1. روزنامه‌ى اطلاعات، ۱۳۴۸/۱۱/۲۸٫

در گورستان متروکه‌ى «ابرقو» جسد مردى که شصت و پنج سال پیش فوت کرده، تازه و بدون هیچ گونه تغییر از زیر خاک خارج شد، به طورى که هنوز رنگ حناى ریش و ناخن هاى متوفى از بین نرفته است. خبرنگار ما در آباده، جریان واقعه را این گونه گزارش داد: بر اساس طرحى که شهردارى آباده تهیه کرده بود، قرار شد قبرستان متروکه‌ى «ابرقو» که سال ها از قدمت آن مى‌گذرد، به پارک تبدیل شود؛ اما در این محل یک مرد روحانى به نام «حاج محمد صادق» به خاک سپرده شده بود و قبل از مرگ وصیت کرده بود که استخوان هایش را به عتبات عالیات حمل و در آن جا دفن کنند.

مسؤولان شهردارى که قصد تخریب گورستان را داشتند، ضمن تماس با بستگان مرحوم حاج محمد صادق، دستور نبش قبر او را دادند؛ ولى هنگامى که کارگران سرگرم کندن قبر بودند، ناگهان جسد تازه‌ى مرحوم حاج محمد صادق از زیر خاک بیرون آمد، به طورى که در ظاهر جسد هیچ گونه تغییرى دیده نمى‌شد. جریان به مسؤولان شهردارى گفته شد. معتمدان محلى و عده‌اى از بستگان مرحوم حاج محمد صادق به قبرستان ابرقو آمده و جسد او را با شگفتى فراوان، در صندوقى گذاشتند تا بعدا دفن شود. این واقعه‌ى شگفت انگیز، حیرت اهالى آباده را برانگیخته و تاکنون عده‌ى زیادى از نزدیک این جسد عجیب را دیده‌اند.

 

  1. روزنامه‌ى کیهان، دوشنبه ۱۳۴۹/۱۰/۱۳٫

جسد زنى هفتاد ساله پس از ۳۶ سال، سالم از زیر خاک خارج شد. این زن «سلطان» نام داشت و ۳۶ سال قبل در گورستان «مزار شیخ» در کنار شهرستان تربت جام دفن شده بود. روز گذشته، مأموران شهردارى تربت جام هنگامى که براى اجراى طرح فضاى سبز مشغول تسطیح این گورستان بودند، با جسد سالم این زن روبرو شدند و جریان را به مأموران ژاندارمرى اطلاع دادند. موضوع بلافاصله دهان به دهان در شهر گشت و پس از مدتى آقاى احمدى جامى فرزند این زن در گورستان حاضر شد. او تأیید کرد که این جسد، متعلق به مادرش مى‌باشد و در سال ۱۳۱۳ در این گورستان دفن شده است. آقاى احمدى که در تربت جام مغازه‌ى عطارى دارد و ۶۵ ساله است به خبرنگار کیهان گفت: جسد مادرم، به هیچ عنوان مومیایى نشده بود و این که بعد از بیش از ربع قرن هنوز سالم مانده است، براى من هم شگفت انگیز است. آقاى اعتصامى فرماندار تربت جام و عده‌اى از مسؤولان ادارات در گورستان حاضر شدند. فرماندار گفت: شکل ظاهرى بدن نشان مى‌دهد که پس از ۳۶ سال هنوز سالم مانده است. عده‌اى از اهالى که در محل جمع شده بودند، پیشنهاد کردند که از خارج کردن جسد از گورستان جلوگیرى شود و زن هایى که در محل حاضر شده بودند، پس از بازدید جسد نظر دادند که جنازه متعلق به سلطان و حتى کفن وى سالم است. جسد زن هفتاد ساله دوباره به خاک سپرده شد. به دنبال خارج شدن جسد این زن، عملیات تسطیح گورستان و اجراى طرح فضاى سبز متوقف شد.

 

  1. روزنامه‌ى کیهان، پنجشنبه ۱۳۵۳/۵/۲٫

چند سارق ناشناس شبانه و به قصد سرقت اشیاى عتیقه، قبر «بى بى حیات»، یکى از زنان نامدار صدر اسلام که در روستاى فهرج یزد مدفون است را شکافتند و با جسد سالم وى روبرو شدند.

روستاییان فهرج، پس از اطلاع از نبش قبر بى بى حیات، جریان دستبرد به زیارتگاه شهداى فهرج را به اداره‌ى فرهنگ و هنر یزد اطلاع دادند. کارشناس اداره‌ى فرهنگ و هنر یزد ضمن دیدار از قبر و جسد کشف شده، سالم بودن و تعلق جسد را به بى بى حیات تأیید نمود.

