۱- آقاى سید عبدالله خان گرامى گفت: بر اثر حادثه‌اى پایم شکست و چهار ماه روى تخت خوابیده بودم؛ مقدارى ماسه در کیسه ریخته و به قرقره‌اى که از سقف آویزان شده بود وصل کرده بودند و یک طرفش را به پایم بسته تا پایم از اندازه‌ى خودش کوتاه‌تر نشود. بعد از چهار ماه با کمک دو نفر به مطب دکتر رفتم. دکتر گفت: پایت کوتاه شده و دیگر نمى‌شود کارى کرد. مرا به منزل برگرداندند. شب جمعه‌اى با کمال ناراحتى دعاى کمیل خواندم و به امیرالمؤمنین علیه السلام متوسل شدم. در عالم رؤیا به من گفتند: چرا روى تخت خوابیده‌اى؟ گفتم: چهار ماه است پایم شکسته و دکتر جوابم کرده است. گفتند: بلند شو، تو خوب شدى. بیدار شدم، بوى مشک خوش بویى در اتاق پیچیده بود. بلند شدم و نزدیک تاقچه آمدم که آب بخورم، در این هنگام خواهرم بیدار شد و گفت: عبدالله ! با کمک چه کسى تا نزدیکى تاقچه آمدى؟ چرا از اتاق بوى مشک مى‌آید؟ گفتم: پایم خوب شد. فردا صبح، به مطب دکتر رفتم. به محض ورود، دکتر منقلب شد و پسرش را که در اندرون خانه بود صدا زد و گفت: پسر جان دیروز دیدى که پاى این آقا چهار انگشت کوتاه بود، حالا هم ببین! این مطلب با هیچ قانون طبى درست در نمى‌آید. بدان که غیر از این حرف‌ها، مطلب دیگرى هم هست. قطعا توسل به یکى از امامان این پا را شفا داده است.

 

۲- طلبه‌ى فقیرى، مدتى در حرم حضرت امیر علیه السلام گریه مى‌کرد که گشایشى در کارش حاصل شود. روزى بر اثر گریه‌ى زیاد، بى‌هوش شد، در آن حال حضرت فرمود: برو به هندوستان در فلان محل، درب فلان خانه را بزن و وقتى صاحب خانه آمد، بگو: «به آسمان رود و کار آفتاب کند»، با این کار مشکلت حل مى‌شود. طلبه به همان محل رفت. وقتى در را باز کردند، این مصرع را خواند. صاحب خانه که یکى از ثروتمندان هند بود، با خوشحالى فراوان او را به خانه برد و دختر خودش را به ازدواج او در آورد و همه‌ى وسایل زندگیش را فراهم نمود. طلبه وقتى علت این همه لطف را پرسید، وى در جواب گفت: سال‌ها پیش مصراعى در وصف حضرت مولى علیه السلام گفته بودم و از گفتن مصراع دومش عاجز بودم و هیچ کس این مطلب را نمى دانست. وقتى تو گفتى: «به آسمان رود و کار آفتاب کند»، فهمیدم که از طرف مولى به تو دستور داده شده تا آن مصراع قبلى‌ام را تکمیل کنى و آن مصراع این است: «به ذره گر نظر لطف بوتراب کند» و حالا با این مصراع که: «به آسمان رود و کار آفتاب کند»، شعر من کامل شد و این لطفى است که مولى به من فرموده است.

 

۳- آقاى عطارباشى گفت: خواهرم مدت‌ها فلج بود. شب نوزدهم ماه رمضان به امیرالمؤمنین علیه السلام متوسل شدم و گفتم: آقا ممکن است امشب، پیش از رفتن به مسجد این جا بیایى؟! نصف شب، اتاق پر از بوى مشک شد و خواهرم ـ در حالى که اثرى از کسالتش دیده نمى شد ـ برخاست و گفت: این آقا کجا رفتند؟ گفتم: آقا کیست؟ گفت: الآن آقاى بزرگوارى این جا بودند و با توجهى که به من کردند، حالم خوب شد و کسالتم رفع شد.

