1. آقاى حاج سید مهدى، پسر حاج قوام ـ که مردم تهران ایشان را مى شناختند ـ مریض شد و مدتى در بیمارستان بسترى بود.

آقاى چهل تنى ـ که در بازار امین الملک منشى است ـ به بنده فرمود: براى عیادت ایشان، به بیمارستان رفتم. آقاى قوام به دکتر گفت: از شما خیلى معذرت مى‌خواهم، مدتى که در این جا بودیم، براى ما خیلى زحمت کشیدید. دکتر گفت: کارى نکردیم! وظیفه ى ما بود. فرمود: نه، ما شما را خیلى اذیت کردیم؛ ولى دوشنبه، رفع زحمت مى کنیم. دکتر از اتاق حاج قوام بیرون آمده و به من گفت: فکر ایشان به واسطه ى شدت مرض خراب شده و پرت مى‌گوید، مرضش به قدرى سنگین است که تا سه ماه دیگر، باید در بیمارستان بماند، بعد هم در منزل، تا شش ماه باید بدون حرکت باشد. این چه حرفى است که مى‌گوید: دوشنبه رفع زحمت مى کنم؟

آقاى چهل تنى ادامه داد: پسرم روز دوشنبه ساعت ۱۰ صبح، براى عیادت به بیمارستان رفت و از آن جا با من تماس گرفت که آقاى قوام در حال احتضار است، فورى تربت بیاورید. باعجله به بیمارستان رفتم، دیدم آقاى قوام به سختى نفس مى‌کشد و لحظات آخر عمر را طى مى‌کند. گوشم را به دهان ایشان نزدیک کردم، دیدم با هر نفس مى گوید: لا حول ولا قوة الا بالله وقتى جنازه را مى‌بردیم، دکتر با حالت تأثر مى‌گفت: حالا سخن ایشان را فهمیدم که مى‌گفت: تا روز دوشنبه مهمان شما هستم و سپس رفع زحمت مى‌کنم!

 

  1. آقاى ناصر انصارى ـ که در نزدیک چهار‌سو کوچک دوخته فروشى دارد ـ گفت: مرحوم آقاى حاج مقدس، گاهى به من مراجعه مى‌کرد و سید فقیرى را همراه خودش مى‌آورد و مى‌گفت: مقدارى جنس به او بده، بعد از سه ماه پولش را مى‌پردازد. پس از این که اجناس را به سید مى‌دادم و سید مى‌رفت، به من مى‌گفت: او پول اجناس را نخواهد داد، خودم پولش را خواهم پرداخت و در روز موعود هم پولش را مى‌داد. روزى سیدى را آورد و به من فرمود: صد تومان جنس به این سید بده و اگر در موعد مقرر نتوانست قرضش را ادا کند، یا باید بابت خمس حساب کنى، یا او را حلال کنى؛ زیرا من مى‌میرم و نمى‌توانم بپردازم. گفتم: مانعى ندارد. به این هم قناعت نکرد و به مغازه‌ى روبرو رفت و به حاج نصرالله دیانت گفت: شما شاهد باشید که من مى‌میرم و ضامن پول این شخص نیستم. دوباره گفتم: حاج آقا اختیار دارید! من که عرض کردم مانعى ندارد. این را گفت و رفت. پس از مدتى آقاى حاج حسین معتمد را آورد و گفت: حاج حسین شاهد باش! پول پارچه‌اى که ایشان به سید داده، اگر سید ندهد، من نمى‌توانم پرداخت کنم، زیرا مى‌میرم و به این خاطر شما را به عنوان شاهد آوردم تا دو نفر شاهد این جریان باشند. پس از مدتى حاج مقدس به مکه رفت و در مراجعت از مکه در نجف اشرف سکته کرد و از دنیا رفت.