جسد کشف شده که حدود ۱۳۰۰ سال پیش، در زیارتگاه شهداى روستاى فهرج دفن شده، هنوز متلاشى نشده و صورت و ابروها کاملاً برجسته مانده است.

خبرنگار کیهان در یزد، که خود از نزدیک، جسد را دیده، مى‌نویسد: حتى موهاى سر جسد، کاملاً سیاه و بلند است.

آقاى مشروطه، کارشناس ویژه‌ى اداره‌ى فرهنگ و هنر یزد، ضمن تأیید این خبر، گفت: قبر و جسد، متعلق به بى بى حیات، یکى از زنان برجسته‌ى لشکریان اسلام است که در محل زیارتگاه شهدا، به جنگ با لشکریان یهود و زرتشتى پرداخته اند.

آقاى دربانى، رییس اداره‌ى فرهنگ و هنر استان یزد نیز، ضمن تأیید این موضوع، گفت: قبر و جسد کشف شده، متعلق به لشکریان اسلام و شهدا است و ما، هم اکنون سرگرم بررسى و تحقیق، پیرامون این ماجرا هستیم.

روستاى فهرج، در ۳۰ کیلومترى یزد قرار گرفته و داراى چند اثر تاریخى و باستانى است. از جمله‌ى این آثار، «زیارتگاه شهدا» و «بى بى حیات» است که به صدر اسلام تعلق دارد و هم اکنون زیارتگاه بسیارى از مردم منطقه است. تاریخ ایجاد این آثار، در کتاب تاریخ یزد نیز به صدر اسلام نسبت داده مى‌شود.

روستاییان فهرج مى‌گویند: سارقان به خاطر دستبرد به آثار عتیقه‌اى که معمولاً همراه افراد نامدار و سرداران، در قبر گذاشته مى‌شده است، آرامگاه بى بى حیات را شکافته‌اند و معلوم نیست چیزى هم به دست آورده‌اند یا نه؟

 

  1. روزنامه‌ى اطلاعات، ۱۳۵۷/۶/۳۰٫

روز گذشته دختر شش ساله‌اى سالم از زیر آوار بیرون آورده شد. وى که «شهناز به آور» نام دارد، با استفاده از محفظه‌اى که پس از ریزش آوار، خودبه خود به وجود آمده بود، تنفس مى‌کرد.

شهناز چهار روز زیر آوار بود و دیروز هنگامى که امدادگران در خانه‌ى مسکونى وى را جست وجو مى‌کردند، او را سالم از زیر آوار یافتند. در گوشه‌اى دیگر نیز جسد مادر و خواهر شهناز که در آغوش هم بودند، پیدا شد. جسد پدر شهناز نیز در حالى که در اتومبیل روشن زیر آوار مانده بود، پیدا شد. شهناز پس از آن که نجات یافت گفت: در این مدت، پیرمردى به او غذا داده است!

در جست وجوى امدادگران از یک خانه‌ى ویران شده‌ى دیگر نیز کودک سه ماهه‌اى که پستانک به دهان داشت و به طور معجزه آسایى سالم مانده بود، پیدا شد! در حالى که مادر این طفل، به طور فجیعى کشته شده بود.

 

  1. روزنامه‌ى کیهان، پنجشنبه ۱۳۶۴/۲/۲۶٫

جسد دفن شده‌اى پس از ۳۲۷ سال، سالم از زیر زمین کشف شد. بنا به گزارش اداره‌ى اوقاف نیشابور، جسد کشف شده به مرحوم میرزا فصیح الله موسوى از روستاى اسحاق آباد از توابع بخش زبرخان نیشابور متعلق است که در سال ۱۰۷۸ هجرى قمرى در کنار امام زاده ابوالحسن از نوادگان حضرت امام زین العابدین علیه السلام مدفون شده است. هم زمان با تجدید بنا و تعمیرات این امام زاده، این جسد سالم بیرون آورده شده و فقط کفن او مقدارى زرد رنگ شده است. این گزارش حاکى است که پس از بررسى‌هاى لازم، جسد این عبدصالح خدا در کنار این امام زاده به خاک سپرده شد. بنا به همین گزارش، امام زاده سید ابوالحسن یکى از زیارتگاه‌هاى نیشابور است که در ۴۸ کیلومترى جنوب شرقى این شهرستان واقع شده است.