 

۴- هنگامى که نادرشاه به زیارت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام مى‌رفت، دید فقیر نابینایى، جلوى درب صحن حرم ایستاده است. از او پرسید: چند سال است این جا گدایى مى‌کنى؟ گفت: سى سال. گفت: در این مدتى که در خانه‌ى امیرالمؤمنین هستى، هنوز نتوانسته‌اى شفا بگیرى؟ اگر تا هنگام مراجعت من چشمت را از حضرت نگیرى، تو را مى‌کشم. آن فقیر در آن حال اضطرار به حضرت متوسل شد و بعد از آن که شاه از زیارت برگشت، او بینا بود!

 

۵- آقاى حسام گفت: هزار تومان به شخصى بدهکار بودم. شبى طلبکار به منزل ما آمد و با تندى گفت: پولم را بده. گفتم: در حال حاضر به بانک دسترسى ندارم. با خشونت گفت: این حرف‌ها براى من پول نمى‌شود، باید پولم را بدهى. گفتم: اگر صبح مى‌گفتى، شاید مى‌توانستم، ولى در حال حاضر کارى از من ساخته نیست، فردا صبح، ساعت هشت بیا. با لحنى تند و زننده گفت: فردا صبح که دیگر معطلى ندارد؟ گفتم: نه. فرشى داشتم، آن را به قصد فروش به شخصى نشان دادم و گفتم: این فرش را هزار و هشتصد تومان خریده‌ام و هزار و ششصد تومان مى‌فروشم. پس از ساعتى پسرش آمد و گفت: پدرم مى‌گوید هزار و پانصد تومان. گفتم: مانعى ندارد. رفت که پول را بیاورد، ولى دوباره برگشت و گفت: پدرم مى‌گوید هزار و چهارصد تومان. گفتم: مانعى ندارد، چند مرتبه به همین صورت رفت و برگشت تا قیمت فرش را به هزار تومان رساند. گفتم: پول را بیاورید و ببرید. خودش آمد و گفت: باید پنجاه تومان دیگر هم کم کنى. من که از رفتار او کلافه شده بودم، گفتم: اگر شش میلیون تومان هم بدهى، دیگر نمى‌فروشم و فرش را برداشته و در کنار هال گذاشتم. پس از مدتى خانواده‌ام خوابیدند، ولى من تا یک ساعت بعد از نصف شب بیدار بوده و نتوانستم بخوابم؛ لذا بلند شدم و پس از وضو دو رکعت نماز خواندم و ۱۳۲ مرتبه این دعاى توسل را که در کتاب مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینى آمده است: یا کاشِفَ الْکَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اکْشِفْ کَرْبى بِحَق الْحُسَیْن خواندم. ساعت ۲ بعد از نصف شب، ذکر تمام شد. ناگهان صداى زنگ در بلند شد. در را باز کردم، غلام حسین خان قلهکى بود که پس از سلام و احوالپرسى وارد منزل شد و به من گفت: چرا این موقع شب بیدارى؟ چرا فرش جمع شده و کنار هال است؟ در جواب گفتم: براى نظافت فرش را جمع کرده‌ایم، بفرمایید چاى میل کنید. گفت: تا نگویى چرا بیدارى، نمى‌آیم. گفتم: تو چرا این موقع شب این جا آمدى؟ گفت: من هر شب ساعت ۹ مى‌خوابم. امشب تا ساعت یک بعد از نصف شب خوابم نبرد. بدون هیچ تصمیمى، از خانه بیرون آمدم. فورى یک تاکسى جلوى من ایستاد، ناخودآگاه گفتم: مرا به یوسف آباد ببر و تا این جا آمدم. گفتم: حال که این طور است، بفرمایید تا من هم داستان خودم را بگویم. شرح حالم را گفتم، گفت: من هزار و سیصد و بیست تومان دارم. ده تومانش را برمى دارم و بقیه را به شما مى‌دهم، هر وقت داشتید، به من بدهید. پول را داد و رفت. صبح طلبکار آمد و با تندى و بداخلاقى گفت: معطل نشو، پولم را بده. گفتم: بفرمایید چاى میل کنید تا پول را بیاورند. گفت: این‌ها پول نمى‌شود. اصرار کردم، داخل آمد و با کمال بداخلاقى نشست و گفت: فورى پولم را بیاورید و بیش از این معطل نکنید. گفتم: چاى میل کنید تا بیاورند. وقتى پول را به او دادم، شرمنده شد و گفت: شخصى در نزدیکى محضر شما که با شما دشمنى دارد، مرا وادار کرد که بیایم و آبروریزى کنم تا مشترى‌هاى شما به او مراجعه کنند. من در دل خوشحال شده و گفتم: واى به کارى که نخواهد خداى.

