مى‌کرد، هم چنین خیلى مقروض بودم. به یکى از دوستان که محضر رسمى داشت، گفتم: آیا من هم مى‌توانم در کار به تو کمک کنم؟ گفت: فردا بیا، شاید بتوانم اقدامى کنم. شب، پدرم حاج شیخ عباس قمى را خواب دیدم، به من گفت: على! چرا مى‌خواهى به محضر بروى؟ گفتم: به خاطر فشار و سختى زندگى! گفت: پسر جان! به فلانى گفته‌ام پانصد تومان برایت بیاورد. صبح پس از خواب، در خانه را زدند. رفتم و در را باز کردم، دیدم همان شخصى است که پدرم در خواب اسمش را برد. به من گفت: دیشب آقاى حاج شیخ عباس در خواب به من فرمود که پانصد تومان براى شما بیاورم و هر وقت هم پول لازم داشتید، بیایید و از من بگیرید.

 

۵- در سال ۱۳۴۷ به جاغرق مشهد رفتیم، سید کباب فروشى در آن جا به من گفت: چندى قبل، برادر ۳۵ ساله‌ام ـ که مرد خیّرى بود ـ فوت کرد. از آن وقت تا حالا، مثل زمان حیاتش براى من خیرخواهى مى‌کند. مثلاً پیش از آن که سیل بیاید، چند شب متوالى به خوابم آمد و گفت: این تیرهاى چوبى را به منزل ببر. پس از آن که بردم، روز بعد سیل آمد و هر چه در مسیر بود، برد که اگر تیرها را نبرده بودم، آن‌ها را هم برده بود. هم‌چنین شبى او را خواب دیدم که دست به پاى دخترم کشید و گفت: پاى این دختر مى شکند، ناراحت نشوى، خوب مى‌شود و عمرش هم طولانى است. صبح که به دکان آمدم، بلافاصله پسرم آمد و گفت: سریع به منزل بیایید. گفتم: پاى خواهرت شکسته است؟ گفت: آرى. درست همان محلى که برادرم در خواب دست کشیده بود، شکسته بود. او را براى معالجه به مشهد بردیم، پایش را گچ گرفتند. شبى دیگر برادرم را در خواب دیدم که به من گفت: خودتان گچ را باز کنید، لازم نیست براى باز کردن گچ، او را به مشهد ببرید. به این سخن برادرم عمل نکردیم و او را به مشهد بردیم، دخترم پس از آن که پرستارها و دکترها را با لباس سفید دید، حالش به هم خورد و عوارضى در مزاجش به وجود آمد، ولى بالاخره حالش خوب شد و در حال حاضر هیچ عارضه اى ندارد.

 

۶- یکى از دوستان آقاى جزایرى گفت: مأموران مى‌خواستند برادرم را به خدمت نظام وظیفه ببرند. روز چهارشنبه‌اى به امام جمعه مراجعه کردم که به فرماندار توصیه کند تا او را به سربازى نبرند. گفت: روز شنبه او را ملاقات مى‌کنم، من ناراحت و غمگین به منزل برگشته و یکى از شاه‌زاده‌هاى قدیم ـ که از دوستان امام جمعه و از دنیا رفته بود ـ را در خواب دیدم و جریان را به او گفتم. گفت: ناراحت نباش! درست مى‌شود. صبح به منزل امام جمعه رفتم. وقتى همه رفتند، به من گفت: خبر تازه چه دارى؟ گفتم: هیچ. سه مرتبه این جمله را تکرار کرد و در هر مرتبه همین جواب را گفتم. گفت: نه، خبر دارى، از من به شاه‌زاده شکایت کردى، دیشب نگذاشت تا صبح بخوابم، امروز کارت را درست مى‌کنم. اقدام کرد و مشکل حل شد.

 

۷- آقاى حاج سید حسین افجه‌اى گفت: دخترم در مدرسه‌ى فخریه تحصیل مى‌کرد. روزى به من خبر دادند که براى سال تحصیلی ۵۱ ـ ۵۰ او را نمى‌پذیریم. خودم به مدرسه رفته و خیلى التماس کردم. رییس آموزشگاه، خانم قاسمى، پس از اصرار زیادِ من ناراحت شد و از اتاق خارج شد. من هم از مدرسه بیرون آمدم. روز بعد از مدرسه با منزلمان تماس گرفتند و گفتند: بیایید او را ثبت نام کنید. وقتى در منزل از خانم قاسمى صحبت مى‌کردیم، پسرم مهدى وارد اتاق شد و گفت: این خانم قاسمى کیست که این قدر درباره‌اش صحبت مى‌کنید؟ دیشب مادرم را در خواب دیدم که با زنى به نام خانم قاسمى صحبت مى‌کرد و به او مى‌گفت که خواهرم را بپذیرد. این در حالى بود که مهدى از جریان ثبت نام و خانم قاسمى، هیچ اطلاعى نداشت.