 

  1. روزنامه‌ى کیهان ۱۳۶۷/۱/۳۱٫

در دى ماه سال گذشته در روستاى بردستان در ۴ کیلومترى بند دَیر تصمیم به بازسازى مقبره‌ى یکى از بازماندگان ائمه علیهم السلام گرفته شد. پس از آن که پى ستون اول تخریب گردید، کارگران به یک سنگ قبر برخوردند که با بلند کردن قسمت بالاى سنگ قبر، کفن تازه اى آشکار گردید. وقتى نخ بالاى کفن را باز کردند با سر و صورت نورانى پیرمردى روبه رو شدند که با محاسنِ سفید بلند، پلک‌ها را بر هم نهاده گویى تازه به خواب رفته است. در کنار قبر یک شجره نامه به دست آمد که نشان مى‌دهد صاحب قبر امام زاده امیر جمال الدین بن ابراهیم بن حسن بن محمد بن على الهادى علیه السلام است که در سال ۳۸۰ هجرى قمرى دار فانى را وداع گفته است. نخ کفن را بسته و سنگ قبر را در جایش گذاشتند.

قابل ذکر است که آثار افرادى که حدود ۴۰ سال پیش در محل دفن شده بودند، به کلى از بین رفته بود و جنس خاک و مصالحِ به کار برده شده در قبر این بزرگوار با دیگر افراد دفن شده در محل هیچ گونه تفاوتى نداشت.

 

  1. مرحوم سید ابوالقاسم لواسانى به آقاى شیخ جواد خندق‌آبادى گفت: هنگامى که پس از هفت سال از وفات حاج میرزا حسین نورى خواستند همسرش را کنار قبر او دفن کنند، ضربات کلنگ به قبرش خورد و قبرش خراب شد. همه با تعجب دیدند بدن تازه است و بوى مشکى از قبر بیرون آمد که همه‌ى صحن و اطراف را پر کرد. این قضیه‌ى را آقاى سید ابوالقاسم لواسانى خود دیده بود.

 

  1. آقاى حاج سلطان الواعظین، نویسنده‌ى کتاب شب‌هاى پیشاور فرمود: بر اثر بارندگى فراوان، شهر مداین را آب گرفت و بنا شد قبر جابر انصارى و حذیفه را نبش کنند و بدن آن دو را به بغداد و در محلى که الآن در آن جا هستند ببرند. ایشان فرمود: وقتى قبر را باز کردند، بدن‌ها تازه، ولى کفن پوسیده بود، فقط قسمتى از کفن که روى عورت را مى‌پوشاند، محفوظ مانده بود. ریش جابر جو گندمى و ریش حذیفه حنایى بود. شیعیان از این موضوع بسیار شاد و خوشحال شدند و هر کدام از این دو صحابى بزرگ را در دوازده کفن پیچیده و با احترام فراوان تشییع نموده و به محل کنونى انتقال دادند.

 

  1. مرحوم علامه‌ى طباطبایى قدس سره فرمود: هنگامى که در نجف اشرف درس مى‌خواندم، از تبریز هر ماه مبلغى برایم مى‌فرستادند و با آن زندگى مى‌کردم. مدتى به علت اختلاف دو دولت ایران و عراق، ماهیانه‌ى ما قطع شد و پس انداز ما هم تمام شد. روزى هنگام مطالعه ناگهان این فکر رشته‌ى افکار مرا پاره کرد که تیرگى رابطه‌ى ایران و عراق تا کى ادامه خواهد داشت؟ پولى که نداریم و در غربت به سر مى‌بریم. به محض این که این فکر به نظرم رسید، متوجه شدم کسى محکم درب خانه را مى‌کوبد. رفتم و در را باز کردم. آقایى پشت در بود با محاسن حنایى و قد کشیده، عمامه و لباسش فرم خاصى داشت. به محض این که در را باز کردم، گفت: سلامٌ علیکم. جواب سلام را دادم. گفت: من شاه حسین ولى هستم. خداوند تعالى مى‌فرماید: در این ۱۸ سال، چه وقت تو را گرسنه گذاشتم که تو حالا مطالعه‌ات را رها کردى و به فکر این افتادى که روابط ایران و عراق تا کى تیره مى‌ماند و کى براى ما پول مى‌رسد؟ خداحافظ شما. من هم خداحافظى کرده و درب را بستم و آمدم پشت میز نشستم. ناگهان به خود آمدم و سرم را از روى دست خود برداشتم. سپس چندین سؤال در ذهنم ایجاد شد که آیا با پاهایم رفتم و در را باز کردم یا همین طور که سرم روى دستم بوده، این جریان را مشاهده کردم؟ جواب این سؤال برایم روشن نشد. سؤال دیگرى که برایم پیش آمد این بود که آیا خواب دیده‌ام یا بیدار بودم، ولى برایم مسلم بود که بیدار بودم. سؤال سوم این بود که این آقا گفت: شیخ حسین ولى یا شاه حسین ولى؛ اما شاه بودن، به قیافه‌اش نمى‌خورد. از شیخ بودنش هم مطمئن نبودم. این پرسش ها برایم بدون جواب بود تا این که به تبریز برگشتم و صبح‌ها طبق معمول نجف ـ که هنگام بین الطلوعین به وادى السلام مى‌رفتم ـ در آن جا هم به قبرستان مى‌رفتم. روزى همین طور که در قبرستان قدم مى‌زدم، ناگهان قبرى که نشان مى‌داد قبر انسان محترمى است، توجه مرا جلب کرد، نوشته‌ى سنگ قبر را خواندم. پس از احترامات زیاد نوشته بود: مرحوم شاه حسین ولى. متوجه شدم این آقا، همان آقایى است که در نجف به منزل ما آمد. تاریخ فوتش را نگاه کردم، دیدم حدود ۳۰۰ سال قبل است.