 

۶- در کتاب مجمع البحرین آمده است که در زمان متوکل، زنى در خراسان ادعا کرد من زینب، دختر امیرالمؤمنین علیه السلام هستم و به این وسیله، از مردم پول‌ها مى‌گرفت. وقتى به او مى‌گفتند: چگونه این مدت طولانى زنده‌اى؟ مى‌گفت: خداوند هر چهل سال یک بار، جوانى را به من بر مى‌گرداند. علماى خراسان از پاسخ دادن به او عاجز شدند. متوکل، این زن را از خراسان به عراق دعوت کرد و علماى عراق را نیز جمع نمود. آن ها هم از جوابش عاجز شدند. به حضرت هادى علیه السلام گفتند: اَدْرِکْ دینَ جَدک (دین جد خود را دریاب.) حضرت تشریف آوردند. همه‌ى علما و این زن نیز حاضر بودند. آن زن به حضرت گفت: اگر تو بخواهى از من نفى نسب کنى، من هم از تو نفى نسب مى‌کنم. حضرت فرمود: راه خیلى ساده‌اى غیر از این وجود دارد، مگر نه آن که پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: گوشت و پوست و خون فرزندان من به درندگان حرام است. در این هنگام امام به محل بِرکَةُ السباع (باغ وحش) اشاره کرد و فرمود: این جا محل درندگان است، ما هر دو به آن جا مى‌رویم، هرکدام که سالم ماندیم معلوم مى‌شود که به پیامبر علیه السلام انتساب دارد. زن گفت: پس اول تو باید بروى. حضرت فرمود: مانعى ندارد. نردبان گذاشتند و حضرت از پله‌ها پایین رفتند. درندگان ابتدا به طرف حضرت حمله کردند، ولى پس از نزدیک شدن، کم کم عقب رفتند و آرام نشستند. متوکل ابتدا خوشحال شد که درندگان امام را مى‌خورند و او راحت مى‌شود؛ ولى وقتى این منظره را دید، بسیار ناراحت شد. هنگامى که حضرت از آن جا بیرون مى‌آمدند، شیر پیرى نزدیک آن جناب آمد و مدتى با آن حضرت همهمه کرد و حضرت هم با او صحبت فرمود. وقتى حضرت بیرون آمد، متوکل گفت: این شیر چه مى‌گفت؟ فرمود: مى‌گفت من پیر شدم و نمى توانم غذا را به طرف خودم بکشم، این درندگان، طعمه‌اى را که براى آن‌ها مى‌ریزند، حمله مى‌کنند مى‌خورند و چیزى به من نمى‌رسد و من از گرسنگى ناراحتم، بفرمایید مرا ملاحظه کنند، من هم به آن ها گفتم که مراعاتش را بکنند. متوکل، براى آن که آبروى حضرت را ببرد و به حاضرین بفهماند که این ادعا دروغ است، دستور داد فورى غذا آوردند و در برکة السباع ریختند، همه با تعجب دیدند همه‌ى حیوانات، برعکس همیشه عقب رفتند تا آن شیر پیر آن قدر خورد تا سیر شد، سپس آن ها آمدند و غذا خوردند. آن گاه حضرت به آن زن فرمود: حالا تو برو، عرض کرد: توبه کردم، مرا ببخشید.

