۱- آقاى سید عبدالله خان گرامى گفت: روزى به قصد زیارت عتبات عالیات به راه افتادیم. مادرم در این سفر، به اسهال شدیدى مبتلا شد؛ به طورى که هر چند دقیقه نوکرم خودش را به کجاوه‌اى که مادرم در آن بود آویزان مى‌کرد و نردبان مى‌گذاشت تا مادرم براى قضاى حاجت پیاده شود؛ چون اگر خودش را به کجاوه آویزان نمى‌کرد، تعادل آن به هم مى‌خورد و نفرى که در لنگه‌ى دیگر کجاوه نشسته بود، به زمین مى‌افتاد. با این وضعیت راه مى‌رفتیم و چون اسهال ایشان با عطش شدید همراه بود، هر چه آب داشتیم به ایشان دادیم. من نزدیک کجاوه‌ى مادرم بودم که با دست به دهانش اشاره کرد و اظهار عطش و تشنگى کرد، ولى دیگر آب نداشتم که به او بدهم. نزد یکى از هم سفرها به نام ساعدالسلطان رفتم و درخواست آب کردم، با آن که آب داشت، گفت: آب ندارم. پیش فرد دیگرى رفتم. خواست آب بدهد؛ ولى زنش گفت: اگر این آب را بدهى، بچه هایمان تشنه مى‌مانند. من چون نتوانستم ببینم مادرم تشنه جان مى‌دهد، خودم را از قافله عقب کشاندم. یک وقت متوجه شدم عربى به من مى گوید: این جا چه مى‌کنى؟ گفتم: هیچ. گفت: باید بگویى چرا گریه مى‌کنى و چرا از قافله دور افتادى؟ علت را گفتم و او انارى به من داد و گفت: این را به جاى آب، به مادرت بده. یک مرتبه متوجه شدم کنار کجاوه‌ى مادرم ایستاده ام، نصف انار را به مادرم دادم. گفت: بقیه را هم بده، حالم خیلى خوب شد. بقیه را هم به او دادم. گفت: عبدالله ، چه انار خوبى، باز هم از این انار بخر. آن وقت تازه فهمیدم که این یک امر غیبى بوده است؛ چون در تابستان، آن هم در عربستان، انار تازه پیدا نمى‌شود. براى آن که به این مطلب یقین کنم، برگشتم که پوست‌هاى انار را پیدا کنم، دیدم از آن ها خبرى نیست. شب هنگام خوابیده بودم که ساعدالسلطان با حالت گریه آمد و گفت: مرا حلال کن. گفتم: مگر چه کردى؟ گفت: آب خواستى و ندادم. الآن پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم را در خواب دیدم. سلام کردم؛ ولى ایشان رو از من برگرداند. عرض کردم: من که تقصیرى ندارم. فرمود: «بچه‌ى من از تو آب خواست و تو به او ندادى.» بعد از آن که وارد کربلا شدیم، فرد دیگرى که از او آب خواسته بودم و نداده بود، هفته‌ى اول یک فرزندش و هفته‌ى دوم بچه‌ى دیگرش و هفته‌ى سوم زنش از دنیا رفت! براى تسلیت رفتم. گفت: این بلایى است که تو سر من آوردى. گفتم: مگر چه کردم؟ گفت: آب خواستى، ندادم. حالا به جرم این تقصیر عهد کردم تا عمر دارم، در کربلا بمانم و به زوار امام حسین علیه السلام آب بدهم. مدتى سقایى کرد، پس از مدتى یکى از پاهایش را به خاطر مرضى بریدند. سپس به ایران آمد و تا آخر عمر با این وضعیت اسف بار زندگى کرد.

