۱- حضرت موسى علیه السلام براى مناجات به کوه طور مى‌رفت. بینوایى گفت: در مناجات از خدا بخواه که قدرى مال به من بدهد که از این تنگ دستى نجات یابم و دیگرى به حضرت گفت: از زیادى ثروت به تنگ آمدم، از خدا بخواه که قدرى از ثروت من بکاهد. پس از مناجات خطاب آمد: چرا پیغام آن دو نفر را نرساندى؟ حضرت موسى عرض کرد: خدایا، تو خود به پیام آنان آگاهى. خطاب رسید: هنگام مرگ، به پدر آن بینوا گفتند: فرزندت را به که مى‌سپارى؟ گفت: به قدرى براى او مال تهیه کرده ام که اگر هفتاد پشت او بخورند، باز هم دارند. چون اطمینانش به ثروتش بود، فرزند او را فقیر کردم. به او بگو: اگر دم بزند، همین مختصر را هم از او خواهم گرفت و آن مرد متمول، چون پدر فقیرش وقت مردن، او را به من سپرد، او را ثروتمند کردم و اگر اعتراض کند، آن قدر به او مال مى‌دهم که در آن غرق شود.

 

۲- مرحوم قاآنى در ابتداى دیوان شعر خودش مى‌نویسد: شبى که پدرم از دنیا رفت، همسایگان به او گفتند: از دنیا مى‌روى، این دوازده پسر را به که مى‌سپارى؟ گفت: به خدا. همسایه‌اى هم داشتیم که او هم دوازده پسر داشت و در آن شب از دنیا رفت، به او گفتند: فرزندانت را به که مى‌سپارى؟ گفت: آن قدر مال براى آنان گذاشته‌ام که اگر هفتاد پشت آن‌ها هم بخورند، تمام نمى‌شود. قاآنى مى‌نویسد: یک سال از فوت این دو نفر نگذشت که تمام آن دوازده نفر به نوکرى ما دوازده نفر در آمدند! آرى، او اعتمادش به خدا بود و این، اتکایش به مال فراوان و در نتیجه چنین شد.

 

۳- آقاى شیخ اسماعیل مسأله‌گو ساکن مشهد گفت: یکى از تجار مشهد، هنگامى که مى‌خواست براى سرکشى به باغش ـ که در نزدیکى مشهد قرار داشت ـ برود، به دکان عطارى آمد و گفت: یک سیر خاکشیر بده. عطار اشتباهى یک سیر تنباکو آماده کرد. تاجر گفت: من از تو خاکشیر خواستم. گفت: اشتباه کردم و خواست کیسه را خالى کند؛ ولى تاجر گفت: مانعى ندارد، تنباکو را هم بده. تاجر گفت: تنباکو را هم گرفتم، وقتى از دروازه‌ى شهر خارج شدم، الاغ بى راهه رفت؛ چون به آن اطراف آشنا بودم، با خودم گفتم: مانعى ندارد، از هر راه که برود، بالاخره به مقصد مى‌رسم. مقدارى راه پیمودم تا کنار نهرى رسیدم. دیدم در کنار نهر، شخصى قلیان خود را حاضر کرده و آتش هم در آتش گردان آماده است تا چشمش به من افتاد، گفت: تنباکو را بده و به اندازه‌ى یک سرقلیان برداشت. گفتم: بقیه‌اش را هم نگه‌دار. گفت: لازم ندارم، هر وقت خواستیم، مى‌آورند!

 

۴- حاج سید احمد مصطفوى، از قول پدر مرحومش حاج سید على قمى ـ که از نیکان قم بود ـ نقل کرد: در سفر مکه اثاث ما را روى شتر ماده‌اى گذاشتند و چون کره‌ى این شتر را با او همراه نکردند، بار را برداشت و سر به صحرا گذاشت و کسى نتوانست آن را پیدا کند. به منزل که رسیدیم، رفیقم با حال تأثر فوق العاده‌اى گفت: مى‌دانى آن چه داشتیم روى شتر بود و شتر با بار رفت؟ من بدون هیچ ناراحتى گفتم: اهمیتى ندارد. خیلى تعجب کرد و گفت: تو چه طور این قدر آرام هستى؟ گفتم: براى این که خداى این جا و وطنم را یکى مى‌دانم. طولى نکشید که مرحوم حاج شیخ فضل الله نورى، مقدارى لیره جلوى ما گذاشت و گفت: این‌ها براى ما زیاد است. هر چه مى‌خواهید، بردارید. به رفیقم گفتم: دیدى خداى این جا و قم یکى است!