 

۷- آقاى مهندس ضیاء ابراهیمى ـ از مهندسان شرکت بام ـ گفت: یکى از دوستانم که مهندس شرکت نفت است و مسیحى شده بود، زنش را به خاطر خواندن نماز طورى کتک زده بود که کور شد و همیشه او را ناراحت مى‌کرد. همسرش به وى گفت: من که کور شدم و نمى‌توانم به تنهایى به جایى بروم، تو مرا به زیارت حضرت رضا علیه السلام ببر. مهندس گفت: ابتدا مسخره‌اش کردم؛ ولى براى این که دلش نشکند، به خراسان رفتیم. او شب به حرم رفت و گیسویش را به ضریح بست. خواستم بیرونش بیاورم، گفت: من نمى‌آیم، هر که مى‌تواند مرا بیرون ببرد. خادمان گفتند: مانعش نشوید بگذارید بماند. من بیرون حرم قدم مى‌زدم. ساعتى نگذشت که ناگهان ناله‌اش بلند شد و با صداى بلند گفت: مهندس! چشمم خوب شد. وارد حرم شدم، خادمان هم آمدند، به من گفت: مهندس تو را مى‌بینم، با دست اشاره کردم، این چندتا است؟ جواب داد. رنگ ها را پرسیدم، جواب داد. بى اختیار به خاک افتاده و توبه کردم. سپس از آبادان به مشهد نقل مکان کردم و در حال حاضر در مشهد و با روحى پاک زندگى مى‌کنم.

 

۸- یکى از دوستان گفت: با عده‌اى به مشهد رفتیم. حاجت همه روا شد، ولى یکى از دوستان که کور بود، شفا نیافت. هنگام زیارت وداع، بسیار گریه کرد و بیهوش شد. در حالت بیهوشى، حضرت به او فرمود: ناراحت نباش، چشم تو در سبزوار خوب مى‌شود! با کمال ناراحتى و ناامیدى از مشهد خارج شدیم، در سبزوار هم خبرى نشد. از دروازه‌ى سبزوار که بیرون آمدیم، اسب ها رَم کردند. مقدار زیاد گارى با حرکت شدید مى‌رفت تا این که راننده‌ى گارى توانست اسب‌ها را رام کند. وقتى پیاده شدیم، همراه او به دکان سنگکى رفتیم، ناگهان به من گفت: من پول و نان را مى‌بینم و چشمم روشن شده است. معلوم شد مانعى جلوى چشمش را از داخل گرفته بوده که باید به وسیله ى حرکت شدید گارى از بین مى رفت.

 

۹- آقاى اکبر برزگر ـ که در بانک صادرات میدان شاه مشهد (شهداى فعلى) کارمند است ـ گفت: شبى از شب‌هاى ماه مبارک رمضان سال ۱۳۴۴، از جلسه‌ى قرآن برگشتم و خوابیدم. ناگهان مرا بیدار کردند و خبر فوت یکى از اقوام را به من دادند، من حالم به هم خورد. دکترى را که طبیب قانونى مشهد بود آوردند، وى مرا معالجه کرد، ولى پس از دو روز، دست راستم درد گرفت. از شکسته بندها هم نتیجه‌اى نگرفتم، لذا به بیمارستان شاه رضا (بیمارستان امام رضاى فعلى) رفتم، ولى آن جا هم خوب نشدم، به بیمارستان شوروى تهران رفتم و بدون نتیجه به مشهد برگشتم و دوباره در بیمارستان شاه رضا بسترى شدم. صبح به من غذا ندادند. پرسیدم: چرا غذا نمى‌آورند؟ گفتند: مى‌خواهند دستت را عمل کنند. از سرپرستار پرسیدم: آیا مى‌خواهند دستم را قطع کنند؟ پس از اصرار زیاد من گفت: آرى. به شدت منقلب شده و بسیار گریه نمودم و با خود گفتم: خدایا! راضى نشو که در اول جوانى بى‌دست شوم. ناگهان متوجه شدم آقایى وارد اتاق شد و چند مرتبه دست مرا بالا و پایین آورد و نباتى در دستم گذاشت و گفت: بخور، به طورى این کلمه را با صداى بلند گفت که وقتى به هوش آمدم، یک سنى ـ که کنار تخت من بود ـ گفت: صدا را شنیدم، ولى کسى را ندیدم. بى اختیار در راهرو مى‌دویدم و مى‌گفتم: این آقا کجا رفت. مرا با التماس روى صندلى نشاندند و یک نوشابه برایم آوردند. خواستم با دست راست بردارم که متوجه شدم مقدارى نبات در دستم مى‌باشد. نبات را روى میز گذاشتم و حس کردم که کوچک ترین ناراحتى در دستم نیست. مقدارى از نبات را در آب ریختند و همه‌ى مریض‌ها خوردند، مقدارى هم پرستارها برداشتند. هنگامى که خواستم از بیمارستان بروم نگذاشتند و گفتند: باید آقاى دکتر شهیدى اجازه دهد. صبر کردم تا ایشان آمد و وقتى دستم را دید، گریه کرد و گفت: هیچ اثرى از کسالت نیست و سپس اجازه‌ى مرخصى داد. از آن جا براى عرض ادب، به حرم مطهر و از حرم به خانه‌ام رفتم و مردم تا یک ماه به دیدنم مى‌آمدند و کسانى که مرا با آن وضع دیده بودند، از دیدن این وضعیت تعجب مى‌کردند. این نکته قابل توجه است که مادرم در همان روز ـ که روز شهادت حضرت جواد علیه السلام بود ـ به مجلس روضه‌اى رفته و به حضرت جواد علیه السلام متوسل شده بود.