 

۲- حاج میرزا ابوالقاسم، دایى بنده گفت: یازده ساله بودم که در نانوایى سنگکى سر چهارراه عودلاجان بازار تهران براى خرید نان ایستاده بودم. بچه‌اى با تمسخر، ریگ داغى را به پشت گردن ابراهیم یهودى انداخت. بنده‌ى خدا تا شالش را باز کرد که ریگ داغ بیفتد، چند جاى پشتش سوخت. یهودى با ناراحتى از نانوایى بیرون رفت. بچه‌اى که این کار را کرده بود، دلش به شدت درد گرفت و با ناله به طرف خانه‌اش حرکت کرد. ما هم با او رفتیم، مادرش نبات داغ به او داد و حوله‌ى گرم به شکمش گذاشت و روغن چراغ مالید؛ ولى هیچ کدام اثر نکرد. در این هنگام پیرزنى از همسایه‌ها آمد و گفت: مادر حسنى، پسرت یک نفر یهودى را اذیت کرده، این درد، اثر آه او است. مادر حسنى گفت: برو بابا! این مزخرف ها چیه؟ کله‌ى پدر یهودى! پیرزن گفت: همین است که مى‌گویم، علاج درد پسرت این است که یهودى را راضى کنى. به ناچار به طرف خانه‌ى یهودى رفتیم. به آخر محله‌ى یهودى ها رسیدیم. باران هم آمده و زمین خیلى گل شده بود. بالاخره خانه‌ى ابراهیم را پیدا کرده و وارد شدیم. زن ابراهیم، محل سوختگى‌ها را روغن مالى مى‌کرد. مادر حسن خیلى التماس کرد که از بچه‌ى من بگذر. یهودى گفت: گذشتم؛ ولى آن حال اولیه را ندارم. دایى‌ام گفت: وقتى برگشتیم، دیدیم حسن مرده است.

 

۳- مرحوم آقاى سید رضا دربندى فرمود: یکى از دوستان نقل مى‌کرد: خرازى فروشى که نزدیک چهارراه حسن آباد، کنار خیابان بساط پهن مى‌کرد گفت: من خدا را دیدم. گفتم: چه طور خدا را دیدى؟ گفت: پاسبانى بود به نام على خان که همه‌ى مردم را ناراحت مى‌کرد. مثلا به خرازى فروشى که همه‌ى سرمایه اش ۲۰۰ ریال بود و کنار خیابان بساط پهن کرده بود، مى‌گفت: ۲ قران بده. اگر نمى‌داد، بساطش را وسط خیابان مى‌ریخت. بعد از دو ساعت، دوبار مى‌آمد و پول مى‌خواست. به همین صورت افراد را اذیت مى‌کرد. روزى ـ در زمان کشف حجاب که حجاب براى زنان ممنوع بود ـ زنى که روسرى سرش بود، از این جا مى‌گذشت. على خان به آن زن گفت: روسرى را بردار. آن زن گفت: من مخالف دستور دولت عمل نمى‌کنم؛ ولى مانعى دارم که نمى‌توانم روسرى‌ام را بردارم. پاسبان گفت: امکان ندارد، باید روسرى را بردارى. دوباره آن زن گفت: آقاى پاسبان، من متمرد نیستم؛ ولى مانعى دارم که نمى‌توانم. کم کم مردم دور پاسبان جمع شدند و وى دست برد و یک مرتبه روسرى را از سر زن برداشت. سر آن زن طاس بود و مو نداشت، همه‌ى مردم خندیدند، زن هم خجالت کشید و رفت. پس از چند لحظه با چشمان خودم دیدم که مغز سر على خان، زیر ماشین است. من آن جا خدا را دیدم؛ یعنى فهمیدم که جهان را صاحبى باشد خدا نام.

 