 

۸- آقاى محمد جهرمى زاده، فارغ التحصیل مدرسه‌ى علوى گفت: بعد از مرگ پدرم، مادر آقاى على رضا رحیمیان پدرم را در خواب دید. پدرم به او گفته بود: به پسرم محمد بگو با مردم مدارا کند. صبح که از خواب بیدار مى‌شود به پسرش مى‌گوید: مرحوم جهرمى زاده، پسرى به نام محمد دارد؟ پسرش مى‌گوید: آرى. محمد جهرمى زاده گفت: عکس پدرم را به آقاى رحیمیان دادم، به محض آن که به مادرش نشان داد، مادرش با تعجب گفت: این شخص، همان است که در خواب دیده‌ام.

 

۹- آقاى حاج سید حسین ورشوچى گفت: در خواب دیدم که رنگ صورت آقاى مخملیان سیاه و چشم هاى او کور شده است. به آقاى محمدى گفتم: چرا آقاى مخملیان این گونه شده است؟ گفت: مى‌خواهد با زنى ازدواج کند و اگر این کار را انجام دهد، کور مى‌شود و بچه هایش هم مى‌میرند، فورى به او بگو از ازدواج با این زن، خوددارى کند. از خواب بیدار شدم و با عجله از منزل خارج شده و آقاى مخملیان را پیدا کردم، دیدم جوانى روبرویش ایستاده و وى از کشوى میزش، مى‌خواهد چکى به آن جوان بدهد. خوابم را برایش تعریف کردم، بلافاصله آن جوان را رد کرد و گفت: مى‌خواستم این چک را بابت ازدواج با آن زن به این جوان بدهم و چون این جریان را گفتى، این کار را انجام نمى‌دهم.

 

۱۰- آقاى حاج سید محسن خرازى، پسر مرحوم حاج سید مهدى ـ که هم اکنون در قم ساکن است ـ در سن دو سالگى، به اسهال و استفراغ شدیدى مبتلا شد، به طورى که از او ناامید شده و او را رو به قبله کردند. صبح یکى از اقوام آمد و به حاج سید مهدى گفت: دیشب مادر شما را در خواب دیدم، به من گفت: به سید مهدى بگو چرا این قدر بچه را ناراحت مى‌کنى، فلان دوا و فلان دوا را به او بدهید، خوب مى‌شود. آقاى حاج سید مهدى فورى دواها را تهیه کرد و به بچه داد و بچه خوب شد.

 

۱۱- آقاى حاج حسین کرد احمدى گفت: مدتى کمر درد شدیدى داشتم. مادرم در خواب به من گفت: دواى تو در کُمُد من است. چون این کُمُد مخصوص مادرم بود و پس از مرگش آن را باز نکرده بودم. بلافاصله از خواب بیدار شده و در کمد را باز کردم و از همان محل که گفته بود دوا را برداشتم و پس از مصرف آن، کسالتم برطرف شد.

 

۱۲- آقاى على زاده، مسؤول حسابدارى دبیرستان کمال مى‌گوید: در ششم آبان ۱۳۷۸ از شعبه‌ى بانکى که در آن حساب جارى داشتیم، به من اطلاع دادند که موجودى مدرسه تمام شده است. با تعجب به آن‌ها گفتم: هنوز اول سال تحصیلى است و ما پول زیادى برداشت نکرده‌ایم! مسؤول بانک در پاسخ گفت: شما ۴۲ میلیون تومان از حسابتان خرج کرده اید. گفتم: چنین چیزى غیرممکن است و تقاضا کردم فتوکپى چک‌ها را به من نشان دهند. مسؤولین بانک همین کار را کردند و دیدم مهر و امضاى چک ها، همه درست و بدون نقص است. کاملاً شوکه شده بودم و نگران و ناراحت بودم که مبادا آبروى ۳۵ ساله‌ام از دست برود.

به فاصله‌ى کمى، شبى نزدیک اذان صبح، مرحوم آقاى حاج حسین کاشانى فرید را ـ که از مؤسسین مدرسه بود و حدود دو سالى از وفات او مى‌گذشت ـ در خواب دیدم. از من پرسید: چرا ناراحتى؟ ته چک ها را نگاه کن. بیدار شدم، از اضطراب، خیس عرق بودم. صبح به سراغ دسته چک رفتم و چک هایى را که به افراد مختلف داده بودم، بررسى کردم. در بین افراد مختلف، تنها به یک شرکت کامپیوترى ـ که براى اولین بار جنس از آن خریدارى کرده بودیم ـ ظنین شدم. چکى که ما در وجه آن شرکت صادر کرده بودیم، به مبلغ ۲،۹۴۵،۰۰۰ تومان بود. دوباره به بانک مراجعه کردیم و متوجه شدیم که این شرکت کامپیوترى با تغییر مبلغ چک، عینا چک دیگرى را جعل کرده و ۴۲،۵۹۰،۰۰۰ تومان دیگر را هم از بانک دریافت نموده است.

