۱- آقاى حاج شیخ اسماعیل جاپلقى گفت: جوانى به عتبات رفته و شش ماه در آن جا بود. در ابتداى ورود، شبى در خواب دید در وادى السلام نجف است و کاغذهایى از آسمان مى‌ریزد و مردگان جمع مى کنند؛ ولى یک نفر ایستاده و هیچ اعتنایى به آن‌ها نمى کند. جوان گفت: نزدیک رفته، پرسیدم: این کاغذها چیست؟ جواب داد: دعاى مسلمانان دنیا که مى گویند: اللّهم اغفر للمؤمنین والمؤمنات. به این صورت براى مردگان مى‌آید؛ این کاغذها، برات آزادى از آتش جهنّم است. پرسیدم: چرا شما استفاده نمى‌کنید؟ گفت: من پسرى دارم که شب‌هاى جمعه یک کاسه آب براى من مى‌فرستد، این کاغذها را براى کسانى که کسى را ندارند، مى‌گذارم. پرسیدم: اسم پسرت چیست؟ گفت: حسین و در نزدیکى صحن، بساط خرّازى پهن مى کند. صبح که از خواب بیدار شدم، به نشانى‌اى که گفته بود رفتم و آن جوان را دیدم. گفتم: شما پدر دارید؟ جواب داد: نه، مدّتى است که از دنیا رفته است. پرسیدم: برایش خیرات مى فرستید؟ گفت: من چیزى ندارم، فقط شب هاى جمعه یک کاسه آب به نیّت او مى‌دهم. پس از شش ماه، دوباره همان منظره را در خواب دیدم؛ ولى این بار، آن مرد که از آن کاغذها برنمى داشت، برمى‌داشت. پرسیدم: شما که گفتید این کاغذها را براى افرادى مى‌گذارم که کسى برایشان خیرات نمى‌کند، پس چرا حالا برمى‌دارى؟
گفت: دو هفته است که آب برایم نیامده. صبح که از خواب بیدار شده و از احوال آن جوان جویا شدم، گفتند: دو هفته قبل از دنیا رفته است.

۲- آقاى حاج حسین مزیّنى گفت: دکتر محمّد کفرى ـ که از دکترهاى معروف بود ـ مطلب جدیدى را در معالجه ى قلب کشف کرده بود، به همین سبب در دانشگاه لندن، سالنى را به نام او نام گذارى کرده بودند، ولى وى معتقد به ماوراء الطبیعه نبود. او هر سال، دوستانش را دعوت مى کرد و به آن‌ها دُلْمِه مى داد. بعد از فوت همسرش، به دوستان خود گفت: کسى که براى شما دلمه مى پخت، مُرد. گفتند: خودمان مى پزیم. یک روز آمدند و دلمه تهیّه کردند. هنگامى که سفره پهن شد، فقیرى در زد. رفقا به دکتر گفتند: چند دلمه به نیّت عیالت به این فقیر بده. گفت: به نیّت عیالم یعنى چه؟ همسرم که مرده، ولى چون فقیر است، چند دلمه به او مى‌دهم. شام خوردیم و خوابیدیم. پیش از طلوع آفتاب، در زدند. دکتر رفت در را باز کند. ما تصور کردیم شخصى آمده او را براى معالجه ى بیمارى ببرد، ولى خیلى طول کشید. وقتى برگشت، دیدیم وضع روحى دکتر تغییر کرده. پرسیدیم: چه شده است؟ گفت: کلفتى بود که چند سال براى ما کار مى کرد و مدّتى از پیش ما رفته بود. الآن آمده بود مى‌گفت: دیشب خانم را در خواب دیدم، گفت: برو به دکتر بگو دلمه ها رسید!

۳- خانم آقاى اخلاقى گفت: هنگام افطار، آقاى حاج اصغر طهرانى ـ که شوهر مادر من است ـ وارد منزلمان شد و گفت: رفتگر درب خانه است اگر خاکروبه دارید، به او بدهید تا ببرد. مادرم به من گفت: این چهار عدد شامى را با یک نان، به نیّت مرحومه مادر آقا دایى، به رفتگر بده. من هم آن‌ها را به رفتگر دادم. فرداى آن روز، مادر بزرگم به خانه‌ى ما آمد و گفت: دیشب مادر آقا دایى را در خواب دیدم، به من گفت: این نان و چهار عدد شامى را بتول براى من فرستاده است!

۴- خانم آقاى اخلاقى گفت: حاج دایى محمّد هر سال در ایّام فاطمیّه، مجلس روضه خوانى برگزار مى‌کرد و روز سوّم به عزاداران ناهار (آب گوشت و کدو و بادنجان) مى‌داد. یک سال همسرش به وى گفت: چون به زکام مبتلا شده‌ام و سرخ کردن کدو و بادنجان برایم خوب نیست، امسال به آب گوشت اکتفا کنیم. فرداى آن روز خاله ى من به منزل برادرش حاج دایى آمد و گفت: دیشب مادرم در خواب به من گفت: به محمّد بگو آبروى مرا حفظ کن، مگر یک کدو و بادنجان چه ارزشى دارد که امسال مى‌خواهى تنها به آب گوشت اکتفا کنى!

۵- آقاى حاج حسین کرد احمدى گفت: پسرم به نیّت مادرم، در حرم حضرت عبدالعظیم علیه السلام شروع به خواندن سوره‌ى قرآنى کرد. پس از مدّتى، مادرش نگذاشت سوره را تمام کند و به تهران بازگشتند. من از این موضوع، هیچ اطّلاعى نداشتم. شب بعد مادرم را در خواب دیدم، گفت: به محمّد بگو چرا چیزى [سوره‌اى] را که براى من فرستادى، ناقص بود؟

۶- آقاى دکتر مافى ـ که در بیمارستان شهداى تهران مشغول به کار است ـ گفت: شبى خانمى فرزند کوچکش را براى معالجه به بیمارستان آورد. چون معالجه‌ى او در آن جا ممکن نبود، گفتم: باید به بیمارستان خصوصى مراجعه کنید. از وضع او فهمیدم که قدرت مالى براى معالجه در بیمارستان خصوصى را ندارد. با خود گفتم: خدایا، این بچّه را معالجه مى کنم و ثوابش، براى مادرم باشد. با فعّالیّت شدید، حال بچّه بعد از شش روز خوب و از بیمارستان مرخّص شد. مادر آن بچّه، پس از یک هفته به بیمارستان آمد و گفت: من نمى دانم مادر شما کیست و زنده یا مرده است؛ ولى دیشب خانمى را در خواب دیدم، گفت: من مادر دکتر مافى هستم به او بگو: آن چه براى من فرستادى رسید.

آرى، گاهى پرده هاى غیب بالا مى رود تا مردم، معناى یَعْلَمُ خَآءِنَةَ الاْءَعْیُنِ وَ مَا تُخْفِى الصُّدُورُ (سوره ى غافر، آیه ى ۱۹) را درک کنند که پروردگار عالم کسى است که خیانت چشم ها و افکار و خیالات درونى را مى داند.