۴- آقاى حبیبى گفت: یکى از خان‌ها در شیراز مردم را خیلى اذیت مى‌کرد. روزى هنگامى که خان سوار اسب بود، با شلاق سیمى، طورى به پسربچه‌اى زد که دور بدنش پیچید و به زمین غلتید. بچه پس از مدتى بلند شد و به مکتب رفت. استاد به تصور این که عمدا دیر آمده، کشیده‌اى به او زد. بچه به شدت گریه کرد و آن‌گاه علت دیر آمدنش را گفت. استاد هم شرمنده شد. پس از مدتى کوتاه، پدر و اقوام آن خان آمدند و روى دست و پاى بچه افتادند و از او خواستند که ضارب را ببخشد. گفت: نمى‌بخشم. به منزل پدر بچه رفتند. او آمد و به پسرش گفت: او را ببخش. باز هم گفت: نمى توانم؛ ولى با اجبار گفت: حلالش کردم. طولى نکشید که خبر مرگ خان را آوردند. استاد مکتب با جمعیتى به محل حادثه رفتند و دیدند با فاصله‌ى کمى از کتک خوردن بچه، اسب طورى خان را به زمین زده که پشت و پهلو و شکم و استخوان هایش در هم شکسته است. پیش از آن که خبر بیاورند که اسب، خان را زمین زده، استاد از طفل پرسید: وقتى خان تو را کتک زد، آیا حرفى زدى و او را نفرین کردى یا سنگى به سمت او پرتاب کردى؟ گفت: نه. استاد گفت: حتما خواهد مرد و پس از آن که از سر جنازه‌ى خان برگشت به بچه گفت: اگر کلمه‌اى گفته بودى، این طور نمى‌شد.

 

۵- آقاى جامعى ـ از اقوام آقاى جعفر حبیبى داماد بنده ـ گفت: روزى در بازار سرشور مشهد، در مغازه‌ى فرش فروشى نشسته بودم و صاحب دکان در انتهاى مغازه، پشت میز نشسته بود. یکى از داش مشدى‌ها جلوى درب مغازه آمد و با لهجه‌ى لاتى گفت: حاجى بیا ببینم! حاجى هم جلوى دکان رفت و او بدون معطلى، کشیده‌اى به گوش حاجى زد، به طورى که صورتش به دیوار خورد. سپس جوان لات رفت. شاگردهاى تاجر خواستند او را بزنند؛ ولى صاحب مغازه گفت: کارى به او نداشته باشید. یک طرف صورتش، بر اثر کشیده ورم کرد و طرف دیگر، در نتیجه‌ى برخورد با دیوار کبود شد. با هم به بیرون شهر رفته و زیر درختى نشستیم. حاجى گفت: من سال‌ها منتظر این قضیه بودم. پرسیدم: چه طور؟ گفت: پانزده سال قبل، مشروب خوردم و هنگام مستى با ماشین به باغ خودم رفتم. پیرمرد باغبان در باغ را باز کرد و سلام کرد؛ ولى من جواب ندادم. زن و بچه‌اش جلو آمدند و سلام کردند، باز هم اعتنا نکردم و جلوى در اتاق بدون مقدمه، کشیده‌اى به گوش آن پیرمرد زدم، به طورى که صورتش به درخت خورد و به صورت فعلى صورت من درآمد. صبح روز بعد، به خود آمده و رفتم از باغبان عذرخواهى کردم و به زن و بچه‌هایش هم پولى دادم تا شاید من را ببخشند. ولى مدت‌ها منتظر بودم که تلافى‌اش را ببینم. حالا باید پانزده سال بگذرد تا پیر شوم و همان‌طور که من پیرمردى را در حضور زن و بچه هایش زدم، در حضور فرزندان و شاگردان کشیده بخورم.

آن چنان گرم است بازار مکافات عمل

دیده گر بینا بود، هر روز روز محشر است

 

۶- مرحوم آقاى سید تقى ونکى از دوستان بنده گفت: در سال قحطى، فقیرى از دکان آجیل فروشى اول پامنار، مقدارى کشمش برداشت و خورد. آجیل فروش سراسیمه از دکان بیرون آمد و کشمش‌ها را از گلوى فقیر بیرون آورد. فرداى آن روز دیدم گلوى آجیل فروش در همان جایى که گلوى فقیر را فشار داده بود، سوراخ شده است. چند روزى از همان سوراخ شیر در گلویش ریختند، اما پس از چند روز مرد.