 

۵- آقاى حاج محمدرضا صابونى (ارباب) گفت: در سفر مشهد، به میان دشت رسیدیم. پس از صرف شام به نوکرم گفتم: ظرف غذایى هم براى درویشى که در آن اتاق نشسته ببر. وقتى غذا را برد، درویش قبول نکرد و گفت: امشب خورشت قرمه سبزى داریم. با خود گفتم: آره، ارواح خاله ات! ساعت پنج از شب گذشته در میان دشت راه مشهد، براى تو قرمه سبزى مى‌آورند! شام را خوردیم و نزدیک بود خوابمان ببرد. قافله‌ى یکى از اعیان وارد شد. آشپزش مشغول پختن قرمه سبزى شد. من نشستم تا ببینم چه مى‌شود. شام که پخته شد، صاحب قافله به نوکرش گفت: یک ظرف غذا بکشید و اگر فقیرى در این کاروان سرا هست، به او بدهید. یک ظرف چلو و خورشت براى آن درویش بردند و او هم غذا را گرفت و خورد. نوکر آن آقا وقتى که رفت ظرف ها را بگیرد، به درویش گفت: زیادى غذا را براى فردایت بردار. گفت: هر وقت خواستیم، مى‌آورند! با این که آن جمله را نزد او نگفتم، درویش به نوکر آن شخص گفت: برو به آن آقا (و به من اشاره کرد) که در فلان اتاق است بگو: بله، در میان دشت راه مشهد، ساعت پنج از شب گذشته هم قرمه سبزى مى‌آورند!

 

۶- یکى از دوستان مرحوم آقا سید اسدالله درویش گفت: روزى ایشان به من فرمود: بیا به زیارت حضرت عبدالعظیم برویم. پیاده به راه رفتیم. در خیابان حضرتى به من فرمود: بیا برویم در این قهوه خانه، ناهار بخوریم. گفتم: من پول ندارم. فرمود: من هم ندارم. تعجب کردم؛ ولى براى آن که مخالفتى نشده باشد، با ایشان به قهوه خانه رفتم. مشغول ناهار بودیم که یکى از دوستان ایشان وارد و مشغول ناهار شد. وقتى خواست بیرون برود، به صاحب قهوه خانه گفت: ناهار آن دو نفر را هم حساب کن. آقاى سید اسدالله فرمود: نگفتم بیا برویم ناهار بخوریم؟

 

۷- حاج میرزا ابوالقاسم، دایى بنده گفت: آقا سید اسدالله درویش، یک قالیچه به من داد و گفت: این قالیچه را هشت تومان از من مى‌خریدند و من نفروختم. شما این را بفروشید. من قالیچه را به یک فرانسوى و به قیمت ۱۳ تومان فروختم. هشت تومانش را داد، من هم به آقا دادم و بقیه‌اش ماند. آن فرانسوى مسافرت کرد و دو سال مسافرتش طول کشید و من هر وقت آقا سید اسدالله را مى‌دیدم، خجالت مى‌کشیدم. بعد از دو سال نوکر آن فرانسوى گفت: موسیو آمده، بیایید پول را بگیرید. رفتم و پنج تومان را گرفتم. غروب، آقا سید اسدالله را دیدم و پول را به ایشان دادم. ایشان خندید و فرمود: همسرم وضع حمل نموده، صبح براى تهیه‌ى کره بیرون آمدم و تاکنون نتوانستم پولى تهیه کنم. خداوند این پنج تومان را براى امروز ذخیره کرده بود. توجه کنید که چه قدر این مرد سکونت داشته که از صبح تا شام بیرون منزل براى یک امر ضرورى گردش کرده و حالا هم که پول رسیده با کمال سکون درس توحید مى‌دهد. از خصوصیات این مرد بزرگ این بود که در روز سى صد تومان به او مى‌دادند. ایشان همه را به فقرا مى‌داد و به اندازه‌ى خرج شبش به منزل مى‌برد. وقتى از دنیا رفت، دو حصیر پاره و چند پیاله بیشتر نداشت.