 

۱۰- آقاى شیخ جواد خندق‌آبادى گفت: زمانى به خاطر تهیه‌ى منزل در فشار و مضیقه بودم. با ناراحتى شدیدى به مسجد ارک رفتم. بین دو نماز نشسته بودم که دیدم جوانى تبریزى نزد من آمد و گفت: من از اول عمر معصیت نکردم و پدر و مادرم از من راضى‌اند و اکنون براى زیارت مشهد به تهران آمده‌ام و داستان عجیبى برایم رخ داده است. هنگامى که به سن سربازى رسیدم، به حضرت ولى عصر ـ عجل الله تعالى فرجه ـ متوسل شدم، حضرت در خواب به من فرمود: برو فلان محله، منزل آقا سید ابراهیم، ایشان کار تو را اصلاح مى‌کند. به آن محله رفته و درب منزل ایشان را زدم، در را باز کردند. وارد منزل شدم، دیدم سیدى در اطاقى نشسته است. وقتى پیغام حضرت را به وى رساندم، قدرى گریه کرد و فرمود: این نوشته را بگیر و فردا به اداره‌ى نظام وظیفه برو، کارت اصلاح مى‌شود. فرداى آن روز نوشته را در دست گرفته و وارد اتاق رییس شدم. وى مردى ارمنى بود، تا مرا دید گفت: چرا این دیوانه را این جا آوردید؟ ببریدش بیرون. مرا بیرون بردند و از سربازى معاف کردند. مدتى از این قضیه گذشت. روزى این داستان را براى یکى از دوستانم نقل کردم. گفت: قطعا آن سید از اولیاى الهى است، چرا مراوده با او را قطع کردى؟ برو و از او استفاده کن. رفتم و هر چه پرسیدم گفتند: در این محله، چنین شخصى نبوده و نیست!

 

۱۱- آقاى حاج میرزا ابوالقاسم، دایى بنده گفت: در سن چهارده سالگى در مسجد بزازها خدمت مى‌کردم. روزى زنى رخت خوابى آورد و گفت:مى‌خواهم این را زیر منبر بیندازم و مریضى را به امید شفایافتن در آن جا بخوابانم. گفتم: مانعى ندارد. رخت خواب را انداخت. پس از یک ساعت، جوان مسلولى را آورد که از ضعف مثل اسکلتى بود و دو نفر زیر بغلش را گرفته بودند و به زحمت قدم بر مى‌داشت. یکى از بزرگان مسجد به من تندى کرد که چرا این مریض را پذیرفتى، ما که نمى‌توانیم مرده کشى کنیم. یکى دیگر از آن‌ها (آقاى اسلامبولچى) گفت: چرا مانع مى‌شوى، این جا دارالشفاى حسین علیه السلام است، باید بیایند و شفا بگیرند. این مریض تا شب تاسوعا در آن جا بود و همه از شفاى او ناامید شده بودند، چون در آن زمان مرض سل معالجه نداشت. شب تاسوعا نوحه خوان به سینه زن‌ها گفت: هر طور شده، امشب باید شفاى این مریض را بگیرید. سینه زن ها با حالت عجیبى متوسل شدند، پس از مدتى عزادارى تمام شد و همه رفتند. صبح دیدیم جوان نیست. پرسیدم کجا رفت؟ جوابى ندادند. با خود گفتم مسلما مرده و دفنش کرده اند. بعد از پنج سال در خیابان ناصر خسرو، جوان قوى و خوش صورتى را دیدم که به من سلام کرد و گفت: آمیرزا ابوالقاسم، آیا مرا مى‌شناسى؟ گفتم: نه. گفت: درست مرا نگاه کن. گفتم: نمى‌شناسم. گفت: من همان کسى هستم که مرا زیر منبر خواباندى. آن شب وقتى همه رفتند، سید محترمى نزدم آمد که دست نداشت، با پنجه‌ى پا به پاىِ من زد و گفت: برو منزل. ناگهان متوجه شدم که تبم قطع و سینه ام راحت شده است.