 

۷- آقاى حاج محمود عابدى گفت: جوانى به نام سیادت در تیمچه‌ى حاجب الدوله تجارت مى‌کرد. روزى در حجره‌ى او بودم. زنى آمد و به او گفت: اسباب خانه‌ى مرا توقیف کردید و شوهرم را به زندان فرستادید. آزادش کنید و اثاث منزل را برگردانید. گفت: امکان ندارد. به او گفتم: به جوانى خودت رحم کن؛ منظورم این بود که در نتیجه‌ى شکستن دل این زن، جوان مرگ خواهى شد. با حالت غرور گفت: جوانم، پول دارم، رژیم [غذایى] دارم، ۱۲۰ سال مى‌مونم! آقاى عابدى ادامه داد: من به او اعتنا نکردم. روز جمعه‌ى آن هفته او را در کوه ملاقات کردم. به او گفتم: ناهار باقلاپلو آوردم، بیا با هم بخوریم. گفت: من باید به تهران بروم چون رژیم [غذایى] دارم، باید آب بوقلمون بخورم. این سخن را گفت و از یکدیگر جدا شدیم. پس از مراجعت از کوه، باخبر شدم که سیادت مرده است. وقتى به منزلش ـ که میلیون‌ها تومان ارزش داشت و میلیون‌ها تومان اثاث در آن بود ـ رفتیم، دیدیم جنازه‌اش وسط اتاق است و یک پتوى سربازى روى او کشیده‌اند که وقتى او را به غسال خانه مى‌برند، پتوى بى ارزشى باشد و ضررى به ورثه نخورد! این بود نتیجه‌ى غرور و شکستن دل آن زن.

 

۸- شخصى گفت: در سراى سقاباشى ـ که نزدیک شمس العماره است ـ تاجرى ربا مى‌گرفت. یک نفر مازندرانى، پنجاه و دو تومان پول نزول به او داد. تاجر دوباره حساب کرد و گفت: نه ریال دیگر، براى ۹ روز باید بدهى. آن شخص التماس کرد که از دریافت این مبلغ صرف نظر کن، ندارم. گفت: امکان ندارد. من به آن تاجر گفتم: به بچه‌هاى خودت رحم کن. یعنى دل این شخص مى‌شکند و بعد از مرگت، بچه‌هاى تو به گدایى مى‌افتند. با خنده گفت: آن قدر براى آن‌ها گذاشته ام که اگر هفتاد پشت بخورند، باز هم دارند! پس از مدتى تاجر مرد و پس از یک سال، ثروتش به تاراج رفت و با این که برنج فوق العاده ارزان بود، بچه‌هاى او شب ها گرسنه مى‌خوابیدند و پول نداشتند شام تهیه کنند.

 

۹- یکى از زنان صالح از اهالى همدان گفت: در همسایگى ما دو خانواده در یک خانه زندگى مى‌کردند. شبى مرد خانه به همسرش گفت: از این چلوخورشت قرمه سبزى، مقدارى به همسایه بده. همسایه این سخن را شنید؛ ولى زن غذا را به همسایه نداد و همسایه و فرزندانش در انتظار غذا خوابشان برد. با خود گفتند: صبح خواهد آورد، ولى صبح هم نیاورد. گفتند: لابد ظهر مى‌آورد. نزدیک ظهر آن زن به دخترش گفت: برو غذا را داغ کن تا ناهار بخوریم. وقتى دختر در گنجه را باز کرد، دید مارى غذا را خورده و در بشقاب خوابیده است. جریان را به مادرش گفت. مادر گفت: این حرف‌ها چیست؟ خودش آمد و به محض این که در را باز کرد، مار به او حمله کرده و به دور گردنش پیچد. افراد منزل هر چه تلاش کردند، نتوانستند مار را از آن زن جدا کنند. مار آن قدر گردن آن زن را فشار داد تا زن مرد. براى آن که بتوانند، او را غسل دهند، دعاى زیادى خواندند تا مار از گردنش باز شد. پس از غسل، دوباره آمد و به گردنش پیچید و همین طور بود تا کفنش کردند و دفن شد. یکى از علما گفت: خوددارى آن زن از دادن غذا و ناراحتى روحى آن خانواده، به این صورت درآمد.