 

  1. آقاى حاج شیخ مرتضى فرزند مرحوم آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حایرى یزدى گفت: سه روز قبل از فوت آقاى حجت قدس سره خدمت ایشان رفتم. به من فرمود: مرگ من هنگام ظهر است، پول‌هایى که نزد فلانى و فلانى است، مربوط به من نیست، باید به مصرف طلب برسد. مقدارى هم پول به من داد و فرمود: فورى به نیازمندان برسان. گمان کردم همان روز ظهر از دنیا مى‌رود، لذا فورى با درشکه، پول ها را بین مستمندان تقسیم کردم. صبح به منزلشان رفتم. فرمود: آخِرُ زادى مِنَ الدنیا الترْبَة و مشغول خواندن دعا و شهادتین و عدیله شد. نیم ساعت به ظهر فرمود: تربت برایم بیاورید. تربت را خورد و مشغول خواندن شهادتین و دعا شد. هنگام اذان ظهر، روح از بدنش جدا شد. ما گمان کردیم قلبشان گرفته است، قطره‌ى کورامین به ایشان دادیم، ولى نتوانست بخورد و از دهانش بیرون ریخت و این که فرمود: آخِرُ زادى مِنَ الدنیا الترْبَة (آخرین غذاى من از دنیا تربت است) واقع شد.

 

  1. مرحوم آقاى سید مهدى کشفى، در آخرین جلسه‌ى درس فرمود: آخرین وصیت انبیا نماز بوده است، ما هم از نماز مى‌گوییم. سپس به آقاى شیخ جعفر نهاوندى فرمود: فردا باید تا قم با من بیایى. آقاى نهاوندى گفت: مقصود ایشان را نفهمیدم. روز بعد آقاى کشفى بعد از برگشتن از حمام، ناگهان دلش درد گرفت و از دنیا رفت. پیکر مطهرش را براى خاک سپارى به قم بردند. آقاى نهاوندى گفت: من هم همراه جنازه‌ى ایشان به قم رفتم و آن گاه مقصودشان را فهمیدم که به من گفته بود: تو هم باید با من به قم بیایى.

 

  1. روزى آقاى سید اسدالله درویش در سبزه میدان، نزد کاکاى تنباکو فروش قلیان مى‌کشید. وقتى حرکت کرد، پاسبانى به ایشان گفت: سید! جواز دارى؟ (چون در زمان رضاخان، از روحانى‌ها جواز مى‌خواستند). فرمود: بلى، ولى همراهم نیست. گفت: نمره‌اش چیست؟ فرمود: ۱۲۳٫ پاسبان گفت: برو خوش خیال! جوازت موقتى است. ایشان نزد کاکا برگشته و خداحافظى کرد. حاج میرزا ابوالقاسم، دایى بنده گفت: در بازار کنار خندق به من رسید و از من هم خداحافظى کرد. پرسیدم: کجا تشریف مى‌برید؟ فرمود: بعد معلوم مى‌شود و در مدت سه روز از همه‌ى دوستان خداحافظى کرد. شب جمعه تا صبح با دوستان مشغول دعا و نماز بود. صبح به آن‌ها فرمود: نماز صبح را با هم مى‌خوانیم، ولى شما نماز ظهر و عصر را در ابن بابویه مى‌خوانید. دوستان مقصود ایشان را نفهمیدند. سپس به همسرش فرمود: من مى‌خواهم بمیرم، وضو گرفته و رو به قبله خوابید. پس از چند دقیقه که ملحفه را برداشتند، دیدند از دنیا رفته است.

 

  1. آقاى حاج محمد رضا صابونى (ارباب) گفت: وقتى مادرم باردار بود، خواب دید که قرآن از آسمان به دامنش نازل شده است. عالمى خوابش را چنین تعبیر کرد که پسرى را حامله‌اى که از اولیا خواهد شد. برادرم در جوانى آلوده‌ى مسایلى شد. شبى ساعت یک بعد از نصف شب با حالت نامناسبى به خانه آمد، مادرم با تأثر بسیار گفت: کریم! تا کى بنشینم و منتظرت باشم؟ برادرم دامنش را تکان داد و گفت: مادر جان تکان دادم و از آن روز، به اصلاح نفس خویش پرداخت. به من گفت: هر وقت سرمایه‌ام به هزار تومان رسید، آن را به کسى مى‌دهم که با آن کار کند و به خودم مى‌پردازم. وقتى سرمایه اش به هزار تومان رسید، آن را به من داد و من براى او کسب مى‌کردم و به طور عجیبى سود مى‌کرد و اضافه‌ى خرجش را به فقرا مى‌بخشید. اما طریقه‌ى انفاقش این گونه بود که کیسه‌ى متقال نو مى خرید و ۵ عدد دو ریالى ته کیسه مى‌انداخت و نیم من بهترین برنج روى آن مى‌ریخت و یک کاسه‌ى مسِ مرغوب مى‌خرید و سفید مى‌کرد و ۵ سیر روغن کرمانشاهى در آن مى‌ریخت و نصف شب، به درب خانه‌ى فقرا مى‌برد و تا وقتى مُرد، کسى او را نشناخت. نتیجه‌ى اعمال خالصانه‌اش این بود که شبى نزد او بودم، به من گفت: برادر! من امشب ساعت ۸ مى‌روم. گفتم: حال شما که خوب است. گفت: نه، امشب مى‌روم و شروع کرد براى من از توحید سخن گفتن. ساعت دیوارى، ساعت هفت را اعلام کرد، با کمى تمدد اعصاب ـ مثل کسى که خسته شده باشد ـ به یک طرف خم شد و گفت: یک ساعت دیگر مانده و سر ساعت هشت از دنیا رفت.