 

۱۲- آقاى حاج واعظ قزوینى گفت: دکتر جوانى که در خانه اش روضه مى‌خواندم به من گفت: مرا در بیمارستان عمل کردند، پس از عمل تب کردم و اگر تبم از چهل درجه مى‌گذشت، مرگم حتمى بود. پس از مدتى متوجه شدم که تبم از چهل گذشته است و دکترها هم آمدند و ناامید رفتند. من به مستخدم گفتم، روضه خوانى دعوت کنید، بیاید. حاج سید ابوتراب فصیح را آوردند. کنار تخت نشست. یک پنج ریالى کاغذى به او داده و گفتم: روضه‌ى حضرت ابوالفضل بخوانید. شروع به روضه خواندن کرد. در همان هنگام من بیهوش شدم، در حالت بیهوشى دیدم آقاى محترمى وارد شد که دست ندارد، به من فرمود: چرا این جا خوابیده‌اى؟ گفتم: عمل کرده‌ام و تبم از چهل گذشته و مرگم حتمى است. فرمود: تو خوب شدى. ناگهان متوجه شدم بدنم از عرق خیس شده و هیچ اثرى از ناراحتى نیست. به مستخدم گفتم: لباس‌هایم را آورد و شبانه به منزل رفتم. فرداى آن روز وقتى به بیمارستان رفتم، همه‌ى دکترها دور من جمع شدند و با تعجب به من نگاه مى‌کردند و مى‌گفتند: حالا ما فهمیدیم که غیر از این عوامل ظاهرى، مطالب دیگرى هم هست.

 

۱۳- آقاى سید محمدعلى ضیاییان از اقوام آقاى موسوى نسب گفت: چشم دختر خاله‌ى پدرم، آب سیاه آورد و پس از مدتى کور شد و دکترها از معالجه اش ناامید شدند. به مشهد رفت؛ ولى آن جا هم خوب نشد و شفا نگرفت. سه روز هم در قم اقامت گزید و همه روزه به حرم رفت، باز هم خوب نشد. با ناراحتى و اعتراض گفت: دیگر به حرم نمى‌روم و با حضرت معصومه هم قهرم؛ ولى با اصرار شوهرش، دوباره به حرم رفت، شوهرش او را در حرم گذاشت و برگشت. این زن مى‌گوید: در حرم بودم که ناگهان حالت غشوه‌اى به من دست داد و در آن حالت دیدم آقاى بروجردى، با عده‌اى وارد حرم شد و با پاى خودش به من زد و گفت: چرا این جا هستى؟ گفتم: مگر نمى‌بینى که کورم؟ گفت: تو خوب شدى و انگشت شست خود را روى چشم من گذاشت و فشار داد. آبى از چشم من آمد و همه چیز را دیدم. بعد از مدتى به هوش آمدم، متوجه شدم که چیزى در دستم قرار دارد. نگاه کردم، دیدم یک حبه قند و یک گل رازقى است. عده‌ى زیادى از آن قند شفا یافتند و آن گل هم همیشه تازه بود، تا این که پس از ده سال در کفنش گذاشتند.