 

۸- عده اى از بازرگانان، از مشهد به وسیله‌ى شتر مال التجاره‌ى خودشان را به تهران حمل مى‌کردند. در بین راه، در کاروان سرایى توقف نمودند. یکى از تجار به نام حاج جعفر که در میان آنان بود و در هر اتفاقى با خون سردى مى‌گفت: “الخیر فى ما وقع“، براى انجام کارى از کاروان سرا بیرون رفت. دوستان او از این که همیشه این کلمه را مى‌گفت، ناراحت بودند و با هم گفتند: مال التجاره‌ى او را زیر پهن‌ها مخفى مى‌کنیم و هنگامى که آمد، مى‌گوییم دزدها به کاروان سرا وارد شده و همه‌ى اموال تو را بردند. ببینیم آیا باز هم این کلمه را مى‌گوید یا نه؟ پس از آن که اموالش را مخفى کردند، بلافاصله عده‌اى دزد مسلح وارد کاروان سرا شدند و اموال همه را بردند و مال او زیر پهن ها سالم ماند. وقتى حاج جعفر وارد شد، گفتند: دزدها همه‌ى اموال را بردند. گفت: “الخیر فى ما وقع“. بعد گفتند: مال ما را بردند و مال تو زیر پهن‌ها است. باز گفت: “الخیر فى ما وقع” و در هر دو صورت، کوچک ترین تأثیرى در روح او پیدا نشد.

 

۹- بنده با مرحوم آقاى حاج محمد وارثیان براى معالجه‌ى چشم ایشان، به آقاى دکتر باستان مراجعه کردیم. در مراجعت به چهارراه خیابان استخر رسیدیم، به یک درشکه‌چى گفتم: بیا؛ ولى فرد دیگرى به درشکه‌چى دیگرى گفت: آقا تو را صدا مى‌زند و درشکه‌چى آمد و ما سوار شدیم. نزدیکى‌هاى چهارراه حسن آباد گفت: آقا! شما که مرا صدا نزدید، پس چرا من آمدم؟ گفتم: آن آقا گفت بیایید. گفت: به او چه مربوط است که مرا صدا بزند، مطلب دیگرى در بین است. امروز دو قران از خرجم باقى مانده بود، باید به دست شما پرداخت مى‌شد. آقا! ما در این دنیا میهمان هستیم. من خرجى یک روزم که رسید، غصه‌ى فردا را ندارم؛ چون قبیح و زشت است که میهمان، سر سفره‌اى که نشسته، مقدارى غذا بخورد و مقدارى در جیبش پنهان کند. گفتم: آقاى درشکه‌چى این مطلب را از کجا یاد گرفتى؟ گفت: خودش یادم داد. پرسیدم: چه طور؟ گفت: در جنگ روسیه ۳ روز بود که فرار مى‌کردیم. روز سوم از گرسنگى کنار نهر آبى غش کردم و در عالم غشوه به من گفتند: پاشو نان را بگیر. پا شدم، دیدم بقچه‌اى روى آب است، باز کردم. دیدم چند عدد نان تافتون و چند عدد پیاز در آن است. آن را خوردم و به راه افتادم. از آن روز در زندگى آسوده‌ام و هیچ نگرانى ندارم!

 

۱۰- آقاى مزینى از قول میرزا رضاخان صیادى نقل کردند که فرشى خریدم و به باربرى گفتم: این را به منزل من ببر. گفت: سه قران مى‌گیرم. گفتم: زیاد است، کم‌تر بگیر. گفت: نمى‌شود. گفتم: درشکه‌چى دو قران مى‌گیرد و تازه خودم هم سوار مى‌شوم. گفت: مانعى ندارد با درشکه بروید. خودش رفت که درشکه را صدا بزند. از وضع این باربر تعجب کردم و گفتم: بیا خودت ببر. فرش را برداشت. در راه خواستم با او صحبت کنم، گفتم: حرف نردبان راه است. گفت: براى کسى که زیر بار نباشد. به منزل که رسیدیم، گفتم: وضع امروز شما مرا به تعجب واداشت. گفت: سى سال است که همه روزه مى‌آیم و یک بار مى‌برم به سه قران و اگر فردى هم حاضر نشود، دیگرى خواهد آمد و بعد از این که یک بار بردم، به منزل مى‌روم و تا روز بعد نمى‌آیم.