من هر وقت به دیدارش مى‌رفتم، از موضوعات توحیدى برایم مى‌گفت و به طورى اثر صحبت‌هاى او در قیافه‌ام ظاهر مى‌شد که تا یک هفته هر کس مرا مى‌دید مى‌گفت: پیش برادرت بودى؟!

 

  1. آقاى حاج محمدرضا ارباب به من گفت: شب‌هاى جمعه به حرم امام زاده حسن مى‌رفتیم. درویشى در آن جا بود، متولى امام زاده گفت: به این درویش بگو چرا شب‌ها این قدر نعره مى‌کشد و نمى‌گذارد بخوابیم. از درویش علت را پرسیدم. در جواب گفت: امشب بمان تا علتش را بفهمى. شب شنبه ماندم. مرا بالاى یکى از قبرها برد، دیدم از داخل قبر صدایى مى‌آید که آى اویار تقى! آب را ببند و کَرْد را باز کن! بالاى قبر دیگر صداى دیگر و هم چنین بالاى چند قبر رفتیم. به من گفت: این صداها را که مى‌شنوم، ناراحت مى‌شوم، به متولى بگو تا شب چهارشنبه، بیشتر مهمان تو نیستم. شب جمعه‌ى بعد که رفتم، متولى گفت: درویش شب چهارشنبه از دنیا رفت و در فلان جا دفنش کردیم.

 

  1. آقاى نورصالحى ـ که تاجر چاى است و در سراى خدایى حجره دارد ـ گفت: روزى پدرم به منزل آمد و مقدارى تنباکو در تاقچه گذاشت و گفت: همه‌ى اسباب فاتحه‌ى خودم را فراهم کردم؛ فقط تنباکو مانده بود که آن را هم خریدم. گفتیم: حال شما که خوب است. گفت: نه، امروز مى‌میرم. ناهار خورد و سپس گفت: دلم درد مى‌کند، نبات داغى برایم بیاورید. نبات داغ را خورد و رو به قبله خوابید و به خرخر افتاد و مى‌گفت: «لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلهِ الْوَاحِدِ الْقَهارِ» و از دنیا رفت. وصیت کرده بود که بدنش را امانت بگذارند و سپس به کربلا ببرند. بدن را امانت گذاشتیم. بعد از چهار سال، درب محل را باز کردیم، بوى عطر به مشام رسید و بدن کاملاً سالم؛ ولى کفن از بین رفته بود، تنها مقدارى از کفن که روى عورت بود، سالم مانده بود، ولى بدن دیگرى که در دخمه‌ى مجاور قرار داشت، از هم پاشیده شده و فقط استخوان‌هایش مانده بود. آن استخوان‌ها را در کیسه‌اى ریختیم و به کربلا فرستادیم و درب دخمه‌ى پدرم را بستیم. پس از چهارده سال دوباره درب دخمه را باز کردیم، دیدیم باز هم بدن سالم است. به دکتر گفتیم: چه طور ممکن است که پس از سال‌ها بدن از بین نرفته است؟ گفت: اثر خاک است. گفتیم: پس چه طور غیر از لنگ ـ که ساتر عورت است ـ بقیه‌ى کفن پوسیده و عجیب تر این که پارچه‌اى هم که اسم چهل مؤمن بر آن نوشته بودند نیز پوسیده بود، فقط یک اسم محمد باقى مانده بود. به هر صورت دو عدد بشکه آوردیم یکى براى طرف سر و یکى براى طرف پا، بدن را داخل بشکه‌ها گذاشتیم و پس از لاک و مهر به طرف کربلا حرکت کردیم. به خانقین که رسیدیم شرطه‌ى عراقى گفت: این چیست؟ گفتیم: جنازه است. گفت: چه طور ممکن است این جنازه باشد و با اره‌ى آهن بر بشکه را شکافت، هنگام شکافتن، دست پدرم زخم شد. دو مرتبه آهن را جوش داده و به کربلا رفتیم. پدرم وصیت کرده بود او را در شب جمعه به خاک بسپاریم. شب جمعه وارد شدیم. در این جا هم اتفاق عجیبى افتاد، به محض ورود، شخصى آمد و گفت: جنازه دارید؟ گفتیم: آرى. مدارک را از ما گرفت تا از سفارت خانه، اجازه‌ى دفن بگیرد. پس از مدتى آن شخص آمد و گفت: بروید و بدن را دفن کنید. پس از دفن پدرم و زیارت عتبات، به ایران برگشتیم. پس از بازگشت خواهرم گفت: شب ۲۳ ذى حجه، پدرم را در خواب دیدم، به ایشان گفتم: حالتان چه طور است؟ گفت: خوب است، فقط امشب در خانقین، دستم درد گرفت. این جمله خیلى قابل دقت است، زیرا شب ۲۳ ذى حجه، همان شبى بود که در خانقین، شرطه‌ى عراقى هنگام شکافتن بشکه ها با اره‌ى آهن بر، دست پدرم را خراشید!