 

۱۰- آقاى مشهدى احمد خادمى گفت: در مسیر مسافرت به مشهد، به میامى رسیدیم و دیدیم همه‌ى مزارع و باغ ها خشک است. خواستیم انگور بخریم، باغى را نشان دادند. پیرمرد صاحب باغ گفت: اگر زوارید، به شما مى‌فروشم و اگر تیزآبى هستید (یعنى کسانى که انگور را شراب مى‌کنند)، نمى‌فروشم. پرسیدیم: چه طور همه‌ى باغ ها خشک است؟ گفت: این‌ها انگور به تیزآبى مى‌فروشند. روزى رعد و برق زد و همه‌ى باغ هایشان سوخت. عجیب تر این که تنها یک مزرعه‌ى سبز در نزدیکى باغ دیده مى‌شد. از پیرمرد پرسیدیم: این مزرعه چه طور سبز مانده است؟ گفت: مالک این مزرعه، چند بچه‌ى یتیم هستند که من از آنان سرپرستى مى‌کنم و زکات محصولش را مى‌دهم. این مردم چون زکات نمى‌دهند، همه‌ى مزارعشان سوخت و این مزرعه سالم ماند.

 

۱۱- آقاى مشهدى احمد خادمى گفت: در نهاوند، دو باغ انگور مجاور یکدیگر قرار داشت؛ به طورى که شاخه‌هاى این دو باغ، در یکدیگر رفته بود. صاحب یکى از این‌ها زکات مى‌داد و دیگرى زکات نمى‌داد؛ پس از مدتى درختان باغ مردى که زکات نمى‌داد را گرد زد، ولى آن دیگرى سالم ماند و عجیب تر آن که شاخه هاى انگور مردى که زکات مى‌داد و در باغ دیگرى رفته بود، سبز و خرم و شاخه‌هاى باغ مردى که زکات نمى‌داد و در باغ دیگرى بود، گرد زده و خراب شده بود.

 

۱۲- آقاى سید تقى ونکى گفت: در ونک یک نفر به پرداخت زکات مقید بود. باغى در پایین ونک و زمین زراعتى در بالاى ونک داشت. سالى ملخ به مزارع ونک حمله کرد و همه‌ى محصول کشاورزى ونک را خورد؛ به طورى که حتى برگ سبزى باقى نماند. تنها از قسمت پایین ونک، باغ این مرد و از قسمت بالاى ونک، زمین زراعتى این مرد سالم ماند.

 

۱۳- حاج میرزا ابوالقاسم، دایى بنده گفت: زمانى که براى حفارى به زنجان رفته بودم، روزى با میزبانمان به گردش رفتیم. در راه به زمین زراعتى که اطرافش را خاکستر ریخته بودند رسیدیم. پرسیدم: چرا این کار را کردند؟ گفت: در همه‌ى زنجان، این یک نفر است که زکات نمى‌دهد و چون لئیم و پست است، خاکستر اطراف زراعتش ریخته تا مورچه وارد نشود و از گندم هایش ببرد. دیروز ملخ‌ها به مزرعه‌اش حمله کردند و سر گندم‌هایش را خوردند و رفتند. من دیدم گویا سر همه‌ى ساقه‌ها را قیچى کرده اند.

 

۱۴- آقاى حاج سید مهدى خرازى گفت: آقاى سید کریم پینه دوز، پس از سه روز گرسنگى زن و بچه، نان و حلوایى براى آن‌ها تهیه مى‌کند. در راه فقیر محتاجى را مى‌بیند و همه‌ى آن را به او مى‌دهد و گرسنه به خانه مى‌رود. وقتى منزل مى‌رسد، متوجه مى‌شود همان مقدار نان و حلوا آورده‌اند. اهل منزل مى‌گویند: شخصى آورد و گفت: این را سید کریم فرستاده است. تا یک هفته که ماجرا را به کسى نگفته بودند، از آن نان و حلوا مى‌خوردند و تمام نمى‌شد.