پس از دست‌گیرى آنان توسط اداره‌ى آگاهى، معلوم شد که اعضاى این شرکت ـ که یکى از آن‌ها شاگرد اول رشته‌ى کامپیوتر و دیگرى شاگرد اول رشته‌ى گرافیک بودند ـ با استفاده از دستگاه‌هاى پیش رفته، استعداد خود را در مسیر شیطانى به کار گرفته و چنین جرم بزرگى را مرتکب شده اند. البته چهار ماه طول کشید تا توانستیم پول هایى را که به سکه تبدیل کرده بودند، پس بگیریم.

راستى اگر مرگ پایان زندگى است، چگونه ممکن است مرحوم حاج حسین آقاى کاشانى که از دنیا رفته است، در نگرانى مسؤولین مدرسه شریک باشد و آنان را این گونه راهنمایى کند تا مشکلشان برطرف گردد؟ آیا جز این است که «مرگ» را باید آغاز مرحله اى دیگر از زندگى بدانیم؟

 

۱۳- آقاى محسن سبط‌الشیخ از آقاى رجایى ـ مدیر دبیرستان کمال ـ نقل نمود: روزى به مجلسى در کرج، دعوت شده بود. فردى به نام آقاى اَخبارى که در کنار ایشان در ماشین نشسته بود، به ایشان گفته بود: من کاسب و معتقد به ولایت اهل بیت علیهم السلام بودم و در جلسات و هیئآت مذهبى شرکت مى‌کردم. همچنین وضع مالى من خوب بود. مدتى با افرادى که افکار وهابیت را تبلیغ مى‌کردند، آشنا شدم و تحت تأثیر افکار وهابیت، کم کم به مجالس عزادارى بى‌اعتقاد شدم، تا جایى که توسل و مانند آن را مسخره مى‌کردم. پس از این جریان، وضع مادى من به هم خورد و ورشکست شدم. طلب‌کارها طلبشان را مطالبه مى‌کردند، بنابراین در فشار و سختى فوق العاده‌اى قرار گرفتم و براى رهایى از این وضعیت، به باغ یکى از اقوام در کرج پناه بردم. در آن جا نیز در شدت و سختى روزگار مى‌گذراندم و در همین ایام، همسرم باردار بود. شبى که او درد زایمان گرفت، هیچ چیز حتى دو عدد تخم مرغ که براى او نیمرو کنم، در اختیار نداشتیم. در این حالت که واقعا مضطر شده بودم، وضو گرفته و زیر آسمان با دلِ شکسته به خداوند متعال گفتم: خدایا، حال ما را مى‌بینى، فرجى براى ما برسان. پس از مدتى، ناگهان دیدم درِ باغ باز شد و یک مرد و یک زن ـ که همراه خود زنبیلى از میوه و غذا داشتند ـ وارد شدند و به اتاقى که همسر من در آن بود رفتند. من حیرت زده، علت آمدنشان را پرسیدم. آن مرد گفت: این زن همسر من و منزلِ ما در نزدیکى شما است. چند دقیقه پیش، ناگهان همسرم از خواب برخاسته و شروع به گریه کرد. علت را پرسیدم. گفت: الآن حضرت زهرا علیهاالسلام را در خواب دیدم. به من فرمودند: در نزدیکى شما، یکى از دختران من مى‌خواهد وضع حمل کند و چیزى در اختیار ندارد (همسر آقاى اخبارى سید بود) قدرى آذوقه براى آن‌ها ببرید و آدرس شما را در خواب، به من دادند. من به همسرم گفتم: صبح براى آن ها آذوقه مى‌بریم؛ ولى ایشان قبول نکرد و گفت: باید همین الآن ببریم، چون فرموده اند: الآن مى‌خواهد وضع حمل کند و الآن نیاز دارد؛ لذا ما این‌ها را براى شما آوردیم. آقاى اخبارى گفت: در آن لحظه که عنایت صدیقه‌ى اطهر علیهاالسلام را دیدم، به سر خود زدم و خودم را به خاطر جهالت و نادانى سرزنش نمودم که چرا منکر توسلات به ائمه‌ى هُدى و عنایات ایشان شده‌ام. پس از این واقعه، اعتقادات گذشته‌ام را کنار گذاشتم و فهمیدم چگونه فاطمه‌ى زهرا علیهاالسلام همه‌ى نقاط عالم را مى‌بیند و به کمک ذریه و دوستان خود مى‌رسد. الآن در مجالس و محافل، فضایل و کرامات ائمه‌ى هُدى علیهم السلام را نقل مى‌کنم و مداح اهل بیت علیهم السلام شده‌ام و وضع مالى من هم خوب شد و از نظر اقتصادى مشکلى ندارم.