 

  1. آقاى آیت اللهى، دبیر ادبیات گفت: آقاى ابوالقاسم، کارگر قسمت عکاسى روزنامه‌ى اطلاعات، پس از مرگ پدر خود براى من تعریف کرد که پدرم در ورامین، خواربار فروشى داشت. هر چند هفته یک بار، به شهر رى مى‌آمد و جنس مى‌خرید و از دختر و پسر خود هم دیدن مى‌کرد. شبى در خانه نشسته بودم، شوهر خواهرم آمد و گفت: پدرت از ورامین آمده و امشب منزل ما است و اصرار دارد که تو هم بیایى آن جا مى‌خواهد به تو وصیت کند. گفتم: مگر مریض شده است؟ گفت: نه، اتفاقا خیلى شاد و خندان، با نوه‌ها مشغول شوخى و خنده است. به منزل خواهرم رفتم، دیدم این بار پدرم از همیشه شادمان تر است و مى‌خندد و با بچه‌ها بازى مى‌کند تا مرا دید گفت: ابوالقاسم! چه خوب موقعى آمدى بنشین تا به تو وصیت کنم و شروع به صحبت کرد و گفت: خیلى مواظب مادرت باش، چون سیده است و دَرِ دکان من کار مى‌کند و بچه‌هاى صغیر مرا اداره مى‌کند. این حرف‌ها که تمام شد گفت: مى‌خواهم وضو بگیرم. وقتى خواست از پله‌ها پایین برود، گفتم: پدر جان برایت آب و لگن مى‌آورم. گفت: دوست دارم با پاى خودم بروم و وضو بگیرم. وضو گرفت و وارد اتاق شد و در حالى که مى‌خندید و هیچ بیمارى و ناراحتى نداشت، رو به قبله دراز کشید و در حالى که با یکى از بچه‌هاى خواهرم بازى مى‌کرد، در حال تبسم از دنیا رفت.

 

  1. آقاى حاج سید محسن شاهنگیان ـ که در خیابان نیروى هوایى کارخانه‌ى فنى دارند ـ فرمود: چند روز قبل از مرگ پدرم، مرتبا به من مى‌گفت: مرا به کربلا ببرید و گاهى به گوشه‌ى اتاق نگاه مى‌کرد، و مى‌گفت: حسین جان مرا نزد خودت ببر؛ ولى در بیست و چهار ساعت آخر عمرش مى‌گفت: هر جایى ببرید، مانعى ندارد. شب آخر عمرش، ساعت ۳ بعد از نصف شب از خواب بیدار شد و با ناراحتى آهى کشید و گفت: یک ساعت و نیم دیگر مانده است. ساعت چهار و بیست و پنج دقیقه گفت: حدیث کسا را برایم بخوانید. کلمه‌اى را غلط خواندند. گفت: این طور نیست و صحیحش را خواند. بعد گفت: دعاى توسل را بخوانید و چند بار گفت: یا على یا محمد و با همین حال از دنیا رفت و عجیب تر این که چند روز قبل از مرگش، خواهرش به عیادتش آمد. به عمه‌ام گفت: تو داغ مرا مى‌بینى. او گفت: چرا این حرف را مى‌زنى؟ گفت: بلى، با همین لباس به مجلس فاتحه‌ى من مى‌آیى! آقاى شاهنگیان گفت: دو هفته بعد از مرگ پدرم، عمه‌ام هم از دنیا رفت.