 

  1. مرحوم آقا سید تقى ونکى گفت: گاوى داشتیم که نزدیک زاییدنش بود و تقریبا روزى هفتصد گرم شیر مى‌داد. هم چنین سگى داشتیم که پس از مدتى مُرد و چند توله داشت که از بى شیرى مى‌نالیدند. به خانواده گفتم: ما انسانیم، اگر شیر و ماست نخوریم طورى نمى‌شود، مقدارى آرد توى این شیر بریزید و به این توله سگ‌ها بدهید. همین کار را کردند. از آن روز شیر گاو دوبرابر شد، در حالى که طبق قوانین طبیعى وقتى شیر گاو کم مى‌شود تا موقعى که گوساله‌اش به دنیا بیاید، محال است شیرش زیاد شود؛ بلکه به تدریج کم مى‌شود تا این که پس از مدتى خشک مى‌شود یا خیلى کم مى‌شود و بعد از آن که بچه به دنیا آمد، دوباره شیر جریان مى‌یابد؛ ولى چون ما براى خدا ایثار کردیم، یک مرتبه به همان مقدار که در راه خدا داده بودیم، شیر گاو زیاد شد. آقاى سید محمود زاهدى پسر ایشان ساکن ونک، شاهد جریان بوده است.

 

  1. آقاى محمد تقى رضاییان، آموزگار دبستان علوى شماره‌ى ۲، در تاریخ ۱۳۶۱/۱/۳ برایم نقل کرد که مادرم وصیت کرده بود او را در ایوان جنوبى امام زاده‌ى لَویزان و کنار قبر مادر بزرگم ـ که از سادات لویزان بود و ۵۱ سال قبل از دنیا رفته بود ـ به خاک بسپارند. موقع کندن قبر، مقدارى از قبر خراب شد، با تعجب دیدیم بدن مادر بزرگم و حتى کفنش نیز کاملاً سالم است. مادر بزرگم داراى صفات برجسته‌اى بود، مثلاً در سال قحطى غذا تهیه مى‌کرد و به طور ناشناس به خانه‌ها مى برد.

 

  1. آقاى جواد مهندس، رییس مدرسه‌ى امیرکبیر ونک گفت: آقاى نادر اسبق المجاهدین، پسر خاله‌ى مادرم نقل کرد که در سن پنج سالگى در دِهِ خودمان روى خرمن نشسته بودم، یک دفعه متوجه شدم مرغى دانه‌ى گندمى را مى‌برد و پس از مدت کوتاهى برمى‌گردد و دوباره دانه‌ى دیگرى را مى‌برد و این کار را به طور مرتب ادامه مى‌دهد. به دنبالش رفتم، با تعجب دیدم در پشت تپه، مرغ کورى نشسته و آن مرغ گندم‌ها را به دهان او مى گذارد!

 

  1. حاج حبیب الله آجیل فروش ـ که ابتداى کوچه‌ى مسجد جامع است ـ گفت: روزى با دوستان در عرشه‌ى کشتى نشسته بودیم. وقتى کاسه‌ى آب گوشت را ترید کردیم و مى‌خواستیم بخوریم، ناگهان کلاغى آمد و در آن فضله انداخت. ظرف آب گوشت را خالى کردیم، دیدیم مار سیاهى در آن است. آقاى حاج سید مهدى خرازى گفتند: عین این قضیه در سراى حاج حسن براى حمال‌هاى کاروان سرا اتفاق افتاد.