 

  1. آقاى سید ابوالحسن، پسر مرحوم آقا سید کاظم اصفهانى، به آقاى حاج حسین مزینى گفت: پیرمردى روى سکوى مسجدى در اصفهان، بساط پهن مى‌کرد و قلم تراش، شانه، پاشنه‌کش و… مى‌فروخت و چون فقیر بود، پدرم خیلى به او کمک مى‌کرد. روزى خواستم قلم تراشى از او بخرم که پانزده ریال قیمت داشت. به او گفتم: پولش را بعدا مى‌دهم. گفت: نمى‌شود. خیلى ناراحت شده و با خود گفتم: یعنى چه؟ پدرم این قدر به او کمک کرده، حالا مرا قبول ندارد که پانزده ریال را فردا بدهم. گفت: ناراحت نباش. من با این پانزده ریال، امشب چلو و قیمه تهیه مى‌کنم و همین امشب هم مى‌میرم، اگر تو مدیون من باشى، فردا خودت به زحمت مى‌افتى و باید تک تک ورثه ام را پیدا کنى و این پول را به آن‌ها بدهى. آقا سید ابوالحسن گفت: صبح فردا معلوم شد که پیرمرد در همان شب از دنیا رفته است!

 

  1. آقاى حاج روح الله خان دماوندى گفت: با یکى از شاگردان مرحوم آقاى حاج شیخ حسن على در قم بودم. یک مرتبه وسط میدان آهى کشید و گفت: الآن آقاى حاج شیخ حسن على را در قبر گذاشتند. ساعت وقوع این جریان را نوشتم، بعدا معلوم شد درست در همان دقیقه، آقاى حاج شیخ حسن على را در مشهد دفن کرده اند.

 

  1. نوکر آقاى میرزا محمد همدانى گفت: ایشان مریض بود و روزى به من گفت: امروز، روز موعود است، خاکِ تیمم بیاور. خاک تیمم آوردم. پس از انجام تیمم، مشغول نماز شد و سر از سجده برنداشت. پس از مدتى ایشان را بلند کردم، دیدم از دنیا رفته است.

 

  1. آقاى مُطلبى، از علماى تهران که درگذر حمام نواب بود، روز پیش از مرگش به حمام رفت و به دلاک گفت: براى آخرین بار مرا کیسه بکش!

 

  1. آقاى حاج سید حسین افجه اى ـ که در بازار سلطانى است ـ گفت: مادرم دو روز مانده به مرگش، برخلاف انتظار چهار دست و پا به اتاقم آمد و خیره خیره به صورتم نگاه کرد. گفتم: چرا این گونه مرا نگاه مى‌کنى؟ گفت: مى‌خواهم تو را سیر ببینم. سپس در اتاق دیگر به دامادمان گفت: با زنت عروسى کن، من دو روز دیگر مى‌میرم و یک سال عروسى تو به تأخیر مى‌افتد. از مراسم عروسى که برگشتند، مادرم مرده بود.

 

  1. یکى از دوستان گفت: جوانى در قزوین، از مرگ افراد خبر مى‌داد. از او پرسیدم: چگونه مرگ افراد را مى‌فهمى؟ گفت: از سر انسان‌ها، ریسمانى به آسمان کشیده شده، هر قدر به مرگ نزدیک مى‌شوند، آن ریسمان نازک‌تر مى‌شود و وقتى به مرگ رسیدند، ریسمان قطع مى‌شود. آرى این همان ریسمان رزق است که”وَفِى السماءِ رِزقُکُم”و تا وقتى بشر در دنیا است، مقدراتش بدین وسیله به او مى‌رسد.